پیامک ولادت امام حسن

 

رمضان آمد و دارم خبرى بهتر از این                          مژده اى دیگر و لطف دگرى بهتر از این

رمضان، اى كه دهى مژده میلاد حسن                     به خدا نیست به عالم خبرى بهتر از این

 

رمضان معطر شده است از عطر خوش‌ بوی یاسمن اهل بیت علیهم السلام، از حُسن «حسن» که گام بر گستره زمین نهاده و جهانی را منور ساخته است.

آری! در نیمه رمضان، نور حق جلوه کرده است و دومین امام نور، پای بر زمین نهاده و آن را متبرک کرده است.

 

ماه ما در نیمه ماه خدا پیدا شده                             بنگرش ماه خدا روشن ز ماه ما شده

گشته در این ماه یك ماه مبارك تابناك                       زین سبب ماه مبارك ماه بى همتا شده

سبط اكبر ، سرور جمع جوانان بهشت                      كز ازل فرمان فرماندارى اش امضا شده

 

میلاد خجسته و شکوهمند امام برگزیده، زینت عرش الهى، فرزند جمیل پیامبر،

حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام بر همگان تهنیت باد.

 

بیار مژده که نور خدا درخشان شد

زمان شادی و جشن فرشته خویان شد

دمید نور ولایت ز آسمان کمال

بهار حُسن پدید آمد و گلستان شد

پیامک ولادت امام حسن

 

نوری ز حریم مرتضی آمده است                  با حلم و وقار مصطفی آمده است

فرمان اجابت دعا در این ماه                        از یمن قدوم مجتبی آمده است

 

ای روی ماه منظر تو، نوبهار حُسن، و خال و خط تو مرکز لطف و مدار حُسن، خوش آمدی.

 

خنده ای زیبا به لبهای امیرالمۆمنین                         کس ندیده حیدر کرار خندد اینچنین

می وزد بوی گل یاس از حریم فاطمه                        السلام ای سید ما یا مُعزّالمۆمنین

 

امشب ستاره‏ها جشن ساده علی و فاطمه علیهماالسلام را چراغانی می‏کنند.

امشب گلدان آغوش فاطمه، سرشار از عطر این گلِ آسمانی خواهد شد.

با شادمانی پیامبر ‏ و علی ، زهرا علیهم السلام و جمیع ملایک آستان کبرایی حضرت حق (جلّ جلاله) همراه می‏شویم و عاشقانه می‏گوییم:

اَلْسلامُ عَلیکَ یَا اَبا مُحمّد یا حَسنَ بنَ عَلی، اَیُّها الْمُجْتبی!

مولاجان، ابا محمد، حسن بن علی علیه‏السلام ، ولادتت مبارک!

***

آمد آن نوزاد سِبْطِ مصطفی                                قلب زهرا پر شد از مهر و صفا

پیامک ولادت امام حسن

 

امشب ای دل، شب مستانگی جان و تن است

قفل افطار دلم دست امام حسن است

امشب آرامش من ذكر حسن باشد و بس

ایها الناس بدانید حسن عشقِ من است

 

 

امام مجتبی علیه السلام، سید نجیبان است و به یمن این میلاد، شیعیان علی علیه السلام از شادی در قالب تن نمی ‌‌‌گنجند و شادی ‌نوشان کوثر محبت اویند.

 

در نیمه‌ی ماه رمضان ماه برآمد                    سالار كریمان جهان از سفر آمد

افطار كنید از رطبِ ذكرِ حسن جان               چون بر علی و فاطمه زیبا پسر آمد

 

آن صفت کریمانه را که در اسما و صفات ذات الهی شنیده‏ای، در ظهور وجود مبارک حسن علیه ‏السلام ببین!

او که تمام زندگی ‏اش را چندین بار به نیازمندان بخشید و سفره‏های همدردی و کرامتش همواره گشوده بود.

از بزرگواری کریم اهل بیت علیه‏السلام به دور است که هنگام نیاز و حاجت کسی، کرامت خویش بپوشاند و در انعام و اکرام به او بخل ورزد.

پس دست التماس ما و دامان کریمانه او!

 

در جود و کرم، دست خدا هست حسن                    دست همه را وقت عطا بست حسن

نــومــیـــد نـــگـــردد کـسـی از درگـــه او                     زیـرا کـه کـریم اهل بیت است حسن

سخنان بزرگان در مورد دوست داشتن و عشق




اندرو متیوس:

شخصی به همسرش میگوید:
."من عاشق تو هستم و بدون تو نمی توانم زندگی کنم "
اما این عشق نیست، گرسنگی است.

شما نمی توانید در آن واحد هم کسی را دوست داشته باشید و هم بی تابانه نیازمندش باشید.
عاشق واقعی کسی است که معشوق خود را آزاد می گذارد تا خودش باشد.
در عشق اجباری نیست..
عشق یعنی امکان انتخاب به معشوق دادن.
برای آنکه کسی یا چیزی را بدست آوری، رهایش کن!


تاگور:

*آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد ، آزادی خود ماه است که او را پایبند می کند.


ساموئل امایلز:

*عشق و سختی بهترین وسیله آزمایش زندگی زناشویی است.



مارکز:

*اگر کسی ترا آنطور که میخواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد!!!!!!!

*دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب ترا لمس کند.


کیم وو چونگ:

*شما بدون تسلط بر خود نمی توانید فاتح دیگران باشید.



کوبایی:

*وظیفه باعث می‌شود تا کارها را به‌خوبی انجام دهی، اما عشق کمک می‌کند تا آن‌ها را زیبا انجام دهی.




شکسپیر:

*عشقی که با اشک چشم شست و شو شود همیشه پاک و تمیز خواهد بود.


مثل انگلیسی:

*دوستانت باید مثل کتابهایی که می خوانی باشند کم و برگزیده.


مادر ترزا:

*اگر در مورد مردم قضاوت کنید دیگر وقتی برای دوستی باقی نمی ماند.


برتراند راسل:

احساس وظیفه در کار، نیکو و در روابط ، آزاردهنده است. انسان ها تشنه محبت اند نه مراقبت!!*


دکتر شریعتی:

*دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز خود را تا سطح بلندترین قله عشقهای بلند پایین نخواهم آورد.



جرج برنارد شاو:

*مراقب باشید چیزهایی را که دوست دارید بدست‌آورید وگرنه ناچار خواهید بود چیزهایی را که بدست آورده‌اید دوست داشته‌باشید.



اگر بر آب روي، خسي باشي، اگر بر هوا پري، پرنده اي باشي، دل به دست آر تا كسي باشي.((خواجه عبدا... انصاري))



بهترين نگهبان سعادت در يك خانواده، عشق زن و شوهر نسبت به يكديگر است.((دوموند لورليد))



تنها بنايي که هر چه بيشتر بلرزد محکمتر مي شود، دل آدمي است.((؟))



مردي را در نظر بگيريد كه در غربت و دور از خويشاوندان و خانواده خود زندگي مي كند. چنين مردي به طور حتم نياز به نوعي دلبستگي دارد تا جاي علاقه پدر و برادرش را بگيرد. اينجاست كه عشق مي آيد و اين گونه مزايا را به او تقديم مي كند.((ناپلئون بناپارت))



مردي كه ادعا مي كند، ديگر اعتقادي به عشق ندارد؛ كسي است كه ديگر عشق به او اعتمادي ندارد.((مارس كرانشه))




مهد پرورش خرد، آغوش عقل نيست، بلكه دامان عشق است. نهال خرد بايد در كوزه عشق كاشته شود و با آب احساسات آبياري گردد.((موريس مترلينگ))



گاه در عشق مي آموزيم كه رعايت حال ديگري بهتر از پافشاري در اثبات عقيده است.((لئوبوسكاليا))



راز اينكه سخنان كمتر كسي بر دل مي نشيند اين است كه هر كس به آنچه خود مي خواهد بگويد بيشتر مي انديشد تا به آنچه ديگران مي گويند.((لارشفوكولد))

ضرب‌المثل‌های فارسی


·         «حسنی به مکتب نمی‌رفت وقتی می‌رفت جمعه می‌رفت.»

·         «حرف حق تلخ است.»

·         «حرف ٫حرف می‌اره .اسمان برف می‌اره»

·         «حوضی که ماهی نداره قورباغه سالاره»

·         «حرف راست رو از بچه بشنو»

·         «حرفا میزنه از دهنش گنده تر»

·         «حرف بد تا لحد با آدمه»

·         «حرف راست را باید اول مزه مزه کرد،بعد زد»

·         «حرف راست قسم نمی‌خواهد»

·         «حساب حسابه٬کاکا برادر»

·         «حسود هرگز نیاسود»

·         «حق گرفتنیه نه نشستنی.حق گرفتنیه نه دادانی»

·         «حکیم بری دوا میده.ملا بری دعا میده»

·         «حمومک مورچه داره.بشین و پاشو»

·         «حلوای عزا را هم زدن»

ضرب‌المثل‌های فارسی


·         «آب از دستش نمی‌چکه.»

·         «آب از سرچشمه گل‌آلوده.»

·         «آب از آب تکان نمی‌خوره.»

·         «آب از سرش گذشته‌است.»

·         «آب از آب تکان نخورد.»

·         «آب پاکی را روی دستش ریخت.»

·         «آب در کوزه و ما تشنه‌لبان می‌گردیم. یار در خانه و ما گرد جهان می‌گردیم.»

·         «آب را گل‌آلود می‌کنه که ماهی بگیره.»

·         «آب را باید از سرچشمه بست.»

·         «آب زیر پوستش افتاده.»

·         «آب که یه جا بمونه، می‌گنده.»

·         «آبکش رو نگاه کن که به کفگیر می‌گه تو سه سوراخ داری.»

·         «آب که از سر گذشت، چه یک ذرع چه صد ذرع ـ چه یک نی چه صد نی.»

·         «آب که از سر گذشت، چه یک وجب چه صد وجب.»

·         «آب که سر بالا می‌ره، قورباغه ابوعطا می‌خونه.

·         «آب گر بر باد رود باران است.»

ضرب‌المثل‌های فارسی


        «آب نمی‌بینه و گرنه شناگر قابلیه.»

·         «آبی از او گرم نمی‌شه.»

·         «آتش که گرفت، خشک و تر می‌سوزد.»

·         «آخر شاه منشی، کاه‌کشی است.»

·         «آخوندنباتی یعنی کشک»

·         «آخوند نباشد درد و غم»

·         «آدم، آ هست و دم.»

·         «آدم از کوچکی بزرگ می‌شود.»

·         «آدم بد حساب، دوبار می‌ده.»

·         «آدم به‌کیسه‌اش نگاه می‌کند.»

·         «آدم پول پیدا می‌کند، پول، آدم را پیدا نمی‌کند.»

·         «آدم تنبل، عقل چهل وزیر داره.»

·         «آدم خودش بمیرد هوادارش نمیرد.»

·         «آدم خوش معامله، شریک مال مردمه.»

·         «آدم دانا به نیشتر نزند مشت.»

·         «آدم دست پاچه، کار را دوبار می‌کنه.»

·         «آدم دست پاچه دوبار می‌شاشه.»

·         «آدم زنده، زندگی می‌خواد.»

·         «آدم زنده وکیل وصی نمی‌خواد.»

·         «آدم گدا، اینهمه ادا؟»

·         «آدم گرسنه، خواب نان سنگک می‌بینه.»

·         «آدم گرسنه، یاد پلوی عروسیش می‌افته.»

·         «آدم ناشی، سرنا را از سر گشادش می‌زنه.»

·         «آردها مونو بیختیم، الک‌ها مونو آویختیم.» (آرد خود را بیختیم، آردبیز را آویختیم.)

·         «آرزو بر جوانان عیب نیست.»

·         «آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است// با دوستان مروت، با دشمنان مدارا.» حافظ

·         «آستین نو، پلو بخور.»

·         «آسوده کسی که خر نداره// از کاه و جوش خبر نداره.»

·         «آسیاب به نوبت.»

·         «آسه برو آسه بیا که گربه شاخت نزنه.»

·         «آشپز که دوتا شد، آش یا شوره یا بی‌نمک.» (آشپز که دوتا شد ،آش یا شور می‌شه یا بی‌نمک.)

·         «آش با جاش.»

·         «آش نخورده و دهن سوخته.»

·         «آش اینجا لواش اینجا کجا برم به از اینجا.»

·         «آش کشک خاله‌ته؛ بخوری پاته، نخوری پاته.»

·         «آفتابه خرج لحیمه.»

·         «آفتابه لگن هفت دست، ولی شام و ناهار هیچی.»

·         «آفتابه و لولهنگ هر دو یک کار می‌کنند، اما قیمتشان موقع گرو گذاشتن معلوم می‌شه.»

·         «آمدم ثواب کنم، کباب شدم.»

·         «آمد زیر ابروشو برداره، چشمش را کور کرد.»

·         «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا.» شهریار

·         «آنان که غنی‌ترند، محتاج‌ترند.» ~ سعدی

·         «آن‌چه دلم خواست نه آن شد// آنچه خدا خواست همان شد.»

·         «آن‌را که حساب پاک است، از محاسبه چه باک است؟»

·         «آن‌قدر بارکن که بکِشد، نه آن‌قدر که بکُشد.»

·         «آن‌قدر بایست، تا علف زیر پات سبز بشه.»

·         «آن‌قدر سمن هست، که یاسمن توش گمه.»

·         «آن‌قدر مار خورده که افعی شده.»

·         «آن ممه را لولو برد.»

·         «آن‌وقت که جیک‌جیک مستانت بود، یاد زمستانت نبود؟»

·         «آن یکی می‌گفت اشتر را که هی// از کجا می‌آیی ای فرخنده‌پی// گفت: از حمام گرم کوی تو// گفت: خود پیداست از زانوی تو.»

·         «آواز دهل شنیدن از دور خوشه.»

·         «آه نداشت که با ناله سودا کند.» [۱]

الف[ویرایش]

·         «ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار اند// تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری» ·         «اجاره نشین خوش نشینه.»

·         «ارث خرس به کفتار میرسه.»

·         «ارزان خری، انبان خری.»

·         «از آب کره می‌گیره.»

·         «از آب گذشته‌است.»

·         «از آب گل آلود ماهی می‌گیره.»

·         «از اسب افتاده‌ایم، اما از اصل نیفتاده‌ایم.»

·         «از اونجا مونده، از اینجا رونده.»

·         «از اون نترس که‌های و هوی داره، از اون بترس که سر به تو داره.»

·         «از این امامزاده کسی معجزه نمی‌بینه.» یا «این امامزاده کور میکنه ولی شفا نمی‌ده.»

·         «از این دم بریده هر چی بگی برمیاد.»

·         «از این ستون به آن ستون فرجه.»

·         «از بی‌کفنی زنده‌ایم.»

·         «از تنگی چشم پیل معلومم شد * کآنان که غنی‌ترند محتاج‌ترند.» ~ سعدی

·         «از تو حرکت، از خدا برکت.»

·         «از حق تا ناحق چهار انگشت فاصله‌است.»

·         «از خر افتاده، خرما پیدا کرده.»

·         «از خرس موئی کندن، غنیمته.»

·         «از خر می‌پرسی چهارشنبه کیه؟»

·         «از خودت گذشته، خدا عقلی به بچه‌هات بده.»

·         «از درد لاعلاجی به خر میگه خانمباجی.»

·         «از دور دل و می‌بره، از جلو زهره رو.»

·         «از سه چیز باید حذر کرد، دیوار شکسته، سگ درنده، زن سلیطه.»

·         «از سوراخ سوزن رد می‌شه، از در دروازه رد نمی‌شه.»

·         «از شما عباسی، از ما رقاصی.»

·         «از کوزه همان برون تراود که در اوست.» ((گر دایره کوزه ز گوهر سازند))

·         «از کیسه خلیفه می‌بخشه.»

·         «از گدا چه یک نان بگیرند و چه بدهند.»

·         «از گیر دزد در آمده، گیر رمال افتاد.»

·         «از ماست که بر ماست.»

·         «از مال پس است و از جان عاصی.»

·         «از مردی تا نامردی یک قدم است.»

·         «از من بدر، به جوال کاه.»

·         «از نخورده بگیر، بده به خورده.»

ضرب‌المثل‌های فارسی


من در این دلواپسی ها نشسته ام تنها....

می خواهم با تو سخن بگویم....

می خواهم باز چهره ات را با همان لبخند کودکانه ببینم...

می خواهم هر چه انتهایش به اسم تو و یاد تو ختم می شود...

شعر هایم ناتمام ماندند...اسیر دلتنگی شدم من...

و خواب مرا به رویای با تو بودن می رساند...

کاش خیابان های شلوغ سهم ما نبود...

اما..غصه ای نخواهم خورد...اشکهایم را برای شانه های تو ذخیره خواهم کرد...

حرف های ناتمامم را به روی دیوار قلبم حک می کنم و با دیدنت همه را تکمیل می کنم...

پاییز از راه می رسد و ما دوباره به بودن و رسیدن به انتهای جاده ی سرنوشت می اندیشیم...

 

[ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 ] [ 20:48 ] [ تيام ] [ نظر بدهید ]


وقتي دلم به درد مياد و کسي نيست به حرفهايم گوش کند،

 وقتي تمام غمهاي عالم در دلم نشسته است،

وقتي احساس مي کنم دردمند ترين انسان عالمم... وقتي تمام عزيزانم با من غريبه مي شوند...

 و کسي نيست که حرمت اشکهاي نيمه شبم را حفظ کند... وقتي تمام عالم را قفس مي بينم...

بي اختيار از کنار آنهايي که دوسشان دارم.. بي تفاوت مي گذرد...

[ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 ] [ 15:2 ] [ تيام ] [ نظر بدهید ]

 متن زیبا و شعر عاشقانه leilaaaaa.blogfa.com

 

 

 

توراحس میکنم هردم...
که با چشمان زیبایت مرا دیوانه ام کردی...
من از شوق تماشایت...
نگاه از تو نمیگیرم....
تو زیباتر نگاهم میکنی اینبار....
ولی...افسوس...این رویاست....
تمام آنچه حس کردم،تمام آنچه میدیدم....
تو با من مهربان بودی...
واین رویا چه زیبا بود....
ولی.... افسوس.... که رویا بود....

 

[ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 ] [ 15:0 ] [ تيام ] [ نظر بدهید ]

مرد باش


 

زمین به مرد بودنت نیاز داره …
مرد باش . مردونه حرف بزن . مردونه بخند . مردونه عشق بورز …
مردونه گریه کن ، مردونه ببخش ….
مرد باش ، نه فقط باجسمت ، بانگاهت ، با احساست ، با آغوشت …
مردباش و هیچوقت نامردی نکن
مخصوصا برای کسی که به مردونگیت تکیه کرده و باورت کرده مرد باش...

[ یکشنبه بیستم بهمن 1392 ] [ 19:1 ] [ تيام ] [ نظر بدهید ]


بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود

اهل زمین نبود

نمازش شکسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود

برسنگ قبر من بنویسید این درخت عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود

برسنگ قبر من بنویسید کل عمر پشت دری که باز نمی شد نشسته بود

برسنگ قبر من بنویسید کبوتر شد و رفت

زیر باران غزلی خواند دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خوردست غم دل یا سم

انقدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت

روز میلاد همان روز که عاشق شده بود

مرگ با لحظه میلاد برابر شد و رفت

او کسی بود که از غرق شدن میترسید

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت.......


برچسب‌ها: سنگ قبر
[ یکشنبه بیستم بهمن 1392 ] [ 18:51 ] [ تيام ] [ نظر بدهید ]


بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود

اهل زمین نبود

نمازش شکسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود

برسنگ قبر من بنویسید این درخت عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود

برسنگ قبر من بنویسید کل عمر پشت دری که باز نمی شد نشسته بود

برسنگ قبر من بنویسید کبوتر شد و رفت

زیر باران غزلی خواند دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خوردست غم دل یا سم

انقدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت

روز میلاد همان روز که عاشق شده بود

مرگ با لحظه میلاد برابر شد و رفت

او کسی بود که از غرق شدن میترسید

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت.......


برچسب‌ها: سنگ قبر
[ یکشنبه بیستم بهمن 1392 ] [ 18:51 ] [ تيام ] [ نظر بدهید ]
خوب ترین حادثه

با همه‌ی بی سر و سامانی‌ام
باز به دنبال پریشانی‌ام

طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی‌ام

آمده‌ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه‌ی طوفانی‌ام

دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده‌ام تا تو بسوزانی‌ام

آمده‌ام با عطش سال‌ها
تا تو کمی
عشق بنوشانی‌ام

ماهی برگشته ز دریا شدم
تا تو بگیری و بمیرانی‌ام

خوب‌ترین حادثه می‌دانمت
خوب‌ترین حادثه می‌دانی‌ام؟

حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی‌ام

حرف بزن، حرف بزن، سال‌هاست
تشنه‌ی یک صحبت طولانی‌ام

ها به کجا میکشی‌ام خوب من؟
ها نکشانی به پشیمانی‌ام!


برچسب‌ها: بهترین حادثه
[ یکشنبه بیستم بهمن 1392 ] [ 18:38 ] [ تيام ] [ یک نظر ]

آرامش و صبر ردپای خدا در زندگیست

آرزو میکنم زندگیتان پراز ردپای

خدا باشد...

[ جمعه هجدهم بهمن 1392 ] [ 12:32 ] [ تيام ] [ نظر بدهید ]

عمرمان گذشت تا باورمان شد آنچه که باد برد ما بودیم

نه برگ پاییزی

[ جمعه هجدهم بهمن 1392 ] [ 12:17 ] [ تيام ] [ نظر بدهید ]
خدایــــــــــــــــــــا

از کدوم درخت باید میوه بخورم

که از زمین بیرونم کنی؟؟؟؟

                                             ۀۀّۀ    

خدایــــــــــــــــــــا

من دستم به زمین نمیرسد اما تو که دستت میرسد!!!

چرا مرا از من نمیبری؟؟؟

                                            ۀۀّۀ  

هوا گرفتهــــــــــــــــ بود...     باران میباریـــــــــــد...

کودکی آهسته گفت:

خدایاگریه نکن ...درست میشه...

                                           ۀۀّۀ  

خدایاااااا!خیلی وقته که دیگه خوش نمیگذره،فقط خوشم که میگذره....

                                              ۀۀّۀ  

خدایا... قیمت آسمانت چند است؟
می خواهم تکه آسمانی
 کلنگی بخرم 
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد

[ جمعه هجدهم بهمن 1392 ] [ 12:14 ] [ تيام ] [ نظر بدهید ]

زندگی دفتری از خاطره هاست ....

یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ، یک نفر همدم خوشبختی هاست .

یک نفر همسفر سختی هاست .

چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد ، 

ما همه همسفر و رهگذریم ....... .

آنچه باقیست فقط خوبیهاست

[ جمعه هجدهم بهمن 1392 ] [ 10:38 ] [ تيام ] [ یک نظر ]

زادگاه و تاریخ تولد کسی در هیچ نقشه و تقویمی نیست

چرا که آدمها هر لحظه در تپش قلب کسانی که دوستشان دارند

    متولد میشوند.

کوروش کبیر

[ جمعه هجدهم بهمن 1392 ] [ 10:32 ] [ تيام ] [ نظر بدهید ]

نشنیده ای که زیر چناری کدو بنی

بر رست و بر دوید بر او بر به روز بیست

پرسید از آن چنار که تو چند روزه ای

گفتا چنار سال مرا بیشتر ز سی ست

خندید پس کدو که من از تو به بیست روز

بر تر شدم بگوی که این تنبلی ز چیست

او را چنار گفت که امروز ای کدو

با تو مرا هنوز نه هنگام داوریست

فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان

وانگه شود پدید که از ما دو مرد کیست

 


برچسب‌ها: نشنیده ای که زیر چنار کدو بنی
[ جمعه هجدهم بهمن 1392 ] [ 10:1 ] [ تيام ] [ نظر بدهید ]

·         «حسنی به مکتب نمی‌رفت وقتی می‌رفت جمعه می‌رفت.»

·         «حرف حق تلخ است.»

·         «حرف ٫حرف می‌اره .اسمان برف می‌اره»

·         «حوضی که ماهی نداره قورباغه سالاره»

·         «حرف راست رو از بچه بشنو»

·         «حرفا میزنه از دهنش گنده تر»

·         «حرف بد تا لحد با آدمه»

·         «حرف راست را باید اول مزه مزه کرد،بعد زد»

·         «حرف راست قسم نمی‌خواهد»

·         «حساب حسابه٬کاکا برادر»

·         «حسود هرگز نیاسود»

·         «حق گرفتنیه نه نشستنی.حق گرفتنیه نه دادانی»

·         «حکیم بری دوا میده.ملا بری دعا میده»

·         «حمومک مورچه داره.بشین و پاشو»

·         «حلوای عزا را هم زدن»

 


برچسب‌ها: ضرب المثل
[ جمعه هجدهم بهمن 1392 ] [ 9:58 ] [ تيام ] [ نظر بدهید ]

·         «با آل علی هرکه در افتاد، ور افتاد.»

·         «با اون زبون خوشت، با پول زیادت، یا با راه نزدیکت.»

·         «با این ریش می‌خواهی بری تجریش؟»

·         «با پا راه بری کفش پاره می‌شه، با سر کلاه.»

·         «با خوردن سیر شدی با لیسیدن نمی‌شی.»

·         «باد آورده را باد می‌برد.»

·         «با دست پس می‌زنه، با پا پیش می‌کشه.»

·         «بادنجان بم آفت ندارد.»

·         «بادمجان دور قاب چین.»

·         «بارون آمد، ترک‌ها به‌هم رفت.»

·         «بار کج به منزل نمی‌رسد.»

·         «با رمال شاعر است، با شاعر رمال، با هر دو هیچکدام با هیچکدام هر دو.»

·         «بازی اشکنک داره، سر شکستنک داره.»

·         «بازی بازی، با ریش بابا هم بازی.»

·         «با سیلی صورت خودشو سرخ نگه میداره.»

·         «با کدخدا بساز، ده را بچاپ.»

·         «با گرگ دنبه می‌خوره، با چوپان گریه می‌کنه.»

·         «بالا بالاها جاش نیست، پائین پائین‌ها راش نیست.»

·         «بالاتو دیدیم، پائینتم دیدیم.»

·         «با مردم زمانه سلامی و والسلام.»

·         «با نردبان به آسمون نمی‌شه رفت.»

·         «با همین پرو پاچین، می‌خواهی بری چین و ماچین؟"

·         «باید گذاشت در کوزه آبش را خورد.»

·         «با یکدست دو هندوانه نمی‌شود برداشت.»

·         «با یک گل بهار نمی‌شه.»

·         «ببینیم و تعریف کنیم.»

·         «بچه سر پیری زنگوله پای تابوته.»

·         «بچه سر راهی برداشتم پسرم بشه، شوهرم شد.»

·         «بخور و بخواب کار منه، خدا نگهدار منه.»

·         «بدبخت اگر مسجد آدینه بسازد// یا طاق فرود آید، یا قبله کج آید.»

·         «بدهکار رو که رو بدی طلبکار می‌شه.»

·         «برادران جنگ کنند، ابلهان باور کنند.»

·         «برادر پشت، برادرزاده هم پشت؛ خواهرزاده را با زر بخر با سنگ بکش»

·         «برادری بجا، بزغاله یکی هفت‌صنار.»

·         «برای شکار بچه‌ببر به مغاک ببر باید رفت.»

·         «بر آن کدخدا زار باید گریست که دخلش بود نوزده خرج بیست»

·         «برای کسی بمیر که برات تب کنه.»

·         «برای همه مادره، برای ما زن‌بابا.»

·         «برای یک بی‌نماز، در مسجدو نمی‌بندند.»

·         «برای یه دستمال قیصریه رو آتیش میزنه.»

·         «بر عکس نهند نام زنگی کافور.»

·         «برو کشک‌تو بساب.»

·         «برو هندوستان مادیون خوب پیدا کن کره شو بستون.»

·         «بزک نمیر بهار میاد// کنبزه با خیار میاد.»

·         «بز گر از سر چشمه آب می‌خوره.»

·         «بعد از چهل سال گدایی، شب جمعه را گم کرده.»

·         «بعد از هفت کره، ادعای بکارت.»

·         «بگو نبین، چشممو هم می‌گذارم، بگو نشنو در گوشمو می‌گیرم، اما اگر بگی نفهمم، نمی‌تونم.»

·         «بگیر و ببند بده دست پهلوون.»

·         «بلبل هفت تا بچه میزاره، شیش تاش سیسکه، یکیش بلبل.»

·         «بمیر و بدم.»

·         «بنگر که چه می‌گوید، منگر که، که می‌گوید!»

·         «بوجار لنجونه از هر طرف باد بیاد، بادش میده.»

·         «به اشتهای مردم نمی‌شود نان خورد.»

·         «به بهلول گفتند ریش تو بهتره یا دم سگ؟ گفت: اگر از پل جستم ریش من و گرنه دم سگ.»

·         «به جای شمع کافوری چراغ نفت می‌سوزد.»

·         «بهر خران چه کاه برند چه زعفران»

·         «به درویشه گفتند بساطتو جمع کن، دستشو گذاشت در دهنش.»

·         «به دعای گربه کوره بارون نمیاد.»

«به روباهه گفتند: شاهدت کیه؟ گفت: دمبم.»

·         «به زبون خوش مار از سوراخ در میاد.»

·         «به شتر گفتند غمزه کن زد پالیز را ویران کرد»

·         «به شترمرغ گفتند: بار ببر، گفت: مرغم، گفتند: بپر، گفت: شترم

·         «به شتره گفتند: شاشت پسه، گفت: چی چیم مثل همه کسه؟»

·         «به شتره گفتند: راه رفتنت کجه، گفت: چی چیم راسته؟»

·         «به عمل کار برآید به سخن‌دانی نیست» سعدی

·         «به قاطر گفتند: بابات کیه؟ گفت: آقادائیم اسبه

·         «به کچله گفتند: چرا زلف نمی‌زاری؟ گفت: من از این قرتی‌گری‌ها خوشم نمیاد.»

·         «به کک بنده که رقاص خداست.»

·         «به کیشی آمدند به فیشی رفتند.»

·         «به گاو و گوسفند کسی کاری نداره؟»

·         «به مالت نناز که به یک شب بنده، به حسنت نناز که به یک تب بنده.»

·         «به ماه میگه تو در نیا من در میام.»

·         «به مرغشان کیش نمی‌شه گفت.»

·         «به مرگ می‌گیره تا به تب راضی بشه.»

·         «به هرکجا که روی آسمان همین رنگه.»

·         «به یکی گفتند: بابات از گرسنگی مُرد. گفت: داشت و نخورد؟»

·         «به یکی گفتند: سرکه هفت‌ساله داری؟ گفت: دارم و نمی‌دم، گفتند: چرا؟ گفت: اگر می‌دادم هفت ساله نمی‌شد.»

·         «بیله دیگ، بیله چغندر.»

·         «بین همه پیامبرها جرجیس انتخاب کرده»

·         «از ترس عقرب جراره به نیش مار غاشیه پناه بردن»

·         << برای خاگینه کلفته بگذار عمه بخفته برای گریه و زاری بروید عمه را بیاورید>>

سخنان مشاهیر


بـيـشـتـر کـسانـے مـوفـق شـدہ انـد

کـہ کـمـتـر تـعـريـف شـنـيـدہ انـد .

امـيـل زولا

سخنان مشاهیر


کسی که مرا بخاطر خوبی هایم میخواهد نمیخواهم...
من کسی را میخواهم که با دانستن بدی هایم باز هم مرا میخواهد...

قهرمان ها و گور ها...ارنستو ساباتو

سخنان مشاهیر


خوشبختی در سه جمله است


تجربه دیروز. استفاده امروز . وامید به اینده


ولی مازندگی مان رادر این سه جمله تباه می کنیم


حسرت دیروز. اتلاف امروز.و ترس از اینده



( دکتر شریعتی )

سخنان مشاهیر


کلمات همیشه این قدرت را ندارند که آدمهای خیلی خوشحال یا خیلی غمگین

را ارضا کنند ... !

زیرا آخرین حدِ بیانِ خوشحالی زیاد و یا غم زیاد سکوت است...!

آنتوان چخوف

سخنان مشاهیر


برقـــــص !
گویا هرگــــــز کسی تو را نمی بیـــــند ....
عاشــــــق شو!
گویا هرگـــــــز کسی دلت را نشکسته است ....
و زندگـــــــــی کن....
گویا بهشت همــــــــین اینجاست...

مارک تواین

سخنان مشاهیر


بزرگتـرین خوشبـختی ایـن اسـت کـه مـا را بـه خـاطر خودمـان

 و بـرای آنچـه کـه واقعـا هستیـم ، دوسـت بدارنـد !


ویکتـــــور هــــــوگو

تصاویر زیبا


تصاویر زیبا


سخنان مشاهیر


"ما چقدر به سادگی نیاکان خودمان خندیدیم، روزی می ‌آید که آیندگان
به خرافات ما خواھند خندید."


صادق هدایت

سخنان مشاهیر


گاهی برای او چیزهایی می نویسی ...

بعد پاک می کنی ، پاک می کنی....

او هیچ یک از حرف های تو را نمی خواند...

اما تو...

تمام حرف هایت را گفته ای.....!


"مورات هان مونگان"

داستانک


خروس ایرانی

در روزگار قدیم، جنگی میان ایران ویکی از کشور ها در گرفت. فرمانده سپاه دشمن، نزد فرمانده سپاه ایران آمد. او کیسه ای پر از ارزن با خود آورده بود. وقتی به ملاقات فرمانده سپاه ایران رفت، سر کیسه را باز کرد و ارزن ها را روی زمین ریخت و گفت:« سپاهیان ما مانند دانه های ارزن بسیارند و در اندک زمانی به شما حمله ور می شوند.»

فرمانده سپاه ایران وقتی این صحنه را دید، کمی اندیشید و دستور داد؛ خروسی آوردند و کنار ارزن ها رها کردند. خروس فوراً  مشغول خوردن ارزن ها شد. فرمانده سپاه ایران رو به فرمانده دشمن کرد و گفت:« دیدی که خروس ایرانی چه بر سر ارزن های شما آورد!»

سخنان مشاهیر


دیشه 2

ماندن سنگ بودن است و رفتن رود بودن 

بنگر که سنگ بودن به کجا میرسد جز خاک شدن

و رود بودن به کجا می رود جز دریا شدن ....

.

.

.

از دست دادن کسی که دوستش داریم خیلی دشوار است

اما اکنون به این نتیجه رسیده ام که کسی کسی را از دست نمیدهد

زیرا مالک آن نیست " و این یعنی آزادی

داشتن بهترین های دنیا بدون آنکه صاحبشان باشی

.

.

.

دو بیگانه هم درد

از دو خویش بی درد 

به هم نزدیک ترند 

.

.

.

اگر حس روییدن در تو باشد حتی در کویر هم رشد خواهی کرد 

.

.

.

سخت است حرفت را نفهمند

سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند

حالا میفهمم که خدا چه زجری میکشد

وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ

اشتباهی هم فهمیده اند


دکتر علی شریعتی

مباحث ادبی


كيستي در زبان و انديشه مولوي
نوشته‌ی دكتر حبيب نبوي - از آن عرصه بي چون ، جنبش موسيقيايي و اركستراسيون كلام جريان يافته ، عليرغم ساختار شكني هاي معهود خود ريتم سجع و قافيه و بديع مي سازد اما نه به گزينش اختياري واژه ها (صامت ها و مصوت ها) بلكه در نهايت بي خويشتني واژگان به جريان مي افتند ...

از آن عرصه بي چون ، جنبش موسيقيايي و اركستراسيون كلام جريان يافته ، عليرغم ساختار شكني هاي معهود خود ريتم سجع و قافيه و بديع مي سازد اما نه به گزينش اختياري واژه ها (صامت ها و مصوت ها) بلكه در نهايت بي خويشتني واژگان به جريان مي افتند .

مولانا با آن بي خويشتني سخن مي گويد و آن را از جهان فزونتر مي بيند و نكته مركزي و اصلي عالم مي شناسد ، جهان را تصويري مي بيند كه آن را در عين ناپيدايي مي نگارد .

تو كه اي در اين ضميرم كه فزونتر از جهاني                              تو كه نكته جهاني ز چه نكته مي جهاني ؟

تو كدام و من كدامم ، تو چه نام و من چه نامم                           تو چه دانه من چه دامم ؟ كه نه ايني و نه آني

تو قلم به دست داري ، و جهان چو نقش پيشت                          صفتيش مي نگاري و صفتيش مي ستاني

وقتي كه به دولت ديدار شمس ، از خويشتن اعتباري به بي خويشتني بالنده ره جست و ذوق درك عرصه بي خويشي را در خود يافت زان س به تحريك بي خودي ، از منزلت بي خودي سخن ها گفت و از بي خويشتني خود سپاس ها به جاي آورد و در ديوان كبير از با خودي و بي خودي چنين مي گويد :

آن نفسي كه با خودي ، يار چو خار آيدت                          وان نفسي كه بي خودي يار به كار آيدت ؟!

آن نفسي كه با خودي ، خود تو شكار پشه اي                     وان نفسي كه بي خودي ، پيل شكار آيدت

آن نفسي كه با خودي ، بسته ابر غصه اي                           وان نفسي كه بي خودي ، مه به كنار آيدت

آن نفسي كه با خودي ، يار كناره مي كند                            وان نفسي كه بي خودي ، باده يار آيدت

آن نفسي كه با خودي ، همچو خزان فسرده اي                    وان نفسي كه بي خودي ، دي چو بهار آيدت

او شان بي خودي را چنان مي ستايد كه گويي در تمام عمر ، گمگشته مرموز او همين بي خودي بوده است كه در زير طاق و رواق مدرسه و در مطاوي قيل و قال علم و در كسوت ملايي و موعظه و پند و منبر و افتاء و فقاهت در جستجو آن بوده است كه با ديدار شمس كار از كار خاسته و به بي خودي ره جسته و مطلوب مرموز و پنهاني خود را يافته كه :

گفت مقصودم تو بودستي نه آن                              ليك كار از كار خيزد در جهان

آخر الامر ، سر مولانا كه حتي بر خود وي نيز پوشيده بود از اين پرسش شمس ، (كيمسن) هويدا شد كه شمه اي از آن نهان ، در اين دو اثر بزرگ به نمايش درآمده است . در واقع راز در آن حصه از وجود آدمي مكنون و مكتوم است كه در معرض پديده هاي عادي قرار نمي گيرد ، آنگاه كه حادثه اي عظيم و طوفاني آن قسمت از هستي را كه راز نهايي وجود در آن نهفته است مورد اصابت قرار داد ، آدمي در هر مرحله از شان و وقار و تمكين هم كه باشد ، از اين انفجار به عالمي ديگر و فضايي مقتضي آن حادثه ، منتقل شده به طوري كه همه پيشينه خود را زير پاي مي گذارد . موجوديت و ثقل هستي او به جهت نيستي بالنده انتقال مي يابد كه اين نيستي ، از وجود اعتباري پيشين بسي ارجمندتر و جاذبتر است ، چندان كه تمام هستي را در يك نفس مي بلعد و از اين انقلاب ، شادماني پاينده و جاويد ، به شخص مي بخشد كه مولوي در بيت زير از اين عدم سپاسگزار و فرهمند است :

سپاس آن عدمي را كه هست ما بربود                           ز عشق آن عدم آمد جهان جان به وجود

به هر كجا عدم آيد ، وجود كم گردد                             زهي عدم كه چو آمد ازو وجود فزود

به سال ها بر بودم من از عدم هستي                              عدم به يك نظر آن جمله را ز من بربود

جستجوي عدم در نهاد انسان رازي است كه جز با چنين حوادثي ابراز نمي گردد . مولوي از كيستي خود دريافت كه او راهي عدم و عاشق آن است . بايد ثقل موجوديت اعتباري را فرو نهد و سبك بار ، راهي عدمستان گردد . اين انقلاب تمام حيثيت مولانا را متحول ساخت و زبان و بيان و بلاغت او را از ديگران ممتاز نمود و او را به حوزه فرديت خود رهنمون شد كه تظاهرات حوزه فردي او به قرآن و خطاب الهي شباهت يافت ، به طوري كه بلاغت مثنوي را مي توان برگرفته از بلاغت قرآن دانست .

تمامي مثنوي مولانا از جريان نو و ناانديشيده و بديعي گزارش مي كند كه مولانا في المجلس و به مقتضاي مخاطب و به تقاضاي حال و خيال به تقرير آورده است .

عصر مولانا حكم مي كرد كه اولاً انديشه پايه گفتار باشد ، ثانياً گوينده و معني اي كه گوينده اراده كرده است ، اصالت داشته و مخاطب و كلام ، فاقد اصالت به حسال آيند ، اما مولانا از اين اصل تبعيت نكرده و مخاطب و كلام را ارج نهاد و متكلم و معني را درگير و پيرو كلام و مخاطب قرار داد . مثنوي او همه حكايت از اعتبار مخاطب و به تبع او ارجمندي كلام دارد . او در اعتبار مخاطب انديشه خود را هم به تقاضاي مخاطب مي سپارد . در مثنوي ، مخاطب او حسام الدين است كه مولوي در تابعيت انديشه و محتواي دروني خويشتن از حسام الدين مي گويد :

گشت از جذب چو تو علامه اي                         در جهان گردان حسامي نامه اي

گردن اين مثنوي را بسته اي                               مي كشي آن سوي كه دانسته اي

چندي از حسام الدين فاصله داشت و جذب او معطل بود كه بدين سبب مثنوي تاخير افتاد . مولوي در توجيه اين تاخير مي گويد :

مدتي اين مثنوي تاخير شد                         مهلتي بايد كه تا خون شير شد

چون ضياءالحق حسام الدين عنان                بازگردانيد زوج آسمان

چون به معراج حقايق رفته بود                   بي بهارش غنچه ها نشكفته بود

چون ز دريا سوي ساحل بازگشت              چنگ شعر مثنوي با ساز گشت

دوري حسام الدين ، كار مثنوي و زبان مولوي را مي بندد ، آنگاه كه مخاطب عزيز القدري همچون حسام الدين ، در برابر مولانا ظاهر مي شود ، شعر مثنوي با ساز مي گردد .

اين نقل اصالت در مقام خطاب در مثنوي ، يك رنسانس در دوره بلاغت بود . اين رنسانس ، بلاغت سلطاني و ادبيات بلاغي سياسي را كه در آن ، گوينده و معنايي كه گوينده اراده كرده است ، مركزيت و اصالت داشت ، به بلاغت عام و اقتضاي حال و اصالت كلام و مخاطب تحويل كرد . بلاغت سلطاني كه اين جانب اين واژه را در بلاغت قديم صحيح مي دانم ، با اعتبار و اصالت و مركزيت مقام و منزلت سلطاني و مزيت منظور او آغاز مي شد كه در اين مقام ، مخاطب و نفس كلام از موقعيت توجه و ارتكاز مي افتاد . اين روش به تدريج ، ادبيات گفتاري را با سياست و مركز قدرت آميخته و به ركاكت و رخوت و درشتي و دشنام مي كشيد . چرا كه قدرتمندان به قدرتشان اعتبار دارند و نه به كلامشان . اما كلام آنان به اعتبار قدرت و سيطره آن فريق ، ملوك كلام به حساب مي آمد و در صدر ادبيات جاي مي گرفت . شايد كليشه معروف » كلام الملوك ملوك الكلام « نوعي تملق در برابر اعتبار قدرت ملوك از جانب فرودستان منفعل در برابر قدرت و شكوه ملوك باشد كه توجه اين سخن به خود ملك و پادشاه است و نه به نفس كلام .

مثنوي زاييده شرايط حاكم بر سخن (antex of situation) است كه قدما از آن به حال خطاب تعبير نموده اند . اين تحول عظيم در حوزه بلاغت كه هفتصد سال پيش در عرصه فرهنگ ايراني اسلامي پديد آمده است ، در مغرب زمين ، در پايان قرن نوزدهم به معني واقعي جريان پيدا كرد كه موافق اين رويكرد ، زبان ذاتاً و بالطبيعه مورد توجه قرار گرفت .

مولوي در دو اثر گرانبهاي خود ، چونان نايي است كه ديگري در وي مي دمد و آن نوازنده كه ناي وجود مولانا را به نغمه و سرود در مي آورد ، همان مخاطب اوست . چنان كه خود گفت :

» مرا چو ني بنوازيد شمس تبريزي «

در مثنوي مي گويد :

ما چو ناييم و نوا در ما ز توست                         ما چو كوهيم و صدا در ما ز توست

آنگاه كه به حيراني فرو مي رود باقي قصه را به شمس مي سپارد كه گويا پيش از اينكه تمام قصه را از شمس بگيرد خود از هوش رفته است .

بشنو ز شمس مفخر تبريز باقيش                         زيرا تمام قصه از آن شاه نستديم

ضمير مولانا مرغزاري است كه از ني معشوق به جلوه و تحسين نشسته و از شيريني او دل انگيز گشته است كه در كلام مولانا ابراز مي شود :

يا زب چه ياز دارم شيرين شكار دارم                           در سينه از ني او صد مرغزار دارم

تمام حول و هواي سخنان مولانا حكايت از اصالت و اعتبار مخاطب و كلام دارد كه گوينده درگير آن حال و مجذوب جاذبه و جولان كلام است . يك اشتراك لفظي قادر است مولوي را از صحنه اي به صحنه ديگر و از بوستاني به بوستان ديگر انتقال دهد بدون اين كه رابطه منطقي بين اين دو فضا موجود بوده باشد .

در جولان تند و توسن كلام ، منطق عقب مي ماند ، حداكثر از گرد و غبار آن اندك بهره اي نصيب مي برد . كلام در عرصه هايي بي قيد منطق ، راه به تاريكي ها جسته و از ابداع و نوآوري سردرمي آورد . منطق وابسته به تجارب و انديشه پيشين است و اجازه سركشي به عرصه تاريكي و نامعلوم را نمي دهد . جولان كلام ، خود نوعي عصيانگري در مقابل احتياط و قيود عقل و مقررات منطقي است .

ساختار و سنجيدگي ، ابتدا جريان نامحدود انديشه را مقيد و عرصه آن را ضيق مي كند و به مقتضاي آن ، انتشار و توسعه عرصه كلام را محدود مي سازد كه اين محدوديت يك ارتباط ديالكتيكي فيمابين انديشه و كلام برقرار مي سازد كه در نتيجه ، از تنگي حوصله انديشه ، كلام محدود و مضيق شده و از محدوديت كام انديشه به قيد كشيده مي شود كه اين دور هرمنوتيكي در جهت مضيقه ، همچنان به سوي پستي و فرود ادامه پيدا مي كند . دور معرفتي از تعامل انديشه و كلام در جهت توسعه به صورت دوكي اتفاق مي افتد كه در اين دور ، توسعه و بالندگي ، اتفاق دارد . در چنين دوري ، هر چرخه اي ضمن وسعت ، ارتفاع هم پيدا مي كند . در چنين فضايي كلام بر انديشه سبقت دارد . انديشه همان گودي و غدير دوم است كه حاصل سير جولاني و دوكي كلام را قالب گرفته و در اصولي جاي سازي مي كند و از پي گفتمان رهسپار مي گردد ، بنابراين انديشه سازي پس از تقرير آزاد كلام شكل مي گيرد .

چنانكه مذكور افتاد در مثنوي ، كمترين تداعي ، مولانا را از يك جولانگاه به جولانگاه ديگر مي كشاند و كلامي در پي آفرينش كلام و معاني و جستجوي معاني از مسير معهود دور مي شود . مثلاً در پايان حكايت » پادشاه جهود ديگر كه در هلاك دين عيسي سعي نمود « مولوي در مقام تحذير از فريب و اغترار به پديده هاي شبيه حس ما يا شبيه مطلوب مي گويد:

تا زر اندوديت از ره نفكند                             تا خيال كژ ترا چه نفكند

همين كلمه » چه « و معناي منظور در بيت فوق او را متوجه حكايتي مي كند كه در كليله و دمنه تحت عنوان   » الاسد و الثور « به تقرير رفته ، مولوي اين حكايت را از اختصار به تفصيل مي كشد و در داستان پروري با دست باز بدون قيد چندان گسترده عمل مي كند كه انواع گونه هاي معرفتي را طي اين حكايت مي آورد . از جمله جهد و توكل كه در اشباع كردن هر كدام از مفاهيم اين دو واژه حكايت را مي گسترد و در طي حكايت ، حكايت هاي ديگري را مي آورد . از اصل حكايت دور مي شود و پس از جولان و معاني فرعي به حكايت باز مي گردد و همچنان در ظرفيت هاي واژگان توجه نموده و در اشباع آن ظرفيت ها از راه اصلي حكايت به بيراهه هاي پر مغز و نغز مي جهد و در حكايت از واژه » چه « كه اتفاقاً و به اقتضاي آزادي زبان در حكايت پيشين آمده بود داستاني مفصل و داراي ظرفيت هاي معنا پذير و انديشه ساز مي پردازد كه آخرالامر ، خرگوش به تدبير و سياست ، شير را در كنار چاه مي آورد و او را به تصوير خويشتن كه در آب افتاده بود تحريك نمموده و به تهور وامي دارد كه آن شير به تصوير خويشتن حمله مي برد و به چاه افتاده و تلف مي شود . در تمام اين حكايت ، جولانداري با كلام و تداعي هاست . اصول و قواعد تاليف و مقررات سنجش و ساختار از اعتبار ساقط شده است .

در حكايت پير چنگي ، آنجا كه عمر در خواب به امر نامعهودي ملهم مي شود و در تعجب فرو مي رود كه اين معهود چيست ؟ مولانا شان و مميزه الهام را شرح مي دهد كه ندايي غيبي كه اصل همه بانگ هاست كه در مقابل آن ندا ، بقيه بانگ ها صدايي بيش نيست و براي فهم و تقرير آن ندا گوش و لب لازم نيست لذا ترك و كرد و پارسي و عرب همه آن را درمي يابند ، همين تداعي ، مولوي را از خواب ديدن عمر به مفهوم الهام منتقل نموده و از بيان مفهوم الهام به سخن گفتن چون انتقال پيدا كرده و به داستان ناليدن ستون حنانه از هجر پيامبر (ص) متوجه مي شود و از اصل داستان دور شده ، به داستان هاي فرعي متوجه مي شود و معناي بلندي را در آن مي آفريند . براي نمونه به تحويل جاذبه هاي تداعي و پيروي مولوي از آن تداعي ها همين قطعه از حكايت خواب ديدن عمر را ذيلا مي آوريم :

آن زمان حق بر عمر خوابي گماشت                          تا كه خويش از خواب نتوانست داشت

در عجب افتاد كاين معهود نيست                             اين ز غيب افتاد بي مقصود نيست

سرنهاد و خواب بردش خواب ديد                           كامدش از حق ندا جانش شنيد

آن ندايي كاصل هر بانگ و نواست                           خود ندا آن است و اين باقي صداست

از همين بيت ، حكايت از مسير خود منحرف شده و از پي تداعي معاني ابتدا نداي حق را كه الهام است توضيح مي دهد و از آن هم به نطق جهان راه مي جويد :

ترك و كرد و پارسي گو و عرب                                     فهم كرده آن ندا بي گوش و لب

خود چه جاي ترك و تاجيك است و زنگ                        فهم كردست آن ندا را چوب و سنگ

هر دمي از وي همي آيه الست                                        جوهر و اعراض مي گردند هست

گر نمي آيد بلي زايشان ولي                                           آمدنشان از عدم باشد بلي

زانچه گفتم من ز فهم سنگ و چوب                                در بيانش قصه اي هش دار خوب

خواب ديدن عمر را آغاز كرد و از پي تداعي افتاد و اصل داستان را معطل گذاشت تا كجا و كي ديگر بر سر داستان مي آيد و بار ديگر تداعي هاي تازه اي او را از ره به در كند . مولوي در توجيه اين بيراهه هاي نغز مي گويد :

بل گناه او راست كه عقلش ببرد                                   عقل جمله عاقلان پيشش بمرد

جلوه پر فروغ معاني مولوي را از عرصه معهود و حوزه خود به بساط بالندگي و احساس ، به عرصه جنون مي كشاند كه از قاعده هاي دست و پا گير آزادش مي سازد . مولوي موافق يك كليشه معروف عربي در عرصه كلام مي درخشد » الكلام يجر الكلام « ترجمه كليشه اي اين جمله به فارسي اين است كه مي گويند » حرف ، حرف مي آورد « اما در عالم مولانا اين » حرف ، حرف مي آورد « چه بساط گسترده و چه ژرفايي به تقرير آورده و چه تعالي و ارتقايي را باعث شده است . مثنوي مولانا در سير گفتاري خود منبر را تداعي مي كند كه گويي مولانا بر منبري نشسته و با مخاطب مستقيم خود به سخن پرداخته و به اقتضاي حال از شاخه اي به شاخه مي پرد و از مطلبي و به مطلب ديگر رو مي كند و تمثيل ها و تنظيرها و تشبيه ها مي آورد ، حال مخاطب را مي نگرد و به قدر همت آنان نكته مي آفريند كه شان حضور و گفتار و مخاطب به قاعده ها سبقت مي جويد و پيشاني مخاطب لوح كحفوظ گرديده و تلقين معنا مي كند چنانكه خود مي گويد :

لوح محفوظ است پيشاني يار                     راز كونينش نماند آشكار

او مخاطب را خلاق و آفريننده و احضار كننده مطالب و مفاهيم و بلاغت ساز و صنعت بديع آفرين ، معرفي مي كند در جايي از مثنوي ، در بيان اين معنا حديثي از نبوي شريف را به تشريح مي كشد كه  » ان الله يلقن الحكمه علي قلوب الواعظين بقدر همم المستمعين « خداوند حكمت را به مثابه همت شنوندگان ، بر قلوب واعظان تلقين مي كند . در شرح اين حديث مي گويد :

جذب سمع است ار كسي را خوش لبي است                           گرمي و وجد معلم از صبي است

جذب سمع را مايه خوش لبي مي داند ، گوش خوب جنباننده زبان خوب و چالاك است . گوش ، باعث و جنباننده بلاغت است نه انديشه صاحب كلام . انديشه به اقتضا و خواست گوش هاي قابل ، جريان پيدا مي كند . بلاغت سياسي و سلطاني و عالمانه به بلاغت احساسي رشيد راه پيدا مي كند چون شنونده در عين توجه و دقت و علاقه مندي از زمره فرهيختگان نيست ، لذا » مولانا روزي » خم « را » خمب « گفت شاگردان ، او را متنبه ساختند كه صحيح اين كلمه خم است . او گفت : بي ادب ! اينقدر دانم ليكن صلاح الدين خمب فرموده است . صلاح الدين زركوب كه از زمره عوام بوده از اجله مريدان مولانا به حساب مي آمد كه در واقع با حسن حضور خويشتن و جذب سمعش ، مولانا را تعليم مي داد . عجبا ، مولوي از مريدان نكته مي آموزد و به حسام الدين مي گويد :

گردن اين مثنوي را بسته اي                               مي كشي آن سوي كه دانسته اي

اي ضياء الحق حسام الدين بگير                           يك دو كاغذ برفزا در وصف پير

بر نويس احوال پير راه دان                                  پير را بگزين و عين راه ، دان

ملايي كه پس از سي و چند سال ملايي از صولت حادثه اي عظيم چنان دخل و حاصل مدرسه و طاق و رواق آن را سپرده است كه از عوامان نكته آموخته و به تلقين مريدان تكلم مي كند و با رفتن حسام الدين شريان گفتاري او مي خشكد و با رجعتش اين رگ جريان مي يابد در عرصه شاعري نيز خود را به ذوق جاذبه مخاطب سپرده و از تكلف هاي عالمانه دوري مي كند . اشعار مولانا انديشه يار است و تظاهرات خيال معشوق به صورت شعر درمي آيد . او مي گويد : شعر من شعر نيست بلكه تظاهر جوشش خون است .

» خون كه مي جوشد منش از شعر رنگي مي زنم «

انديشه وصال و ديدار دلدار ، او را به تقرير و ابزار وامي دارد . سلاست و رواني اشعار او مولود ذوق اوست و نه حاصل تكلف و صنعت او :

قافيه انديشم و دلدار من                                  گويدم مينديش جز ديدار من

در حكايت و قصص مثنوي از قلاووزي ذوق ، جايگاه هاي شخصيت هاي داستان ها پيوسته تغيير پيدا مي كند و چه بسا كه در آغازين فرازهاي داستان ، مولانا به عنوان داستان پرداز در جاي شخصيت داستان به ابراز عقيده مستقيم مي پردازد و سخن خود را مي زند و داستان از روند عادي خود بريده مي شود . مثلاً در قصه » اعرابي درويش و ماجراي زن او « مولانا از زبان زن اعرابي شكايت مي آغازد كه از سر فقر و املاق مويه مي كرد و از شوي خود گله ها مي نمود ، از همان آغازين فراز داستان پس از دوازده بيت ، مولانا خود داخل داستان شده و سخن خود را بر اصل داستان مي افزايد و از يم تداعي ضعيف به سخنان قوي منتقل مي شود . آنجا كه زن از فقر مي نالد و به شوي خود نهيب مي زند كه در ميان عرب عطا و بذل ، غزوه و جنگ ، مايه فخر و مباهات است اما ما بر گدايي مي تنيم و مايه ننگ عرب شده ايم .

چه عطا ما بر گدايي مي تنيم                               مر مگس را در هوا رگ مي زنيم

گر كسي مهمان رسد گر من منم                           شب بخسبد قصد دلق او كنم

از همين تداعي كه اعراب اهل بخشش اند و بايد مهمان ارباب عطا شد و نه بخل و امساك . مولوي به موضوعي ره مي جويد با عنوان » مغرور شدن مريدان محتاج به مدعيان مغرور … « و مي گويد :

بهر اين گفتند دانايان به فن                           ميهمان محسنان بايد شدن

تو مريد و ميهمان آن كسي                            كاو ستاند حاصلت را از خسي

نيست چيره چون ترا چيره كند ؟                    نور ندهد مر ترا تيره كند

چنان مرموز از داستان اعرابي به موضوع مدعيان دروغين قلاووزي و شيخوخيت عرفان منتقل مي شود كه گويي خود مولانا به عنوان يك شخصيت سوم وارد قصه شده و با موضوعي مستقل در داستان ابراز عقيده مي كند . بعد از چند دقيقه حكمت ، بار ديگر شخصيت هاي داستان را به گفتمان و طي ماجرا وامي دارد . اين شيوه ضرورترين شيوه يك انسان شالوده شكسته است حقيقتاً هم مولانا يك موجود شالوده شكسته است ، كه از يك حادثه شگفت انگيز شالوده فقاهت و ملايي او فرو ريخته و ساختار شيخي و قلاووزي او شكسته و نظام زندگي عادي او به هم ريخته است بنابراين متن شالوده شكسته ، از چنين شخصيت شالوده شكسته متوقع است . او از ساختار پيشين خود به شاكله زهد اشاره مي كند كه پس از شكستن آن شاكله ترانه گوي شده است .

زاهد بودم ترانه گويم كردي                                سر حلقه بزم و باده جويم كردي

سجاده نشين باوقاري بودم                                   بازيچه كودكان كويم كردي

سجاده نشيني و وقار ، ساختار يك مرد ملاي چهل ساله است كه در اثر يك ملاقات غريب چنان از هم پاشيده است كه جهان و جهانيان در طي قرون و اعصار از آن متاثر شده اند ، ملاي شريعتمدار و زاهد مآب و امام شهر را بنگر كه چگونه از اعتبار و متانت و وقار به هم ريخته است كه ذوق باده در سر و زلف يار در دست آرزوي رقص و دست افشاني دارد .

يك دست جام باده و يك دست زلف يار                        رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست

چنان مستانه و پرآشوب و از خود رسته سخن مي گويد كه گويي هرگز ره مدرسه و مسجد نمي شناخته و ساختار ملايي و فقاهت به خود نگرفته است ، الا اينكه شور و شيدايي و شطح و پريشاني او از رسوبات مدرسي و احوال مسجدي گزاره دارد كه در شطح تالي اين رسوبات را مي بينيد :

چو وضو ز اشك سازم بود آتشين نمازم                         در مسجدم بسوزد ، چو بدو رسد اذاني

رخ قبله ام كجا شد كه نماز من قضا شد                          ز قضا رسد هماره به من و تو امتحاني

عجبا نماز مستان ، تو بگو درست هست آن ؟                   كه نداند او زماني ، نشناسد او مكاني

عجبا دو ركعت است اين ؟ عجبا كه هشتمين است ؟          عجبا چه سوره خواندم ؟ چو نداشتم زباني

در حق چگونه كوبم كه نه دست ماند و نه دل ؟                 دل و دست  چون تو بردي ، بده اي خدا اماني

به خدا خبر ندارم ، چو نماز مي گزارم                              كه تمام شد ركوعي ، كه امام شد فلاني

پس از اين چو سايه باشم پس و پيش هر امامي                   كه بكاهم و فزايم ز حراك سايه باني

به ركوع سايه منگر ، به قيام سايه منگر                              مطلب ز سايه قصدي ، مطلب ز سايه جاني 

داستانی از ادبیات فارسی / رابعه / عطار نیشابوری




چنین قضه كه دارد یاد هرگر؟
چنین كاری گرا افتاد هرگز؟

رابعه یگانه دختر كعب امیر بلخ بود. چنان لطیف و زیبا بود كه قرار از دلها می ربود و چشمان سیاه جادوگرش با تیر مژگان در دلها می نشست. جانها نثار لبان مرجانی و دندانهای مروارید گونش می گشت. جمال ظاهر و لطف ذوق به هم آمیخته و او را دلبری بی ‌همتا ساخته بود. رابعه چنان خوش زبان بود كه شعرش از شیرینی لب حكایت می ‌كرد. پدر نیز چنان دل بدو بسته بود كه آنی از خیالش منصرف نمی ‌شد و فكر آیندﮤ دختر پیوسته رنجورش می ‌داشت. چون مرگش فرار رسید, پسر خود حارث را پیش خواند و دلبند خویش را بدو سپرد و گفت: «چه شهریارانی كه این درّ گرانمایه را از من خواستند و من هیچكس را لایق او نشناختم, اما تو چون كسی را شایستـﮥ او یافتی خود دانی تا به هر راهی كه می ‌دانی روزگارش را خرم سازی.» پسر گفته ‌های پدر را پذیرفت و پس از او بر تخت شاهی نشست و خواهر را چون جان گرامی داشت. اما روزگار بازی دیگری پیش آورد.
روزی حارث بمناسبت جلوس به تخت شاهی جشنی خجسته برپا ساخت. بساط عیش در باغ باشكوهی گسترده شد كه از صفا و پاكی چون بهشت برین بود. سبزﮤ بهاری حكایت از شور جوانی می ‌كرد و غنچـﮥ گل به دست باد دامن می ‌درید. آب روشن و صاف از نهر پوشیده از گل می ‌گذشت و از ادب سر بر نمی ‌آورد تا بر بساط جشن نگهی افكند. تخت شاه بر ایوان بلندی قرار گرفته و حارث چون خورشیدی بر آن نشسته بود. چاكران و كهتران چون رشته ‌های مروارید دورادور وی را گرفته و كمر خدمت بر میان بسته بودند. همه نیكو روی و بلندقامت, همه سرافراز و دلاور. اما از میان همـﮥ آنها جوانی دلارا و خوش اندام, چون ماه در میان ستارگان می‌درخشید و بیننده را به تحسین وا می‌ داشت؛ نگهبان گنجهای شاه بود و بكتاش نام داشت. بزرگان و شریفان برای تهنیت شاه در جشن حضور یافتند و از شادی و سرور سرمست گشتند و چون رابعه از شكوه جشن خبر یافت به بام قصر آمد تا از نزدیك آن همه شادی و شكوه را به چشم ببیند. لختی از هر سو نظاره كرد. ناگهان نگاهش به بكتاش افتاد كه به ساقی ‌گری در برابر شاه ایستاده بود و جلوه گری
می كرد؛ گاه با چهره ای گلگون از مستی می گساری می كرد و گاه رباب می‌ نواخت, گاه چون بلبل نغمـﮥخوش سرمی‌ داد و گاه چون گل عشوه و ناز می ‌كرد. رابعه كه بكتاش را به آن دلفروزی دید, آتشی از عشق به جانش افتاد و سراپایش را فرا گرفت. از آن پس خواب شب و آرام روز از او رخت بربست و طوفانی سهمگین در وجودش پدید آمد. دیدگانش چون ابر
می گریست و دلش چون شمع می گذاخت. پس از یك سال, رنج و اندوه چنان ناتوانش كرد كه او را یكباره از پا در آورد و بر بستر بیماریش افكند. برادر بر بالینش طبیب آورد تا دردش را درمان كند, اما چه سود؟

چنان دردی كجا درمان پذیرد
كه جان درمان هم از جانان پذیرد

رابعه دایه‌ ای داشت دلسوز و غمخوار و زیرك و كاردان. با حیله و چاره‌ گری و نرمی و گرمی پردﮤ شرم را از چهرﮤ او برافكند و قفل دهانش را گشاد تا سرانجام دختر داستان عشق خود را به غلام, بر دایه آشكار كرد و گفت:
چنان عشقش مرا بی ‌خویش آورد
كه صدساله غمم در پیش آورد

چنین بیمار و سرگردان از آنم
كه می ‌دانم كه قدرش می ‌ندانم

سخن چون می‌ توان زان سرو من گفت
چرا باید زدیگر كس سخن گفت

باری از دایه خواست كه در دم برخیزد و سوی دلبر بشتابد و این داستان را با او در میان بگذارد, به قسمی كه رازش بركس فاش نشود, و خود برخاست و نامه ای نوشت:

الا ای غایب حاضر كجائی
به پیش من نه ای آخر كجائی

بیا و چشم و دل را میهمان كن
وگرنه تیغ گیر و قصد جان كن

دلم بردی و گر بودی هزارم
نبودی جز فشاندن بر تو كارم

زتو یك لحظه دل زان برنگیرم
كه من هرگز دل از جان برنگیرم

اگر آئی به دستم باز رستم
و گرنه می ‌روم هر جا كه هستم

به هر انگشت درگیرم چراغی
ترا می ‌جویم از هر دشت و باغی

اگر پیشم چو شمع آئی پدیدار
و گرنه چون چراغم مرده انگار

پس از نوشتن, چهرﮤ خویش را بر آن نقش كرد و بسوی محبوب فرستاد. بكتاش چون نامه را دید از آن لطف طبع و نقش زیبا در عجب ماند و چنان یكباره دل بدو سپرد كه گوئی سالها آشنای او بوده است. پیغام مهرآمیزی فرستاد و عشق را با عشق پاسخ داد. چون رابعه از زبان دایه به عشق محبوب پی برد دلشاد گشت و اشك شادی از دیده روان ساخت. از آن پس روز و شب با طبع روان غزلها می‌ ساخت و به سوی دلبر می ‌فرستاد. بكتاش هم پس از خواندن هر شعر عاشق ‌تر و دلداده ‌تر می شد. مدتها گذشت. روزی بكتاش رابعه را در محلی دید و شناخت و همان دم به دامنش آویخت. اما بجای آنكه از دلبر نرمی و دلدادگی ببیند باخشونت و سردی روبرو گشت. چنان دختر از كار او برآشفت و از گستاخیش روی درهم كشید كه با سختی او را از خود راند و پاسخی جز ملامت نداد:

كه هان ای بی‌ دب این چه دلیریست
تو روباهی ترا چه جای شیریست

كه باشی تو كه گیری دامن من
كه ترسد سایه از پیراهن من

عاشق نا امید برجای ماند و گفت: «ای بت دلفروز, این چه حكایت است كه در نهان شعرم می ‌فرستی و دیوانه ‌ام می‌ كنی و اكنون روی می ‌پوشی و چون بیگانگان از خود
می رانیم؟»
دختر با مناعت پاسخ داد كه: «از این راز آگاه نیستی و نمی‌ دانی كه آتشی كه در دلم زبانه می ‌كشد و هستیم را خاكستر می ‌كند بنزدم چه گرانبهاست. چیزی نیست كه با جسم خاكی سرو كار داشته باشد. جان غمدیدﮤ من طالب هوسهای پست و شهوانی نیست. ترا همین بس كه بهانـﮥ این عشق سوزان و محرم اسرارم باشی, دست از دامنم بدار كه با این كار چون بیگانگان از آستانه ‌ام دور شوی.»
پس از این سخن, رفت و غلام را شیفته ‌تر از پیش بر جای گذاشت و خود همچنان به شعر گفتن پرداخت و آتش درون را با طبع چون آب تسكین داد.
روزی دختر عاشق تنها میان چمن ‌ها می گشت و می خواند:

الا ای باد شبگیری گذركن
زمن آن ترك یغما را خبركن

بگو كز تشنگی خوابم ببردی
ببردی آبم و آبم ببردی

چون دریافت كه برادر شعرش را می ‌شنود كلمـﮥ «ترك یغما» را به «سرخ سقا» یعنی سقای سرخ روئی كه هر روز سبوئی آب برایش می ‌آورد, تبدیل كرد. اما برادر از آن پس به خواهر بدگمان شد.
از این واقعه ماهی گذشت و دشمنی بر ملك حارث حمله ورگشت و سپاهی بی شمار بر او تاخت. حارث هم پگاهی با سپاهی چون بختش جوان از شهر بیرون رفت. خروش كوس گوش فلك را كر كرد و زمین از خون دشمنان چون لاله رنگین شد. اجل چنگال خود رابه قصد جان مردم تیز كرد و قیامت برپا گشت.
حارث سپاه را به سویی جمع آورد و خود چون شیر بر دشمن حمله كرد. از سوی دیگر بكتاش با دو دست شمشیر می‌ زد و دلاوریها می نمود. سرانجام چشم زخمی بدو رسید و سرش از ضربت شمشیر دشمن زخم برداشت. اما همینكه نزدیك بود گرفتار شود, شخص رو بسته سلاح پوشیده ‌ای سواره پیش صف در آمد و چنان خروشی برآورد كه از فریاد او ترس در دلها جای گرفت. سوار بر دشمن زد و سرها به خاك افكند و یكسر بسوی بكتاش روان گشت او را برگرفت و به میان صف سپاه برد و به دیگرانش سپرد و خود چون برق ناپدید گشت. هیچكس از حال او آگاه نشد و ندانست كه كیست. این سپاهی دلاور رابعه بود كه جان بكتاش را نجات بخشید.
اما بمحض آنكه ناپدید گشت سپاه دشمن چون دریا به موج آمد و چون سیل روان گشت و اگر لشكریان شاه بخارا به كمك نمی ‌شتافتند دیّاری در شهر باقی نمی‌ ماند. حارث پس از این كمك پیروز به شهر برگشت و چون سوار مرد افكن را طلبید نشانی از او نجست. گوئی فرشته ‌ای بود كه از زمین رخت بربست.
همینكه شب فرا رسید, و قرص ماه چون صابون , كفی از نور بر عالم پاشید؛ رابعه كه از جراحت بكتاش دلی سوخته داشت و خواب از چشمش دور گشته بود نامه‌ای به او نوشت:

چه افتادت كه افتادی به خون در
چون من زین غم نبینی سرنگون‌تر

همه شب همچو شمعم سوز دربر
چو شب بگذشت مرگ روز بر سر

چه می ‌خواهی زمن با این همه سوز
كه نه شب بوده‌ام بی‌سوز نه روز

چنان گشتم زسودای تو بی خویش
كه از پس می‌ندانم راه و از پیش

دلی دارم ز درد خویش خسته
به بیت الحزن در برخویش بسته

اگر امید وصل تو نبودی
نه گردی ماندی از من نه دودی

نامه مانند مرهم درد بكتاش را تسكین داد و سیل اشك از دیدگانش روان ساخت و به دلدار پیغام فرستاد:

كه: «جانا تا كیم تنها گذاری
سر بیمار پرسیدن نداری

چو داری خوی مردم چون لبیبان
دمی بنشین به بالین غریبان

اگر یك زخم دارم بر سر امروز
هزارم هست برجان ای دل افروز

زشوقت پیرهن بر من كفن شد
بگفت این وز خود بی خویشتن شد»

چند روزی گذشت و زخم بكتاش بهبود یافت.
رابعه روزی در راهی به رودكی شاعر برخورد. شعرها برای یكدیگر خواندند و سـﺅال و جوابها كردند. رودكی از طبع لطیف دختر در تعجب ماند و چون از عشقش آگاه گشت راز طبعش را دانست و چون از آنجا به بخارا رفت به درگاه شاه بخارا, كه به كمك حارث شتافته بود, رسید. از قضا حارث نیز برای عذرخواهی و سپاسگزاری همان روز به دربار شاه وارد گشت. جشن شاهانه ‌ای بر پا شد و بزرگان و شاعران بار یافتند شاه از رودكی شعر خواست او هم برپا خاست و چون شعرهای دختر را به یاد داشت همه را برخواند. مجلس سخت گرم شد و شاه چنان مجذوب گشت كه نام گویندﮤ شعر را از او پرسید. رودكی هم مست می و گرم شعر, بی ‌خبر از وجود حارث, زبان گشاد و داستان را چنانكه بود بی ‌پرده نقل كرد و گفت شعر از دختر كعب است كه مرغ دلش در دام غلامی اسیر گشته است چنانكه نه خوردن
می داند و نه خفتن و جز شعر گفتن و غزل سرودن و نهانی برای معشوق نامه فرستادن كاری ندارد. راز شعر سوزانش جز این نیست‌.
حارث داستان را شنید و خود را به مستی زد چنانكه گوئی چیزی نشنیده است‌. اما چون به شهر خود بازگشت دلش از خشم می ‌جوشید و در پی بهانه ‌ای می‌ گشت تا خون خواهر را فرو ریزد و ننگ را از دامان خود بشوید.
بكتاش نامه‌ های آن ماه را كه سراپا از سوز درون حكایت می ‌كرد یكجا جمع كرده و چون گنج گرانبها در درجی جای داده بود. رفیقی داشت ناپاك كه از دیدن آن درج حرص بر جانش غالب شد و به گمان گوهر سرش را گشاد و چون آن نامه ها را بر خواند همه را نزد شاه برد. حارث یكباره از جا در رفت. آتش خشم سراسر وجودش را چنان فرا گرفت كه در همان دم كمر قتل خواهر بربست. ابتدا بكتاش را بند آورد و در چاهی محبوس ساخت, سپس نقشـﮥ قتل خواهر را كشید. فرمود تا حمامی بتابند و آن سیمین تن را در آن بیفكنند و سپس رگزن هر دو دستش را رگ بزند و آن را باز بگذارد. دژخیمان چنین كردند. رابعه را به گرمابه بردند و از سنگ و آهن در را محكم بستند. دختر فریادها كشید و آتش به جانش افتاد؛ اما نه از ضعف و دادخواهی, بلكه آتش عشق, سوز طبع, شعر سوزان , آتش جوانی, آتش بیماری و سستی, آتش مستی, آتش از غم رسوایی, همـﮥ اینها چنان او را می ‌سوزاندند كه هیچ آبی قدرت خاموش كردن آنها را نداشت. آهسته خون از بدنش می ‌رفت و دورش را فرا می ‌گرفت. دختر شاعر انگشت در خون فرو می‌ برد و غزل ‌های پرسوز بر دیوار نقش می‌ كرد. همچنان كه دیوار با خون رنگین می‌ شد چهره اش بی رنگ می ‌گشت و هنگامی كه در گرمابه دیواری نانوشته نماند در تنش نیز خونی باقی نماند. دیوار از شعر پر شد و آن ماه پیكر چون پاره ای از دیوار بر جای خشك شد و جان شیرینش میان خون و عشق و آتش و اشك از تن برآمد.
روز دیگر گرمابه را گشودند و آن دلفروز را چون زعفران از پای تا فرق غرق در خون دیدند. پیكرش را شستند و در خاك نهفتند و سراسر دیوار گرمابه را از این شعر جگرسوز پر یافتند:

نگارا بی ‌تو چشمم چشمه ‌سار است
همه رویم به خون دل نگار است

ربودی جان و در وی خوش نشستی
غلط كردم كه بر آتش نشستی

چو در دل آمدی بیرون نیائی
غلط كردم كه تو در خون نیائی

چون از دو چشم من دو جوی دادی
به گرمابه مرا سرشوی دادی

منم چون ماهی بر تابه آخر
نمی ‌آیی بدین گرمابه آخر؟

نصیب عشق این آمد ز درگاه
كه در دوزخ كنندش زنده آنگاه

سه ره دارد جهان عشق اكنون
یكی آتش یكی اشك و یكی خون

به آتش خواستم جانم كه سوزد
چه جای تست نتوانم كه سوزد

به اشكم پای جانان می‌ بشویم
بخونم دست از جان می بشویم

بخوردی خون جان من تمامی
كه نوشت باد, ای یار گرامی

كنون در آتش و در اشك و در خون
برفتم زین جهان جیفه بیرون

مرا بی تو سرآمد زندگانی
منت رفتم تو جاویدان بمانی

چون بكتاش از این واقعه آگاه گشت نهانی فرار كرد و شبانگاه به خانـﮥ حارث آمد و سرش را از تن جدا كرد؛ و هم آنگاه به سر قبر دختر شتافت و با دشنه دل خویش شكافت .
نبودش صبر بی ‌یار یگانه
بدو پیوست و كوته شد فسانه

داستان كهن ایرانی / شیخ صنعان / فریدالدین عطار نیشابوری




گر مرید راه عشقی فكر بدنامی مكن
شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

شیخ صنعان پیر صاحب كمال و پیشواری مردم زمان خویش بودو قریب پنجاه سال در كعبه اقامت داشت. هر كس به حلقـﮥ ارادت او در می‌آمد از ریاضت و عبادت نمی‌آسود. شیخ خود نیز هیچ سّنتی را فرو نمی ‌گذاشت و نماز و روزﮤ بیحد بجا می ‌آورد. پنجاه بار حج كرده و در كشف ‌اسرار به مقام كرامت رسیده بود.

هر كه بیماری و سستی یافتی
از دم او تندرستی یافتی

پیشوایانی كه در پیش آمدند
پیش او از خویش بیخویش آمدند

چنان اتفاق افتاد كه شیخ چندین شب در خواب دید كه از كعبه گذارش به روم افتاده و در برابر بتی سجده می ‌كند. از این خواب آشفته گشت و دانست كه راه دشواری در پیش دارد كه جان بدر بردن از آن آسان نیست. اندیشید كه اگر بهنگام در این بیراهه قدم نهد راه تاریك بر وی روشن گردد و اگر سستی كند همیشه در عقوبت و شكنجه خواهد ماند. آخر الامر به رفتن مصمم گشت و مطلب را با مریدان در میان گذاشت و گفت باید زودتر قدم در راه بنهم و عزم سفر روم كنم تا تعبیر خوابم معلوم گردد. یاران در سفر با وی همراه گشتند و به خذاك روم قدم گذاشتند و همه جا سیر می‌كردند تا ناگهان در ایوانی دختر ترسائی دیدند چون آفتاب درخشان:

هر دو چشمش فتنـﮥ عشاق بود
هر دو ابرویش بخوبی طاق بود

روی او از زیر زلف تابدار
بود آتش پاره ‌ای بس آبدار


هركه سوی چشم او تشنه شدی
در دلش هر مژه چون دشنه شدی

چاه سیمتن بر زنخدان داشت او
همچو عیسی بر سخن جان داشت او

دختر جون نقاب سیاه از چهره برگرفت آتش به جان شیخ انداخت و عشقش چنان او را از پا در آورد كه هر چه داشت سر بسر از دست داد. حتی ایمان و عافیت فروخت و رسوائی خرید. عشق بحّدی بر وجودش چیره شد كه از دل و جان نیز بیزار گشت.
چون مریدان, او را به این حال زار دیدند حیران و سرگردان بر جای ماندند و از پی چارﮤ كار برآمدند. اما چون قضا كار خود كرده بود هیچ پندی اثر نداشت و هیچ داروئی دردش را درمان نمی ‌كرد. تا شب همچنان چشم بر ایوان دوخته و دهان باز مانده باقی ماند. شب نه یك دم بخواب رفت و نه قرار گرفت. از عشق به خود می ‌پیچید و زار می ‌نالید.

گفت یارب امشبم را روز نیست
شمع گردون را همانا سوز نیست

در ریاضت بوده ‌ام شبها بسی
خود نشان ندهد چنین شبها كسی

همچو شمع ازتف و سوزم می ‌كشند
شب همی سوزند و روزم می‌ كشند

شب چنان به نظرش دراز می ‌آمد كه گوئی روز قیامت است یا خورشید تا ابد غروب كرده است. نه صبری داشت تا درد را هموار كند و نه عقلی كه او را به حال خویش برگرداند؛ نه پائی كه به كوی یار رود و نه یاری كه دستش گیرد:

رفت عقل و رفت صبر و رفت یار
این چه دردست این چه عشقست این چه كار؟

مریدان به گردش جمع شدند و به دلداریش زبان گشودند و هر یك راهی پیش پایش گذاردند. اما شیخ با استادی به هر یك جواب می‌گفت:

همنشینی گفت ای شیخ كبار
خیز و این وسواس را غسلی برآر

شیخ گفتا امشب از خون جگر
كرده ‌ام صدبار غسل ای بیخبر

آن دگر گفتا كه تسبیحت كجاست
كی شود كار تو بی تسبیح راست

گفت آن را من بیفكندم زدست
تا توانم برمیان زنار بست

آن دگر گفتا پشیمانیت نیست
یك نفس درد مسلمانیت نیست

گفت كس نبود پشیمان بیش از این
كه چرا عاشق نگشتم پیش از این

آن دگر گفتش كه دیوت راه زد
تیر خذلان بر دلت ناگاه زد

گفت دیوی كو ره ما می ‌زند
گو بزن, الحق كه زیبا می ‌زند

آن دگر گفتا كه با یاران بساز
تا شویم امشب به سوی كعبه باز

گفت اگر كعبه نباشد دیر هست
هوشیار كعبه شد در دیر مست

چون هیچ سخن در او كارگر نیامد یاران به تیمارش تن در دادند و با دلی خونین به انتظار حادثه نشستند.
روز دیگر شیخ معتكف كوی یار شد و با سگان كویش همطراز گشت و از اندوه چون موی باریك شد. عاقبت از درد عشق بیمار گشت و سر از آن آستان بر نگرفت و آنقدر خاك كویش را بستر و بالین ساخت تا دختر از رازش آگاه شد و گفت «ای شیخ كجا دیده‌ ای كه زاهدان در كوی ترسایان مقیم شوند؟ از این كار درگذر كه دیوانگی بار می ‌آورد.» شیخ گفت: «ناز و تكبر به یك سو نه كه عشقم سرسری نیست‌, یا دلم را باز ده یا فرمان ده تا جان بیفشانم‌.

روی بر خاك درت جان می ‌دهم
جان به نرخ روز ارزان می ‌دهم

چند نالم بر درت در باز كن
یكدمم با خویشتن دمساز كن

گرچه همچون سایه ‌ام از اضطراب
درجهم از روزنت چون آفتاب.»

دختر با سختی پاسخ داد كه: «ای پیر خرف گشته! شرم دار كه هنگام كفن و كافور تست, نه زمان عشق ورزی! با این نفس سرد چگونه دمسازی می‌ كنی و با این پیری عشق بازی؟» شیخ از سرزنش دختر دل از جای نبرد و همچنان با او از غم عشق سخن راند. دختر گفت اگر راستی در این كار ایستاده‌ ای نخست باید دست از اسلام بشویی تا همرنگ یار خویش بشوی. چون شیخ به این كار تن در داد دختر او را به قبول چهار چیز دعوت كرد: از او خواست كه پیش بت سجده كند و قرآن را بسوزاند و خمر بخورد و چشم از ایمان بربندد. اما شیخ یكی از چهار را اختیار كرد, و میخوارگی را برگزید و از سه دیگر سرباز زد. دختر او را به دیر برد و جام می‌ به دستش داد. شیخ كه مجلس را تازه دید و حسن میزبان را بی‌ اندازه, عقل از كف داد و جام می‌ از دست یار گرفت و نوش كرد. عشق و شراب چنان او را بیخود كرد كه هر چه می ‌دانست از مسائل دین و آیات قرآن از یاد برد و جز عشق دلبر چیزی در وجودش باقی نماند و چون بكلی بیخویش گشت و از دست رفت خواست تا دستی برگردن یار بیفكند. دختر او را از خویش راند و گفت: «عاشقی را كفر باید پایدار.» اگر در عشقم پایداری باید كیش كافران را اختیار كنی تا بتوانی دست در گردنم بیندازی و اگر اقتدا نكنی این عصا و این ردا.
شیخ كه عشق جوان و می ‌كهنه او را در كار آورده بود چنان شیدا و مست گشته و طاقت از دست داده بود كه یكبارگی به بت پرستی تن در داد و حاضر شد پیش بت مصحف بسوزاند.
دخترش گفت این زمان شاه منی
لایق دیدار و همراه منی

ترسایان از اینكه چنان زاهد و سالكی را به طریق خویش آوردند خشنود گشتند او را به دیر خویش رهبری كردند و زنار بر میانش بستند. شیخ یكباره خرقه را آتش زد و كعبه و شیخی را فراموش كرد. عشق ترسازاده ایمانش را پاك شست و به بت پرستیدنش و واداشت و چون همه چیز را از دست داد روی به دختر آورد و گفت:

‹‹ خمر خوردم بت پرستیدم زعشق
كس ندیدست آنچه من دیدم ز عشق

قریب پنجاه سال راه روشن در پیش چشم داشتم و دریای راز در دلم موج می ‌زد تا عشق تو خرقه بر تنم گسست و زنار بر میانم بست. اكنون تا چند مرا در جدائی خواهی داشت؟ “
دختر گفت: «آنچه گفتی راست است. اما ای پیر دلداده! می دانی كه كابین من گران است و تو فقیری. اگر وصل مرا می ‌خواهی باید سیم و زر فراوان بیاری و چون زر نداری, نفقه ‌ای بستان و سرخویش ‌گیر و مردانه, بار عشق مرا به دوش بكش»
شیخ گفت: «ای سیمبر سرو قد! چه نیكو به عهد خویش وفا می ‌كنی! هر دم بنوعی از خویش می رانیم و سنگی پیش پایم می نهی. چه خونها از عشقت خوردم و چه چیزها در راهت از دست دادم. همـﮥ یاران از من روی برگرداندند و دشمن جانم شدند:

توچنین, ایشان چنان, من چون كنم
چون نه دل باشد نه جان, من چون كنم »

دل دختر بر او سوخت و گفت حال كه سیم و زر نداری باید یك سال تمام خوكبانی مرا اختیار كنی تا پس از آن عمر را بشادی بگذرانیم. شیخ از این فرمان هم سر نتافت و خوكبانی پیش گرفت. یاران چون این شنیدند مات و حیران شدند و از یاریش رو برگرداندند و عزم كعبه كردند. از آن میان كسی نزد شیخ شتافت و گفت: «فرمان تو چیست؟ یا از این راه برگرد و با ما عزم سفركن یا ما نیز چون تو ترسایی گزینیم و زنار بر میان بندیم یا چون نتوانیم ترا در چنین حال ببینیم از تو بگریزیم و معتكف كعبه شویم.» شیخ گفت «تا جان در بدن دارم از عشق ترسا دختر برنگردم و چون شما خود اسیر این دام نگشته ‌اید و از رنج دلم آگاه نیستید همدمی نتوانید كرد. ای رفیقان عزیز! به كعبه برگردید و به آنها كه از حال ما بپرسند بگویید كه شیخ با چشم خونین و دل زهر آگین عقل و دین و شیخی از دست داد و اسیر حلقـﮥ زلف ترسا دختری گشت.» این سخن گفت و از دوستان روی برتافت و نزد خوكان شتافت.
یاران با جان سوخته و تن گداخته به كعبه بازگشتند. شیخ در كعبه یاری شفیق داشت كه بهنگام سفر او حاضر نبود. چون برگشت و جای از شیخ خالی دید حال او را از مریدان پرسید. ایشان آنچه دیده بودند, از عشق او به دختر ترسا و زنار بستن و خمر خوردن و بت پرستیدن و خوكبانی كردن, حكایت كردند. چون مرید آن قصه را تمامی شنید زاری در گرفت و یاران را سرزنش كرد كه:
«شرمتان باد از این وفاداری! چه شد كه به آسانی دست از او برداشتید و تنهایش گذاشتید و چون او را در كام نهنگ دیدید جمله از او گریختید. آیین حق ‌شناسی آن بود كه جمله زنار می بستید و غیر ترسایی چیزی اختیار نمی كردید.» یاران گفتند: «چنان كردیم, اما چون شیخ از یاری ما سودی ندید صلاح خود را در آن دانست كه از ما جدا شود و همه را به كعبه برگرداند.» مرید گفت: «بایستی به درگاه حق ملتزم شوید و شب و روز برای شیخ شفاعت كنید.»
آخر الامر جملگی بسوی روم عزیمت كردند و پنهان معتكف در گاه حق گشتند و شب و روز گریستند تا چهل روز نه خواب داشتند و نه پروای نان و آب، تا از تضرع بسیارشان شوری در فلك افتاد و تیر دعایشان به هدف رسید و جهان كشف بر مرید یكباره آشكار شد و بر وی الهام گشت كه شیخ گمراه از بند خلاصی یافته و گرد و غبار سیاه از پیش راهش برخاسته است. مرید از شادی بیهوش گشت و پس از آن به یاران مژده داد و جمله ‌گریان و دوان عزم دیدار شیخ خوكبان كردند. چون به او رسیدند، دیدند كه خوش و خندان زنار گسسته و دل از ترسائی شسته و از شرم جامه برتن چاك كرده است. جملـﮥ حكمت و اسرار قرآن كه از خاطرش فراموش شده بود به یادش آمد و از جهل و بیچارگی رهائی یافت و چون نیك درخود نگریست سجدﮤ شكر بجا آورد و زار گریست.
یاران دلداریش دادند و گفتند: «برخیز كه نقاب ابر از چهر ی خورشید زندگیت برگرفته شد و خدا را شكر كه از میان دریای سیاه راهی روشن پیش پایت گشوده گشت. برخیز و توبه كن كه خدا با چنان گناه عذرت را می ‌پذیرد.» شیح باز خرقه در بر كرد و با یاران عزم حجاز نمود.
از سوی دیگر چون دختر ترسا از خواب برخاست نوری چون آفتاب در دلش تابید و بدو الهام گشت: «بشتاب و از پی شیخ روان شو و همچنانكه او را از راه بدر بردی راه او را برگزین و همسرش بشو!» این الهام آتشی در جان دختر افكند و در طلب بیقرارش كرد چنان كه خود را در عالمی دیگر یافت.

عالمی كانجا نشان راه نیست
گنگ باید شد زبان آگاه نیست
ناز و نخوت از وجودش رخت بربست و طرب جای خود را به اندوه داد. نعره زنان و جامع دران ازخانه بیرو رفت و با دلی پردرد از پی شیخ روان گشت. دل از دست داده و عاجز و سرگشته
می‌ نالید و نمی دانست چه راهی در پیش گیرد تا به محبوب برسد.

هر زمان می گفت با عجز و نیاز
كای كریم راه دان كارساز

عورتی درمانده و بیچاره ‌ام
از دیار و خانمان آواره ام

مرد راه چون تویی را ره زدم
تو مزن بر من كه بی آگه زدم

هرچه كردم بر من مسكین مگیر
دین پذیرفتم مرا بی ‌دین مگیر

خبر به شیخ رسید كه دختر دست از ترسایی برداشته و به راه یزدان آمده است,شیخ چون باد به یاران به سویش باز پس رفت و چون به دختر رسید او را زرد و رنجور و پا برهنه و جامه بر تن چاك كرده یافت. دختر چون شیخ را دید یكباره از هوش رفت. شیخ از دیدگان اشك شادی بر چهره فشاند و چون دختر چشم بر وی انداخت خویش را به پایش افكند و راه اسلام خواست.

شیخ او را عرضـه ی اسلام داد
غلغلی در جملـه ی یاران فتاد

چون ذوق ایمان در دل دختر راه یافت به شیخ گفت: «دیگر طاقت فراق در من نمانده است. از این خاكدان پر دردسر می ‌روم و از تو عفو می طلبم. مرا ببخش.» این سخن گفت و جان به جانان سپرد.

گشت پنهان آفتابش زیر میغ
جان شیرین زو جدا شد ‌ای دریغ

قطره ‌ای بود او در این بحر مجاز
سوی دریای حقیقت رفت باز

داستان های كهن ایرانی / وامق و عذرا / عنصری




در زمانهای قدیم فلقراط پسر اقوس بر جزیره كوچك شامس حكومت می كرد. این پادشاه فرمانروایی خودكامه و ستمگر بود، اما به آباد كردن سرزمین خود شوق بسیار داشت. او در آن جا بتی بر پا كرد كه یونانیان او را مظهر ازدواج و نماینده زنان می شمردند.
در شهر شامس كه همنام جزیره بود دختر جوان و زیبا و دلارام به نام یانی زندگی می كرد.
فلقراط چون روزی روی این دختر را دید به یك نگاه دلباخته او شد، و وی را از پدرش خواستگاری كرد. چون خبر ازدواج این دو بگوش مردمان این جزیره و جزیره های دور و نزدیك شامس رسید مردمان با سر و بر آراسته
سرایندگان رود برداشته اند
به نیك اختری راه برداشته اند
و تا یك هفته از بانگ و نوای چنگ و رباب مردمان را خواب و آرام نبود. چون یانی به قصر حاكم درآمد، و آن دستگاه آراسته و آن بزرگی و حشمت را دید در گرو محبت همسر خود نهاد و جز او به هیچ چیز نمی اندیشید.
حاكم شبی به خواب دید كه درخت زیتونی بسیار شاخ میان سرایش رویید و به بار نشست آن گاه به حركت درآمد، به همه جزایر اطراف رفت. و از آن پس جای خود بازگشت، خوابگزاران گفتند شاه را فرزندی می آید كه كارهای بزرگ كند.
چنین روی نمود كه پس ار مدتی یانی دختری به دنیا آورد كه
هر آن گه او بوی و رنگ آمدی
چون بر گل و مشك تنگ آمدی
چون از جامه آن ماه برخاستی
به چهره جهان را بیاراستی
نامش را عذرا نهادند
چون یك ماه از تولد او گذشت به چشم بینندگان كودكی یكساله می نمود. در هفت ماهگی به راه رفتن افتاد، و در ده ماهگی زبانش به سخن گفتن باز شد. چون دو ساله شد دانشها فراگرفت و در هفت سالگی اختری دانا و تمام عیار گردید. چنان زودآموز بود كه هر چه آموزگار بدو می خواند در دم فرا می گرفت. در ده سالگی در چوگان بازی و تیراندازی سرآمد همگان شد.
به نیزه كه از جا برداشتی
به پولاد تیز بگذاشتی
بسی برنیامد كه به عقل و تدبیر و رای از همه شاهزادگان و نام آوران درگذشت، و چندان دانش اندوخت كه از آموختن علم بیشتر بی نیاز شد.
فلقراط عذرا را در پرده نگه نمی داشت و اگر دشمنی به كشور او روی می نهاد دخترش را فرمانده سپاه می كرد و به میدان جنگ می فرستاد. باری، عذرا در نظر پدرش گرامی تر از چشم و جانش بود. او افزون بر این هنرها چنان زیبا روی طناز و دلارام بود كه هر زمان از كوی و بازار می گذشت چشم همه رهگذران به سوی او بود و همه انگشت حیرت و حسرت به دندان می گزیدند. چنان روی نمود كه مادر وامق كه نوجوانی با هنر و هوشمند بود مرد و پدرش ملذیطس زنی دیگر گرفت كه نامش معشقرلیه بود. این زن دیو خویی بد آرام و بد سرشت و بد كنش بود و جز به فسادانگیزی و غوغاگری هیچ كام نداشت و گفته اند:
زن بد اگر چون مه روشن است
میامیز با او كه اهرمن است.
هر آن مرد كو رفت بر رای زن
نكوهیده باشد بر رایزن
برای زن اندر ز بن سود نیست
گر آتش نماید بجز دود نیست
این زن سنگدل و خیره روی و كارآشوب بود، پیوسته به نظر تحقیر و كینه وری به وامق
می نگریست و چندان نزد پدرش از وی بد گویی می كرد كه سرانجام ملذیطس مهر از او برید و جوان چون خود چنین خوارمایه و بی قدر دید در اندیشه سفر افتاد. از بد حوادث پروا نكرد و به خود گفت:
همان كسی كه جان داد روزی دهد
چو روزی دهد دلفروزی دهد
وامق چندگاهی درنگ كرد تا همسفری موافق و سازگار پیدا كند، و چون فهمید كه نامادریش قصد كرده كه او را به زهر بكشد در عزم خود مصمم تر شد. او را دوستی بود هوشمند و سخنور به نام طوفان
جهاندیده و كاردیده بسی
پسندیده اندر دل هر كسی
روزی او را دیدار و از قصد خود آگاه كرد و به وی
چنین گفت: كای پرهنر یار من
تو آگاهی از گشت پرگار من
و نیز می دانی كه زن پدرم چگونه كمر به قتل من بسته است و چون به هیچ روی نمی دانم دلم را به ماندن نزد پدرم و مادرم رضا و آرام كنم می خواهم به سفر بروم. طوفان در جوابش گفت: دوست خوبم تو بیش از آنچه مقتضای سن توست هوشمند و خردوری، اما چون بخت از كسی برگردد چاره گری نمی توان كرد. رأی من این است كه باید پیش فلقراط پادشاه شامس بروی، تو و او از یك گوهر و دودمانید او ترا به خوشرویی و مهربانی می پذیرد. در آن جا به شادكامی و آسایش و خرمی زندگی خواهی كرد. من همسفرت می شوم تا شریك رنج و راحتت باشم. پس از سپری شدن دو روز
به كشتی نشستند هر دو جوان
شده شان سخنها ز هر كس نهان
پس از سپردن دریا بی هیچ رنج به شامس رسیدند. از كشتی پیاده شدند و به شهر درآمدند.
به هنگامی كه وامق از كنار بت شهر می گذشت عذرا را كه از بتكده بیرون می آمد دید. چنان در نظرش زیبا و دلستان آمد كه نمی توانست از او نظر برگیرد. عذرا نیز برابر خود جوانی دید آراسته و خوش منظر. بی اختیار بر جای ایستاد دمی چند به روی و موی و بالایش نگریست و بدان نگاه!
دل هر دو برنا برآمد به جوش
تو گفتی جدا ماند جانشان ز هوش
از آن كه
ز دیدار خیزد همه رستخیز
برآید به مغز آتش مهر تیز
عذرا به اشاره دست مادرش را كه در آن نزدیك ایستاده بود نزد خود خواند. او نیز از آن همه زیبایی و دلاویزی در شگفت شد و گفت من حدیث ترا به حضرت شاه می گویم تا چه فرماید. از روی دیگر عذار چنان به دیدن روی دلفروز وامق مایل شده بود كه دقیقه ای چند درنگ كرد و همراه مادرش نرفت تا رنگ زرد و آشفتگیش افشاگر راز دلباختگیش نباشد.
وامق نیز به كار خویش درماند و به خود گفت: دریغ كه بخت بد مرا به حال خویش رها
نمی كند.
چه پتیاره پیش متن آورد باز
كه دل را غم آورد و جان را گداز
كه داند كنون كان چه دلخواه بود
پری بود یا بر زمین ماه بود.
چون طوفان آشفتگی و پریشان دلی و اشكباری دوست همسفرش را دید دانست چه سودا در سرش افتاده. پندش داد و گفت وفا دارم دم اژدها را پذیره مشو، اندیشه باطل را از سرت به در كن و به راه ناصواب پای منه. و چون دید پندش در او در نمی گیرد پیش بت رفت و به زاری گفت:
نگه دار فرهنگ و رای روان
بر این دلشكسته غریب جوان

ز بیدادی از خانه بگریخته
به دندان مرگ اندر آویخته
از روی دیگر چون عذرا به خانه بازگشت بر این امید بود كه مادرش شاه را از حال وامق آگاه كنداما چون یانی وعده اش را فراموش كرده بود عذرا به لطایف الحیل وی را بر سر پیمان آورد. مادر عذرا نزد همسرش رفت. از وامق و آراستگی و شایستگی او تعریف بسیار كرد و گفت:
به شامس به زنهار شاه آمده است
بدین نامور بارگاه آمده است
یكی نامجوی به بالای سرو
بنفشه دمیده به خون تذرو
شاه به دیدن او مایل شد و به سپسالار بارش فرمان داد باره ای نزدیك بتكده ببرد وی را بجوید بر اسب بنشاند و بیاورد و سالار بار چنان كرد كه شاه فرموده بود، و چون وامق را دید بر او تعظیم كرد، و گفت ای جوان خوب چهر، شاه تر احضار فرموده با من بیا تا به بارگاه او برویم. وامق فرمان برد و چون به در كاخ رسید فلقراط به پیشبازش رفت به گرمی و مهربانی وی را پذیره شد و نواخت و در پر پایه ترین جا نشاند و
بدو گفت كام تو كام منست
به دیدار تو چشم من روشن است

سوی خانه و شهر خویش آمدی
خرد را به فرهنگ بیش آمدی
در این هنگام یانی در حالی كه دست عذرا را در دست گرفته بود وارد مجلس شد، و همین كه وامق عذرا را به آن آراستگی و جلوه دید چنان ماهی كه از آب به خاك افتاده باشد دلش تپید.
فلقراط را ندیمی بود خردمند و دانشمند و نامش مجینوس بود. از نظر بازیها و نگاههای دزدانه وامق و عذرا به یكدگر، دانست كه آن دو به هم دل باخته اند.
همی دید دزدیده دیدارشان
ز پیوستن مهر بسیارشان
عذرا چون به جان و دل شیفته و فریفته وامق شد خواست اندازه دانش و سخنوری وی را دریابد و مجینوس را وادار كرد كه او را بیازماید. آن مرد دانا و هوشیوار در حضر شاه و همسرش و گروهی از بزرگان در زمینه های گوناگون پرسشهایی از وامق كرد، و چون جوابهای سنجیده شنید همه از دانش بسیار و حاضر جوابیش در عجب ماندند و گفتند
كه دیدی كه هرگز جوانی چنوی
به گفتار و فرهنگ بالا و روی

بگفتند هر گز نه ما دیده ایم
نه از كس به گفتار بشنیده ایم

به بخت تو ای نامور شهریار
به دست تو انداختش روزگار

آن روز و روزهای دیگر برای وامق و طوفان طعامهای نیكو و شایسته آماده كردند. روز دیگر چوگان بازی به بازی درآمدند و وامق چنان هنرنمایی كرد كه بینندگان به حیرت درافتادند اما چند روز بعد كه شاه خواست عذرا را كه چون مردان جنگ آزموده بود با وامق مقابل كند وامق فرمان نبرد. پوزشگری را سر بر پای پادشاه گذاشت و گفت: مرا شرم می آید كه با فرزند تو مبارزه كنم چه اگر بادی بر او وزد و تار مویش را بجنباند چنان بر باد می آشوبم كه آن را از جنبش باز دارم. اما اگر پادشاه بر این رای است كه زور و بازوی مرا بیازماید
اگر دشمنی هست پرخاشجوی
سزد گر فرستی مرا پیش اوی

چو من برگشایم به میدان عنان
بكاومش دیده به نوك ستان

ببیند سر خویش با خاك پست
اگر شیر شرزه است یا پیل مست
شاه بر هوشمندی و فرخنده رایی او آفرین خواند
از روی دیگر فلقراط رامشگری داشت به نام رنقدوس. او جهاندیده و هنرور، و در ایران و روم و هندوستان معروف بود. برای شاه بربط و دیگر وسایل موسیقی می ساخت و سرود
می سرود. روزی در حضور شاه و وامق و عذرا و بزرگان دربار سرودی خواند كه در دل وامق چنان اثر كرد كه به جایگاه خاص خود رفت، رو به ‌آسمان كرد، و به زاری گفت: ای داور دادگر
گواه تو بر من به دل سوختن
به مغز اندرون آتش افروختن

غمم كوه و موم این دل مهرجوی
چگونه كشم كوه را من به موی

شكسته است و خسته است اندر تنم
به رنج دل اندر همی بشكنم

تو مپسند از آن كس كه بر من جهان
چنین تیره كرد آشكار و نهان

مرا بسته دارد به بند نیاز
خود آرام كرده به شادی و ناز

ستاره تو گفتی به خواب اندرست
سپهر رونده به آب اندرست
چون عمر روز به آخر رسید و تاریكی شب بر همه جا سایه گسترد از بی خودی به باغی كه خوابگه عذرا در آن بود رفت. چون به آن جا رسید گفت: این زندگی پر از ملال مرا از جان خود بیزار كرده،چه خوش باشد كه به ناگاه بمیرم. آن گاه سر به آستان خوابگه معشوق گذاشت آن را بوسید و به جایگاه خویش بازگشت.
فلاطوس یكی از بزرگان دربار فلقراط بود كه همه دانشها را می دانست، پادشاه آموزگاری عذرا را به او سپرده بود. فلاطوس چنانكه وظیفه اش بود ساعتی از عذرا دور و غافل نمی شد و همیشه چون سایه او را دنبال می كرد. اما چنان روی نمود كه شبی فرصت یافت و به خلوتگه وامق رفت. فلاطوس به كار و دیدار او آگاه شد كه
بسی آزمودند كارآگهان
چنین كار هرگز نماند نهان
فلاطوس عذرا را به تلخی سرزنش كرد؛ و
به عذرا چنین گفت: اندر جهان
بلا به تر از هر زنی در زمان
تو اندر جهان از چه تنگ آمدی
كه بر دوره خویش ننگ آمدی
به یك بار شرمت برون شد ز چشم
ز بی شرمی خویش نادیدت خشم
چنان شد كه شاه نیز از دیدار پنهانی دخترش با وامق آگاه گردید و او را به سختی ملامت كرد. عذرا از تلخگویی و شماتت پدرش چنان دل آزرده شد كه از هوش رفت و بر زمین افتاد. فلقراط از آن ستم بزرگ كه به دخترش كرده بود پشیمان گشت، وی را به هوش آورد و چون عذرا تنها ماند بر بخت ناسازگار خود نفرین كرد، گریست و به درد گفت:
كه در شهر خویش اندرین بوستان
چنانم كه در دشت و شهر كسان
سرای پدر گشته زندان من
غریوان دو مرجان خندان من
همی كند آن گلرخ نورسید
همی خون چكانید بر شنبلید
همی گفت ای بخت ناسازگار
چرا تلخ كردی مرا روزگار
آن گاه فلاطوس نزد وامق و طوفان رفت و به خشم و عتاب
به طوفان چنین گفت كای بد نشان
شده نام تو گم ز گردنكشان
مگر خانه دیو آهرمن است
كه تخم تباهی بدو اندر است
شما را فلقراط بنواخته است
به كاخ اندرون جایگه ساخته است
و چندان با وامق به درشتی و ناهمواری سخن گفت كه
پذیرفت وامق روشن خرد
كه هرگز به عذرا به بد ننگرد
دل وامق و عذرا از ستمی كه از پدر و تعلیم گر بر آنان می رفت غمگین وپر اندوه بود عذرا وقتی به یاد می آورد كه دلدارش را به ستم از او دور كرده اند.
همی كرد در خانه در دل خروش
تو گفتی روانش برآمد به جوش
گشاد از دو مشكین كمندش گره
ز لاله همی كند مشكین زره
همی گفت وامق دل از مهر من
برید و نخواهد همی چهر من
كسی را چیزی بود آرزو
بجوید ز هر كس بگوید كه كو
بیامد كنون مرگ نزدیك من
به گوهر شود جان تاریك من
تن وامق اندر جهان زنده باد
برو بر شب و روز فرخنده باد
چون من گیرم اندر دل خاك جای
روان بگذرانم به دیگر سرای
دلش باد خر به سوی دگر
به از من روی و به موی دگر
باری پس از مدتی یانی بر اثر غم و اندوهی كه دل و جان دخترش را فشرده بود جان سپرد. فلقراط نیز در جنگ با دشمن كشته، و عذرا به چنگ خصم اسیر شد. منقلوس نامی او را در جزیره كیوس خرید و دمخینوس كه كارش بازرگانی بود وی را از او دزدید. این دختر تیره روز كه از گاه جوانی بخت از او برگشته بود سالیانی از عمرش را به بردگی و حسرت گذراند و سرانجام به ناكامی درگذشت.

کتاب داستان


دوست مشترکمان


دوست مشترکمان
Our Mutual Friend
نویسنده چارلز دیکنز
محل نشر لندن
تاریخ نشر ۱۸۶۵
موضوع ادبیات
سبک انتقادی اجنماعی
زبان انگلیسی
کتاب‌شناسی چارلز دیکنز



دوست مشترکمان (به انگلیسی: Our Mutual Friend)‏ نام یک کتاب ادبی است که توسط چارلز دیکنز، نویسندهٔ اهل انگلستان نوشته شده‌است.

کتاب داستان


 دوریت کوچک


دوریت کوچک
نویسنده چارلز دیکنز
موضوع ادبیات
زبان انگلیسی
کتاب‌شناسی چارلز دیکنز

دوریت کوچک نام یک کتاب ادبی است که توسط چارلز دیکنز، نویسندهٔ اهل انگلستان نوشته شده‌است. این کتاب یکی از آثار مشهور ادبی جهان است.[۱]

کتاب داستان


 نیکلاس نیکلبی


نیکلاس نیکلبی
Nicholas Nickleby
نویسنده چارلز دیکنز
محل نشر لندن
تاریخ نشر ۱۸۳۸
تعداد صفحات ۹۵۲
موضوع ادبیات
سبک انتقادی اجنماعی
زبان انگلیسی
کتاب‌شناسی چارلز دیکنز

الیور تویست
مغازه عتیقه‌فروشی

نیکلاس نیکلبی (به انگلیسی: Nicholas Nickleby)‏ نام یک کتاب ادبی است که توسط چارلز دیکنز، نویسندهٔ اهل انگلستان نوشته شده‌است.

کتاب داستان


 مغازه عتیقه‌فروشی


مغازه عتیقه‌فروشی
The Old Curiosity Shop
نویسنده چارلز دیکنز
ناشر چپمن و هال لندن
محل نشر لندن
تاریخ نشر ۱۸۴۰
موضوع ادبیات
سبک انتقادی اجنماعی
زبان انگلیسی
کتاب‌شناسی چارلز دیکنز

نیکلاس نیکلبی
بارنابی روج

عتیقه‌فروشی (به انگلیسی: The Old Curiosity Shop)‏ نام یک کتاب ادبی است که توسط چارلز دیکنز، نویسندهٔ اهل انگلستان نوشته شده‌است.

چندین فیلم و سریال بر اساس این داستان ساخته شده‌اند که از معروف‌ترین آنها به ویژه در ایران، انیمیشن ژاپنی دختری به نام نل را می‌توان نام برد.

مباحث ادبی


خودزندگی‌نامه


زندگی‌نامه خودنوشت،[۱] خویش‌نامه،[۲] حسبِ‌حال[۲] یا خودزیست‌نامه، [۱] (به انگلیسی: autobiography)‏ زندگی‌نامه‌ای است که به دست خود فرد نوشته می‌شود نه فردی دیگر.

محتویات

تفاوت با خاطرات

نوشتار اصلی: خاطره‌نویسی
نوشتار اصلی: یادداشت

خودزندگی‌نامه اندکی در ذات با کتاب‌های خاطرات تفاوت دارد؛ در حالی که خودزندگی‌نامه نوعاً بر زندگی، سرگذشت و چگونگی گذران زندگی نویسنده‌اش تمرکز دارد، خاطرات و یادداشت‌ها تمرکز باریک‌بینانه و ژرف‌نگرانه‌تری بر خاطره‌ها، احساس‌ها و عاطفه‌های نویسندهٔ خویش دارند. خاطره‌نوشت‌ها اغلب توسط سیاست‌مداران و فرماندهان نظامی، به عنوان راهی برای ثبت و نشر عمومی گزارشی از کارهای برجستهٔ خود نوشته شده‌اند.

گونه‌های خودزندگی‌نامه

خودزندگی‌نامه به عنوان نقد تمامیت‌خواهی

قربانیان و مخالفات نظام‌های تمامیت‌خواه، گاه در قالب خودزندگی‌نامه‌نویسی، نقدهای جدی و اثربخشی را بر ضد نظام تمامیت‌خواهی که نویسندهٔ اثر در آن زندگی می‌کرده‌است، به رشتهٔ تحریر درمی‌آورند.

در این دست از خودزندگی‌نامه‌ها، افسردگی‌ها و اندوه‌های برخاسته از ستم‌های رژیم، یا گزارش مبارزات نویسنده با دستگاه خودکامه، پررنگ است.

خودزندگی‌نامهٔ افراد ناشناس

از سال‌های واپس سده ۲۰ (میلادی) به این سو، برخی از کسان عادی که ادعایی پیرامون آوازه و سرشناسی خویش نکرده‌اند، اقدام به نوشتن و انتشار خودزندگی‌نامه کرده‌اند. با کامروایی برخی از این آثار در ایالات متحده آمریکا - برای نمونه خاکسترهای آنجلا و رنگ آب - چه از نگر منتقدان و چه از نگر فروش و درآمد، بر شمار علاقه‌مندان این گونه از خودزندگی‌نامه‌ها افزوده گردیده‌است.

کتاب داستان


 الیور توئیست


الیور توئیست
Oliver Twist - Cruikshank - The Burgulary.jpg
Copy of the Cruikshank drawing from Charles Dickens' Oliver Twist
نویسنده چارلز دیکنز
ناشر چاپمن & هال
محل نشر پادشاهی متحده
چاپ ، نخستین چاپ: ۱۸۳۸
شابک نامعلوم
زبان انگلیسی
کتاب‌شناسی چارلز دیکنز

الیور توئیست (به انگلیسی: Oliver Twist)‏ نام دومین رمان مشهور چارلز دیکنز، نویسنده مشهور انگلیسی است که ابتدا در سال‌های ۱۸۳۷ تا ۱۸۳۹ میلادی به صورت پاورقی در یک ماه‌نامه انگلیسی به نام Bentley's Miscellany منتشر می‌شد. رمان اجتماعی الیور توئیست برای اولین بار در سال ۱۸۳۸ میلادی به صورت کتاب در پادشاهی متحده منتشر شد.

شخصیت‌های اصلی

  • الیور توئیست - یک پسر یتیم بسیار ساده که هنوز به اقتضای سنش با اجتماع بی‌رحم و زمانه آشنا نشده است.
  • فاگین - یک یهودی که بچه‌های یتیم خیابانی را به جیب‌بری و دزدی وا می‌دارد.
  • بیل سایکس - یک دزد بی‌رحم و در نهایت قاتل نانسی.
  • چارلی بیتز - یکی از پسران یتیم باند فاگین.
  • نانسی - دوست دختر بیل سایکس. وی یک دختر یتیم بوده که توسط فاگین پرورش یافته و به دزدی وادار شده است. اما می‌خواهد زندگی پاک و دور از گناهی را شروع کند.
  • آقای براون‌لا - نجات‌دهنده الیور و یک مرد نیکوکار.