زندگینامه حضرت خدیجه




 
 

پدر او خُوَیلد بن اسد و مادر او فاطمه دختر زائده است. تولّد حضرت خدیجه علیهاالسلام سال 68 پیش از هجرت است. ازدواج مبارک خدیجه با وجود مبارک و نازنین حضرت محمّد صلی‏ الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم هنگامی بود که 25 سال از عمر شریف پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم و چهل سال از عمر حضرت خدیجه علیهاالسلام می‏گذشت. او از لحاظ نسب از همه زنان پیغمبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم به پیغمبر نزدیک‏تر است. او در ماه رمضان سال دهم بعثت و اندکی پس از وفات حضرت ابوطالب درگذشت. پیغمبر او را در «حجون» دفن کرد و خود او را در قبر گذاشت.

 

فرزندان خدیجه

در تعداد فرزندان حضرت خدیجه ، میان مورخان اختلاف است . به‏گفته مشهور : ثمره ازدواج رسول خدا و خدیجه ، شش فرزند بود. 1- هاشم . 2- عبدالله . به این دو «طاهر» و «طیب‏»می‏گفتند . . 3- رقیه . 4- زینب 5- ام کلثوم . 6- فاطمه .

رقیه بزرگترین دخترانش بودو زینب ، ام کلثوم و فاطمه به‏ترتیب پس از رقیه قرار داشتند . پسران خدیجه پیش از بعثت‏پیامبر (ص) ، بدرود زندگی گفتند . ولی دخترانش ، نبوت پیامبر(ص) را درک کردند .

گروهی از محققان معتقدند : قاسم و همه دختران رسول خدا (ص)پس از بعثت‏به دنیا آمدند و چندروز پس از پیامبر خدا (ص) به‏مدینه هجرت کردند . 

خدیجه در دوران جاهلیت

حضرت خدیجه علیهاالسلام در دوران جوانی با تشکیل کاروان‏های تجاری به کسب درآمد پرداخت. وی با مدیریت و درایتی قوی و به دور از رسم تاجران زمانه که رباخواری را از اصول ثروت اندوزی قرار داده بودند، به تجارت روی آورده بود.

تاریخ‏نگاران، بارها از او با عنوان‏هایی همچون «بانوی دوراندیش و خردمند» یا «بانوی عاقل»ی‏یاد کرده‏اند. حضرت خدیجه علیهاالسلام یکی از ثروتمندترین مکه بود، ولی هرگز از یاری فقیران روی برنگرداند و خانه‏اش همواره کعبه آمال مردم بینوا و پناه‏گاه نیازمندان بود. کرم، سخاوت، دوراندیشی، درایت، عفت و پاک‏دامنی، از وی بانویی پرهیزکار و مورد احترام ساخته بود. لقب «بانوی بانوان قریش» که در آن زمان به وی داده شد، نشان دهنده جایگاه او در میان مردم است. 

نخستین بانوی مسلمان

حضرت خدیجه علیهاالسلام نخستین زنی بود که به پیامبری حضرت محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ایمان آورد و اولین بانویی بود که همراه امام علی علیه‏السلام با پیامبر به نماز ایستاد و پیشانی بندگی بر خاک سایید. تاریخ‏نویسان از یکی از همسران پیامبراعظم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله نقل کرده‏اند که می‏گفت: من همواره از علاقه پیامبر به خدیجه در شگفت بودم؛ چرا که حضرت بسیار از او یاد می‏کرد و اگر گوسفندی می‏کشت، به سراغ دوستان خدیجه می‏رفت و سهمی برای آنها می‏فرستاد. روزی رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در حالی که خانه را ترک می‏کرد، نام خدیجه را بر زبان آورد و از او تعریف کرد. کار به جایی رسید که صبر خویش را از دست دادم و با کمال جرئت گفتم: «وی پیرزنی بیش نبود و خدا بهتر از او را نصیب شما کرده است!» گفتار من چنان رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را متأثر ساخت که آثار خشم و غضب در چهره ایشان ظاهر شد. در این هنگام رو به من کرد و فرمود: «ابدا چنین نیست!... هرگز همسری بهتر از او نصیب من نشده است. خدیجه هنگامی به من ایمان آورد که همه مردم در کفر و شرک به سر می‏بردند. او ثروت خود را در سخت‏ترین لحظات در اختیار من گذاشت. خدا از او فرزندانی نصیبم کرد که به دیگر همسرانم نداد». 

خصوصیات حضرت خدیجه (س)

خدیجه از بزرگترین بانوان اسلام به شمار می‏رود . او اولین زنی‏بود که به اسلام گروید ; چنان که علی‏بن ابی‏طالب (ع) اولین‏مردی بود که اسلام آورد . اولین زنی که نماز خواند ، خدیجه بود. او انسانی روشن بین و دور اندیش بود . با گذشت ، علاقه‏مند به‏معنویات ، وزین و با وقار ، معتقد به حق و حقیقت و متمایل به‏اخبار آسمانی بود . همین شرافت‏برای او بس که همسر رسول خدا (ص) بود و گسترش اسلام به کمک مال و ثروت او تحقق یافت .

خدیجه از کتب آسمانی آگاهی داشت و علاوه بر کثرت اموال و املاک، او را «ملکه بطحاء» می‏گفتند . از نظر عقل و زیرکی نیزبرتری فوق العاده‏ای داشت و مهمتر اینکه حتی قبل از اسلام وی را«طاهره‏» و «مبارکه‏» و «سیده زنان‏» می‏خواندند .

جالب این است او از کسانی بود که انتظار ظهور پیامبر اکرم (ص) می‏کشید و همیشه از ورقه‏بن نوفل و دیگر علما جویای نشانه‏های‏نبوت می‏شد . اشعار فصیح و پر معنای وی در شان پیامبر اکرم (ص) از علم و ادب و کمال و محبت او به آن بزرگوار حکایت می‏کند .

نمونه‏ای از اشعار خدیجه در باره پیامبراکرم (ص) چنین است :

فلواننی امسیت فی کل نعمه و دامت لی الدنیا و تملک الاکاسره

فما سویت عندی جناح بعوضه اذا لم یکن عینی لعینک ناظره

اگر تمام نعمتهای دنیا از آن من باشد و ملک و مملکت کسراها وپادشاهان را داشته باشم ، در نظرم هیچ ارزش ندارد زمانی که چشم‏به چشم تو نیافتند .

دیگر خصوصیت‏خدیجه این است که او دارای شم اقتصادی و روح‏بازرگانی بود و آوازه شهرتش در این امر به شام هم رسیده بود .

البته سجایای اخلاقی حضرت خدیجه چنان زیاد است که قلم از بیان‏آن ناتوان است . پیامبر اکرم (ص) می‏فرماید : «افضل نساء اهل الجنه خدیجه بنت‏خویلد و فاطمه بنت محمد ومریم بنت عمران و آسیه بنت مزاحم .»

چه می‏توان گفت در شان کسی که مایه آرامش و تسلای خاطر رسول‏خدا (ص) بود ؟ ! در تاریخ می‏خوانیم : «حضرت محمد (ص) هر وقت از تکذیب قریش و اذیت‏های ایشان‏محزون و آزرده می‏شدند ، هیچ چیز آن حضرت را مسرور نمی‏کرد مگریاد خدیجه ; و هرگاه خدیجه را می‏دید مسرور می‏شد»

ذهبی می‏گوید : مناقب و فضایل خدیجه بسیار است ; او از جمله‏زنان کامل ، عاقل ، والا ، پای‏بند به دیانت و عفیف و کریم و ازاهل بهشت‏بود . پیامبر اکرم (ص) کرارا او را مدح و ثنا می‏گفت‏و بر سایر امهات مومنین ترجیح می‏داد و از او بسیار تجلیل می‏کرد. به حدی که عایشه می‏گفت : بر هیچ یک از زنان پیامبر (ص) به‏اندازه خدیجه رشک نورزیدم و این بدان سبب بود که پیامبر (ص)بسیار او را یاد کرد .  

خدمات حضرت خدیجه به اسلام

حضرت خدیجه علیهاالسلام در 24 سال زندگی مشترک با پیامبر گرامی اسلام، خدمات بسیاری برای آن بزرگوار و دین اسلام انجام داد. حمایت‏های مالی، روحی، عاطفی از حضرت محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ، تصدیق و تأیید پیامبر در روزگاری که هیچ کس تأییدش نمی‏کرد و یاری ایشان در برابر آزار مشرکان، گوشه‏هایی از این خدمات ارزشمند است. حضرت خدیجه علیهاالسلام پس از ازدواج با پیامبر، دارایی‏اش را به ایشان بخشید تا آن را هرگونه می‏خواهد مصرف کند. رسول گرامی اسلام در این زمینه می‏فرماید: «هیچ ثروتی به اندازه ثروت خدیجه علیهاالسلام برای من سودمند نبود».

حضرت خدیجه علیهاالسلام ، این بانوی بزرگوار نه تنها از عمق جان به رسالت پیامبر ایمان آورد، بلکه او را در برابر سختی‏ها و تکذیب مشرکان و بدخواهان یاری داد. تا زنده بود، اجازه نداد آزار و شکنجه مشرکان بر رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله سخت آید. هنگامی که رسول الله صلی‏الله‏علیه‏و‏آله با باری از مصیبت و اندوه به خانه می‏آمد، خدیجه او را دلداری می‏داد و نگرانی را از ذهن و خاطرش می‏زدود. 

آخرین مال

اموال حضرت خدیجه علیهاالسلام به عنوان ابزاری مناسب از همان ابتدا در خدمت اسلام و پیشرفت آن قرار گرفت. جالب این که آخرین بخش از دارایی خدیجه توسط امیر مؤمنان در سفر هجرت به مدینه صرف شد.

پیامبراکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله سه شبانه روز در غار ثور ماند، امیر مؤمنان نیز شبانه خود را به غار رساند و آذوقه و لوازم سفر را آورد. در آن‏جا حضرت به علی علیه‏السلام فرمود: «امانت‏های زیادی نزد من است، به بالای ابطح (تپه‏ای در مکه) برو و صبح و شب با صدای بلند بگو: هر کسی نزد محمد امانت و یا ودیعه‏ای دارد بیاید و تحویل بگیرد. یا علی! بعد از این با هیچ حادثه‏ای ناگوار مواجه نخواهی شد تا این که نزد من برسی. امانت‏های مردم را آشکارا تحویل بده. ای علی! تو را

سرپرست دخترم فاطمه قرار دادم و خدا را مراقب شما.

از آخرین باقی‏مانده اموال خدیجه برای خود و فاطمه و هر کس از بنی هاشم که قصد همراهی با شما را دارد، شتر و زاد و توشه بخر و بعد از رد امانت‏ها، دیگر درنگ نکن... .»

ابوعبیده (نوه عمار یاسر) می‏گوید: «فرزند ابی رافع این مطالب را به نقل از پدرش گفت. من پرسیدم: مگر رسول خدا مال و ثروتی قابل توجه داشت که دو شتر برای سفر خودش خرید و به امیر مؤمنان هم سفارش کرد زاد و توشه دیگر مهاجران را تهیه کند؟

ابی رافع پاسخ داد: پدرم گفت: پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: هیچ مال و ثروتی برای من سودمندتر از اموال خدیجه نبود. ابی رافع افزود: پدرم گفت: از آخرین موارد مصرف اموال خدیجه خرید زاد و توشه برای مسلمانان مستضعف بود که قصد داشتند به مدینه هجرت کنند.

سفر اکثر مسلمانان با اموال خدیجه ممکن شد. آخرین آن‏ها هم قافله‏ای بود که امیر المؤمنین آن را سرپرستی کرد. 

منزلت حضرت خدیجه نزد پیامبر (ص)

پیامبر پس از خدیجه تا آخر عمر خدیجه را فراموش نکرد و هر از چند گاهی از او تقدیر و تمجید می‏کرد. عایشه گفته است: «رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم از خانه بیرون نمی‏رفت مگر این که به نوعی از خدیجه یاد می‏کرد و از وی به نیکی ستایش می‏نمود. روزی او را به یاد آورد. رشک و حسد وجودم را فرا گرفت. گفتم آیا او بیش از یک پیرزن بود؟ خداوند زن بهتری به تو عطا فرموده است. پیغمبر خشمگین شد. آن گاه فرمود: سوگند به خدا، پروردگار بهتر از او را به من نداد. او به من ایمان آورد در هنگامی که مردمان به من کفر می‏ورزیدند. و از او به من فرزندانی عطا کرد در حالی که مرا از فرزندانِ دیگر زنان محروم نمود». عایشه گفت: «با خود گفتم دیگر هرگز خدیجه را به بدی یاد نخواهم کرد». 

سخنان دانشمندان درباره خدیجه

زبیر بن بکّار گفته است: خدیجه، در عصر جاهلیّت «طاهره» خوانده می‏شد.

هشام بن محمّد: رسول خدا خدیجه را دوست داشت و به او احترام می‏گذارد و در بعضی کارها با او مشورت می‏کرد. او وزیر صدق و راستی بود و نخستین زنی است که به پیامبر ایمان آورد و پیامبر تا وقتی‏که خدیجه زنده بود، هرگز همسر دیگری برنگزید. تمام فرزندانش بجز ابراهیم از خدیجه بودند.

رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرموده است:

سمیّه قرّاعه گفته است: تاریخ در مقابل عظمت حضرت خدیجه سر فرود می‏آورد و در برابرش متواضعانه و دست بسته می‏ایستد. 

مقام خدیجه در بهشت

از فضیلت‏های حضرت خدیجه علیهاالسلام ، مقامی است در بهشت که از سوی خداوند به ایشان وعده داده شده است. پیامبراکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله نیز بارها این مسئله را به خدیجه بشارت می‏داد و می‏فرمود: «در بهشت، خانه‏ای داری که در آن رنج و سختی نمی‏بینی.» امام صادق علیه‏السلام نیز می‏فرماید: هنگامی که خدیجه وفات یافت، فاطمه خردسال بی‏تابی می‏کرد و گرد پدرش می‏گشت و سراغ مادر را از او می‏گرفت. پیامبر از این حالت دخت کوچکش بیشتر محزون می‏شد و دنبال راهی بود تا او را آرام کند. فاطمه همچنان بی‏تابی می‏کرد تا اینکه جبرئیل بر پیامبر نازل شد و فرمود: «به فاطمه سلام برسان و بگو مادرت در بهشت خانه‏ای کنار آسیه، همسر فرعون و مریم، دختر عمران نشسته است.» هنگامی که فاطمه این سخن را شنید، آرام گرفت و دیگر بی‏تابی نکرد. 

وصیت‏ حضرت خدیجه

حضرت خدیجه (س) سه سال قبل از هجرت بیمار شد . پیغمبر (ص) به عیادت وی رفت و فرمود : ای خدیجه ، «اما علمت ان الله‏قد زوجنی معک فی الجنه‏» ; آیا می‏دانی که خداوند تو را دربهشت نیز همسرم ساخته است ؟ !

آنگاه از خدیجه دل جویی و تفقد کرد ; او را وعده بهشت داد ودرجات عالی بهشت را به شکرانه خدمات او توصیف فرمود .

چون بیماری خدیجه شدت یافت ، عرض کرد : یا رسول الله ! چندوصیت دارم : من در حق تو کوتاهی کردم ، مرا عفو کن .

پیامبر (ص) فرمود : هرگز از تو تقصیری ندیدم و نهایت تلاش‏خود را به کار بردی . در خانه‏ام بسیار خسته شدی و اموالت را درراه خدا مصرف کردی .

عرض کرد : یا رسول الله ! وصیت دوم من این است که مواظب این‏دختر باشید . و به فاطمه زهرا (س) اشاره کرد . چون او بعد ازمن یتیم و غریب خواهد شد . پس مبادا کسی از زنان قریش به اوآزار برساند . مبادا کسی به صورتش سیلی بزند . مبادا کسی بر اوفریاد بکشد . مبادا کسی با او برخورد غیر ملایم و زننده‏ای داشته‏باشد .

اما وصیت‏سوم را شرم می‏کنم برایت‏بگویم . آن را به‏فاطمه عرض می‏کنم تا او برایت‏بازگو کند . سپس فاطمه را فراخواند و به وی فرمود : «نور چشمم ! به پدرت رسول الله بگو :مادرم می‏گوید : من از قبر در هراسم ; از تو می‏خواهم مرا درلباسی که هنگام نزول وحی به تن داشتی ، کفن کنی .»

پس فاطمه زهرا (س) از اتاق بیرون آمد و مطلب را به پیامبر(ص) عرض کرد . پیامبر اکرم (ص) آن پیراهن را برای خدیجه‏فرستاد و او بسیار خوشحال شد . هنگام وفات حضرت خدیجه ، پیامبراکرم (ص) غسل و کفن وی را به عهده گرفت . ناگهان جبرئیل درحالی که کفن از بهشت همراه داشت ، نازل شد و عرض کرد : یا رسول‏الله ، خداوند به تو سلام می‏رساند و می‏فرماید : «ایشان اموالش‏را در راه ما صرف کرد و ما سزاوارتریم که کفنش را به عهده‏بگیریم .»  

وفات خدیجه (س)

خدیجه در سن 65 سالگی در ماه رمضان سال دهم بعثت در خارج ازشعب ابوطالب جان به جان آفرین تسلیم کرد . پیغمبر خدا (ص)شخصا خدیجه را غسل داد ، حنوط کرد و با همان پارچه‏ای که جبرئیل‏از طرف خداوند عزوجل برای خدیجه آورده بود ، کفن کرد . رسول‏خدا (ص) شخصا درون قبر رفت ، سپس خدیجه را در خاک نهاد وآنگاه سنگ لحد را در جای خویش استوار ساخت . او بر خدیجه اشک‏می‏ریخت ، دعا می‏کرد و برایش آمرزش می‏طلبید . آرامگاه خدیجه درگورستان مکه در «حجون‏» واقع است .

رحلت‏ خدیجه برای پیغمبر (ص) مصیبتی بزرگ بود ; زیرا خدیجه‏یاور پیغمبر خدا (ص) بود و به احترام او بسیاری به حضرت محمد(ص) احترام می‏گذاشتند و از آزار وی خودداری می‏کردند .

"حضرت خدیجه مادر ام ابیها


ازدواج با پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله

ایثار و فداكارى خدیجه

اوصاف و فضایل خدیجه علیهاالسلام

بانوى دانشمند و صاحب كمال

گفتار صاحب طبقات درباره خدیجه

فرزندان خدیجه

 خدیجه این بانوى آگاه و پاك‏سرشت، و این دلباخته‏ى فضیلت و معنویت، كه اعتقاد به حق و حقیقت و تمایل به فضایل و كمالات، از خصایص ذاتى او بود، از همان دوران جوانى نیز یكى از مشهورترین زنان حجاز و عرب به شمار مى‏رفت. وى كه نخستین زن تاجر عرب و یكى از بزرگترین شخصیت‌هاى تجارى حجاز بود، حتى پیش از ازدواج با پیامبر نیز، از شهرتى شایسته برخوردار بود. چنان كه نام وى نه تنها در تاریخ اسلام، بلكه در تاریخ اعراب و قبائل عرب و در آثار و نوشته‏هاى مورخین غیراسلامى نیز، به عظمت و تجلیل، یاد شده است.

خدیجه در كار تجارت خود نیز، بر اساس همان خصوصیات و خصلت‌هاى برجسته‏ى انسانیش، گام برمى‏داشت. هرگز تجارت را به عنوان وسیله‏اى براى كسب درآمدهاى سرشار، به هر طریق و به هر شكل كه باشد، نگاه نمى‏كرد. هرگز در پى سودجویى و منفعت طلبى‏هاى شخصى و بى‏رویه نبود. از این رو همواره سعى داشت كه تجارت خود را به دور از آلودگى‏ها، و عارى از درآمدهاى ناصحیح، انجام دهد، و از عوایدى كه از راه‌هایى چون احتكار و كم‏فروشى و گران‏فروشى و رباخوارى و نظایر آن به ‌دست مى‏آید، مصون دارد. بر این اساس خدیجه هرگز تجارت خود را، به این گناهان نابخشودنى آلوده نكرد، و داد و ستدهایش را جز از راه‌هاى مشروع و اصولى انجام نداد.

همین خصوصیات انسانى، و روش و رفتار معقول و منطقى باعث شده بود كه اطمینان و اعتماد گروه‌ها و طبقات مختلف مردم، به او جلب شود و راه پیشرفت و ترقى از راه‌هاى مشروع و افزایش درآمدهاى حلال، براى او هموار گردد. تا جایى كه درباره‏ى موفقیت‌هاى تجارى او، و ثروت سرشارى كه از این راه فرادست آورده بود، در تواریخ و متون مختلف نوشته‏اند: «هزاران شتر در دست خدمه و كاركنان خدیجه بود كه در اطراف كشورهایى چون مصر، شام و حبشه در راه تجارت، مشغول رفت و آمد و داد و ستد و نقل و انتقال كالاهاى تجارى بودند.» (1)

با این كه حضرت رسول، پس از وفات خدیجه با برخى از زنان دیگر مانند عایشه، صفیه، ام‏سلمه، و ... هم وصلت نموده، ولى در تمام مدتى كه همسران دیگرى در خانه داشت، باز از خدیجه به شایستگى یاد مى‏كرد، نام او را با احترام مى‏برد و همواره خاطره‏ى او را گرامى و عزیز مى‏داشت چنان كه درباره‏اش مى‏فرمود: «هرگز خداوند متعال بهتر از او را بر من نصیب نفرموده است. او روزى كه من نیاز به كمك داشتم، به یارى‏ام آمد و دستم را با مهر و عطوفت گرفت؛ روزى به من ایمان آورد كه جهانیان نسبت به من كفر مى‏ورزیدند، و روزى مرا تصدیق كرد كه جهانیان تكذیبم مى‏كردند، خداوند از او به من اولاد عنایت كرد.»


ازدواج با پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله

در آن زمانى كه خدیجه به عنوان زن نخست عرصه‏ى تجارت، نام و شهرت یافته بود، پیامبر اسلام دوران جوانى خود را طى مى‏كرد. در آن سال‌ها مردم پیامبر اسلام را به خاطر پاكى و راستى و درستى فوق‏العاده و امانتدارى بى‏مانندى كه از خود نشان داده بود، به لقب «محمدامین» ملقب ساخته بودند. و همه جا نام او را توام با این صفت گویا و رسا، كه نشان دهنده‏ى یكى از خصلت‌هاى ویژه‏ى آن حضرت بود، بر زبان مى‏آورند.

این آوازه‏ى درستى و امانت كه در مكه توام با اداى احترام به امین، گستره شده بود، خدیجه را نیز به سوى این جوان درستكار و امانت‌دار، جلب و جذب كرد به طورى كه در پى ملاقاتى كه در حضور ابوطالب با محمدامین انجام داد، وى را به عنوان قافله سالار كاروان تجارتى، و سرپرست امور مربوط به داد و ستدهاى خود برگزید بدین سان پیامبر عالیقدر اسلام در دوران جوانى، چندین بار با كاروان خدیجه به سفرهاى تجارتى رفت، و با هوش سرشار و اندیشه‏ى منطقى و داد و ستدهاى معقول و درست، سود فراوان فرادست آورد. و به مكه بازگشت. همین توفیق غیر منتظره در امر تجارت كه خدیجه پیش از آن هرگز نظیرش را ندیده بود، توجه و اعتماد و اطمینان خردمندترین زن حجاز را بیش از پیش به درستى و امانتدارى محمدامین، جلب كرد. آنچه بدین سان خدیجه در وجود این جوان پاك و پاك سرشت، یافته بود، چنان باعث دگرگونى فكر و اندیشه و دیدگاهش شد، كه یكسره در مسیر زندگى و طرز تفكر خود، تجدیدنظر كرد. وى پیش از آن دو بار ازدواج كرده، و هر دو همسرش - «عتیق بن عائذ» و «هند بن بناس» - را بر اثر مرگ آنان از دست داده بود. در پى از كف دادن دومین شوهرش، نسبت به زندگى، دیدگاه خاصى پیدا كرده و بر آن شده بود كه از آن پس همه‏ى عمر را تنها و مستقل، زندگى كند و اختیار زندگى و ثروتش را به دست هیچ كس و با هیچ عنوانى نسپارد. شاید این تصمیم از آن جا ناشى شده بود كه او با آن روحیه خاص و اندیشه‏ى والا و درون پاك و صفات برجسته‏اش، هیچ فردى را شایسته‏ى همسرى خود نمى‏دانست، و به چنان حدى از استقلال طلبى رسیده بود كه ترجیح مى‏داد در بازمانده‏ى سال‌هاى عمرش، به هیچ فردى وابسته و به هیچ كس متكى نباشد.

اما خصوصیات بى‏مانند محمدصلی الله علیه و آلهاین اندیشه را از ذهن او زدود. عظمت روح و تعالى فكر و والایى روش زندگى محمدصلی الله علیه و آلهبراى او چنان جاذبه‏اى داشت كه یك باره از تصمیم پیشین خود درگذشت، و آن استقلال طلبى خاص خود را كنار گذاشت، و تصمیم گرفت از آن پس زندگى خود را با زندگى چنان مرد یگانه‏اى پیوند زند و در هم بیامیزد.

جاذبه‏ى صداقت و راستى و پاكى محمدامین چنان بود كه حتى بر غرور خدیجه نیز، فائق آمد. به طورى كه خود داوطلبانه قدم پیش گذاشت، و به آن جوان والا و بى‏مانند پیشنهاد ازدواج داد. یك روز محمدصلی الله علیه و آله را به ملاقات خود طلبید و در این دیدار، پرده از راز دل برگرفت. و به صراحت از آنچه در اندیشه داشت، سخن گفت:

«اى محمد من تو را مردى شریف و امانتدار و انسانى در اوج اصالت و صداقت و پاكى و راستى یافتم، كه خود را پاك و مطهر نگاه داشتى و كمترین غبارى از ناچیزترین آلودگی‌ها نیز بر دامنت ننشسته است. تو خوش خلق و امین و راستگویى، از راست گفتن به هیچ قیمتى باك ندارى، و اصالت‌هاى انسانى خود را در برابر هیچ چیز از دست فرو نمى‏نهى. این خصوصیات انسانى و خصلت‌هاى برجسته و شایسته‏ات، مرا چنان جلب و جذب كرده است كه اكنون میل دارم پیشنهاد همسرى و هم آشیانى با تو را مطرح كنم. اگر با پیشنهاد من توافق دارى من آماده‏ام تا هر وقت كه مناسب باشد، مراسم ازدواج را به جا آوریم.» (2)

آرى بدین سان خدیجه على‌رغم رسوم و سنت‌هایى كه در سرزمین حجاز آن روز رایج بود، شاید نخستین زنى بود كه به جاى انتظار خواستگارى از سوى مرد، خود قدم به میدان مى‏گذاشت تا از شوهر آینده‏اش خواستار ازدواج شود. البته خضوع و فروتنى یك زن در برابر فضائل و ملكات والاى انسانى، هیچ گونه شگفتى ندارد.

چه شده بود، چه پیش آمده بود، كه یك باره یك زن برجسته و سرشناس عرب، زنى از اشراف كه در میان رسوم و سنت‌هاى دست و پا گیر اشرافى زندگى كرده بود، ناگهان همه‏ى آن قیدها و بندها را مى‏گسست، و همه‏ى سنت‌ها را زیر پا مى‏نهاد، و بدین سان سرفراز و بالنده پیش مى‏آمد تا در برابر چشمان حیرت‏زده‏ى این و آن دست به كارى زند كه پیش از آن، شاید هیچ زنى از خانواده‏هاى معمولى نیز، بدان دست نیازیده بودند؟

راز و رمز این ماجرا تنها در یك نكته نهفته بود: در این كه زنى با شخصیت برجسته و اعتبار بى‏مانندش، زنى كه بسیارى از زنان و حتى بسیارى از مردان، در برابرش تواضع نشان مى‏دادند، اكنون در برابر فضایل برجسته و ملكات والاى انسانى كه پرتو آن در وجود محمدامین نور مى‏افشاند، خود را خاضع و فروتن مى‏دید. و این هیچ جاى شگفتى ندارد.

آرى، این خدیجه بود كه در برابر شخصیت متعالى و فضایل برجسته و خصوصیات و ارزش‌هاى والاى انسانى و خصلت‌هاى ملكوتى محمدصلی الله علیه و آله چنان خاضع و فروتن شده بود كه دیگر براى هیچ كدام از آن آداب و رسوم و سنت‌هاى اشرافى ارزشى قائل نبود. این بانوى برجسته و با شخصیت، همان زنى بود كه بر زنان و مردان بسیار، فرمان مى‏راند، همان زنى بود كه چون كاروان‌هاى تجارى پربارش در جاده‌هاى عربستان و سرزمین‌هاى دور و نزدیك آن به راه مى‏افتاد، چشم‌ها را خیره مى‏كرد و آرزو و اشتیاق هم سخنى با او را، در دل‌ها شعله‏ور مى‏ساخت. همان زنى بود كه پیش از آن بارها و بارها، دیده شده بود كه اشراف و رجال عرب و سران و اقوام طوایف، با ثروت‏هاى هنگفت و شهرت و موقعیت فراوانى كه داشتند، به خواستگاریش مى‏آمدند، ولى او تقاضاى آنان را نمى‏پذیرفت، و شاید اساساً آنها را شایسته و لایق خواستگارى خویش نمى‏دید.

اما اكنون همین زن برجسته و احترام‏انگیز، همین زنى كه در تمامى سرزمین حجاز، زنى مانند او نبود، با شور و اشتیاق فراوان و با علاقه و عاطفه‏اى وصف‏ناشدنى، خود قدم به میان نهاده بود، و در طرح پیشنهاد ازدواج، با محمدصلی الله علیه و آله پیش‏قدمى و پیش‏گامى مى‏كرد.

چنین بود كه مقدمات ازدواج محمدصلی الله علیه و آله و خدیجه، صورت پذیرفت و گفتگو درباره‏ى این مزاوجت فرخنده، به مرحله‏ى تصمیم و تدارك رسید. خدیجه در این ازدواج، نه تنها آداب و رسوم خواستگارى را دیگرگونه ساخت، بلكه همه‏ى سنت‌هاى دست و پاگیر ازدواج را كه آن زمان در میان اعراب جاهلى رواج داشت، زیر پا نهاد. حتى در مورد مهریه نیز دست به كارى زد كه پیش از آن، كسى نظیرش را ندیده بود. با آن كه خواستگاران قبلى ثروت‌هاى كلان و نقدینه‏هاى گران، در اختیار داشتند و مهریه‏هاى سنگین و خیره‏كننده عرضه مى‏داشتند، باز خدیجه در مورد محمدصلی الله علیه و آلهرفتارى دیگر در پیش گرفت. بدین معنى كه مهریه را نیز به جاى آن كه از سوى مرد باشد، او از مال و ثروت خود قرار داد و مبلغ چهار هزار دینارى را كه به عنوان مهریه از آن سخن رفته بود، از دارائى سرشار خود به محمدصلی الله علیه و آله هدیه داد.

خدیجه با این برنامه‏ى درخشان اخلاقى، و با این رفتار خیره‏كننده كه در عین عظمت و شخصیت و سرافرازى، حكایت از فروتنى و تواضعى با شكوه داشت، نشان داد كه به راستى برجستگى و امتیاز اصلى و اساس‏اش از جهت ثروت سرشار و اعتبار تجارى او نیست. بلكه آنچه بدو عمیقاً ارزش و شخصیت و برجستگى مى‏بخشید، شكوه اندیشه و طرز تفكر و والائى دیدگاه‌هاى معنوى او است كه نسبت به دیگر زنان ممتاز سرفرازش مى‏كند.

آرى، او شوهرى مى‏خواست كه از لحاظ فضیلت و معنویت برجسته‏ترین مردان زمان و زمانه باشد، و پیدا است كه چنین كسى جز پیامبرصلی الله علیه و آله هیچ كس دیگر، نمى‏توانست باشد.

«ابن‏اسحاق» سیره‏نویس قدیمى نیز اعتراف مى‏كند كه: مقام معنوى و اخلاقى حرمت بى‏مانند خدیجه به جایى رسید كه مورد عنایت خاص الهى قرار گرفت. چنان كه روزى جبرئیل به هنگام نزول وحى گفت: «اى پیامبر، سلام پروردگار یكتا را به خدیجه برسان.» پیامبر اسلام نیز به خدیجه گفت: «اى خدیجه، اینك جبرئیل درود پروردگار را به تو ابلاغ مى‏كند». آنگاه خدیجه در پاسخ گفت: «خداوند خود سلام است و آغاز سلام و درود از اوست، و درود و سلام بر جبرئیل...»


ایثار و فداكارى خدیجه

گفتگوهاى مقدماتى درباره‏ى این ازدواج فرخنده، انجام گرفت. قرارها گذاشته شد. روز موعود تعیین گردید. و در آن روز طى مراسمى ساده، با حضور نزدیك‏ترین كسان و اقوام محمدصلی الله علیه و آله و خدیجه، مراسم ازدواج برگزار شد.

در آن روز مبارك خطبه‏ى عقد ازدواج این دو شخصیت بزرگ برجسته توسط عموى محبوب پیامبر اكرم، یعنى ابوطالب كه از محترم‌ترین بزرگان و سران قریش بود، خوانده شد و بدین صورت خانه‏ى خدیجه با قدوم مبارك پیامبر اسلام، نور و شكوه و زیبایى معنوى پیدا كرد. ولى هنوز كسى نمى‏دانست كه این خانه به زودى خانه‏ى شرافت، محل نزول وحى و نزول‏گاه جبرئیل و دیگر فرشتگان آسمانى خواهد شد.

پس از انجام مراسم و اجراى خطبه‏ى عقد، محمدصلی الله علیه و آله از جاى برخاست و به سوى در به راه افتاد. طرز رفتار و شكل حركتش نشان مى‏داد كه تصمیم دارد مجلس را ترك گوید، و از آن خانه بیرون رود تا خانه‏ى خود را براى ورود همسر ارجمندش آماده سازد. اما ناگهان صداى خدیجه در قفاى محمدصلی الله علیه و آله به این كلمات بلند شد: «اى محمد كجا مى‏روى، كه اكنون خانه‏ى من، خانه‏ى تو است، و كلید همه‏ى صندوق‌ها در اختیار تو، و من از امروز كنیز و فرماندار تو هستم». و بدین‏سان خانه‏ى خدیجه، كاشانه‏ى آرامش و سعادت مشترك این دو شخصیت بزرگوار و برجسته شد و از آن پس محمدصلی الله علیه و آله به آن خانه نقل مكان كرد تا آرامش گم گشته‏اى را كه در سنین كودكى با مرگ پدر و مادر از دست داده بود، در این خانه بازیابد. و در آن محیط امن و آرامش، با آسودگى و فراغ بال در مسیر افكار و اندیشه‏هاى والاى خود پیش رود.

اما نكته‏ى مهم و چشمگیر دیگرى هم در این ازدواج وجود داشت و آن این بود كه چنین پیمان زناشویى ساده و ایثارگرانه‏اى، براى پیامبر اسلام ارزشى داشت كه خداوند متعال، با حكمت بالغه‏اش، 15 سال بعد آن را به منصه‏ى ظهور درآورد. بدین‏سان كه بر اثر این پیوند زناشویى، تمامى ثروت خدیجه در اختیار حضرت محمدصلی الله علیه و آله قرار گرفت و آن حضرت نیز پس از مبعوث شدن به پیامبرى، تمام آن ثروت هنگفت را در راه پیشرفت اسلام و در راه خدا صرف كرد.

خدیجه براى پیامبر اسلام نمونه‏ى یك همسر فداكار و ایثارگر بود. از همان آغاز زندگى مشترك تا آخرین لحظه‏ى حیات پرثمر خویش، در تمام مدت بهترین یار و یاور و مهربان‌ترین مونس پیامبر محسوب مى‏شد. در روزهاى آرامش نزدیك‏ترین همدم پیامبر، در ایام دشوارى و در گیرودار شداید زندگى صبورترین و پر تحمل‏ترین مددكار، و در تمام حوادث سخت و مصیبت‌هاى پى‏درپى قوى‏ترین پشتیبان و همقدم و همراه رسول اكرم بود. در تمام شدائد و دشواری‌هایى كه در سال‌هاى بعد از بعثت براى پیامبر و مسلمانان رخ مى‏داد، خدیجه نه تنها مونس پیامبر و موجب تسلى خاطرش بود، بلكه چون مادرى مهربان براى تمام مسلمان‌ها نیز مایه‏ى امید و پشت‌گرمى و قوت قلب به شمار مى‏رفت، و با صبر و شكیبایى بى‏حساب و قدرت تحمل شگفت‏انگیز و پایدارى و مقاومت شگرفش سرمشق دیگران نیز قرار مى‏گرفت. علاوه بر آن هرگز از بذل مال فراوانش در راه هدف الهى پیامبر و گسترش و تقویت اسلام دریغ نورزید.با آن قدرت مالى و شهرت و مقامى كه داشت، و با آن كه قادر بود بهترین زندگى‏ها را داشته باشد و در كمال نعمت و رفاه و آسایش بسر برد، ولى تمام مظاهر زندگى دنیوى را به دور ریخت و در عوض با تمام ناملایماتى كه به خاطر زندگى با پیامبر بر او روى آورده بود دست و پنجه نرم كرد. سال‌ها، با زجر و شكنجه شوهر بزرگوارش، با تهدیدهایى كه بر زندگى هر دو سایه انداخته بود، و با تن دادن به تبعید و محاصره و حتى تحمل روزهاى گرسنگى و شب‌هاى بیدارى، به آسانى كنار آمد، تا هر روز قدمى تازه در راه نیل به اهداف عالیه‏ى اسلام و پیاده كردن برنامه‏هاى قرآن و پیشرفت مكتب انسان‏ساز اسلام بردارد.

در تمام شدائد و دشواری‌هایى كه در سال‌هاى بعد از بعثت براى پیامبر و مسلمانان رخ مى‏داد، خدیجه نه تنها مونس پیامبر و موجب تسلى خاطرش بود، بلكه چون مادرى مهربان براى تمام مسلمان‌ها نیز مایه‏ى امید و پشت‌گرمى و قوت قلب به شمار مى‏رفت، و با صبر و شكیبایى بى‏حساب و قدرت تحمل شگفت‏انگیز و پایدارى و مقاومت شگرفش سرمشق دیگران نیز قرار مى‏گرفت. علاوه بر آن هرگز از بذل مال فراوانش در راه هدف الهى پیامبر و گسترش و تقویت اسلام دریغ نورزید.


اوصاف و فضایل خدیجه علیهاالسلام

این بانوى بزرگوار و الگوى ممتاز زن مسلمان، در نزد پیامبر اكرم از احترام و محبوبیت خاص برخوردار بود. رسول گرامى، آن خاتون محترم را بسیار دوست مى‏داشت، به مهر و درایت او آگاه بود. و از این رو در كارهاى خود با وى نه فقط مانند یك همسر، بلكه همچون یك دوست فهیم و دلسوز و یار صمیمى، مشورت مى‏كرد و به نظریاتى كه خدیجه ابراز مى‏داشت، با دیده‏ى احترام مى‏نگریست.

از حضرت على علیه السلام روایت شده است كه فرمود: «این جمله را از خود پیامبر اسلام شنیدم كه فرمود: بهترین زنان بنى‏اسرائیل در عصر گذشته، مریم بنت عمران، و بهترین زنان امت، امروز خدیجه بنت خویلد است. (3)

البته مقام والا و احترام و شخصیت خدیجه علیهاالسلام را نباید با معیارهاى عادى سنجید، چه مقام و احترام آن بزرگوار چنان بالا گرفت كه خداوند تبارك و تعالى به وسیله جبرئیل براى او سلام فرستاد و او را به پاداشى عظیم وعده داد كه هیچ كس دیگرى، اعم از گذشتگان یا معاصرینش یا از اصحاب رسول خدا، بدان مقام نرسیده بودند.

بخارى یكى از محدثین بزرگ اهل سنت كه یكى از شش «صحیح» عمده و معتبر جهان تسنن از آن اوست، نقل مى‏كند: «عایشه مى‏گوید: درباره‏ى هیچ زنى به اندازه‏ى خدیجه حسرت نكشیدم و حسادت نبردم وقتى شنیدم كه پروردگارش او را به بهشت وعده داده است.» (4)

این سخن عایشه، دور از واقعیت نبوده است. چون مى‏دانیم كه خدیجه نخستین همسرى است كه پیامبر اكرم قبل از آغاز رسالت اختیار كرده و مدتى طولانى، نزدیك به 25 سال با وى زندگى كرده است. با این كه حضرت رسول، پس از وفات خدیجه با برخى از زنان دیگر مانند عایشه، صفیه، ام‏سلمه، و ... هم وصلت نموده، ولى در تمام مدتى كه همسران دیگرى در خانه داشت، باز از خدیجه به شایستگى یاد مى‏كرد، نام او را با احترام مى‏برد و همواره خاطره‏ى او را گرامى و عزیز مى‏داشت چنان كه درباره‏اش مى‏فرمود: «هرگز خداوند متعال بهتر از او را بر من نصیب نفرموده است. او روزى كه من نیاز به كمك داشتم، به یارى‏ام آمد و دستم را با مهر و عطوفت گرفت؛ روزى به من ایمان آورد كه جهانیان نسبت به من كفر مى‏ورزیدند، و روزى مرا تصدیق كرد كه جهانیان تكذیبم مى‏كردند، خداوند از او به من اولاد عنایت كرد.»(5)

این سخنان صریح و بى‏شائبه از زبان مبارك پیامبر گرامى اسلام به خوبى مى‏رساند كه خدیجه از چه موقعیت ممتازى در نزد پیامبر، و از چه شخصیتى برخوردار بوده است.

عایشه مى‏گوید: روزى نمى‏شد كه پیامبر اسلام از خدیجه ذكر خیرى به میان نیاورد. به حدى كه روزى غیرت و تعصب زنانه بر من غالب شد و با همان حال (حسادت) گفتم: آیا او زن سالخورده‏اى نبود كه خداوند متعال بهتر از او نصیب تو كرده است؟ (منظور عایشه از این سخن، ابراز وجود و بیان ارزش خودش بوده است، زیرا خود را كه زنى بسیار جوان بود با حضرت خدیجه مقایسه كرده و خواسته است كه امتیاز جوانى خود را مطرح كند. اما خودش ادامه مى‏دهد:) پیامبر اسلام به شدت غضبناك شد، به حدى كه موهاى جلوى سر مباركش از شدت غضب تكان خورد و آنگاه آن جملات تحسین‏آمیز را (كه فوقا نقل كردیم) درباره‏ى خدیجه بیان فرمود.

و باز عایشه مى‏گوید: «هر وقت در منزل گوسفندى ذبح مى‏شد، پیامبر اسلام مى‏فرمودند: از گوشت آن براى دوستان خدیجه هم بفرستید. روزى به این وضع اعتراض كردم، ولى پیغمبر فرمودند: من دوستان خدیجه را نیز دوست مى‏دارم.» (6)

آنچه ذكر شد فقط مشتى از خروار بود. وگرنه احادیث بسیار زیادى در دست داریم كه از طریق دانشمندان اهل سنت هم نقل شده است و همه از اوصاف درخشان و شخصیت ممتاز و احترام فوق‏العاده‏ى خدیجه سخن مى‏گویند: از جمله در احادیث فراوان از طریق علماى عامه و خاصه، آمده است كه: كامل‌ترین و بهترین زنان از نظر ایمان چهار تن بوده‏اند كه عبارتند از آسیه دختر مزاحم (همسر فرعون)، مریم دختر عمران (مادر حضرت عیسى مسیح) خدیجه دختر خویلد، فاطمه دختر پیامبر اسلام. (7)

لذا به خاطر همین اوصاف و فضایل، همین شخصیت و بزرگوارى، همین كاردانى و شایستگى و عطوفت و درایت و سایر امتیازات فوق‏العاده‏ى آن بانوى عزیز بود كه پیامبر اسلام، مادامى كه خدیجه كبرى زنده بود، با زن دیگرى ازدواج نكرد و با آن كه در آن زمان، شرایط خاص زمانى و مكانى و سنت‏هاى قومى و منطقه‏اى تعدد زوجات را به صورت امرى كاملاً عادى مى‏نگریست و مردان بسیارى در یك زمان چند همسر در خانه داشتند، و با آن كه قوانین اسلام نیز با تحقق شرائط لازم این اجازه را در اختیار هر فرد عادى هم مى‏گذاشت - چه رسد به پیامبر خدا - باز رسول اكرم هم هرگز در طول حیات خدیجه از این حق خود استفاده نكرد.

نكته‏ى مهم آن كه خدیجه در حساس‏ترین شرایط زندگى پیامبر اسلام - چه آن زمان كه وجود مباركش در آستانه‏ى نزول وحى قرار داشت و همه چیز دگرگون شده بود، و چه آن زمان كه وحى الهى بر قلب پاكش نازل مى‏شد و جهانى را به لرزه درمى‏آورد - همواره رسول اكرم را به خوبى درك مى‏كرد. او را به طور صحیح شناخت و به واقعیت‏هاى والاى وجودش پى برد. رسالت او را به روشنى فهمید و آن را با تمام جانش پذیرفت و با همه‏ى توان خود در راه تثبیت و گسترش آن ایستادگى كرد. و به راستى كه كمتر همسرى مى‏تواند این چنین حساس و فهمیده و با كمال و عمیق و عالم و واقع‏بین باشد.


بانوى دانشمند و صاحب كمال

در شرح اوصاف و فضایل خدیجه، سخن تمام نمى‏شود مگر آن كه به مراتب فضل و دانش وى نیز اشاره كنیم و بگوییم كه او زنى دانشمند، پرتجربه، بسیار فهیم، بسیار روشن‏بین و صاحب‌كمال بود. هر مسأله‏اى را به دقت بررسى مى‏كرد، هرگز بدون علم و اندیشه چیزى را نمى‏پذیرفت و بدون تفكر و تعمق حرفى نمى‏زد. در آغاز رسالت به محض آن كه متوجه شد تغییرات غیر عادى در پیامبر ایجاد شده و حتى وضع جسمانى آن حضرت و اعمال و رفتار و حركاتش دگرگون شده است، در آن شرایط حساس، با دقت و تدبر و تفكر ویژه‏اى كه داشت، بهتر و دقیق‏تر از بزرگترین دانشمندان علم روانشناسى به اصل مسأله پى برد و با قاطعیت و صراحت اعلام كرد كه تمام آن تغییرات و پیدایش آن وضع خاص جسمانى براى پیامبر، آثار یك دگرگونى و تحول عمیق روحى و معنوى است و هیچ عارضه‏ى دیگرى وجود ندارد.

در زمانى بعضى از آشنایان و اطرافیان از گوشه و كنار و گاه به طور جسته گریخته و گاه آشكارا براى تغییر حال پیامبر ابراز نگرانى مى‏كردند، خدیجه با روشن‏بینى خاص و درك هوشمندانه‏اش خطاب به پیامبر گفت: «خداوند تو را هرگز عاجز و ناتوان مى‏سازد (و به بیماری‌هاى سخت جسمانى كه باعث عدم تعدل و زمینگیرى شوند دچار نمى‏كند) چون تو در زندگى خود همیشه صله‏ى رحم داشته و دارى، مهمانى مى‏دهى و مهمان‌دوستى و مهمان‏نوازى مى‏كنى، از مستمندان و درماندگان دستگیرى مى‏كنى و فریادرس مظلومان هستى.» (8)

نكته‏ى مهم آن كه خدیجه در حساس‏ترین شرایط زندگى پیامبر اسلام - چه آن زمان كه وجود مباركش در آستانه‏ى نزول وحى قرار داشت و همه چیز دگرگون شده بود، و چه آن زمان كه وحى الهى بر قلب پاكش نازل مى‏شد و جهانى را به لرزه درمى‏آورد - همواره رسول اكرم را به خوبى درك مى‏كرد. او را به طور صحیح شناخت و به واقعیت‏هاى والاى وجودش پى برد. رسالت او را به روشنى فهمید و آن را با تمام جانش پذیرفت و با همه‏ى توان خود در راه تثبیت و گسترش آن ایستادگى كرد. و به راستى كه كمتر همسرى مى‏تواند این چنین حساس و فهمیده و با كمال و عمیق و عالم و واقع‏بین باشد.

چنین بانویى، با چنین اوصاف والایى، علاوه بر تمام امتیازاتش بهترین شریك غم و اندوه پیامبر نیز بود. و این صفتى است كه هرگاه زنى منصف بدان باشد، یكى از مهم‌ترین عوامل موفقیت در زندگى مرد، و در تحكیم اصول و مبانى خانوادگى او به شمار خواهد رفت، به طورى كه هرگز زیبایى و جمال و سایر نشانه‏ها و خصوصیات زنانگى نمى‏تواند جاى آن را پر سازند. توجه بدین امر، در زندگى خانوادگى خدیجه كاملاً مشهود و آشكار بود و اسناد معتبر حاكى از آن است.

«ابن‏اسحاق» یكى از سیره‏نویسان اولیه و معروف اسلام در این باره مى‏گوید: پیامبر اسلام هر چیز مكروهى را كه مى‏دید و مى‏شنید و هر ناروایى را كه بر او وارد مى‏گردید، محزون و متأثرش مى‏ساخت، هنگام بازگشت به خانه با خدیجه در میان مى‏گذاشت. و خداوند به وسیله‏ى خدیجه، آن مكروه و ناروا را فرج و گشایش عنایت مى‏فرمود. خدیجه همواره او را به ثبات و مقاومت دعوت مى‏كرد و با درایت و عطوفت خود دردها و رنج‏ها و آلام پیامبر را تسكین مى‏داد (و چنین شریك زندگى و غمگسار مهربانى همیشه یار و مددكار پیامبر بود) تا روزى كه خدیجه از دنیا رفت و یك غمخوار فهیم و مصاحب و مشاور مهربان و صمیم از دست رفت...

این سیره‏نویس قدیمى نیز اعتراف مى‏كند كه: مقام معنوى و اخلاقى حرمت بى‏مانند خدیجه به جایى رسید كه مورد عنایت خاص الهى قرار گرفت. چنان كه روزى جبرئیل به هنگام نزول وحى گفت: «اى پیامبر، سلام پروردگار یكتا را به خدیجه برسان.» پیامبر اسلام نیز به خدیجه گفت: «اى خدیجه، اینك جبرئیل درود پروردگار را به تو ابلاغ مى‏كند». آنگاه خدیجه در پاسخ گفت: «خداوند خود سلام است و آغاز سلام و درود از اوست، و درود و سلام بر جبرئیل...»


گفتار صاحب طبقات درباره خدیجه

«ابن‏سعد» یكى دیگر از مورخین اسلامى، در كتاب «طبقات» مى‏نویسد: «حضرت آدم در بهشت نگاهى به زندگى محمد صلی الله علیه و آله مى‏افكند و مى‏گوید: یكى از برتری‌هاى محمد صلی الله علیه و آله بر من این است كه همسر او در راه اجراى اوامر خداوند با شوهرش همكارى و مساعدت نمود، و حال آن كه همسر من، مرا در نافرمانى نسبت به دستورهاى الهى راه نشان داد.» (9)


فرزندان خدیجه

از حضرت خدیجه چهار فرزند متولد شدند. پسرى به نام قاسم به دنیا آمد كه طاهر و طیب لقب داشت، و كنیه‏ى «ابوالقاسم» براى پیامبر اسلام، از نام همین فرزند عزیز گرفته شده است. قاسم دوران نوزادى و شیرخوارگى را مدتى طى كرد و حتى تا مرحله‏ى پاگشودن و به راه افتادن هم زنده بود. اما هنوز از شیر گرفته نشده بود كه بنا بر تقدیر الهى از دنیا چشم پوشید و به سراى باقى شتافت.

غیر از این فرزند پسر، خدیجه داراى سه دختر نیز شد كه اسامى آنان زینب و ام‏كلثوم و فاطمه علیهماالسلام بود. آرى شخصیت والایى همچون خدیجه است كه در دامان پاكش، پاكدامن‏ترین و پاكیزه گوهرترین بانوى جهان هستى، یعنى حضرت فاطمه زهرا سلام‏اللَّه‏علیها، پرورانده مى‏شود. آن خورشید تابانى كه بنا بر اراده و مشیت الهى، از میان تمام فرزندان پیامبر، براى پدر بزرگوارش باقى مى‏ماند، تا براى مادرى انوار الهى و سادات جهان، انتخاب شود، و در دامان گهربارش فرزندان همچون ائمه‏ى معصومین علیهم السلام را پرورش دهد كه خود، مشعلداران ارشاد و هدایت جهانیان باشند... آرى فاطمه سلام الله علیها این چنین مادرى داشت كه «خدیجه» نامور گشته بود... (10)

امام صادق علیه‏السلام نیز به آن اشاره فرموده‏اند: «عن مفضل بن عمر، قال: قلت لابى ‏عبداللَّه الصادق علیه‏السلام كیف كان ولاده فاطمه علیهاالسلام؟ فقال: نعم؛ ان خدیجه علیهاالسلام لما تزوج بها رسول‏اللَّه صلى اللَّه علیه و آله و سلم هجرتها نسوه مكه فكن لا یدخلن علیها ولا یسلمن علیها و لا یتركن امراه تدخل علیه فاستوحشت لذلك و كان جزعها و غمها حذراً علیه.» (11)

آرى، چون خدیجه علیهاالسلام به ازدواج رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله درآمد زنان مكه رابطه خود را با خدیجه علیهاالسلام قطع كردند و دیگر به خانه‏ى او نمى‏آمدند. و در هنگام ملاقات به او سلام نمى‏كردند. رفت و آمد دیگران به خانه خدیجه علیهاالسلام را مراقبت كرده، مانع رفتن آنان به خانه او مى‏شدند. زنان مكه، خدیجه علیهاالسلام را تنها گذاردند، دیگر با او دوستى نمى‏كردند. خدیجه علیهاالسلام از این موضوع غمگین و ناراحت بوده و وحشت او را فراگرفته بود.

این ترك رفت و آمد و محاصره‏ى روحى خدیجه علیهاالسلام با مبعوث شدن پیامبر صلى اللَّه علیه و آله به رسالت شدیدتر شد. در این زمان چون رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله را دشمن خود مى‏دانستند هرگونه ارتباطى را با خدیجه علیهاالسلام كه حامى اصلى رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله بود قطع كردند و خدیجه علیهاالسلام را در آن شرایط سخت تنهاى تنها گذاردند.

نام نامى ونسب گرامى حضرت خدیجه سلام الله علیها





 

 

نام نامى ونسب گرامى حضرت خدیجه سلام الله علیها

نام نامى والقاب گرامى حضرت خدیجه سلام الله علیها

سیماى حضرت خدیجه سلام الله علیها در آیینه وحى

خدیجه كبرى سلام الله علیها از دیدگاه رسول خدا صلى الله علیه وآله

حضرت خدیجه در گفتار بزرگان

حضرت خدیجه سلام الله علیها در گذر تاریخ

نخستین بانوى مسلمان

نخستین بانوى نمازگزار

نخستین بانوى معتقد به ولایت

نخستین بانویى كه از میوه هاى بهشتى تناول كرد

تنها همسر

فرزانه قریش وازدواج

مراسم خواستگارى

ثروت حضرت خدیجه

درایت حضرت خدیجه

صدف كوثر

چشم اندازى به سیرت حضرت خدیجه

غروب غمبار تنها غمگسار پیامبر صلى الله علیه وآله

وصیت هاى حضرت خدیجه سلام الله علیها

مزار منور حضرت خدیجه

تشریف فرمایى حضرت خدیجه سلام الله علیها به محشر

پایان حسدها وكینه ها

خانه حضرت خدیجه سلام الله علیها

 

 

 خدیجه بنت خویلد، بن اسد، بن عبد العزّى، بن قصى، بن كلاب، بن مرة، بن كعب، بن لؤى، بن غالب، بن فهر(1) پدر بزرگوارش «خویلد» قهرمان دلاورى بود كه در دفاع از حریم كعبه، روز به یاد ماندنى آفرید.
مادرش «فاطمه» بنت زائده، بن أصمّ، بن رواحه، بن حجر، بن عبد، بن معیص، بن عامر، بن لؤى، بن غالب، بن فهر(2) بانویى با فضلیت بود.(3) بنابراین حضرت خدیجه سلام الله علیها از تیره قریش مى باشد، از سوى پدر در نیاى سوم واز سوى مادر در نیاى هشتم با نسب پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله پیوند مى خورد.(4)

نام نامى والقاب گرامى حضرت خدیجه سلام الله علیها

براى حضرت خدیجه سلام الله علیها القاب فراوانى است كه از عظمت بیكران وقداست بى پایان آن حضرت حكایت مى كند، كه از آن جمله است: صدیقه، مباركه، ام المؤمنین، طاهره، راضیه، مرضیه و... .
یتمیان او را «اُمّ الیتامى»، بینوایان او را «اُمّ الصعالیك»، مؤمنان او را «اُمّ المؤمنین» وكوثر جارى خلقت نیز او را «اُمّ الزهراء» یا سرچشمه كوثر مى دانستند.

سیماى حضرت خدیجه سلام الله علیها در آیینه وحى

پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله در نخستین سیر شبانه خود كه در ماه ربیع الاول، دو سال بعد از بعثت كه از خانه حضرت خدیجه سلام الله علیها انجام پذیرفت،(5) هنگامى كه به سوى زمین باز مى گشتند از پیك وحى چنین مورد خطاب قرار گرفتند: «حاجتی أن تقرأ على خدیجة مِن الله ومنّى السلام؛(6) حاجت من این است كه از خداى منّان واز منِ جبرئیل، بر خدیجه سلام برسانى». هنگامى كه پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله درود خداى منان را به حضرت خدیجه سلام الله علیها ابلاغ نمودند، او در پاسخ گفت: خدا سلام است، سلام از او به سوى اوست. (7)
در یكى از تهاجمات ددمنشانه قریش وانتشار شایعه كشته شدن پیامبر صلى الله علیه وآله، حضرت خدیجه سلام الله علیها در میان درّه ها وصخره هاى اطراف مكّه، به دنبال حبیبش مى گشت وسیلاب اشك بر صورتش روان بود. پیك وحى بر پیامبر رحمت فرود آمد وعرضه داشت: ملائكه آسمان به جهت گریه خدیجه سلام الله علیها به گریه افتاده اند، او راه به سوى خود فرا خوان، درود مرا ابلاغ كن واو را بشارت بده، كه خدایش به او درود مى فرستد واو را به قصرى در بهشت بشارت ده، كه در آن هیچ غم واندوهى نیست.(8)

خدیجه كبرى سلام الله علیها از دیدگاه رسول خدا صلى الله علیه وآله

از رسول اكرم صلى الله علیه وآله احادیث فراوان در مناقب حضرت خدیجه سلام الله علیها رسیده است، كه به گوشه اى از آنها اشاره مى كنیم:
1. هر روز خداى متعال چندین بار با وجود خدیجه بر فرشتگان مباهات مى كند.(9)
2. او هنگامى به من ایمان آورد كه دیگران به من كفر مى ورزیدند. او مرا تصدیق نمود، هنگامى كه دیگران انكار مى كردند، او همه ثروتش را در اختیار من قرار داد هنگامى كه دیگران دریغ مى ورزیدند. خداى منان از او به من فرزند عنایت كرد ولى دیگران را محروم ساخت.(10)
3. بهترین بانوان عالمیان عبارتند از: مریم دخت عمران، آسیه دخت مزاحم، خدیجه دخت خویلد وفاطمه دخت محمد صلى الله علیه وآله.(11)
4. برترین بانوان بهشت عبارتند از: خدیجه دختر خویلد، فاطمه دختر محمد، مریم دختر عمران وآسیه دختر مزاحم (همسر فرعون).(12)
5. خدیجه پیش از همه بانوان عالم، به ایمان به خدا ورسول خدا سبقت گرفت.(13)
6. من او را از اعماق دل دوست داشتم.(14)
7. من دوستداران خدیجه را نیز دوست مى دارم.(15)
8. هرگز خداى متعال همسرى بهتر از خدیجه به من عطا نكرد.(16)
9. خداى متعال على، حسن، حسین، حمزه، جعفر، فاطمه وخدیجه را بر جهانیان برگزید.(17)
10. خطاب به عایشه: از خدیجه اینگونه سخن مگو، او نخستین بانویى بود كه به من ایمان آورد، او براى من فرزند آورد وتو محروم شدى.(18)

حضرت خدیجه در گفتار بزرگان

به شمارى از سخنان اصحاب سیره وتراجم فقط اشاره مى كنیم:
1. ابن هشام صاحب كتاب معروف «السیرة النبویة» مى نویسد: خدیجه صاحب نسب والا، داراى برترین شرافت، صاحب بیشترین ثروت وحریص ترین بانوان قریش به حفظ امانت والتزام به معیارهاى اخلاقى، عفت وكرامت انسانى بود ولذا بلندترین قله شرف را به خود اختصاص داده بود.
2. ذهبى پیشتاز رجالیون عامه مى نویسد:
خدیجه سرور بانوان بهشت، فرزانه قریش، از تیره اسد، جلیل القدر، متدین، خویشتن دار، بزرگوار، از بانوان بهشتى ویكى از بانوانى بود كه به قله كمال رسیده بودند.(19)
3. ابن حجر عسقلانى در این رابطه مى نویسد:
خدیجه در نخستین لحظات بعثت، رسالت آن حضرت را تصدیق نمود، اعتقاد راسخ وثبات قدم او نشانگر یقین كامل، عقل وافر وعزم راسخ او بود.(20)
4. سهیلى صاحب آثار فراوان در سیره ومغازى مى نویسد: حضرت خدیجه سرور بانوان قریش بود، در جاهلیت واسلام به «طاهره» ملقّب بود.(21)

حضرت خدیجه سلام الله علیها در گذر تاریخ

قلم همواره در طول تاریخ، در دست چاپلوسان ودر خدمت زورمداران بوده، از این رهگذر بسیارى از حقایق مسلّم تاریخ، دستخوش تحریف شده ورنگ واقعیت تاریخى به خود گرفته، تا جایى كه اگر پژوهشگرى براساس یافته هاى علمى خود پرده از روى واقعیت ها بردارد، موجب شگفت همگان خواهد بود.
یكى از پژوهشگران معاصر، با دلایل متقن اثبات كرده كه تنها یار غار پیامبر: عبدالله بن اریقط بن بكر بوده ودر عهد معاویه وبا پول او داستان غار جعل شده وشخص دیگرى به جاى عبدالله یار غار معرفى شده است.(22)
همو اثبات كرده كه جمله «الانزع البطین» را پیروان معاویه جعل كرده اند.(23)
بسیارى از محدثان تصریح كرده اند: حضرت خدیجه سلام الله علیها هنگام ازدواج با پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله دوشیزه بود وهرگز شوى دیگرى انتخاب نكرده بود، از آن جمله است:
1. سید مرتضى علم الهدى، در كتاب «الشافی فی الإمامة».
2. شیخ طوسى، در كتاب «تلخیص الشافی».
3. بلاذرى، در كتاب «أنساب الأشراف».(24)
4. ابوالقاسم كوفى، در كتاب «الاستغاثة فی بِدَع الثلاثة».
بسیارى از محدثان ومورخان نیز این مطلب را از منابع یادشده نقل كرده اند.(25) این عده تأكید مى كنند كه سن شریف حضرت خدیجه سلام الله علیها در آن هنگام 25 یا 28 سال بوده وهرگز شوى دیگرى انتخاب نكرده بوده، زینب، رقیه وام كلثوم فرزندان «هاله» خواهر حضرت خدیجه بودند كه تحت كفالت ومراقبت حضرت خدیجه به سر مى برده اند.
مرحوم آیت الله العظمى سید محمد شیرازى نیز استظهار كرده اند كه حضرت خدیجه سلام الله علیها دوشیزه بوده اند وبه همه اشراف قریش پاسخ منفى داده بودند ودل در گرو جوان هاشمى، حضرت محمد مصطفى صلى الله علیه وآله داشتند.(26)
ولى همه مورخان اتفاق نظر دارند كه حضرت خدیجه زیباترین دوشیزه حجاز بود.
امام حسن مجتبى علیه السلام كه مظهر جمال الهى بود، خود را شبیه ترین اهل بیت به مادرش حضرت خدیجه مى دانست.
از عبدالله محض پدرِ نفس زكیه پرسیده اند: چگونه است كه دندان هاى امام صادق علیه السلام این قدر زیبا وبرّاق است ودرخشش ویژه اى دارد كه همگان را به سوى خود جذب مى كند؟
عبدالله محض گفت: نمى دانم، ولى مى دانم كه حضرت خدیجه نیز اینگونه بود وحضرت زهرا نیز زیبایى ودرخشندگى را از مادرش به ارث برده بود.(27)

نخستین بانوى مسلمان

پیش از بعثت پیامبر صلى الله علیه وآله حضرت خدیجه سلام الله علیها پیرو آیین جدّ بزرگوارش حضرت ابراهیم علیه السلام وبه اصطلاح از «حُنَفاء» بوده ودر نخستین روزى كه پیامبر خدا صلى الله علیه وآله به پیامبرى مبعوث شدند، او تسلیم بودن خود را اعلام كرد، چنانكه در حدیث شریف آمده است:
نخستین كسانى كه به پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله ایمان آورده اند از مردان، على علیه السلام واز بانوان، حضرت خدیجه سلام الله علیها بوده اند.(28)
هنگامى كه پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله در نخستین روز بعثت از غار حرا با رسالت عظیم پایین مى آمدند، سرور بانوان قریش به استقبال آن حضرت شتافت وعرض كرد: این چه نورى است كه در پیشانى شما مى بینم؟ فرمودند: این نور نبوّت است. آنگاه اركان اسلام را براى ایشان بیان نمودند وحضرت خدیجه سلام الله علیها عرضه داشتند: «آمنتُ وصدّقتُ ورضیتُ وسلّمتُ؛(29) من ایمان آوردم، پیامبرى ات را باور كردم، آیین اسلام را پسندیدم وتسلیم شدم».

نخستین بانوى نمازگزار

حضرت خدیجه نخستین بانوى نمازگزار در اسلام است، سال ها شمار باورداران دین مقدس اسلام منحصر به حضرت خدیجه سلام الله علیها وحضرت على علیه السلام بود، هر روز پنج بار پیامبر رحمت به مسجدالحرام شرفیاب مى شدند، روبه كعبه مى ایستادند، امیرمؤمنان علیه السلام در سوى راست وحضرت خدیجه سلام الله علیها در پشت سر مى ایستادند. این سه انسان مسئول ومتعهد، امت اسلامى را تشكیل مى دادند وپرستش معبود را در كنار خانه توحید به نمایش مى گذاشتند.(30)

نخستین بانوى معتقد به ولایت

امیرمؤمنان على بن ابى طالب علیه السلام از شش سالگى در خانه پیامبر تحت مراقبت حضرت خدیجه سلام الله علیها بودند ولذا خدیجه نسبت به آن حضرت، حق پرورش ومادرى داشت، هنگامى كه رسول اكرم صلى الله علیه وآله مقام منیع ولایت را به حضرت خدیجه سلام الله علیها بیان نمودند واز او خواستند كه به ولایت امیرمؤمنان معتقد شود، حضرت خدیجه با صراحت تمام عرضه داشتند: من به ولایت على علیه السلام ایمان آوردم وبیعت نمودم.(31)
مهرورزى حضرت خدیجه سلام الله علیها به حضرت على علیه السلام در سطحى بود كه در وصف امیرمؤمنان آورده اند: او برادر پیامبر، عزیزترین مردمان در نزد او ونور چشم خدیجه كبرى سلام الله علیها بود.(32)

نخستین بانویى كه از میوه هاى بهشتى تناول كرد

حضرت خدیجه سلام الله علیها نخستین بانوى مسلمانى است كه به دست مبارك پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله از انگور بهشتى تناول نمود.(33)

تنها همسر

حضرت خدیجه تنها بانویى است كه نسل طیّب وطاهر رسول اكرم صلى الله علیه وآله از او باقى ماند. او تنها بانوى شایسته اى است كه خدا او را وِعاء وظرف انوار درخشان امامت قرار داد. پیامبر رحمت، در مقام بیان شایستگى حضرت خدیجه به دخت گرامى حضرت فاطمه سلام الله علیها چنین فرمودند: دخترم! این مادرت خدیجه بود كه خداى متعال او را وِعاء نور امامت قرار داد.(34)
تا حضرت خدیجه سلام الله علیها در قید حیات بود، پیامبر اكرم با هیچ بانوى دیگرى ازدواج نكردند. حضرت خدیجه سرچشمه كوثر جارى نبوت است كه امروز بیش از 80 میلیون سید از نسل او در جهان وجود دارد، كه مظاهر خیر كثیر ومصادیق كوثر، عطیه حق تعالى به خیرالبشر، حضرت پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله مى باشند. در واپسین لحظات زندگى حضرت خدیجه پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله به او بشارت داد كه در بهشت نیز او همسر آن حضرت خواهد بود.(35)

فرزانه قریش وازدواج

حضرت خدیجه سلام الله علیها علاوه بر جمال، كمال، ثروت وشرافت نسب، از دانش، بینش، اصالت اندیشه، قدرت تصمیم گیرى، دقت نظر، سلامت فكر، صلابت رأى، عقل وافر واندیشه صائب برخوردار بود، از این رهگذر خواستگارهاى فراوانى از سران بنى هاشم، سلاطین یمن واشراف طائف، با اموال وامكانات فراوان درصدد ازدواج با آن قلّه شرف برآمدند، ولى او دست رد بر سینه همه آنها زد ودل در گرو امین قریش داشت.
حضرت خدیجه سلام الله علیها علت گزینش امین قریش را اینگونه بیان مى كند:
«یابنَ عَمِّ إنّی رَغِبْتُ فیكَ لِقَرابَتِكَ مِنّی وَشَرَفِكَ مِنْ قَوْمِكَ وَأَمانَتِكَ عِنْدَهُمْ وَصِدْقِ حَدیثِكَ وَحُسْنِ خُلْقِكَ؛(36) اى پسر عمو! من دل در گرو تو دارم، زیرا: 1. تو خویشاوند من هستى؛ 2. تو از شرافت والا برخوردار مى باشى؛ 3. تو به امانت در میان قوم خود مشهور هستى؛ 4. تو فردى راست گفتار مى باشى؛ 5. تو از اخلاق نیكو برخوردار هستى».
حضرت خدیجه راز اصلى این گزینش را به صفیّه چنین بیان كرد: «إنّی قَدْ عَلِمْتُ أَنَّهُ مُؤَیَّدٌ مِنْ رَبِّ العالمین؛(37) من به طور قطع ویقین مى دانم كه او از سوى پروردگار عالمیان مورد تأیید مى باشد».
وى همچنین از بانوى فرزانه اى به نام نفیسه بهره جست وبه همراه او به محضر رسول اكرم صلى الله علیه وآله شتافت وعرضه داشت: من دخترى از تبار خویش براى شما در نظر گرفته ام. پیامبر پرسید: او كیست؟ حضرت خدیجه عرض كرد: «هیَ مَمْلوكَتُكَ خَدیجةُ؛(38) او كنیز تو خدیجه است».

مراسم خواستگارى

در مراسم خواستگارى حضرت ابوطالب علیه السلام خطبه اى در عظمت وشرافت پیامبر صلى الله علیه وآله ایراد كرد وخطاب به خویلد از دخترش حضرت خدیجه خواستگارى كرد وخویلد اختیار را به حضرت خدیجه داد وحضرت خدیجه از عمویش «عمروبن اسد» كه بزرگ خاندان بود، رخصت طلبید وموافقت خود را اعلام كرد واظهار داشت: مهریه اش نیز از مال خودش خواهد بود. آنگاه عمروبن اسد خطبه شیوایى ایراد كرد ودر پایان فرمود: «زَوَّجْناها وَرضینا بِهِ؛(39) ما خدیجه را به همسرى پیامبر درآوردیم وبه این پیوند مقدس خوشوقتیم». آنگاه با كمال صراحت اعلام كرد: «مَنْ ذَا الَّذی فی النّاسِ مِثْلُ مُحَمَّدٍ؛(40) كیست در میان مردمان كه همانند محمد وهمسنگ او باشد؟
خویلد پدر خدیجه در مراسم عقد فرمود: اى معشر عرب! آسمان سایه نینداخته وزمین بر فراز خود حمل نكرده، كسى را كه از محمد برتر باشد همه گواه باشید كه من او را به دامادى خود برگزیدم وبه این پیوند مقدس مفتخر هستم.(41)
آنگاه حضرت خدیجه سلام الله علیها اموال، اغنام، احشام، عطریات وجامه هاى فراوان در اختیار حضرت ابوطالب علیه السلام گذاشت تا ولیمه عروسى را بر عهده بگیرد. حضرت ابوطالب علیه السلام سفره بسیار باشكوهى گسترد وسه روز تمام اهالى مكه وپیرامون آن را میهمان كرد.(42) واین نخستین ولیمه اى بود كه از سوى پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله ترتیب داده شد.(43)

ثروت حضرت خدیجه

حضرت خدیجه سالیان دراز بزرگ ترین كاروان تجارى قریش را در اختیار داشت وثروت كلانى از راه این تجارت گسترده به دست آورده بود، همه را در اختیار پیامبر قرار داد تا به دلخواه آنها را هزینه كند.
علامه مامقانى گوید: به تواتر رسیده كه آیین مقدس اسلام جز با شمشیر حضرت على علیه السلام وثروت حضرت خدیجه سلام الله علیها برپا نشد.(44)

درایت حضرت خدیجه

در اصالت رأى وصلابت اندیشه حضرت خدیجه همین بس كه مورخان گفته اند: پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله در همه امور با حضرت خدیجه سلام الله علیها مشورت مى كردند.(45)
پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله بر مسلمان شدن قریش ورهایى آنها از آتش قهر الهى بسیار علاقمند بود، هنگامى كه با عناد ولجاجت آنها مواجه مى شد، قلب شریفش پر از غم واندوه مى شد، چون به دودمان رسالت تشریف مى برد وبا حضرت خدیجه راز دل مى گفت، حضرت خدیجه با سخنان حكیمانه ونگاه هاى آرامش بخش خود، دل شریف آن حضرت را تسكین مى داد.(46)
در دوران سخت ومشقت بار محاصره اقتصادى آن حضرت در شِعب ابوطالب، ثروت فراوان حضرت خدیجه در شكستن حصر اقتصادى بسیار مؤثر بود. در این دوران، تبسم شادى آفرین آن بانوى نمونه، در زدودن آثار شكننده آن همه غم واندوه سهم فراوان داشت. اگرچه همواره خداى منان با عنایات بیكران خود پشتیبان پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله بود ولى چهره شاداب ونگاه هاى پرنشاط خدیجه او را براى روزگار سختى كه در پیش رو داشت، مصمّم تر مى نمود.

صدف كوثر

حضرت خدیجه براى پیامبر صلى الله علیه وآله دو پسر (قاسم وعبدالله) ویك دختر آورد؛ هردو پسرش در كودكى درگذشتند ولى دخترش كوثر جارى خلقت، مادر یازده امام نور، حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها مى باشد.
همه سیره نویسان اتفاق نظر دارند كه پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله تنها از همسرش خدیجه وماریه صاحب فرزند شد. ماریه قبیطه براى آن حضرت، «ابراهیم» را آورد كه در سه سالگى درگذشت.

چشم اندازى به سیرت حضرت خدیجه

پس از هنگامه بعثت نیز در تمام حوادث تلخ وشیرین در كنار او وشریك غم او بود، همواره نگران سلامتى او بود، غلامان وخدمتگزارانش را به جستجوى او مى فرستاد ودر مواردى شخصاً به جستجوى آن حضرت مى پرداخت ودر موارد خاصى آن حضرت را تا غار حرا همراهى مى كرد.(47)
یك بار كه با كوله بارى از مواد خوراكى راه صعب العبور جبل النور را پیموده، برفراز كوه صعود كرد، در غار حرا به محضر آن حضرت شرفیاب شده، از خستگى راه دم فرو بسته، از سلامتى همسر گرامى اش خشنود ومسرور بود، پیك وحى نازل شده، از تلاش هاى بى دریغ او سپاس گفت.
ابولهب وهمسرش ام جمیل خارهاى بیابان را جمع كرده بر سر راه پیامبر مى ریختند، حضرت خدیجه غلامانش را مى فرستاد تا خارها را از مسیر آن حضرت گردآورى كرده به دور بریزند.(48)
در مدت سه سال كه در شعب ابوطالب در محاصره اقتصادى بودند واجازه داد وستد به آنها داده نمى شد، اگر ثروت ودارایى حضرت خدیجه نبود، شاید همه آنها از گرسنگى تلف مى شدند.
او مواد خوراكى را به وسیله برادرزاده اش حكیم بن حزام به چندین برابر قیمت تهیه مى كرد وبا دشوارى خاصى به شعب مى رسانید تا سد جوع شود.(49)

غروب غمبار تنها غمگسار پیامبر صلى الله علیه وآله

25 سال تمام حضرت خدیجه ستاره پرفروغ دودمان رسالت بود، نگاه هاى جاذب وغم زدایش تنها مایه تسلّى پیامبر رحمت در محیط خانه بود ولى هزار افسوس كه با ارتحال جانگدازش غم واندوه فراوانى به وسعت دریاها وسنگینى كوه ها بر دل پیامبر فرو ریخت. این حادثه جانگداز وفاجعه توان فرسا، در دهم رمضان دهمین سال بعثت، سه سال پیش از هجرت اتفاق افتاد.(50)
در حجون دفن شد، پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله در قبر او وارد شد وبه دست مبارك خود او را در قبر گذاشت. در آن هنگام هنوز نماز میّت تشریع نشده بود. وفات حضرت خدیجه سه ماه بعد از وفات حضرت ابوطالب اتفاق افتاد وپیامبر اكرم صلى الله علیه وآله به شدت محزون شد.(51) فاصله این دو حادثه غمبار را از سه روز تا سه ماه گفته اند.
پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله آن سال را «عام الحُزن»؛ سال غم واندوه نام نهاد ودر واقع یك سال اعلام عزاى عمومى نمود.(52)
پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله همواره مى فرمودند: تا هنگامى كه ابوطالب وخدیجه زنده بودند، هرگز غم واندوهى بر من مستولى نشد.(53) خاطرات تلخ وشیرین ایام زندگى مشترك خدیجه هرگز در بایگانى حافظه پیامبر كمرنگ نشد. او هرگز از خانه بیرون نمى رفت جز این كه از خدیجه یاد مى كرد وموجبات رشك وحسد همسران نوجوان فراهم مى شد وگاهى با طوفان اعتراض آنها مواجه مى شد، ولى با قاطعیت از خدیجه حمایت مى كرد ومى فرمود: آرى خدیجه اینگونه بود وخداى متعال نسل مرا از او قرار داد.(54) هنگامى كه گوسفندى در خانه پیامبر ذبح مى شد، براى دوستان خدیجه از آن مى فرستادند.(55)

وصیت هاى حضرت خدیجه سلام الله علیها

حضرت خدیجه در آخرین لحظات زندگى وصایایى به شرح زیر به پیامبر اكرم نمود:
1. براى او دعاى خیر كند.
2. او را با دست خود در خاك قرار دهد.
3. پیش از دفن در قبر او وارد شود.
4. عبایى را كه به هنگام نزول وحى بردوش داشت، روى كفن او قرار دهد.(56)
حضرت خدیجه كه همه اموال منقول وغیر منقولش را به حبیب خود بخشیده بود، در مقابل فقط یك عبا مطالبه نمود وآن را مستقیماً طلب نكرد، بلكه به وسیله حضرت فاطمه سلام الله علیها تقاضا كرد.(57) آنگاه پیك وحى فرود آمد وكفن بهشتى از سوى پروردگار از بهشت آورد.
ام ایمن وام الفضل (همسر عباس) پیكر مطهر حضرت خدیجه را شستشو دادند وبراى آخرین بار وداع كردند.(58)
پیامبر رحمت نخست با عباى خود او را كفن كرد، آنگاه كفن بهشتى را بر روى آن قرار داد. حضرت خدیجه سلام الله علیها در آن لحظات آخر در مورد حضرت زهرا سلام الله علیها ابراز نگرانى كرد، اسماء بنت عمیس تعهد نمود كه در شب زفاف او به جاى خدیجه نقش مادرى ایفا كند.(59)

مزار منور حضرت خدیجه

پیكر منور ومطهر خدیجه طاهره سلام الله علیها در دامنه كوه (حجون) به خاك سپرده شد كه بیش از 14 قرن است همه ساله پذیراى میلیون ها زائر است كه در ایام حج وعمره به زیارت قبر مطهرش مى شتابند وبسیارى از مراجع عالیقدر شیعه مانند مرحوم آیت الله العظمى سید محمد شیرازى قدس سره وآیت الله العظمى سید صادق شیرازى دام ظله به استحباب زیارت قبر شریفش فتوا داده اند.(60)
در طول قرون واعصار گنبد وبارگاه باشكوهى برفراز قبر شریفش بود كه در سال 1344هـ توسط ددمنشان وهابى با خاك یكسان گردید. پس از ارتحال حضرت خدیجه، زهراى مرضیه سلام الله علیها پروانه وار دور شمع وجود پیامبر مى گردید ومى پرسید: پدر جان! مادرم كجاست؟(61) پیامبر اكرم با یادآورى جایگاه رفیع خدیجه در بهشت برین دختر گرانمایه اش را تسلّى مى داد.(62)
امیر بیان، پیشواى پروا پیشگان، مولاى متقیان علیه السلام در سوگ حضرت خدیجه چكامه اى سروده ودر آن، فضایل ومناقب آن بانوى گرانمایه را برشمرده اند.(63)

تشریف فرمایى حضرت خدیجه سلام الله علیها به محشر

پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله تشریفات ورود حضرت خدیجه كبرى سلام الله علیها را به صحراى محشر چنین توصیف مى نماید: هفتاد هزار فرشته در حالى كه پرچم هایى منقّش ومزیّن با جمله «الله اكبر» را در دست دارند، به استقبال او مى شتابند.(64)

پایان حسدها وكینه ها

حضرت خدیجه در طول زندگى محسود بود، او رفت ودر جوار پروردگار مأوا گزید ولى حسد حاسدان با ارتحال او پایان نیافت.
حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها، در مورد یكى از همسران پیامبر مى گوید: هرگز اتفاق نیفتاد كه مرا ببیند وبه مادرم ناسزا نگوید.
از این رهگذر در احادیث فراوان آمده است كه به هنگام ظهور حضرت بقیةالله ارواحنا فداه، خداى منان او را زنده مى سازد، حضرت مهدى عجّل الله تعالى فرجه الشریف بر او حد قذف جارى مى كند، كه به ماریه، مادر ابراهیم تهمت ناموسى زده بود وانتقام مادرش حضرت زهرا سلام الله علیها را از او مى گیرد.(65)
در صحیح بخارى از یكى از همسران پیامبر صلى الله علیه وآله روایت شده كه گفت:
من هرگز به احدى از همسران پیامبر همانند خدیجه حسد نورزیدم، در حالى كه هرگز او را ندیده بودم از بس كه پیامبر از او یاد مى كرد. گاهى مى گفتم: گویى به جز خدیجه هیچ زنى در این دنیا نبوده است؟!
وى مى افزاید: روزى به شدت بر خدیجه حسد ورزیدم، به پیامبر گفتم: چقدر از خدیجه سخن خواهى گفت، مگر خداى متعال بهتر از او را به تو ارزانى نكرده است؟
فرمود: به خدا سوگند، خداى متعال بهتر از او را به من روزى نكرده، او به من ایمان آورد هنگامى كه دیگران كفر ورزیدند، او همه ثروتش را در اختیار من نهاد، هنگامى كه دیگران دریغ كردند، خداى منان از او برایم فرزند روزى كرد واز دیگران روزى نكرد.(66)

خانه حضرت خدیجه سلام الله علیها

پس از ارتحال خدیجه كبرى سلام الله علیها منزل مسكونى اش به عنوان یكى از مشاهد مشرّفه، همه ساله مورد بازدید هزاران زائر مشتاق، الهام بخش حجاج بیت الله الحرام بود. ابن بطوطه جهانگرد نامى مى نویسد: از مشاهد مشرفه در نزدیكى مسجدالحرام «قبّة الوحى» است وآن خانه ام المؤمنین خدیجه مى باشد.(67)
شیخ انصارى قدس سره در مناسك حج خود مى نویسد: در مكه معظمه مستحب است كه حجاج خانه خدا به منزل حضرت خدیجه شرفیاب شوند.(68)
با كمال تأسف دست جنایت پیشه آل سعود این «قبّة الوحى» را نیز همانند دیگر آثار اسلامى تخریب وبا خاك یكسان نموده است.
به امید روزى كه فرزند برومندش ظهور كند وآن دست نیرومند الهى از آستین غیبت بیرون آید وحقوق از دست رفته آل پیامبر را برگرداند وجایگاه رفیع خاندان وحى را براى همگان آشكار نماید، ان شاء الله.

عبدالمطّلب، بنیانگذار سنت های پسندیده



عبدالمطلب

عبدالمطلّب فرزند هاشم، پدربزرگ رسول خاتم، محمّد مصطفی صلی الله علیه و آله بود. نام او شیبه (1)، کنیه‌اش ابوالحارث (2)، و مادرش سلمی بنت عمر از قبیله خزرج بود. عبدالمطلّب در بین مردم به «فیاض» (بخشنده) شهرت داشت.

او بخشی از کودکی خود را در قبیله مادرش در شهر مدینه سپری کرد و پس از آن توسط مطلّب، عموی خود، بر اساس سفارش هاشم به مکه بازگردانده شد. هاشم در هنگام مرگش به مطلّب گفته بود: « پسرت، شیبه، را دریاب.»

و چون مطلّب او را سرپرستی می کرد، و مردم او را غلام مطلّب می‌دانستند، «عبدالمطلّب» نامیده شد.

پس از مطلّب، عبدالمطلّب مهمانداری از حاجیان کعبه را به عهده گرفت و برای سهولت در آب‌رسانی به حاجیان، چاه زمزم را، به کمک پسر بزرگش، حارث، بازسازی کرد. هنگام کندن چاه، دو مجسمه آهوی زرین و چند شمشیر به دست آمد که به حکم قرعه، دو شمشیر به عبدالمطلّب رسید و دو آهو از آن ِکعبه شد.

عبدالمطلّب از دو شمشیرش دری برای کعبه ساخت و دو آهو را بر آن نصب کرد.

 

پایه گذاری سنت های حسنه

عبدالمطلّب از پرستش بت ها بر كنار بود و همانند دیگر اجداد پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از آیین توحید و دین حضرت ابراهیم علیه السلام پیروی می‌کرد و از شرک بیزاری می‌جست.

پس از مطلّب، عبدالمطلّب مهمانداری از حاجیان کعبه را به عهده گرفت و برای سهولت در آب‌رسانی به حاجیان، چاه زمزم را، به کمک پسر بزرگش، حارث، بازسازی کرد

او سنت هائى بنیان نهاد كه بیشتر آن ها در قرآن نازل گشت و در سنت رسول خدا ی الله علیه و آله و سلم پذیرفته گشت و آنها عبارتست از:

وفاى به نذر،  پرداخت صد شتر در دیه ، حرمت نكاح محارم ، تقبیح در آمدن به خانه ها از پشت آن ها ، بریدن دست دزد ، نهى از زنده به گور كردن دختران، مباهله، حرمت مى گسارى، حرمت زنا، حد زدن زناكار، قرعه زدن، پذیرائى از میهمان و اینكه نباید هزینه حج را جز از اموال پاكیزه خود بپردازند، بزرگ داشتن ماه هاى حرام، تبعید كردن زنان مشهور زناكار ، خمس دادن از گنج ها ، سقایت حاجیان، و هر طوافى را هفت شوط قرار دادن، و این كه نباید هیچكس برهنه پیرامون كعبه طواف نماید.

 

کعبه نیز پروردگاری دارد

زمانی که ابرهه، پادشاه یمن، برای انهدام کعبه به مکه لشگر کشید، عبدالمطلّب به عنوان بزرگ قریش به دیدار او رفت اما فقط از او خواست دویست شتری را که از او غارت شده بود، بازگرداند. ابرهه گفت: « چرا به این خواسته کوچک اکتفا می‌کنی، در حالی که من برای خراب کردن کعبه آمده ام.»

عبدالمطلّب گفت: « من صاحب شتران قریش هستم و کعبه، پروردگاری دارد که خود، از آن نگاهبانی می کند.»

عبدالمطلّب اولین کسی بود که در ماه رمضان به کوه حراء می‌رفت و در تنهایی به عبادت می‌پرداخت.

او نذر کرده بود چنانچه خداوند ده پسر به او عطا کند، به شکرانه آن، یکی از آنها را برای خدا در پیشگاه کعبه قربانی کند، و سال‌ها بعد، قرعه به نام عبدالله، دهمین پسر او و پدر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم، افتاد، ولی با فشار مردم و سران قریش، عبدالمطلّب ناچار شد راه حلی برای این مشکل بیابد و سرانجام به جای عبدالله، صد شتر قربانی کرد.

او ده پسر به نام ‌های عبدالله، عباس، حمزه، ابوطالب، زبیر، حارث، حجل، مقوم، ضرار، ابولهب داشت و شش دختر به نام‌های صفیه، ام حکیم، عاتکه، امیمه ،أروی و بره.

پس از مرگ عبدالله، سرپرستی پیامبر اکرم به عهده عبدالمطلّب قرار گرفت. وی محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را بسیار گرامی می‌داشت و او را فرزند خود می خواند.

عبدالمطلّب از پرستش بت ها بر كنار بود و همانند دیگر اجداد پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از آیین توحید و دین حضرت ابراهیم علیه السلام پیروی می‌کرد و از شرک بیزاری می‌جست. او سنت هائى بنیان نهاد كه بیشتر آن ها در قرآن نازل گشت و در سنت رسول خدا ی الله علیه و آله و سلم پذیرفته گشت

رویایی شگفت انگیز

ابوطالب روایت می کند كه عبدالمطلّب گفت:

شبى از شب‌ها در حجر اسماعیل خوابیده بودم، ناگاه خواب عجیب و غریبى دیدم، برخاستم. در راه یكى از كاهنان مرا دید كه مى‌لرزم چون آثار تغییر در من مشاهده كرد گفت: چه شده كه بزرگ عرب چنین رنگش تغییر كرده؟ آیا حادثه‌اى از حوادث روزگار روى داده است؟

گفتم: بله امشب در حجر اسماعیل خوابیده بودم در خواب دیدم كه درختى از پشت من روئیده شد؛ چنان آن درخت بلند گردید كه سرش به آسمان و شاخه‌هایش مشرق و مغرب را گرفته، نورى از آن درخت ساطع گردید كه هفتاد برابر نور خورشید بود، و عرب و عجم را دیدم كه براى آن درخت سجده مى‌كردند، پیوسته عظمت و نور آن درخت بیشتر مى‌شد اما گروهى از قریش خواستند آن درخت را قطع كنند، چون نزدیك مى‌رفتند جوانى كه از همه نیكوتر و پاكیزه‌تر بود آنها را مى‌گرفت و پشت‌هایشان را مى‌شكست و چشم‌هایشان را مى‌كند. پس دست بلند كردم كه شاخه‌اى از شاخه‌هاى آن را بگیرم آن جوان مرا صدا زد و گفت: تو را از ما بهره‌اى نیست، گفتم: درخت از من است و من از آن بهره‌اى ندارم؟ گفت بهره‌اش از آن گروهى است كه به آن آویخته‌اند، پس هراسان از خواب بیدار شدم .

چون كاهن این خواب را شنید رنگش متغیر شد و گفت: اگر راست بگویى از صلب تو فرزندى بوجود خواهد آمد كه مالك مشرق و مغرب گردد و پیامبر مى‌شود.

پس عبدالمطلّب گفت: اى ابوطالب سعى كن آن جوانی كه در خواب یارى او می‌کرد؛ تو باشى .

ابوطالب پیوسته بعد از فوت ایشان آن خواب را ذكر مى‌كرد و مى‌گفت: والله آن درخت ابوالقاسم امین است .

البته مرحوم مجلسى(ره) مى‌فرماید: ظاهرش آن است كه آن جوان تعبیرش امیرالمومنین است.

سرانجام هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هشت ساله بود، عبدالمطلّب در صد و بیست سالگی از دنیا رفت.

حضرت عبدالمطلب علیه السلام




عبدالمطلب فرزند هاشم، و پدربزرگ حضرت محمد صلی الله علیه و آله بود. نام او شیبه*، کنیه‌اش ابوالحارث (حارث بزرگ‌ترین پسر او بود )، و مادرش سلمی بنت عمر از قبیله خزرج بود. عبدالمطلب در بین مردم به «فیاض» (بخشنده) شهرت داشت.
او بخشی از کودکی خود را در قبیله مادرش در شهر مدینه سپری کرد و پس از آن توسط مطلب، عموی خود، بر اساس سفارش هاشم به مکه بازگردانده شد. هاشم در هنگام مرگش به مطلب گفته بود « پسرت، شیبه، را دریاب.»
و چون مطلب او را سرپرستی می کرد، و مردم او را غلام مطلب می‌دانستند، عبدالمطلب نامیده شد.

پس از مطلب، عبدالمطلب مهمانداری از حاجیان کعبه را به عهده گرفت و برای سهولت در آب‌رسانی به حاجیان، چاه زمزم را، به کمک پسر بزرگش، حارث، بازسازی کرد. هنگام کندن چاه، دو مجسمه آهوی زرین و چند شمشیر به دست آمد که به حکم قرعه، دو شمشیر به عبدالمطلب رسید و دو آهو از آن ِکعبه شد.
عبدالمطلب از دو شمشیرش دری برای کعبه ساخت و دو آهو را بر آن نصب کرد.
هنگام کندن چاه، به دلیل کارشکنی‌های قریش، نذر کرده بود چنانچه خداوند ده پسر به او عطا کند، به شکرانه آن، یکی از آنها را برای خدا در پیشگاه کعبه قربانی کند، و سال‌ها بعد، قرعه به نام عبدالله، دهمین پسر او و پدر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم، افتاد، ولی با فشار مردم و سران قریش، عبدالمطلب ناچار شد راه حلی برای این مشکل بیابد و سرانجام به جای عبدالله، صد شتر قربانی کرد.

زمانی که ابرهه، پادشاه یمن، برای انهدام کعبه به مکه لشگر کشید، عبدالمطلب به عنوان بزرگ قریش به دیدار او رفت اما فقط از او خواست دویست شتری را که از او غارت شده بود، بازگرداند. ابرهه گفت:« چرا به این خواسته کوچک اکتفا می‌کنی، در حالی که من برای خراب کردن کعبه آمده ام.»
عبدالمطلب گفت:« من صاحب شتران قریش هستم و کعبه، پروردگاری دارد که خود، از آن نگاهبانی می کند.»
عبدالمطلب اولین کسی بود که در ماه رمضان به کوه حراء می‌رفت و در تنهایی به عبادت می‌پرداخت.

او ده پسر به نام‌های عبدالله، عباس، حمزه، ابوطالب، زبیر، حارث، حجل، مقوم، ضرار، ابولهب داشت و شش دختر به نام‌های صفیه، ام حکیم، عاتکه، امیمه ،أروی و بره.
عبدالمطلب همانند دیگر اجداد پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از آیین توحید و دین حضرت ابراهیم پیروی می‌کرد و از شرک بیزاری می‌جست.

پس از مرگ عبدالله، سرپرستی پیامبر به عهده عبدالمطلب قرار گرفت. وی محمد صلی الله علیه و آله و سلم را بسیار گرامی می‌داشت و او را فرزند خود می خواند.
هنگامی که پیامبر هشت ساله بود، عبدالمطلب در صد و بیست سالگی از دنیا رفت.

  • چون در سر او موهای سپید دیده می شد، او را شیبه (سپیدمو) می نامیدند

نگاهی به زندگی حضرت سكینه (س)(3)


كاروان كربلا

سكینه بلایای سنگین روز عاشورا را با دلی استوار و اراده ای پولادین تحمّل نمود. این توان، برخاسته از باطن پاك و توجّه كامل او به ذات احدیّت بود، همان گونه كه امام حسین علیه السلام درباره اش فرموده: «دخترم، دائم محو جمال الهی است.» مطمئنّاً اگر امام بردباری او را محك نزده بود و به درجه ایمانش واقف نبود، او را همراه خویش به سفری پرحادثه نمی برد تا مبادا از آن حوادث دهشت بار روحش متزلزل شده و دینش دستخوش دگرگونی گردد. سكینه به مرتبه ای از یقین و رضای الهی رسیده بود كه كشته شدن پدر و برادرها و عموها را دید، اما لب به شكایت نگشود و آن مصائب را لطف الهی دانست.
وی نظاره گر وقایع عاشورا بود. او ندای كمك خواهی پدرش را كه مظلومانه یار و یاور می طلبید، شنید و با تمام وجود، درد بی كسی مادر، خواهر، عمّه ها و زنان را چشید و با اینكه در اوان جوانی بود، سرپرستی دختران كوچكتر از خود را به عهده گرفت و به دلداری آنها پرداخت. با آنكه عطش تا عمق وجودش پنجه افكنده بود، دلیرانه مقاومت كرد و از بی آبی، شكوه ننمود.
او پس از شهادت حضرت علی اكبر علیه السلام بالینش حاضر شد و با سوز دل، نوحه سرایی كرد و زمانی كه پدرش عمود خیمه عباس علیه السلام را كشید، داغ سنگین این مصیبت را در خود مخفی نگه داشت تا دشمن خیال نكند فرزندان حسین علیه السلام مرعوب شده و شكیبایی را از دست داده اند. او به خدا دل بسته بود، با صبر قرین بود و از راه مستقیم الهی خارج نشد.
سكینه از اوّلین افرادی است كه از شهادت امام مطّلع گردید. وقتی اسب بی صاحب امام، با زین واژگون و شیهه زنان به سوی خیمه آمد، او به استقبالش رفت و با زبان حال ، احوال پدر را جویا شد. او به این فكر می كرد كه: آیا لحظه آخر به امام آب دادند یا خیر؟ بغضِ فروخورده اش یكباره به خروش تبدیل شد و فریاد برآورد كه: واقتیلاه! واابتاه! واحسیناه! واحسناه! و واغربتاه!
زمانی كه دشمن، او و دیگر زنان را به قتلگاه برد تا از كنار كشتگان عبور دهد، او ناگهان بر پیكر خونین پدر افتاد و او را به آغوش گرفت و طوری گریست كه دوست و دشمن گریان شدند. عمر بن سعد فرمان داد با زور و تهدید دختر امام حسین علیه السلام را از بدن پدر جدا نموده و همراه بقیه مصیبت دیدگان به اسارت برند. سكینه می گوید:
وقتی پیكر پدرم را در آغوش گرفتم، از حلقوم بریده اش این ندا را شنیدم كه می گفت:
شیعتی ما ان شربتم ماء عذبٍ فاذكرونی
او سمعتم بغریبٍ او شهیدٍ فاندبونی (17)
شیعیان من! هر زمان كه آب گوارایی نوشیدید، مرا به یاد آورید و اگر سرگذشت غریب و شهیدی را شنیدید، بر من بگریید!

تبلیغ در اسارت

حفظ ارزش های دینی، جزء اهداف مقدّس رهبران الهی است. آنها در نشر آیین محمّدی به اقتضاء زمان و مكان كوشیده اند. فرزندان اهل بیت علیهم السلام نیز چون اجداد خویش با پیش گرفتن روش صحیح در میدان رویارویی حقّ و باطل، دشمن را رسوا نموده و با پاسداری از خون شهیدان، هدف مقدّس آنها را زنده نگه داشته اند.
دختر امام حسین علیه السلام می دانست پدر بزرگوارش به خاطر امر به معروف و نهی از منكر و مبارزه با بدعت ها و انحرافات دینی و اجتماعی قیام نموده، بنابراین دیدن سر بریده امام بر نیزه، او را نگران نساخت؛ اما وقتی چشم نامحرمان به ساحت مقدّس اهل حرم افتاد، كوشید از آن نگاه ها در امان بماند.
سهل بن ساعد انصاری- از اصحاب پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم - در چگونگی ورود اهل بیت علیهم السلام به شام می گوید:
من قصد رفتن به بیت المقدّس را داشتم. چون نزدیك شام رسیدم، دیدم مردم، شهر را آذین بسته و به جشن و سرور پرداخته اند. سؤال كردم: آیا برای شامیان عیدی هست كه من اطلاع ندارم؟ پاسخ شنیدم: ای پیرمرد! از بیابان آمدی؟ گفتم: من سهل بن ساعدی هستم و رسول خدا را دیده ام. گفتند: عجب است كه آسمان، خون نمی بارد و زمین، اهلش را فرو نمی برد! گفتم: مگر چه شده؟ گفتند: این، سر حسین است كه از عراق هدیه آورده اند! جلوتر رفتم، پرچم هایی دیدم كه در بین آنها سری بر نیزه است. او شبیه ترین افراد به پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم بود و پشت سر آن، بانوانی بر شترانی بی پوشش سوار بودند. نزدیك تر رفتم. از نخستین زن پرسیدم: كیستی؟گفت: من سكینه، دختر حسینم. گفتم: من سهل ساعدی از اصحاب جدّت رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم هستم، اگر حاجتی داری برآورم! فرمود: به حامل سر بگو جلوتر رود تا مردم به تماشای آن بپردازند و چشمانشان به حرم پیامبر نیفتد! سهل می گوید: من نزد آن نیزه دار رفتم و مبلغی به او دادم و گفتم: سر را جلوتر از زنان ببر و او پذیرفت.(18)
آری، همچنان كه جدّه اش حضرت زهرا علیها السلام تا لحظه های آخر زندگی به پاسداری از فرامین الهی كوشید و در نظر هیچ نامحرمی ظاهر نشد، او نیز در بحرانی ترین لحظات حیات، تابع دستورات الهی بود؛ گرچه حوادث آن روزها كافی بود تا كوه را از هم بپاشد و زمین و آسمان را درهم كوبد.
اسیران آل رسول را در حالی كه به ریسمان بسته شده بودند و از میان جمعیت عبور می دادند، وارد مجلس یزید كردند. جفاكاران شام كه از بزرگی، شكوه و ابّهت آنها در شگفت مانده بودند، پرسیدند: شما چه كسانی هستید؟ سكینه فرمود: ما اسیران، از خاندان محمّد صلی الله علیه وآله وسلم هستیم!(19)
تبلیغ روشنگرانه، با بیان موجز و مختصر جهت بیداری خفتگان در غفلت، از رسالت های مهمّ بازماندگان واقعه عاشورا بود. دختر امام حسین علیه السلام با سخن كوتاه «ما اسیران آل محمّدیم»، مردمِ مسخ شده از تبلیغات پوچ و پرهیاهوی یزید را به تفكّر واداشت كه: اگر اینها آل محمّدند، چرا اسیر شده اند؟ بنابراین، یزید در مواقف مختلف با اقدامات سنجیده و درستِ وابستگان امام علیه السلام رسوا می شد و جوانه های هوشیاری در دلها و افكار مردم شام روییدن آغاز می كرد.
حضرت سكینه علاوه بر بیدارگری های غیر مستقیم، در برابر دید همگان مقابل ظالمان می ایستاد. وی وقتی سر بریده فرزند زهرا علیها السلام را مقابل یزید مشاهده كرد كه او با جسارت بدان هتاكی می كند و شعر پیروزی می سراید، فریاد برآورد و گفت: به خدا، سخت دل تر از یزید ندیدم و كافر و مشركی بدتر و جفاكارتر از او نیست.(20)
آنگاه كه یزید در مورد پدرش گفت: حسین، حق را منكر شد و قطع رحم نمود و در ریاست و رهبری با من ستیز كرد. در پاسخش فرمود:
ای یزید! از كشتن پدرم خوشحال نباش! او مطیع خدا و رسول بود و دعوت حق را اجابت كرد و به سعادتِ شهادت نائل آمد! ولی روزی خواهد آمد كه تو را بازخواست می كنند، خود را برای پاسخگویی آماده كن! ولی تو چگونه می توانی پاسخ دهی؟(21)
دختر امام حسین علیه السلام دریافته بود كه ستمگران یزیدی و ناسپاسان كوفی برای اسیران حُرمتی قائل نیستند و یزید ظالم به جز انتقام گیری از امام و ذرّیه اش هدفی ندارد. مصیبت دشت نینوا و شهادت پدر و برادرها عواطف وی را تحت تأثیر قرار داد؛ به ویژه زمانی كه یزید ملعون بر لب و دندان امام چوب زد و با آن ضربه ها، روح و روان ریحانه بتول را جریحه دار نمود. او به ناچار همراه خواهرش (فاطمه) به دامن عمّه شان زینب پناهنده شده و گفتند:
«یا عمّتاه انّ یزیداً اینكت ثنایا ابینا بقضیبه؛ عمّه جان! یزید با چوبدستی دندان های پدرمان را می زند.»
و این استمدادطلبی، حكایت از این دارد تا عمّه نگذارد او چنین كند! نفس فاطمی و علوی، دختر علی (علیه السلام) آنها را به آرامش دعوت نمود و غیورانه در مقابل یزید ایستاد و فرمود: آیا چوب می زنی؟ دستت بشكند! این سر و صورت از چهره هایی است كه سال های طولانی برای خدا سجده كرده است!(22)

رؤیای حضرت

حضرت سكینه علیها السلام می گوید:
در یكی از شب ها كه در شام بودم، خوابی دیدم طولانی. در آخر آن خواب، زنی را مشاهده كردم كه دست بر سر نهاده و نالان است. پرسیدم: این بانو كیست؟ گفتند: فاطمه دختر محمّد رسول خدا و مادرِ پدر تو است! گفتم: به خدا، نزد او می روم و از آنچه با ما كردند، به وی شكایت می كنم. پس نزد او رفته، مقابلش ایستادم و گریستم و گفتم: مادرجان! حقّ ما را منكر شدند، جمع ما را از هم جدا كردند و حُرمت ما را نگه نداشتند! مادرجان! به خدا، پدرم حسین را كشتند!
پس آن بانو به من فرمود:
سكینه جان! دیگر سخن مگو كه دلم را سخت لرزاندی و قلبم را پاره كردی! این پیراهن پدر تو است، آن را نگه داشته ام تا زمانی كه خدا را ملاقات كنم!(23)

بازگشت به كربلا و مدینه

اوضاع و احوال اجتماعی با سخنرانی ها و بیدارگری های اهل بیت علیهم السلام تغییر یافت؛ یزید سمبل جنایت و غاصب حقّ امام شناخته شد و مورد نكوهش و لعن مردم واقع گردید. ماندن اسیران در شام، سبب سرنگونی حكومت ظالمانه یزید می شد و آبروی بنی امیه را بیش از پیش، از بین می برد؛ بنابراین یزید تصمیم گرفت هرچه زودتر مقدّمات بازگشت خاندان امام علیه السلام را به مدینه فراهم كند. سكینه، همراه با دیگر اسیران به سوی مدینه رهسپار شد. وقتی كاروان اسیران به عراق رسیدند، از راهنما خواستند از كربلا برود تا آنها به زیارت عزیزانشان بپردازند. در مدّت سه شبانه روز كه اهل بیت علیهم السلام در كربلا بودند، روز و شب به نوحه خوانی می گذشت و گریه و زاری می كردند و از كنار قبری به كنار قبری دیگر می رفتند.(24)
هنگام ترك آن سرزمین، سكینه بسیار گریست و بانوان را به وداع با مرقد شریف امام فراخواند و چنین نوحه سرایی كرد:
ای كربلا! با تو در مورد پیكری وداع می كنیم كه بدون غسل و كفن در این مكان دفن شد! ای كربلا! ما همراه امینمان (امام سجّاد علیه السلام) با تو وداع می كنیم، در مورد حسینی كه روح پیامبر و روح وصیّ او حضرت علی علیه السلام بود.(25)
ای كربلا! با تو در مورد پیكری وداع می كنیم كه بدون غسل و كفن در این مكان دفن شد!
وقتی سكینه علیه السلام به مدینه رسید، همراه زنان بنی هاشم جامه سیاه پوشید و مجلس عزا برپا نمود و با نقل حادثه خونین كربلا از نهضت جاودانی امام حسین علیه السلام دفاع كرد. مجالس وعظ و سخنرانی او موجب بیداری وجدان های به خواب رفته و شناخت راه سعادت برای انسان های مشتاقِ هدایت شد. دختر امام حسین علیه السلام همراه مادرش رباب، عمّه ها و دیگر بانوان، مورد توجّه مردم مدینه بود. مشكلات مردم به دست آنها حل می گردید و خوشه چینی از خرمن سبز تعالیم حسینی و مكتب رهایی بخش اسلام به وسیله آنها برای مردم محقّق می شد. گذران روزها، ماه ها و سال ها، خاطره سوزناك كربلا را از ذهن مسافران این سفر پربلا پاك نكرد. زنان هاشمی جلسات عزاداری را قطع نكردند و با حزن و اندوه، آن روزها را به یاد می آوردند. امام صادق علیه السلام فرمود:
هیچ بانوی هاشمی، سرمه به چشم نكشید و خضاب نساخت و از خانه هیچ فرد بنی هاشم تا پنج سال دودی بلند نشد تا اینكه عبیدالله بن زیاد به هلاكت رسید.(26)
خانم سكینه علیها السلام در خانه امام سجّاد علیه السلام زندگی می كرد؛ خانه ای كه صاحب آن برای گریه بر «سیّدالشّهدا» روز و شب نمی شناخت. زمانی كه از امام می خواستند كمتر بگرید تا چشمانش آسیب نبیند، می فرمود:
چگونه نگریم در حالی كه دیدم خواهران و عمّه هایم در عصر عاشورا از این خیمه به آن خیمه می دوند؟!
به این ترتیب، حضرت سكینه علیها السلام در مدّت عمرش در شهر پیامبر و در منزل برادرش، امام سجّاد علیه السلام زندگی كرد و به ترویج و نشر راه امام حسین علیه السلام پرداخت.

آرامگاه

سرانجام حضرت سكینه علیه السلام در پنجم ربیع الاوّل 117 ق. دنیا را وداع گفت و روح مطهّرش در بهشت برین سكنا گزید. آرامگاه آن بانوی گرامی در قبرستان بقیع (مدینه) است؛ وی هنگام انجام عمره، در مكّه رحلت كرده است. و گروهی نیز بر این باورند كه: آرامگاه او در مقبره باب الصّغیر (دمشق) می باشد، كه هم اكنون زیارتگاه شیعیان می باشد...(27)

حضرت سکینه در هنگام وداع با پدر




حضرت سکینه علیها السلام از صُلب خورشیدى چون امام حسین‏علیه السلام و دامن ستاره‏اى چون رباب - دختر امرى‏القیس - به دنیا آمد.1 چند سال از آغازین بهار زندگى‏اش نمى‏گذشت که طوفانى خوفناک در سرزمین کربلا پدید آمد. او تا آن هنگام، چون فرشته‏اى آسمانى در میان کسان خویش زندگى مى‏کرد. گرچه او دخترى بود مثل همه دخترها، ولى نقش ثمربخشش در تداوم انقلاب پدر، او را سرمشق دختران جهان ساخت. سرمشق آنهایى که در بحبوحه حوادث ناگوار، آزادى و آزادگى را پیشه خویش مى‏سازند و در زیر درفش ولایت، ثابت قدم مى‏مانند و با حفظ عفّت و وقار خویش، از حریم «ولایت» و «دیانت» پاسدارى مى‏کنند.
کمتر تاریخ نگارى است که بعد از بیان جزئیات زندگى پرافتخار امام حسین‏علیه السلام به فرازهایى از سخنان و سروده‏هاى حضرت سکینه نپرداخته باشد. آنچه پیش روى شماست، گزیده از جملات آن بانوى دردمند است که در هنگامه حماسه و خون کربلا، و اشک و صبرِ شام، ایراد نموده است.

بعد از شهادت برادر

هواى گرم، فضاى دَم کرده و سرخ‏رنگى نینوا را فراگرفته است. عطش، ناجوانمردانه، گلهاى بوستان نبوّت را پژمرده کرده است. یاران اندک امام، همه رفته‏اند؛ جز اندکى از نزدیکانش، کسى باقى نمانده است. خیمه در نزیکى خیمه‏اى «سکینه» برپاست. در داخل آن، یاران سربریده پدر، کنار هم آرمیده‏اند. لحظه به لحظه بر تعداد آن سرخ جامگان سرمستِ عشق و شهادت، افزوده مى‏شود.
ساعتى است که برادرش حضرت على‏اکبرعلیه السلام نیز به عرصه نبرد رفته است. اضطراب و عاطفه در در وجودش ریشه داونیده است. پدرش عازم میدان شده است تا از على‏اکبرعلیه السلام خبرى بیاورد. طول نمى‏کشد که بر مى‏گردد؛ تنها و افسرده است. در مقابلش مى‏ایستد. پدر را در دریاى از ماتم، غرق مى‏یابد. بى‏صبرانه لب به سخن مى‏گشاید:
«پدر! چرا این قدر غمگینى؟»
و قبل از این که جوابى بشنود؛ از برادرِ به میدان رفته‏اش سؤال مى‏کند. پدر که گویا کوهى از غم، برشانه‏هاى خسته‏اش سنگینى مى‏کند؛ چنین لب به سخن مى‏گشاید:
«دشمنان برادرت را کشتند.»
و غمگینانه ناله سکینه بلند مى‏شود:
«فَنادَتْ وااخاه! وامُهْجَةَ قلباه!...؛ اى واى برادرم، آه میوه دلم...!»
پدر با دیدن بى‏صبرى دخترش، لب به اندرز مى‏گشاید:
«دخترم سکینه! خدا را در نظر داشته باش، صبر و تحمّل پیشه‏ساز.»
سکینه در حالى که باران اشک، از دیدگانش فرو مى‏ریزد؛ خطاب به پدر چنین نوحه مى‏کند:
«یا اَبَتاه! کَیْفَ تَصْبِرُ مَنْ قُتِلَ اَخُوها وَ شُرِّدَ اَبُوها؛»
پدرم! چگونه صبر و بردبارى کند کسى که برادرش کشته و پدرش غریب و تنها مانده است.
پدر نیز با شنیدن کلام غمبار دخترش، بر زبانش جارى مى‏شود: «انّا للّه و انّا الیه راجعون»2

پرواز آب آور

خیمه‏نشینان، در دریاى از عطش غرق شده‏اند. کودکان ناباورانه به بزرگترها مى‏نگرند. نگاه‏هاى دردمندانه آنها «عباس‏علیه السلام» را سوى « فرات» کشانده است. او با مشک خشکیده‏اش رفته است تا براى گرفتارانِ این دریاى عطش، آب بیارود.
ساعتى است که چشمان منتظر و نگران بچه‏ها به سمت «علقمه» دوخته شده است. امام به میدان رفته است تا خبرى از او بیاورد. و بعد، در حالى که دستش را به کمر گرفته است، باز مى‏گردد. تنها و اندوهگین است. سکینه به جلوش شتافته، عنان اسبش را مى‏گیرد و مى‏گوید:
«یا ابتاه! هَلْ لَکَ عِلْمٌ بِعَمِّىَ العَباس؟!»
پدرم! از عمویم عباس چه خبر؟ او به من وعده آب داده بود!
امام که به سوز دلِ دخترش پى‏مى‏برد، مى‏گوید:
«یا اِبْنَتاه! اِنَّ عَمَّکَ العباس قُتِلَ وَ بَلَغَتْ روحَهُ الجنان؛»
دخترم! دیگر منتظر عمویت نباش، عمویت عباس کشته شد و روحش به بهشت رسید.
صداى شیون سکینه و نیز عمّه داغدارش، زینب‏علیها السلام بلند مى‏شود: «وا اخاه! واعباساه! واقِلَّةَ ناصراه...!»
واى برادر! واى عباس! واى از کمى یار و یاور...!3

قنداقه خونین‏

عطش، جابرانه بیداد مى‏کند. گلهاى حسینى یکى بعد از دیگرى در باغستان آتش زده‏اى نینوا، بر زمین مى‏افتند. و چه زود به خیل سعادتمندان جاویدان مى‏پیوندند!
به راستى که گرما و عطش چه بى‏رحمند و سوزاننده! نه بزرگ مى‏شناسند و نه کوچک. و اینک «على‏اصغرعلیه السلام» را نیز به مسلخ عشق و میدان کارزار کشانده است. بابا که بر مى‏گردد، قنداقه کوچکترین سربازش را در بغل دارد. سفیدى قنداقه به رنگ خون درآمده است. چه شده باشد؟!
سکینه به استقبال پدر مى‏رود و خوشبینانه مى‏گوید:
«یا اَبَة! لَعَلَّکَ سَقَیْتَ اخى الماء!»
پدرجان! گویا برادرم اصغر را سیراب کردى!
از آسمان دیدگان پدر، بارانِ اشک مى‏بارد و دردمندانه مى‏گوید:
- دخترم! بیا قنداقه برادرت را دریاب، که براثر تیر دشمن، سرش جدا شده است.4

هنگام وداع با پدر

زمان چه زود مى‏گذرد و درد جانکاه، بردلهاى محزون و ماتم‏زده نینوائیان، باقى مى‏ماند. غم را توان شمارش نیست. آغازى دارد و فرجامى؛ و اینک در فرجام آن عصر خونین، نوبت به کاروان سالار زینب و سکینه رسیده است. همان کاروان سالارى که پیکر پاره پاره شاهدانِ عشق را یک تنه در زیر آن خیمه خون گرفته جمع کرد، و بعد از اتمام پویندگان مسیر سرخ شهادت، ستون آن را کشید و سینه مجروح خیمه را بر زمین گرم کربلا خواباند.
سکینه و دیگر بانوان حرم، تنها به او دل بسته بودند. امام بعد از وداع با فرزند دردمندش «سجّادعلیه السلام»، و خواهر صابرش «زینب‏علیها السلام»، به سوى سکینه مى‏رود. دختر با نظاره حال پدر، ناباورانه مى‏گوید:
«یا ابتاه! ءَاِسْتَسْلَمْتَ لِلمَوتِ فَاِلى‏ مَنْ اِتَّکَلُ»؛
پدرم! آیا تسلیم مرگ شده‏اى؟ بعد از تو من به چه کسى پناه ببرم؟
امام که پرده‏اى از اشک، مزاحم دیدگان بى‏قرارش شده است، مى‏گوید:
نور چشمم! چگونه کسى که یار و یاورى ندارد، تسلیم مرگ نشود؟!
دخترم! بدان که رحمت و یارى خدا، در دنیا و آخرت از شما جدا نگردد.
دخترم! بر قضاى الهى صبر کن و شکایت مبر؛ زیرا که دنیا محل گذر و آخرت خانه همیشگى است.
گویا دنیاى از یأس و نا امیدى، دل کوچکِ دختر را فرامى‏گیرد و انبوهى از درد و غم، در سینه پراسرارش فشرده مى‏شود. در آن دم که همه راهها را بسته مى‏یابد، به پدر خطاب مى‏کند:
«پدرجان! نمى‏شود ما را به حرم جدّمان بازگردانى؟!»
امام در حالى که نگاه مهرآمیزى به دخترش دارد، مى‏فرماید:
«اگر پرنده قطا را به حال خود بگذارند، در جایگاه خود آرام مى‏گیرد.»
امام با بیان این جمله کوتاه، عمق مظلومیت خویش را به دختر خردسال و نسلهاى بعد، بیان مى‏کند و به آن گل نورسته باغ عصمت مى‏فهماند که دشمن از ما دست بردار نیست و هرجایى که برویم به تعقیب‏مان خواهند پرداخت.
سکینه با شنیدن کلام غریبانه پدر، اشک مى‏ریزد. امام که یاراى تماشاى گریه‏هاى سکینه را ندارد، او را به سینه‏اش مى‏چسباند و اشک از دیدگان غمبار آن بانوى گرامى پاک ساخته و در پایان این وداع جانسوز، شعر زیرا را خطاب به او زمزمه مى‏کند:
سَیَطُولُ بَعْدِى یاسَکِینَةُ فَاعْلَمى‏
مِنْکِ الْبُکاءُ اِذِالحِمامُ دَهانى‏
لاتُحْرِقى‏ قَلْبى‏ بِدَمْعِکِ حَسْرَةً
مادامَ مِنّى‏ الرُّوحُ فى‏ جُثْمانى‏
فَاِذا قُتِلْتُ فَاَنْتَ اَولى‏ بِالّذى‏
تَأْتینَهُ یاخَیْرَةَالنِّسْوانِ
سکینه جانم! بدان که بعد از فرا رسیدن مرگم، گریه‏ات بسیار خواهد شد. تا جان در بدن دارم، دلم را با افسون سرشک خویش مسوزان. اى برگزیده بانوان! تو بعد از کشته شدنم، بر هرکسى دیگر، به من نزدیکترى که کنار بدنم بیایى و اشک بریزى. 5

غریبانه با اسب بى‏صاحب‏

دل سکینه نیز همراه بابا به میدان رفته است؛ او همواره با ناله‏هاى جانسوز و قطرات اشک، یاد و نام پدرش را گرامى مى‏دارد. ناگهان صداى شیهه ذوالجناح گوش او و عمه‏اش زینب را به میهمانى فرامى‏خواند. نگاه اشک آلودش را به چهره غمبار عمه‏اش گره مى‏زند، زینب‏علیها السلام که بى‏تابى او را درمى‏یابد، مى‏گوید:
«سکینه جانم! پدرت با آب برگشته است، به سویش بشتاب و از آبش بیاشام.»
سکینه احساس مى‏کند که دیگر انتظارش به پایان رسیده است. خوشبینانه و شتابان، دامن خیمه را برداشته قدمى به بیرون مى‏گذارد تا شاید چشمش به جمال ملکوتى امام‏علیه السلام بیفتد. اما اسب بابا که زینش واژگون شده است، چشم و قلب دخترک را مى‏گیرد. هماندم کوله‏بارى از درد و رنج و اسارت، در ذهن کودکانه‏اش تداعى مى‏گردد. ناله‏اش در فضاى نیلگون و خون رنگ نینوا مى‏پیچد:
«وامحمداه! واغریباه! واحسیناه! واجدّاه! وافاطمتاه...!»
سپس نگاه مأیوسانه‏اش را به ذوالجناح مى‏دوزد و آنگاه با زمزمه ابیات زیر، عقده‏هاى دل غم‏زده‏اش را مى‏گشاید:
اَمَیْمُونُ! أَشَفَیْتَ العُدى‏ مِنْ وَلِیّنا
وَ اَلْقَیْتَهُ بَیْنَ الأَعادى‏ مُجِدَّلا
اَمَیْمُونُ! اِرْجَعْ لا تُطیلُ خِطابَنا
فَاِنْ عُدْتَ تَرْجُو عِنْدَنا وَ تُؤمِلاهُ
اى اسب پرمیمنت! پدرم را در میان دشمنان، در خاک و خون گذاشتى؛ آنها پیکرش را مجروح مى‏سازند.
اى اسب! برگرد پدرم را بیاور که در این صورت، نزد ما امیدوار و محترم خواهید بود.
دیگر زنان خیام نیز ذوالجناح امام را چون نگینى در میان مى‏گیرند و به دورش حلقه مى‏زنند. سکینه را در این دمادم غم و ماتم، بابا به سفر برده است. او که توان تماشاى اسب خونین یال پدر را ندارد؛ ناگاه سر به سینه خاکِ گرم و تفتیده نینوا مى‏گذارد. لحظاتى هرچند کوتاه، از حریم آن همه ظلم و جنایت و درنده‏خویى، بیرون مى‏رود. آنگاه که به هوش مى‏آید، نگاه مأیوسانه خویش را به اسبِ فرو رفته در اقیانوس ماتم، مى‏دوزد و خطاب به آن «بى‏زبان» وفادارتر از هزاران «زبان‏دار» بى‏وفا، درد دل مى‏کند:
یا جوادُ هَلْ سُقِىَ اَبى‏ اَمْ قُتِلَ عَطْشاناً؛
اى اسب! آیا پدرم را آب دادند یا بالب تشنه به شهادت رساندند. 6

اقدامات حضرت سکینه در طول اسارت و پس از آن(2)



اقدامات حضرت سکینه در طول اسارت و پس از آن

الف ) پاى بندى به حجاب و عفاف

وقتى سهل بن سعد، اسیران را شناخت که از دودمان پیامبرند جلو رفت و از یکى از آنان پرسید: تو کیستى ؟ گفت: سکینه ، دختر امام حسین (علیه السلام). پرسید: آیا کار و حاجتى دارى؟ من ، سهل ، صحابى جدّت رسول خدایم . حضرت سکینه (علیها السلام) فرمودند: به نیزه دارى که این سر مقدس را مى برد بگو از ما جلوتر حرکت کند تا مردم به نگاه کردن آن مشغول شوند و به حرم رسول اللّه چشم ندوزند. سهل به سرعـت رفت و چهارصد درهم به نیزه دار داد. او هم سر مطهّر را از زنان دور کرد.(25)
در گزارش دیگرى آمده است: یزید دستور داد اسیران آل محمد (صلی الله علیه و آله) را وارد مجلس کردند. نام تک تک آنها را پرسید... و خطاب به حضرت سکینه (علیها السلام) گفت : این زن کیست؟ گفتند: سکینه دختر حسین (علیه السلام). یزید گفت: تو سکینه هستى؟ سکینه گریه کرد و به قدرى ناراحت شد که نزدیک بود جان بسپارد. یزید گفت : چرا گریه مى کنى؟ حضرت سکینه (علیها السلام) فرمودند: چگونه گریه نکند کسى که پوشش ندارد تا صورتش را از نگاه تو و اهل مجلس بپوشاند؟ یزید گفت : اى سکینه ! پدرت حقّ مرا منکر شد و قطع رحم با من کرد و در ریاست و رهبرى با من ستیز نمود. حضرت سکینه (علیها السلام) گریسـت و فرمود: اى یزید از کشتن پدرم خوشحال مباش. او مطیع خدا و رسولش بود، و دعوت حق را لبّیک گفت، و به سعادت نایل گردید. ولى روزى خواهد آمد که تو را بازخواست مى کنند. خود را آماده پاسخ ‌گویى کن . ولى از کجا تو بتوانى پاسخ بدهى؟ یزید گفت : اى سکینه ساکت باش ! پدرت بر من حقّى نداشت .(26)

ب ) اعتراض به یزید و دفاع از اهل بیت ( علیهم السلام)

چون اسیران کربلا را با دستان بسته مقابل یزید قرار دادند، سکینه ، او را تهدید کرد و با شجاعت تمام به او گفت : اى یزید! دختران رسول خدا را به اسارت مى گیرى .
((واللّه ماَ رَاءیـْتُ اءقسى قلبا مِنْ یزیدٍ ولا راءیتُ کافرا ولا مشرکا شرا منه ولا اجفا منه ؛ (27)
به خدا سوگند! هرگز کسى را سخت دل تر و کافرتر و جفا کارتر از یزید ندیدم. ))

ج ) عزادارى و زیارت قبر پدر

خاندان رسالت پس از بازگشت از شام سه روز در کربلا عزادارى کردند. وقتى امام سجّاد (علیه السلام) فرمودند: شترها و محمل ها را آماده کنید، سکینه گریه کنان، بانوان را به وداع با قبر شریف پدر طلبید. بانوان در اطراف قبر حلقه زدند. سکینه ، قبر پدر را در آغوش گرفت و گریه ى سختى کرد و چنین مرثیه خواند:
اَلا یا کربلاء نُودِّعُکَ جسما
بلا کفنٍ ولا غسلٍ دَفینا
اَلا یا کربلاء نُودِّعُکَ روحا
لاءحمد و الوصى مع الاءمینا(28)
هان اى کربلا! با تو در مورد پیکرى وداع مى کنیم که بدون غسل و کفن در این مکان دفن شد.
هان اى کربلا! ما همراه امین خود[امام سجاد(علیه السلام)] با تو در مورد حسین که روح پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) و روح وصیّش بود وداع مى کنیم .
حضرت سکینه (علیها السلام) در مدینه
چون حضرت سکینه به مدینه بازگشت در منزل پدر مظلومش ، خانه اى که امام سجاد(علیه السلام) همیشه در آن مى گریست و شب و روز نمى شناخت اقامت گزید.(29) او با زنان بنى هاشم لباس ‍ سیاه پوشید و مجلس عزا به پا کرد. غذایشان نیز توسط جوانمردان آل عبدالمطلب و امام سجّاد (علیه السلام) تهیّه مى شد.(30)
از حضرت سکینه در رثاء پدر شهیدش اشعارى نقل شده که ترجمه ى بخشى از آن چنین است :
1. [اى ملامت کننده !] او (سکینه) را سرزنش مکن! زیرا اندوهى برّنده بروى وارد شده است. پس ، از دیده اش اشک هاى ریزان همچون باران روان مى باشد.
2. تیر حادثه، به هنگام صبحِ، سرزمین کربلا، حسین (علیه السلام) را نشانه مى گیرد و از حرقه ى او به خطا نمى رود.
3. به دست کسى که بدترین همه ى بندگان خدا و از نسل زناکاران و از سپاه بیرون آمدگان از دین و از تبهکاران است [تیرباران مى شود].
4. اى امّت تبهکار و بدکار! بیایید. فردا چه حجّتى خواهید آورد؟ در حالى که بیشتر شما او را با شمشیر ضربه زده است .(31)
سرانجام، این یادگار حادثه ى کربلا و بازمانده ى دوران تلخ اسارت در روز پنجشنبه ، پنجم ربیع الاوّل سال 117 ه‍ .ق در مدینه دیده از جهان فروبست و به رحمت ایزدى پیوست .(32)

اقدامات حضرت سکینه در طول اسارت و پس از آن(1)




حضرت سکینه (علیها السلام)، دختر با کمال و با فضیلت امام حسین (علیه السلام) و رباب فرزند امرى ء القیس است .(1) نامش را، امیمه، امینه ، آمنه ، امامه و امیّه گفته اند.(2) امّا به (( سکینه)) لقبى کـه مادرش، رباب به او داده (3) مشهور مى باشد. سال ولادت سکینه به درستى روشن نیست . ولى چون در زمان حیات پدرش بالغه و بانویى رشیده بوده مى توان گفت در روز عاشورا ده یا چهارده ساله و تولدش سال 47 [یا 51 قمرى] بوده است .(4)
او، عفیفه ، بخشنده ، شاعر فصیح و بلیغ ، آشنا در نزد اهل ادب، با فراست ، با وقار و خوش ذوق بود.(5) امام حسین (علیه السلام ) درباره اش مى فرمایند:
(( امّا سکینة فغالب علیها الاستغراق مع اللّه؛ (6)
اما سکینه غالبا و با تمام وجود محو جمال ازلى خداى متعال است )).
به جهت این مقام والا است کـه امام حسین(علیه السلام) در روز عاشورا، وى را ((یا خیرة النسوان))، اى بهترین زنان ، خطاب فرمودند.(7)
درباره ى ازدواج حضرت سکینه با همسران متعدّد گزارشهاى مختلفى نقل شده ،(8) ولى آنچه صحیح به نظر مى رسد آن است که وى ، تنها به عقد عبداللّه بن حسن(علیه السلام) در آمد و او نیز قبل از زفاف در کربلا به فیض شهادت نایل آمد.(9)

سکینه با کاروان حسینى

از سکینه دخت گرامى سیّدالشهدا (علیه السلام) گزارش هایى درباره شب عاشورا، هنگام شهادت على اکبر(علیه السلام)، وداع پدر و آمدن ذوالجناح و قتلگاه بیان شده است .(10) از جمله این که آن بانوى محترمه مى فرمایند:
هنگام بیرون رفتن ما از مدینه به سوى مکه ، هیچ کس ، ترس و خوفش ، از ما اهل بیت بیشتر نبود.(11)
نیز نقل شده است که چون امام حسین (علیه السلام) هفتاد و دو تن از یاران و خاندانش را کشته و بر روى زمین افتاده دید متوجه خیمه گاه شد و به سکینه و سایر زنان سلام داد. سکینه فریاد زد: پدر جان ! آیا تن به مرگ داده اى ؟ امام (علیه السلام) فرمودند: چگونه تن به مرگ ندهد کسى که یار و یاورى ندارد. سکینه گفت : ما را به حرم جدّمان بازگردان . امام (علیه السلام) فرمودند: اگر مرغ سنگ خوار را به حال خود مى گذاردند، مى خوابید.(12) امام حسین (علیه السلام) به زنها گفت : سکینه ى من امروز یتیم خواهد شد؛ به او توجـّه و التفات کنید، زیرا دل یتیمان نازک مى باشد.(13) در این وقت سکینه فریاد کنان به سوى آن حضرت آمد و امام(علیه السلام) او را در آغوش گرفتند و فرمودند:
(( اى سکینه ! بدان که گریه ى تو پس از مرگ من طولانى خواهد شد.))(14)
چون دشمن ، زنان را از میان کشتگان عبور داد، حضرت سکینه خود را بر روى جسد پدر انداخت و آن را در آغوش گرفت . در اثر گریه، بى هوش شد. در آن حالت شنید که پدرش مى فرماید:
(( شیعیان من! هر زمان که آب گوارایى نوشیدید، مرا به یاد آورید. یا حکایت غریب یا شهیدى را شنیدید بر من بگریید)).
حضرت سکینه(علیها السلام)، جسد پدر را رها نمى کرد و کسى نمى توانست او را از پدرش جدا کند. تا اینکه گروهى از اعراب ، وى را با زور از بدن پدر جدا کردند.(15)

سکینه در اسارت

دوره ى جدید ولى طاقت فرساى زندگى بانو سکینه (علیها السلام)، یعنى دوران اسارت ازروز یازدهم محرّم آغاز شد.(16) او همراه سایر اسیران و سرهاى شهیدان در حالى که بر شتر برهنه سوار و ریسمان اسارت به گردنش بود، از کربلا به کوفه و شام به اسارت برده شـد.(17) حضرت سکینه در توقـّفگاه ((قصر بنى مقاتل)) که سپاه عمربن سعد مشغول استراحت و تهیّه ى آب بودند، تنها به سوى درختى رفت و اندکى خوابید. در این هنگام ، دشمن زبون ، کاروان اسیران را حرکت داده و سکینه در بیابان جا مانـد. درخواستِ هم محملِ او، فاطمه بنت الحسین (علیه السلام) از ساربان مبنى بر توقّف کاروان بى نتیجه ماند و قافله ى اسیران حرکت کرد. ولى پس از طىّ مقدارى از مسیر و با اصرارِ فاطمه ، ساربان ، شتر را نگه داشت و سکینه به کاروان ملحق شد.(18)

سکینه در مجلس یزید

امام محمد باقر (علیه السلام) مى فرمایند: چون ذرّیه و اهل بیت امام حسین (علیه السلام) را در روز و با وضعى خاصّ به مجلس یزید بردند، مردم جفاکار شام گفتند: اسیرانى نیکوتر از اینان ندیده ایم . حضرت سکینه که ریسمان به کتفش بسته بودند فرمودند: ما اسیران خاندان پیامبریم. (19)
گردانندگان مجلس یزید، سکینه را جایى نشانده بودند که سر بریده پدر را نبیند.(20) ولى وقتى تلاش کرد تا آن را ببیند یزید با چوب خیزران بر لب و دندان مبارک پدرش مى زد. صداى گریه اش بلند شد. به طورى که زن هاى یزید و دختران معاویه به گریه افتادند. سرانجام او و خواهرش ، فاطمه ، بى تاب گشته و به عمّه ى خود حضرت زینب (علیها السلام) پناه بردند و گفتند:
((یا عمّتاه انّ یزیدا ینکث ثنایا ابینا بقضیبه ؛ (21)
عمّه جان ! یزید با چوب دستى خود دندان هاى پیشین پدرمان را مى زند)).

جسارت مرد شامى به سکینه (علیها السلام):

مردى از قبیله ى لَخم به یزید گفت : اى امیر! این کنیز را به من ببخش تاخدمتکارم بـاشد.(22) سکینه خود را به عمّه اش ام کلثوم چسبانید و عرض کرد: عمّه جان! او مى خواهد دختران پیامبران ، خدمتکارِ فرزندان بى پدر شوند. ام کلثوم او را نفرین کرد و دعایش مستجاب شد.(23)
خواب حضرت سکینه (علیها السلام) در شام :
دختر بزرگوار امام حسین (علیه السلام) پس از چهار روز اقامت در دمشق خوابى دید که بخشى از آن چنین است :
((دیـدم زنـى در هُودَجى نشسته و دستان خود را روى سرگذاشته است . پرسیدم : این زن کیست ؟ گفتند: او فاطمه ، دختر محّمد (صلی الله علیه و آله ) و مادر پدر تو است . گفتم : به خدا سوگند نزد او مى روم و ستم هـاى وارد شده بـه ما را به او مى گویم . سپس با شتاب به سوى او رفتم تا به او رسیدم و برابرش ایستادم و مى گریستم و مى گفتم : مادر جان ! به خدا سوگند حقّ ما را انکار کردند و جمع ما را پراکنده و حریم ما را هتک کردند. مادر جان ! به خدا پدرمان ، حسین (علیه السلام) را کشتند. فرمودند: سکینه جانم! دیگر نگو. زیرا بند دلم را پاره کردى و جگرم را شکافتى . این پیراهـن پدرت حسین (علیه السلام) است که از من دور نمى شود تا با این پیراهن خدا را ملاقات کنم .))(24)

حضرت سکینه (س)؛ یادگار حسینی




پنجم ربیع الاول، یادآور وفات حضرت سکینه علیهاالسلام یکی از بانوان بافضیلت، و از ستارگان درخشان آسمان علم و ادب و عفت می‏باشد. او پرورش یافته پدری چون امام حسین علیه‏السلام و مادری فداکار چون رباب، و تحت حمایت و تربیت عمه‏ای چون زینب کبری علیهاالسلام و برادر بزرگواری همانند امام سجاد علیه‏السلام بود و توانست از برترین زنان عصر خویش گردد.
حضرت سکینه در طول زندگی خویش، حوادث و تحولات گوناگون سیاسی و اجتماعی، از جمله واقعه عظیم عاشورا را به چشم دید و به عنوان یکی از بازماندگان خاندان امامت، پیام‏رسان اهداف و احکام والای اسلام به شمار می‏آمد. وی با برگزاری محافل و مجالس علمی و ادبی، و نیز تبیین معارف بلند دینی در قالب اشعار نغز و فصیح و کم ‏نظیر خویش، خدمت بسیار ارزشمندی به عالم اسلام نمود و الگوی بسیار خوبی برای همه بانوان جهان گردید.

ولادت حضرت سکینه

در تاریخ درباره سال ولادت حضرت سکینه علیهاالسلام خبر دقیقی نیامده است، ولی با توجه به سال وفات آن حضرت (سال 117ق) که همه تاریخ نگاران بر آن اتفاق نظر دارند، وی در سال 47 ق چشم به جهان گشوده است.
پدر بزرگوارش امام حسین علیه‏السلام از خاندان امامت و مادرش رباب دختر امرء القیس بن عدی (شاعر معروف و بزرگ عرب) بود که از زنان فاضل و شاعر زمان خویش به شمار می‏آمد. وی در جریان کربلا حضور داشت و یک سال بعد از آن حادثه، در مدینه از شدت حزن جان باخت.

علاقه و محبت امام حسین علیه‏السلام به سکینه

امام حسین علیه‏السلام علاقه بسیار زیادی به دخترش سکینه علیهاالسلام داشت، به طوری که این محبت و دوستی را در قالب شعری به این مضمون ابراز می‏نمود: «خانه‏ای را دوست دارم که سکینه و رباب من در آن خانه باشند. من آن‏ها را خیلی دوست دارم و تمام اموال خود را صرف آسایش آن‏ها می‏کنم. کسی حق ندارد مرا در این دوستی سرزنش کند، خواه در حیات یا در ممات من».

سکینه و حمایت از ولایت

حضرت سکینه علیهاالسلام همواره از حریم امامت و ولایت دفاع می‏کرد. هنگامی که خالدبن عبدالملک والی مدینه بود، در روزهای جمعه به سخنرانی می‏پرداخت و به ساحت مقدس امیرمؤمنان علی علیه‏السلام دشنام می‏فرستاد و جسارت می‏کرد. این خبر به حضرت سکینه علیهاالسلام رسید. وی هر هفته در روزهای جمعه به همراه کنیزان خود در محل حضور پیدا می‏کرد و در مقابل بی‏حرمتی‏ها وهتک حرمت خالد می‏ایستاد و با کنیزان خویش، او را نفرین می‏کرد. خالد چون جرأت آزار و اذیت آن حضرت را نداشت، به اطرافیان خود دستور می‏داد تا به کنیزان آن حضرت حمله کنند و آن‏ها را متفرق سازند.

سکینه و شکایت از مردم کوفه

حضرت سکینه علیهاالسلام هیچ گاه بی‏وفایی مردم کوفه و وعده‏های دروغینی را که به پدرش امام حسین علیه‏السلام داده بودند، فراموش نکرد. زمانی عده‏ای از مردم کوفه نزد آن حضرت آمدند تا بر او سلام نمایند. او در کمال نارضایتی و حزن و اندوه به آن‏ها چنین فرمود: «خدا می‏داند که من از شما خشمگینم. شما جدم علی علیه‏السلام را به قتل رساندید؛ عمویم حسن و پدرم حسین و برادرم علی و همسرم مُصعب را کشتید. شما مرا در کودکی یتیم کردید و در بزرگسالی بیوه نمودید».

ازدواج و فرزندان حضرت سکینه

حضرت سکینه علیهاالسلام در زمان پدرش با پسرعمویش عبداللّه‏ اکبر فرزند امام حسن علیه‏السلام ازدواج کرد که وی در واقعه عاشورا به شهادت رسید. پس از او، با مصعب بن زبیر والی بصره ازدواج کرد و برادرش امام سجاد علیه‏السلام عقدشان را جاری ساخت. مصعب، مهریه او را بیش از هزار درهم قرار داد. پس از کشته شدن مصعب توسط عبدالملک بن مروان، عده‏ای از مردم کوفه به خواستگاری حضرت سکینه برای عبدالملک رفتند که بامخالفت شدید ایشان مواجه شدند. بنا به روایتی، آن حضرت دو فرزند، یکی پسر و دیگری دختر داشت که در کودکی از دنیا رفتند. حضرت سکینه، بانوی فضیلت‏ها
حضرت سکینه علیهاالسلام ، بانویی بود که در طول زندگی پربرکت خویش، درب خانه فضیلت و سیادت را گشوده داشت و آستان کمال و بلاغت را در اجرای احکام شریعت بر روی همه باز نمود و پیام نبوت و امامت را به مردمان رساند. حضرت سکینه علیهاالسلام ، با توجه به تغییرات اجتماعی، موضع‏گیری کرده و در تحولات بزرگی چون حادثه کربلا، انقلاب بزرگ و بی‏سابقه کوفه و شام، قتل عام مردم مدینه، آتش زدن مکه و... و از فرصت استفاده کرده و اخبار آل محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را با بهره‏گیری از فنون ادبی، به گوش همگان رسانید.

مسافرت‏های حضرت سکینه

حضرت سکینه علیهاالسلام به همراه پدر از مدینه به مکه رفت و از آن جا، به کربلا قدم نهاد. بعد از شهادت پدر و نزدیکانش، با حزن و اندوه بسیار و تحمل سختی‏های فراوان، به همراه کاروان اسیران به کوفه و از آن جا به شام رفت. او سپس برای وداع دوباره با پدربزرگوار و دیگر شهدا، در اربعین حسینی به کربلا بازگشت و از آن جا به طرف مدینه حرکت کرد. او در این مسافرت پر فراز و نشیب، آثار ارزشمندی از خود بر جای گذاشت و همگان را از قدرت استعداد و فصاحت و بلاغت خویش، آگاهی بخشید. حضرت سکینه علیهاالسلام چندین سفر به حج رفت که بزرگان اهل مکه، از او به بهترین شیوه استقبال می‏کردند و به هر منطقه‏ای که قدم می‏گذاشت، مایه خیر، برکت و افتخار افراد آن منطقه می‏شد و از ایشان به نحو شایسته‏ای استقبال می‏کردند.

شکیبایی حضرت سکینه

حضرت سکینه علیهاالسلام در حالی که دوران نوجوانی را سپری می‏کرد، در واقعه عظیم عاشورا، صحنه‏های شهادت برادران و پدر را از نزدیک نظاره‏گر بود، ولی به سفارش پدر بزرگوارش گوش جان سپرد و همه رنج‏ها و سختی‏ها را با صبر و بردباری تحمل نمود. زمانی که امام حسین علیه‏السلام برای وداع با اهل‏بیت به سوی خیمه‏ها آمد، نزد پدر رفت و صدا زد: بابا! آیا تسلیم مرگ شده‏ای، بعد از تو به چه کسی پناه ببرم؟ امام حسین علیه‏السلام او را دلداری داده، چنین فرمود: «ای نور چشم من، چگونه کسی که یار و یاور ندارد، تسلیم مرگ نشود. ولی بدان که رحمت و یاری خدا در دنیا و آخرت از شما جدا نمی‏گردد. دخترم، بر قضای الهی صبر کن و شکایت منما. دنیا محل گذر است، ولی آخرت خانه همیشگی است». او بعد از واقعه عاشورا به همراه عمه بزرگوارش، مراقبت از کودکان و اسیران را بر عهده گرفت و با گفتار و کردار صبورانه خویش، اهداف و آرمان‏های عالی قیام پدر را به بهترین صورت در میان مردم بازگو کرد.

حضرت سکینه و حفاظت از حریم عفاف

حضرت سکینه علیهاالسلام آن چنان به پوشش و حجاب اهمیت می‏داد که وقتی از منزل خارج می‏شد، حتی دربان خانه‏اش نمی‏دانست که خانم بیرون رفته یا کنیزی از منزل خارج شده است. امام باقر علیه‏السلام نیز در این‏باره می‏فرماید: «هر گاه حضرت سکینه علیهاالسلام می‏خواست از راهی عبور کند، جوانان بنی‏هاشم مسیر راه را محافظت می‏کردند تا کسی چشمش به جمال و قامت او نیفتد». پس از جریان عاشورا و در سفر اسارت نیز، آن حضرت همیشه در اندیشه رعایت حجاب و اجرای رسالت دینی خویش بود.

دانش حضرت سکینه

حضرت سکینه علیهاالسلام علاقه زیادی به شعر داشت و افزون بر این که خود شعر می‏سرود، منزلش نیز محفلی برای نقد و بررسی اشعار شاعران بزرگ و معروف عرب به شمار می‏آمد. هرگاه اختلاف نظری بین شاعران پدیدار می‏گشت، نزد آن حضرت می‏رفتند و داوری او را ملاک قبولی یا رد اشعار خود می‏دانستند. آن حضرت در پشت پرده قرار می‏گرفت و توسط کنیزی که او نیز در ادبیات مهارت داشت، اشعار را دریافت می‏کرد. بعد حضرت با توجه به شعر شاعران، جوایزی برای شعر آن‏ها در نظر می‏گرفت. محققان، اندیشمندان و راویان حدیث، برای برطرف ساختن شبهه‏ها و پرسش‏های علمی و فقهی خود، به منزل حضرت سکینه علیهاالسلام مراجعه می‏کردند. هم‏چنین آن حضرت، منزل خود را ، محفل زنان و دختران عرب قرار داده بود و تبلیغ دین خدا را از راه این محفل ادبی انجام می‏داد.

وفات حضرت سکینه

حضرت سکینه علیهاالسلام پس از حدود هفتاد سال عمر سراسر پرافتخار و عظمت، سرانجام در ظهر روز پنجشنبه، پنجم ربیع الاول سال 117ق، در مدینه جان به جانان سپرد. پس از رحلت آن حضرت ، خالد بن عبدالملک، حاکم مدینه، با عده زیادی از مردم در محل حضور یافت و ابتدا براساس رسم آن زمان ، بر پیکر پاک آن حضرت نماز خواند و سپس مردم دسته دسته بر او نماز خواندند. آن گاه امام زین العابدین علیه‏السلام امر فرمود تا مقدار زیادی عطر و عود تهیه کردند و آنها را در اطراف جنازه گذاشتند و شمع‏های زیادی افروختند و تا صبح روز بعد ، در آن جا به قرائت قرآن پرداختند. سپس امام سجاد علیه‏السلام بر جنازه آن حضرت نماز خواند و آن بدن پاک را در مدینه منوره به خاک سپرد.
منبع:پایگاه حوزه

اقدامات حضرت سکینه در طول اسارت و پس از آن



حضرت سکینه (علیها السلام)، دختر با کمال و با فضیلت امام حسین (علیه السلام) و رباب فرزند امرى ء القیس است .(1) نامش را، امیمه، امینه ، آمنه ، امامه و امیّه گفته اند.(2) امّا به (( سکینه)) لقبى کـه مادرش، رباب به او داده (3) مشهور مى باشد. سال ولادت سکینه به درستى روشن نیست . ولى چون در زمان حیات پدرش بالغه و بانویى رشیده بوده مى توان گفت در روز عاشورا ده یا چهارده ساله و تولدش سال 47 [یا 51 قمرى] بوده است .(4)
او، عفیفه ، بخشنده ، شاعر فصیح و بلیغ ، آشنا در نزد اهل ادب، با فراست ، با وقار و خوش ذوق بود.(5) امام حسین (علیه السلام ) درباره اش مى فرمایند:
(( امّا سکینة فغالب علیها الاستغراق مع اللّه؛ (6)
اما سکینه غالبا و با تمام وجود محو جمال ازلى خداى متعال است )).
به جهت این مقام والا است کـه امام حسین(علیه السلام) در روز عاشورا، وى را ((یا خیرة النسوان))، اى بهترین زنان ، خطاب فرمودند.(7)
درباره ى ازدواج حضرت سکینه با همسران متعدّد گزارشهاى مختلفى نقل شده ،(8) ولى آنچه صحیح به نظر مى رسد آن است که وى ، تنها به عقد عبداللّه بن حسن(علیه السلام) در آمد و او نیز قبل از زفاف در کربلا به فیض شهادت نایل آمد.(9)

سکینه با کاروان حسینى

از سکینه دخت گرامى سیّدالشهدا (علیه السلام) گزارش هایى درباره شب عاشورا، هنگام شهادت على اکبر(علیه السلام)، وداع پدر و آمدن ذوالجناح و قتلگاه بیان شده است .(10) از جمله این که آن بانوى محترمه مى فرمایند:
هنگام بیرون رفتن ما از مدینه به سوى مکه ، هیچ کس ، ترس و خوفش ، از ما اهل بیت بیشتر نبود.(11)
نیز نقل شده است که چون امام حسین (علیه السلام) هفتاد و دو تن از یاران و خاندانش را کشته و بر روى زمین افتاده دید متوجه خیمه گاه شد و به سکینه و سایر زنان سلام داد. سکینه فریاد زد: پدر جان ! آیا تن به مرگ داده اى ؟ امام (علیه السلام) فرمودند: چگونه تن به مرگ ندهد کسى که یار و یاورى ندارد. سکینه گفت : ما را به حرم جدّمان بازگردان . امام (علیه السلام) فرمودند: اگر مرغ سنگ خوار را به حال خود مى گذاردند، مى خوابید.(12) امام حسین (علیه السلام) به زنها گفت : سکینه ى من امروز یتیم خواهد شد؛ به او توجـّه و التفات کنید، زیرا دل یتیمان نازک مى باشد.(13) در این وقت سکینه فریاد کنان به سوى آن حضرت آمد و امام(علیه السلام) او را در آغوش گرفتند و فرمودند:
(( اى سکینه ! بدان که گریه ى تو پس از مرگ من طولانى خواهد شد.))(14)
چون دشمن ، زنان را از میان کشتگان عبور داد، حضرت سکینه خود را بر روى جسد پدر انداخت و آن را در آغوش گرفت . در اثر گریه، بى هوش شد. در آن حالت شنید که پدرش مى فرماید:
(( شیعیان من! هر زمان که آب گوارایى نوشیدید، مرا به یاد آورید. یا حکایت غریب یا شهیدى را شنیدید بر من بگریید)).
حضرت سکینه(علیها السلام)، جسد پدر را رها نمى کرد و کسى نمى توانست او را از پدرش جدا کند. تا اینکه گروهى از اعراب ، وى را با زور از بدن پدر جدا کردند.(15)

سکینه در اسارت

دوره ى جدید ولى طاقت فرساى زندگى بانو سکینه (علیها السلام)، یعنى دوران اسارت ازروز یازدهم محرّم آغاز شد.(16) او همراه سایر اسیران و سرهاى شهیدان در حالى که بر شتر برهنه سوار و ریسمان اسارت به گردنش بود، از کربلا به کوفه و شام به اسارت برده شـد.(17) حضرت سکینه در توقـّفگاه ((قصر بنى مقاتل)) که سپاه عمربن سعد مشغول استراحت و تهیّه ى آب بودند، تنها به سوى درختى رفت و اندکى خوابید. در این هنگام ، دشمن زبون ، کاروان اسیران را حرکت داده و سکینه در بیابان جا مانـد. درخواستِ هم محملِ او، فاطمه بنت الحسین (علیه السلام) از ساربان مبنى بر توقّف کاروان بى نتیجه ماند و قافله ى اسیران حرکت کرد. ولى پس از طىّ مقدارى از مسیر و با اصرارِ فاطمه ، ساربان ، شتر را نگه داشت و سکینه به کاروان ملحق شد.(18)

سکینه در مجلس یزید

امام محمد باقر (علیه السلام) مى فرمایند: چون ذرّیه و اهل بیت امام حسین (علیه السلام) را در روز و با وضعى خاصّ به مجلس یزید بردند، مردم جفاکار شام گفتند: اسیرانى نیکوتر از اینان ندیده ایم . حضرت سکینه که ریسمان به کتفش بسته بودند فرمودند: ما اسیران خاندان پیامبریم. (19)
گردانندگان مجلس یزید، سکینه را جایى نشانده بودند که سر بریده پدر را نبیند.(20) ولى وقتى تلاش کرد تا آن را ببیند یزید با چوب خیزران بر لب و دندان مبارک پدرش مى زد. صداى گریه اش بلند شد. به طورى که زن هاى یزید و دختران معاویه به گریه افتادند. سرانجام او و خواهرش ، فاطمه ، بى تاب گشته و به عمّه ى خود حضرت زینب (علیها السلام) پناه بردند و گفتند:
((یا عمّتاه انّ یزیدا ینکث ثنایا ابینا بقضیبه ؛ (21)
عمّه جان ! یزید با چوب دستى خود دندان هاى پیشین پدرمان را مى زند)).

جسارت مرد شامى به سکینه (علیها السلام):

مردى از قبیله ى لَخم به یزید گفت : اى امیر! این کنیز را به من ببخش تاخدمتکارم بـاشد.(22) سکینه خود را به عمّه اش ام کلثوم چسبانید و عرض کرد: عمّه جان! او مى خواهد دختران پیامبران ، خدمتکارِ فرزندان بى پدر شوند. ام کلثوم او را نفرین کرد و دعایش مستجاب شد.(23)
خواب حضرت سکینه (علیها السلام) در شام :
دختر بزرگوار امام حسین (علیه السلام) پس از چهار روز اقامت در دمشق خوابى دید که بخشى از آن چنین است :
((دیـدم زنـى در هُودَجى نشسته و دستان خود را روى سرگذاشته است . پرسیدم : این زن کیست ؟ گفتند: او فاطمه ، دختر محّمد (صلی الله علیه و آله ) و مادر پدر تو است . گفتم : به خدا سوگند نزد او مى روم و ستم هـاى وارد شده بـه ما را به او مى گویم . سپس با شتاب به سوى او رفتم تا به او رسیدم و برابرش ایستادم و مى گریستم و مى گفتم : مادر جان ! به خدا سوگند حقّ ما را انکار کردند و جمع ما را پراکنده و حریم ما را هتک کردند. مادر جان ! به خدا پدرمان ، حسین (علیه السلام) را کشتند. فرمودند: سکینه جانم! دیگر نگو. زیرا بند دلم را پاره کردى و جگرم را شکافتى . این پیراهـن پدرت حسین (علیه السلام) است که از من دور نمى شود تا با این پیراهن خدا را ملاقات کنم .))(24)

اقدامات حضرت سکینه در طول اسارت و پس از آن

الف ) پاى بندى به حجاب و عفاف

وقتى سهل بن سعد، اسیران را شناخت که از دودمان پیامبرند جلو رفت و از یکى از آنان پرسید: تو کیستى ؟ گفت: سکینه ، دختر امام حسین (علیه السلام). پرسید: آیا کار و حاجتى دارى؟ من ، سهل ، صحابى جدّت رسول خدایم . حضرت سکینه (علیها السلام) فرمودند: به نیزه دارى که این سر مقدس را مى برد بگو از ما جلوتر حرکت کند تا مردم به نگاه کردن آن مشغول شوند و به حرم رسول اللّه چشم ندوزند. سهل به سرعـت رفت و چهارصد درهم به نیزه دار داد. او هم سر مطهّر را از زنان دور کرد.(25)
در گزارش دیگرى آمده است: یزید دستور داد اسیران آل محمد (صلی الله علیه و آله) را وارد مجلس کردند. نام تک تک آنها را پرسید... و خطاب به حضرت سکینه (علیها السلام) گفت : این زن کیست؟ گفتند: سکینه دختر حسین (علیه السلام). یزید گفت: تو سکینه هستى؟ سکینه گریه کرد و به قدرى ناراحت شد که نزدیک بود جان بسپارد. یزید گفت : چرا گریه مى کنى؟ حضرت سکینه (علیها السلام) فرمودند: چگونه گریه نکند کسى که پوشش ندارد تا صورتش را از نگاه تو و اهل مجلس بپوشاند؟ یزید گفت : اى سکینه ! پدرت حقّ مرا منکر شد و قطع رحم با من کرد و در ریاست و رهبرى با من ستیز نمود. حضرت سکینه (علیها السلام) گریسـت و فرمود: اى یزید از کشتن پدرم خوشحال مباش. او مطیع خدا و رسولش بود، و دعوت حق را لبّیک گفت، و به سعادت نایل گردید. ولى روزى خواهد آمد که تو را بازخواست مى کنند. خود را آماده پاسخ ‌گویى کن . ولى از کجا تو بتوانى پاسخ بدهى؟ یزید گفت : اى سکینه ساکت باش ! پدرت بر من حقّى نداشت .(26)

ب ) اعتراض به یزید و دفاع از اهل بیت ( علیهم السلام)

چون اسیران کربلا را با دستان بسته مقابل یزید قرار دادند، سکینه ، او را تهدید کرد و با شجاعت تمام به او گفت : اى یزید! دختران رسول خدا را به اسارت مى گیرى .
((واللّه ماَ رَاءیـْتُ اءقسى قلبا مِنْ یزیدٍ ولا راءیتُ کافرا ولا مشرکا شرا منه ولا اجفا منه ؛ (27)
به خدا سوگند! هرگز کسى را سخت دل تر و کافرتر و جفا کارتر از یزید ندیدم. ))

ج ) عزادارى و زیارت قبر پدر

خاندان رسالت پس از بازگشت از شام سه روز در کربلا عزادارى کردند. وقتى امام سجّاد (علیه السلام) فرمودند: شترها و محمل ها را آماده کنید، سکینه گریه کنان، بانوان را به وداع با قبر شریف پدر طلبید. بانوان در اطراف قبر حلقه زدند. سکینه ، قبر پدر را در آغوش گرفت و گریه ى سختى کرد و چنین مرثیه خواند:
اَلا یا کربلاء نُودِّعُکَ جسما
بلا کفنٍ ولا غسلٍ دَفینا
اَلا یا کربلاء نُودِّعُکَ روحا
لاءحمد و الوصى مع الاءمینا(28)
هان اى کربلا! با تو در مورد پیکرى وداع مى کنیم که بدون غسل و کفن در این مکان دفن شد.
هان اى کربلا! ما همراه امین خود[امام سجاد(علیه السلام)] با تو در مورد حسین که روح پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) و روح وصیّش بود وداع مى کنیم .
حضرت سکینه (علیها السلام) در مدینه
چون حضرت سکینه به مدینه بازگشت در منزل پدر مظلومش ، خانه اى که امام سجاد(علیه السلام) همیشه در آن مى گریست و شب و روز نمى شناخت اقامت گزید.(29) او با زنان بنى هاشم لباس ‍ سیاه پوشید و مجلس عزا به پا کرد. غذایشان نیز توسط جوانمردان آل عبدالمطلب و امام سجّاد (علیه السلام) تهیّه مى شد.(30)
از حضرت سکینه در رثاء پدر شهیدش اشعارى نقل شده که ترجمه ى بخشى از آن چنین است :
1. [اى ملامت کننده !] او (سکینه) را سرزنش مکن! زیرا اندوهى برّنده بروى وارد شده است. پس ، از دیده اش اشک هاى ریزان همچون باران روان مى باشد.
2. تیر حادثه، به هنگام صبحِ، سرزمین کربلا، حسین (علیه السلام) را نشانه مى گیرد و از حرقه ى او به خطا نمى رود.
3. به دست کسى که بدترین همه ى بندگان خدا و از نسل زناکاران و از سپاه بیرون آمدگان از دین و از تبهکاران است [تیرباران مى شود].
4. اى امّت تبهکار و بدکار! بیایید. فردا چه حجّتى خواهید آورد؟ در حالى که بیشتر شما او را با شمشیر ضربه زده است .(31)
سرانجام، این یادگار حادثه ى کربلا و بازمانده ى دوران تلخ اسارت در روز پنجشنبه ، پنجم ربیع الاوّل سال 117 ه‍ .ق در مدینه دیده از جهان فروبست و به رحمت ایزدى پیوست .(32)

نگاهی به زندگی حضرت سكینه (س)



نگاهی به زندگی حضرت سكینه(سلام الله علیها)
نگاهی به زندگی حضرت سكینه (س)

نویسنده:زهرا نسّاجی
سَكینه، دختر امام حسین علیه السلام و مادرش رباب دختر امری ءالقیس است. نامش را امینه، امنیه و آمنه ذكر كرده اند و لقب وی را سكینه نهاده اند كه به معنی وقار و سكون است.
سكینه همسر عبدالله اكبر، فرزند امام حسن و پسر عموی اوست كه در روز عاشورا همراه امام حسین علیه السلام به شهادت رسید. از زمان ولادت حضرت سكینه علیها السلام اطلاع دقیقی در دست نیست؛ اما با توجه به فرمایش امام حسین علیه السلام خطاب به وی كه فرمود: «تو بهترین بانوانی!» در می یابیم كه وی در كربلا بانویی رشیده بوده و بین ده تا سیزده سال، سن داشته است.(1) آن حضرت حدود هفتاد سال عمر كرد و در سال 117 ق. در مدینه و بنابر قولی در راه حجّ عمره از دنیا رفت.(2)
خواهر سكینه، فاطمه و برادرانش امام زین العابدین، حضرت علی اكبر و عبدالله (علی اصغر) علیهم السلام اند.

رباب كیست؟

رباب همسر گرانقدر امام حسین علیه السلام، مادر عبدالله و سكینه و از زنان شایسته و نامدار تاریخ اسلام است. وی بانویی فاضله و محدّثه بود كه همراه امام حسین علیه السلام و فرزندانش در كربلا حضور داشت. وی شاهد شهادت همسر و طفل شیرخواره اش بوده و رنج و مشقّات سفر كربلا را تحمّل نموده است. او وظیفه سنگین خویش را آن طور كه مورد رضایت خدا و فرزند پیامبر بود، انجام داد. وی پس از آن به عنوان اسیر همراه دیگر زنان و دختران كاروان حسینی به كوفه و شام برده شد و در نهایت، به مدینه آمد و در آنجا اقامت گزید. رباب كه از بهترین زنان عصر خویش بود، نزد امام حسین علیه السلام منزلتی عظیم داشت و شدّت علاقه امام به وی، به قدری بود كه حضرت فرمود:
«من خانه ای را كه سكینه و رباب در آن ساكنند، دوست دارم. علاقه مند به ایشان هستم و مال خود را برایشان خرج می كنم.»(3)
در مقابل، رباب هم كه افتخار همسری امام حسین علیه السلام را داشت، این ارزش را حفظ نمود و بعد از واقعه عاشورا و شهادت همسرش با اینكه خواستگاران فراوانی داشت همه را رد كرد و گفت:
«پس از فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم همسری بر نمی گزینم.»(4)
او به تحقیق دریافته بود كه هیچ كس نمی تواند همانند امامباشد و درس هایی را كه او از مكتب انسان ساز حسینی فرا گرفته بود، دوباره برایش زمزمه كند. رباب به امام حسین علیه السلام بسیار وفادار بود و در حمایت و تبعیت از آن حضرت، زندگی كرد و پس از شهادت جانگدازش همراه دخترش سكینه، خیمه عزا برپا نمود و به اقامه عزای آن امام همام پرداخت. امام صادق علیه السلام در این باره می فرماید:
«هنگامی كه امام حسین علیه السلام شهید شد، همسر آن حضرت، رباب، برایش مجلس سوگواری برپا نمود و همراه زنان و خدمتگزارانش چنان گریه كرد كه اشك چشمانش خشك گردید.»(5)
غم و اندوه فقدان امام سبب شده تا رباب یك سال پس از واقعه عاشورا از دنیا برود.
علاّمه مامقانی، رباب را در زمره زنان راوی حدیث نام برده و می نویسد: «نسبت به روایت وی، نهایت اعتماد است.»
یكی از مورّخان معاصر می گوید: او یكی از شاعران عرب و از برترین و برگزیده ترین زنان عصر خویش بود.(6)
رباب وقتی سر امام را در مجلس ابن زیاد مشاهده كرد، به شدّت منقلب شد و بنابر درخواستش هنگامی كه سر را به او دادند، در آغوش گرفت و بوسید، از داغ امام گریست و اشعاری را زمزمه كرد كه ترجمه اش چنین است:
آه! حسین من كه از دستم رفت و داغش تا ابد بر دلم ماند. در كربلا نیزه ها به او هجوم آورده و تنش را به خاك و خون كشید. خداوند، جنایتكاران كربلا را سیراب نگرداند!(7)
مرثیه دیگر رباب در غم از دست دادن همسرش این گونه است:
آنكه را كه فروغ بخش عالَمی بود، به خاك و خون افكندند و تنِ بی سر او را دفن كردند. خداوند، پاداش بسیار به تو عطا كند ای نواده رسول خدا! كه با عزّت و شرف، سالار شهیدان گشتی و از خسران دور بودی! تو برای من كوهی بلند افراشتی كه در پناهت آرام بودم و الطافت نسبت به ما قطع نمی شد. اكنون كه تو رفتی، پدر یتیمان چه كسی باشد؟ و دستگیر محرومان كه خواهد بود...؟(8)

عبدالله، برادر سكینه

عبدالله فرزند دیگر رباب و برادر سكینه علیها السلام است. امام وقتی یاران و افرادی از خانواده اش به شهادت رسیدند، تنها ماند و دیگر امیدی به یاری كسی نداشت، بنابراین برای خداحافظی به جانب خیمه ها آمد و اهل و عیالش را به صبر دعوت نمود و از آنها خواست قضا و قدر الهی را بپذیرند و از اطاعت پروردگار دل خوش باشند. وی سپس طفل شیرخواره اش را طلبید تا برای آخرین بار او را ببیند. حضرت زینب علیها السلام عبدالله را نزد امام علیه السلام آورد. آن حضرت فرزندش را به آغوش گرفت و گونه هایش را بوسید. هنوز وداع امام به پایان نرسیده بود كه ملعونی از لشكر دشمن، گلوی عبدالله را نشانه گرفت و با تیر جفا پیكرش را به خون آغشته كرد. امام كه از جسارت دشمن و شهادت مظلومانه آن طفل دل آزرده شده بود، مشتش را از خون گلوی او پر نمود و به طرف آسمان پاشید و فرمود: «خداوندا! این مصیبت بر من آسان است، چون كه در معرض دید تو است.»(9)
امام حسین علیه السلام برای دفن عبدالله قبری حفر كرد و تنِ غرقه به خونش را به خاك سپرد. نگاه پرمهر و غمبار سكینه و مادرش در وداع با قربانی شش ماهه، عظمت این مصیبت را دو چندان نمود.
امام زمان علیه السلام در «زیارت ناحیه مقدّسه» می فرماید:
سلام بر عبدالله شیرخوار كه او را هدف تیر قرار دادند و در آغوش پدر به قتلش رساندند. خدا لعنت كند حرملة بن كاهلی را كه تیر به سویش انداخت...

گلستان فضایل

سكینه از چشمه زلال دانش و معرفت امام حسین علیه السلام جرعه ها نوشید و به درجه ای از ایمان و باور دینی رسید كه امام در توصیفش می فرماید:
غالب (اوقات) بر سكینه چنین است كه با تمام وجود محو جمال ازلی است. ایّامش غرق در عبادت و راز و نیاز با پروردگار سپری می گردد.(10)
این تعریف، بیانگر مقام برجسته دختر امام حسین علیه السلام در راستای یقین به پروردگار متعال و گسستن از مشغولیات و دلبستگی های دنیای فانی است.
سكینه، گوهری مستور در صدف عفّت و حیا و آراسته به اخلاق محمّدی است. وی شأنش بالاتر از مدح ستایشگران و مقامش والاتر از وصف دوستداران است؛ زیرا او در كنف حمایت بزرگانی چون پدر و برادر رشیدش امام زین العابدین و حضرت علی اكبر علیهم السلام قرار داشت و راه تعالی روح و مبارزه با نفس را از آنها فرا گرفته بود.
یكی از نویسندگان معاصر آورده است: «سكینه بانویی جلیل القدر، با نجابت و دارای مقام و منزلتی بلند است.»(11)
بانو بنت الشّاطی می گوید:
«به حق كه خانم سكینه به سبب اصل و نسب عالی و شرافت و منزلت بالایش، صاحب عزّت بی پایان و آشكاری است.»(12)
مورّخ شهیر، غیاث الدّین میرخواند در كتاب حبیب السّیر می گوید:
«حضرت سكینه دختر امام حسین علیه السلامرا به خاطر جمال ظاهری و كمال باطنی و حسن خلق، عقیلة القریش گفته اند.»
دختر امام حسین علیه السلام از شجاعتی قابل تحسین برخوردار بود. وی در برابر ظالمان سكوت نمی كرد و به انجام تكالیف الهی همّت می گمارد. او از هیاهوی تبلیغاتی هراسی به دل راه نمی داد و با صلابت فاطمی دشمن را خوار و رسوا می نمود ، با دلیل و منطق سخن می گفت و حقّانیّت خویش را به اثبات می رساند.
روزهای جمعه ، خالد بن عبدالملك ، بر بالای منبر می رفت و به بدگویی از علی علیه السلام می پرداخت؛ این خبر به حضرت سكینه علیها السلام رسید ، وی همراه خدمتگزارانش نزد خالد می آمد و در مقابلش ایستاده و او را سبّ و لعن می كرد.
نگهبانان خالد جرأت آزار رساندن به سكینه را نداشتند؛ اما همراهانش را اذیّت كرده و آسیب می رساندند. در مجلسی كه مروان، امیرمؤمنان علیه السلام را سب نمود، با شهامت ، او و اجدادش را لعنت كرد. دختر عثمان كه در جلسه حاضر بود ، رو به سكینه كرد و گفت: من دختر شهیدم! سكینه علیها السلام سكوت كرد و آنگاه كه مؤذّن صدا به اذان بلند كرد و به عبارت: «اشهد انّ محمّداً رسول الله» رسید ، خطاب به دختر عثمان فرمود: این ، پدر من است یا پدر تو؟ دختر عثمان شرمسار گشت و گفت: « لا فخر علیكم ابداً؛ من دیگر هرگز به شما فخر نخواهم كرد.»(13)
عظمت مقام و فصاحت و بلاغت كلام حضرت سكینه ، به كسی اجازه گستاخی و توهین نمی داد و همگان را سرجای خود می نشاند. همان طوری كه سخن گفتن عمّه اش زینب علیها السلام بر دهان كوفیانِ بی غیرت و بی وفا مهر سكوت زد و آنان را به حیرت واداشت.

راوی حدیث

در منابع تاریخی آمده است كه سكینه علیها السلام از پدرش امام حسین علیه السلام و عمّه اش امّ كلثوم روایت نقل كرده و فائد مدنی مولی عبیدالله بن ابی رافع و فاطمه بنت الحسین از او حدیث نقل كرده اند. ابن عساكر به سند خود از فائد مدنی می گوید: سكینه دختر حسین بن علی از پدرش برای من این حدیث را گفت كه پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم می فرماید:
حملةالقرآن عرفاء اهل الجنّة؛ (روز قیامت) حاملان قرآن، شناخته شدگان اهل بهشتند.»(14)
علاّمه مجلسی به سند خویش از بكر بن احنف، از فاطمه دختر علی بن موسی الرضا علیه السلام، و از فاطمه و زینب و امّ كلثوم، دختران موسی بن جعفر علیه السلام و آنها از فاطمه دختر امام صادق علیه السلام، از فاطمه دختر امام باقر علیه السلام، از فاطمه دختر امام سجاد علیه السلام، از فاطمه و سكینه دختران امام حسین علیه السلام و آنها از امّ كلثوم دختر علی علیه السلام، از فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم، از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم روایت می كند كه فرمود:
در معراج كه به آسمان رفتم ، وارد بهشت شدم و به قصری از جواهر سفید رسیدم. این قصر دری داشت كه با دُرّ و یاقوت تزئین شده بود و بر آن در پرده ای آویخته بود كه چون سرم را بلند كردم، دیدم نوشته است: «خدایی جز الله نیست، محمّد صلی الله علیه وآله وسلم پیامبر خدا و علی، ولی و سرپرست مردم است.» بر پرده، این عبارت به چشم می خورد كه: «خوشا به حال شیعیان علی!» وارد آن قصر شدم ، پس در برابرم قصری دیگر دیدم از عقیق كه دری از نقره و پرده ای بر آن قرار داشت. سرم را بلند كردم، این جمله را دیدم: «محمّد ، پیامبر خداست و علی ، وصیّ مصطفی.» و همچنین نوشته بود: «شیعیان علی را به سرشت پاك بشارت ده!» پس وارد قصر شدم، كه ناگاه مقابلم قصری دیگر از زبرجد ظاهر شد كه از آن زیباتر ندیده بودم. بر آن قصر دری بود از یاقوت سرخ كه بالای آن لؤلؤ به چشم می خورد و روی در پرده ای قرار داشت. پرده را بالا زدم و این جمله را روی آن نوشته شده یافتم: «شیعه علی همان رستگارانند!» به جبرئیل گفتم: این قصر از آنِ كیست؟ او گفت:
ای محمّد! متعلّق به علی، وصی و پسر عمویت! مردم در روز قیامت پابرهنه و عریان محشور می شوند، جز شیعیان علی؛ مردم در صحنه محشر به اسم مادرانشان خوانده می شوند، غیر از شیعیان علی كه به نام پدرانشان خوانده می شوند؛ زیرا آنها علی را دوست داشته اند و به این خاطر، سرشتشان پاك گردیده است.(15)

محبوب دل پدر

سكینه در خاندانی بزرگ كه خداوند مقامشان را رفعت بخشیده بود ، رشد نمود. تمسّك به راه مستقیم الهی و تبعیّت از احكام حیات بخش قرآن، او را به كمال انسانیّت رسانید و سبب شد هم طراز عقیله بنی هاشم ، زینب كبری علیها السلام از پیام آوران كربلا گردد؛ به طوری كه دشمنان به شخصیّت با صلابتش معترفند و دوستداران اهل بیت علیهم السلام به وجودش مفتخر.
اخلاق نیك و خصال پسندیده این بانوی نمونه، وی را در نظر پدر كه مربّی صالح و كاملی بود، عزیز نمود و چون ستاره ای فروزان در آسمان خاندان امام درخشید و همه را شیفته رفتار شایسته خود كرد. امام حسین علیه السلام كه آگاه به ضمیر انسان ها و معیار سنجش اعمال است، سكینه را با زیباترین لقب، یعنی «خیرة النّساء» خواند و با عنایتی خاص مقام و منزلت وی را در مواقف بسیار ، بر دیگران آشكار نمود.
دلبستگی و مهر امام نسبت به سكینه ، در آخرین خداحافظی از خیمه ها، قابل توجّه و تأمّل است. وقتی آن حضرت نزدیك خیمه ها رسید ، فرمود:
«ای زینب! ای امّ كلثوم! ای سكینه! علیكنّ منّی السّلام.»
چون اهل بیت صدایش را شنیدند، برای وداع گرداگرد امام حلقه زدند. علاقه فراوان سكینه به پدر، عنان اختیار را از كفش ربود، دست هایش را بر سر فرود آورد و گفت: پدرجان! آیا تن به مرگ داده ای كه این گونه خدا حافظی می كنی؟ ما، بعد از تو به چه كسی پناهنده شویم؟
سخنان عاطفه برانگیز دختر، بر قلب پدر، سنگین آمد و از بی تابی فرزندش گریست و فرمود:
«ای نور دیده ام! چگونه تسلیم مرگ نشود كسی كه یار و یاوری ندارد؟»
صحبت های امام برای سكینه كه بوی فراق و تنهایی می داد، او را از جمع حاضر جدا كرد و در حالی كه آرام آرام می گریست، به گوشه خیمه رفت! شاید قصدش این بود كه قلب پدر را بیش از این غصّه دار نكند. امام حسین علیه السلام با مشاهده این وضع از اسب فرود آمد و سكینه را نزد خویش خواند و او را به سینه چسباند و اشك هایش را پاك نمود و فرمود:
«ای سكینه! بدان كه بعد از من گریه زیادی در پیش خواهی داشت؛ اما تا هنگامی كه جان در بدن دارم، با این اشكِ جانگدازت ، دلم را آتش نزن! آن زمان كه كشته شدم، تو كه بهترین زنان هستی، سزاوارترین فرد به گریستن بر منی!»
لفظ جمع در اینجا، بیانگر این است كه سكینه جزء بانوانی است كه دلیلی واضح بر بالابودن مقامشان وجود دارد، مانند حضرت زهرا علیها السلام و زینب علیها السلام.(16)

كاروان كربلا

سكینه بلایای سنگین روز عاشورا را با دلی استوار و اراده ای پولادین تحمّل نمود. این توان، برخاسته از باطن پاك و توجّه كامل او به ذات احدیّت بود، همان گونه كه امام حسین علیه السلام درباره اش فرموده: «دخترم، دائم محو جمال الهی است.» مطمئنّاً اگر امام بردباری او را محك نزده بود و به درجه ایمانش واقف نبود، او را همراه خویش به سفری پرحادثه نمی برد تا مبادا از آن حوادث دهشت بار روحش متزلزل شده و دینش دستخوش دگرگونی گردد. سكینه به مرتبه ای از یقین و رضای الهی رسیده بود كه كشته شدن پدر و برادرها و عموها را دید، اما لب به شكایت نگشود و آن مصائب را لطف الهی دانست.
وی نظاره گر وقایع عاشورا بود. او ندای كمك خواهی پدرش را كه مظلومانه یار و یاور می طلبید، شنید و با تمام وجود، درد بی كسی مادر، خواهر، عمّه ها و زنان را چشید و با اینكه در اوان جوانی بود، سرپرستی دختران كوچكتر از خود را به عهده گرفت و به دلداری آنها پرداخت. با آنكه عطش تا عمق وجودش پنجه افكنده بود، دلیرانه مقاومت كرد و از بی آبی، شكوه ننمود.
او پس از شهادت حضرت علی اكبر علیه السلام بالینش حاضر شد و با سوز دل، نوحه سرایی كرد و زمانی كه پدرش عمود خیمه عباس علیه السلام را كشید، داغ سنگین این مصیبت را در خود مخفی نگه داشت تا دشمن خیال نكند فرزندان حسین علیه السلام مرعوب شده و شكیبایی را از دست داده اند. او به خدا دل بسته بود، با صبر قرین بود و از راه مستقیم الهی خارج نشد.
سكینه از اوّلین افرادی است كه از شهادت امام مطّلع گردید. وقتی اسب بی صاحب امام، با زین واژگون و شیهه زنان به سوی خیمه آمد، او به استقبالش رفت و با زبان حال ، احوال پدر را جویا شد. او به این فكر می كرد كه: آیا لحظه آخر به امام آب دادند یا خیر؟ بغضِ فروخورده اش یكباره به خروش تبدیل شد و فریاد برآورد كه: واقتیلاه! واابتاه! واحسیناه! واحسناه! و واغربتاه!
زمانی كه دشمن، او و دیگر زنان را به قتلگاه برد تا از كنار كشتگان عبور دهد، او ناگهان بر پیكر خونین پدر افتاد و او را به آغوش گرفت و طوری گریست كه دوست و دشمن گریان شدند. عمر بن سعد فرمان داد با زور و تهدید دختر امام حسین علیه السلام را از بدن پدر جدا نموده و همراه بقیه مصیبت دیدگان به اسارت برند. سكینه می گوید:
وقتی پیكر پدرم را در آغوش گرفتم، از حلقوم بریده اش این ندا را شنیدم كه می گفت:
شیعتی ما ان شربتم ماء عذبٍ فاذكرونی
او سمعتم بغریبٍ او شهیدٍ فاندبونی (17)
شیعیان من! هر زمان كه آب گوارایی نوشیدید، مرا به یاد آورید و اگر سرگذشت غریب و شهیدی را شنیدید، بر من بگریید!

تبلیغ در اسارت

حفظ ارزش های دینی، جزء اهداف مقدّس رهبران الهی است. آنها در نشر آیین محمّدی به اقتضاء زمان و مكان كوشیده اند. فرزندان اهل بیت علیهم السلام نیز چون اجداد خویش با پیش گرفتن روش صحیح در میدان رویارویی حقّ و باطل، دشمن را رسوا نموده و با پاسداری از خون شهیدان، هدف مقدّس آنها را زنده نگه داشته اند.
دختر امام حسین علیه السلام می دانست پدر بزرگوارش به خاطر امر به معروف و نهی از منكر و مبارزه با بدعت ها و انحرافات دینی و اجتماعی قیام نموده، بنابراین دیدن سر بریده امام بر نیزه، او را نگران نساخت؛ اما وقتی چشم نامحرمان به ساحت مقدّس اهل حرم افتاد، كوشید از آن نگاه ها در امان بماند.
سهل بن ساعد انصاری- از اصحاب پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم - در چگونگی ورود اهل بیت علیهم السلام به شام می گوید:
من قصد رفتن به بیت المقدّس را داشتم. چون نزدیك شام رسیدم، دیدم مردم، شهر را آذین بسته و به جشن و سرور پرداخته اند. سؤال كردم: آیا برای شامیان عیدی هست كه من اطلاع ندارم؟ پاسخ شنیدم: ای پیرمرد! از بیابان آمدی؟ گفتم: من سهل بن ساعدی هستم و رسول خدا را دیده ام. گفتند: عجب است كه آسمان، خون نمی بارد و زمین، اهلش را فرو نمی برد! گفتم: مگر چه شده؟ گفتند: این، سر حسین است كه از عراق هدیه آورده اند! جلوتر رفتم، پرچم هایی دیدم كه در بین آنها سری بر نیزه است. او شبیه ترین افراد به پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم بود و پشت سر آن، بانوانی بر شترانی بی پوشش سوار بودند. نزدیك تر رفتم. از نخستین زن پرسیدم: كیستی؟گفت: من سكینه، دختر حسینم. گفتم: من سهل ساعدی از اصحاب جدّت رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم هستم، اگر حاجتی داری برآورم! فرمود: به حامل سر بگو جلوتر رود تا مردم به تماشای آن بپردازند و چشمانشان به حرم پیامبر نیفتد! سهل می گوید: من نزد آن نیزه دار رفتم و مبلغی به او دادم و گفتم: سر را جلوتر از زنان ببر و او پذیرفت.(18)
آری، همچنان كه جدّه اش حضرت زهرا علیها السلام تا لحظه های آخر زندگی به پاسداری از فرامین الهی كوشید و در نظر هیچ نامحرمی ظاهر نشد، او نیز در بحرانی ترین لحظات حیات، تابع دستورات الهی بود؛ گرچه حوادث آن روزها كافی بود تا كوه را از هم بپاشد و زمین و آسمان را درهم كوبد.
اسیران آل رسول را در حالی كه به ریسمان بسته شده بودند و از میان جمعیت عبور می دادند، وارد مجلس یزید كردند. جفاكاران شام كه از بزرگی، شكوه و ابّهت آنها در شگفت مانده بودند، پرسیدند: شما چه كسانی هستید؟ سكینه فرمود: ما اسیران، از خاندان محمّد صلی الله علیه وآله وسلم هستیم!(19)
تبلیغ روشنگرانه، با بیان موجز و مختصر جهت بیداری خفتگان در غفلت، از رسالت های مهمّ بازماندگان واقعه عاشورا بود. دختر امام حسین علیه السلام با سخن كوتاه «ما اسیران آل محمّدیم»، مردمِ مسخ شده از تبلیغات پوچ و پرهیاهوی یزید را به تفكّر واداشت كه: اگر اینها آل محمّدند، چرا اسیر شده اند؟ بنابراین، یزید در مواقف مختلف با اقدامات سنجیده و درستِ وابستگان امام علیه السلام رسوا می شد و جوانه های هوشیاری در دلها و افكار مردم شام روییدن آغاز می كرد.
حضرت سكینه علاوه بر بیدارگری های غیر مستقیم، در برابر دید همگان مقابل ظالمان می ایستاد. وی وقتی سر بریده فرزند زهرا علیها السلام را مقابل یزید مشاهده كرد كه او با جسارت بدان هتاكی می كند و شعر پیروزی می سراید، فریاد برآورد و گفت: به خدا، سخت دل تر از یزید ندیدم و كافر و مشركی بدتر و جفاكارتر از او نیست.(20)
آنگاه كه یزید در مورد پدرش گفت: حسین، حق را منكر شد و قطع رحم نمود و در ریاست و رهبری با من ستیز كرد. در پاسخش فرمود:
ای یزید! از كشتن پدرم خوشحال نباش! او مطیع خدا و رسول بود و دعوت حق را اجابت كرد و به سعادتِ شهادت نائل آمد! ولی روزی خواهد آمد كه تو را بازخواست می كنند، خود را برای پاسخگویی آماده كن! ولی تو چگونه می توانی پاسخ دهی؟(21)
دختر امام حسین علیه السلام دریافته بود كه ستمگران یزیدی و ناسپاسان كوفی برای اسیران حُرمتی قائل نیستند و یزید ظالم به جز انتقام گیری از امام و ذرّیه اش هدفی ندارد. مصیبت دشت نینوا و شهادت پدر و برادرها عواطف وی را تحت تأثیر قرار داد؛ به ویژه زمانی كه یزید ملعون بر لب و دندان امام چوب زد و با آن ضربه ها، روح و روان ریحانه بتول را جریحه دار نمود. او به ناچار همراه خواهرش (فاطمه) به دامن عمّه شان زینب پناهنده شده و گفتند:
«یا عمّتاه انّ یزیداً اینكت ثنایا ابینا بقضیبه؛ عمّه جان! یزید با چوبدستی دندان های پدرمان را می زند.»
و این استمدادطلبی، حكایت از این دارد تا عمّه نگذارد او چنین كند! نفس فاطمی و علوی، دختر علی (علیه السلام) آنها را به آرامش دعوت نمود و غیورانه در مقابل یزید ایستاد و فرمود: آیا چوب می زنی؟ دستت بشكند! این سر و صورت از چهره هایی است كه سال های طولانی برای خدا سجده كرده است!(22)

رؤیای حضرت

حضرت سكینه علیها السلام می گوید:
در یكی از شب ها كه در شام بودم، خوابی دیدم طولانی. در آخر آن خواب، زنی را مشاهده كردم كه دست بر سر نهاده و نالان است. پرسیدم: این بانو كیست؟ گفتند: فاطمه دختر محمّد رسول خدا و مادرِ پدر تو است! گفتم: به خدا، نزد او می روم و از آنچه با ما كردند، به وی شكایت می كنم. پس نزد او رفته، مقابلش ایستادم و گریستم و گفتم: مادرجان! حقّ ما را منكر شدند، جمع ما را از هم جدا كردند و حُرمت ما را نگه نداشتند! مادرجان! به خدا، پدرم حسین را كشتند!
پس آن بانو به من فرمود:
سكینه جان! دیگر سخن مگو كه دلم را سخت لرزاندی و قلبم را پاره كردی! این پیراهن پدر تو است، آن را نگه داشته ام تا زمانی كه خدا را ملاقات كنم!(23)

بازگشت به كربلا و مدینه

اوضاع و احوال اجتماعی با سخنرانی ها و بیدارگری های اهل بیت علیهم السلام تغییر یافت؛ یزید سمبل جنایت و غاصب حقّ امام شناخته شد و مورد نكوهش و لعن مردم واقع گردید. ماندن اسیران در شام، سبب سرنگونی حكومت ظالمانه یزید می شد و آبروی بنی امیه را بیش از پیش، از بین می برد؛ بنابراین یزید تصمیم گرفت هرچه زودتر مقدّمات بازگشت خاندان امام علیه السلام را به مدینه فراهم كند. سكینه، همراه با دیگر اسیران به سوی مدینه رهسپار شد. وقتی كاروان اسیران به عراق رسیدند، از راهنما خواستند از كربلا برود تا آنها به زیارت عزیزانشان بپردازند. در مدّت سه شبانه روز كه اهل بیت علیهم السلام در كربلا بودند، روز و شب به نوحه خوانی می گذشت و گریه و زاری می كردند و از كنار قبری به كنار قبری دیگر می رفتند.(24)
هنگام ترك آن سرزمین، سكینه بسیار گریست و بانوان را به وداع با مرقد شریف امام فراخواند و چنین نوحه سرایی كرد:
ای كربلا! با تو در مورد پیكری وداع می كنیم كه بدون غسل و كفن در این مكان دفن شد! ای كربلا! ما همراه امینمان (امام سجّاد علیه السلام) با تو وداع می كنیم، در مورد حسینی كه روح پیامبر و روح وصیّ او حضرت علی علیه السلام بود.(25)
ای كربلا! با تو در مورد پیكری وداع می كنیم كه بدون غسل و كفن در این مكان دفن شد!
وقتی سكینه علیه السلام به مدینه رسید، همراه زنان بنی هاشم جامه سیاه پوشید و مجلس عزا برپا نمود و با نقل حادثه خونین كربلا از نهضت جاودانی امام حسین علیه السلام دفاع كرد. مجالس وعظ و سخنرانی او موجب بیداری وجدان های به خواب رفته و شناخت راه سعادت برای انسان های مشتاقِ هدایت شد. دختر امام حسین علیه السلام همراه مادرش رباب، عمّه ها و دیگر بانوان، مورد توجّه مردم مدینه بود. مشكلات مردم به دست آنها حل می گردید و خوشه چینی از خرمن سبز تعالیم حسینی و مكتب رهایی بخش اسلام به وسیله آنها برای مردم محقّق می شد. گذران روزها، ماه ها و سال ها، خاطره سوزناك كربلا را از ذهن مسافران این سفر پربلا پاك نكرد. زنان هاشمی جلسات عزاداری را قطع نكردند و با حزن و اندوه، آن روزها را به یاد می آوردند. امام صادق علیه السلام فرمود:
هیچ بانوی هاشمی، سرمه به چشم نكشید و خضاب نساخت و از خانه هیچ فرد بنی هاشم تا پنج سال دودی بلند نشد تا اینكه عبیدالله بن زیاد به هلاكت رسید.(26)
خانم سكینه علیها السلام در خانه امام سجّاد علیه السلام زندگی می كرد؛ خانه ای كه صاحب آن برای گریه بر «سیّدالشّهدا» روز و شب نمی شناخت. زمانی كه از امام می خواستند كمتر بگرید تا چشمانش آسیب نبیند، می فرمود:
چگونه نگریم در حالی كه دیدم خواهران و عمّه هایم در عصر عاشورا از این خیمه به آن خیمه می دوند؟!
به این ترتیب، حضرت سكینه علیها السلام در مدّت عمرش در شهر پیامبر و در منزل برادرش، امام سجّاد علیه السلام زندگی كرد و به ترویج و نشر راه امام حسین علیه السلام پرداخت.

آرامگاه

سرانجام حضرت سكینه علیه السلام در پنجم ربیع الاوّل 117 ق. دنیا را وداع گفت و روح مطهّرش در بهشت برین سكنا گزید. آرامگاه آن بانوی گرامی در قبرستان بقیع (مدینه) است؛ وی هنگام انجام عمره، در مكّه رحلت كرده است. و گروهی نیز بر این باورند كه: آرامگاه او در مقبره باب الصّغیر (دمشق) می باشد، كه هم اكنون زیارتگاه شیعیان می باشد...(27)

شهادت اویس قرنی در رکاب علی (ع)


شهادت اویس قرنی در رکاب علی (ع)


اویس قرنی، ملقب به سیدالتابعین و از حواریون امام علی (ع) در چنین روزی از سال ۳۷ هجری قمری در جنگ صفین به شهادت رسید.
اویس بن عامر قرنی، از پارسایان نامدار صدر اسلام، ملقب به «سیدالتابعین» و از اصحاب و حواریون حضرت علی (ع) بود. وی در قرن، از نواحی یمن دیده به جهان گشود و زمانی که خبر رسالت پیامبر اکرم (ص) به او رسید، ایمان آورد. اویس به‏دلیل پرستاری از مادر پیر و ناتوانش، موفق به زیارت ظاهری پیامبر اسلام (ص) نشد، ولی پیامبر (ص) او را «نفس‏الرحمان» نامید و فرمود: «من از سوی یمن، بوی خدا می‌شنوم.» او سرانجام در جنگ صفین، به یاری حضرت علی (ع) شتافت و به درجه والای شهادت نائل آمد.
• مادر اویس، پیرزنی ناتوان، بیمار و نابینا بود. اویس به حکم فطرت و هم‏چنین فرمایش پیامبر (ص) به نیکی و مهربانی با والدین، مراقب مادر بود. هنگامی که شوق دیدار پیامبر نور و رحمت، سرتاسر وجودش را فراگرفته بود، بر خویش واجب دانست با اجازه مادر، برای دیدار پیامبر (ص) به مدینه سفر کند. مادر که کسی جز اویس نداشت و نیازمند پرستاری بود، گفت: اگر پیامبر در مدینه نبود، توقف نکن و زود بازگرد. اویس با شور و شوق دیدار پیامبر (ص) به مدینه سفر کرد. وقتی به مدینه رسید، باخبر شد که پیامبر (ص) به سفر رفته است. او که می‌دانست پیامبر (ص) راضی نیست برای دیدارش به مادری بی‌احترامی شود، آخرین نگاه را به خانه گلین پیامبر (ص) دوخت و با سختی از شهر ایشان خارج شد. هنگامی که پیامبر (ص) به مدینه بازگشت، به او عرض کردند: شترچرانی از یمن به‏نام اویس به اینجا آمد و به شما سلام رسانید و بازگشت. پیامبر فرمود: «آری، این نور اویس است که در خانه ما هدیه گذاشته و خود رفته است.»
• خاندان اویس قرنی در سرزمین یمن می‌زیستند. در سال دهم هجرت، پیامبر اکرم (ص)، حضرت علی (ع) را به قصد تبلیغ اسلام به سوی یمن فرستاد. آن حضرت، مردم یمن را به اسلام دعوت کرد و مردم، گروه‏گروه دعوت حق را پذیرفتند و اویس قرنی هم که مشتاق نور معرفت و هدایت بود و تاریکی جهل و نادانی برای او آزاردهنده می‌نمود، با شور و اشتیاق بسیار به اسلام گروید و خالصانه ندا برآورد: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله. لبیک یا محمد! اینک من با تمام وجود، وارد وادی اسلام می‌شوم. لبیک یا محمد! با تو پیمان می‌بندم که تا بند بند وجودم از هم نپاشد، وفادار تو باشم. لبیک یا محمد! هیچ‌گاه تو را ندیده‌ام، ولی پیام دل‏نشین و کلام نورانی تو را با گوش جان شنیده‌ام. این‏گونه بود که اویس به آغوش اسلام پناه آورد و به سرمنزل کمال، رهنمون شد و یکی از بهترین مبلغان اسلام گردید.
• اویس قرنی، یکی از سپیدرویان تاریخ است که رسول خدا (ص) در گرامی‏داشت او سخن‌ها گفته است. آن حضرت در حدیثی، اویس را دوست و یار خود و یکی از بهترین و نیکوکار‌ترین تابعین معرفی می‌کند. بار‌ها پیامبر اسلام (ص) به دیدار اویس اظهار اشتیاق می‌کرد و می‌فرمود: «هر کس او را ببیند، سلام مرا به او برساند.» ایشان‌ گاه رو به جانب یمن می‌کرد و می‌گفت: «من نسیم خدایی را از سوی یمن می‌بویم.» سلمان فارسی پرسید:‌ ای رسول خدا، این شخصی که بوی خوش او را از یمن می‌بویی، کیست؟ پیامبر فرمود: «در یمن شخصی است به‏نام اویس قرنی که در روز قیامت محشور می‌شود و جمعیت بسیاری را به تعداد افراد و قبیله پرجمعیتِ ربیعه و مضر، شفاعت می‌کند»
• پیامبر اکرم (ص) به یاران خویش امر فرمودند که هریک از شما اویس قرنی را ملاقات کرد، سلام مرا به او برساند و از او درخواست استغفار کند. اصحاب از وی پرسیدند: یا رسول‏الله، اویس قرنی کیست؟! پیامبر نشانه‌های وی را این‏گونه بیان کرد: «اویس چشمان سیاه مایل به کبودی دارد و بین دو کتف او، اثر ماه‏گرفتگی است. گندم‏گون بوده و چانه‌اش کشیده و قامتش معتدل است... قرآن تلاوت می‌کند و اشکش همواره از خوف خدا جاری است. دو جامه کهنه دارد. در زمین گمنام است، ولی آسمانیان او را می‌شناسند. اگر به خدا قسم خورد، سوگندش پذیرفته است. روز رستاخیز به دیگر مردمان گفته می‌شود وارد بهشت شوید، ولی به اویس می‌گویند بمان و شفاعت کن. خداوند به تعداد دو قبیله ربیعه و مضر، شفاعت او را می‌پذیرد.»
• اویس قرنی، مانند گنج گران‏بهایی که در اعماق زمین قرار گیرد، در محیط زندگی خود ناشناخته بود، ولی از آنجا که هر گنجی روزی کشف می‌شود، اویس نیز توسط پیامبر اکرم (ص) به همه مسلمانان معرفی شد. بار‌ها پیامبر (ص) به دیدار اویس اظهار اشتیاق می‌کرد. گفتند: یا رسول‏الله، اویس قرنی کیست که این‏گونه از او یاد می‏کنی؟! پیامبر پاسخ داد: «او با وجود عظمت و شخصیتی که دارد، در نظر شما فردی عادی است. اگر از میان شما غایب گردد، هرگز سراغ او را نمی‌گیرید و اگر در انجمن شما حاضر شود، به او اهمیت نمی‌دهید. او در پیشگاه الهی مقامی بزرگ دارد، به‏طوری‏که در روز رستاخیز، در سایه شفاعت او، دو قبیله به بهشت می‌روند. او مرا نمی‌بیند ولی به آئین من ایمان می‌آورد و سرانجام در رکاب علی در جنگ صفین کشته می‌شود.»
• اویس قرنی آن‏قدر لیاقت و عظمت داشت که حضرت علی (ع) در جنگ صفین به انتظارش نشسته، از او ستایش می‌کند. او تنها یکی از یاران معمولی علی (ع) نبود، بلکه از حواریون آن حضرت به‏شمار می‌رفت. پیشوای هفتم، حضرت موسی بن جعفر (ع) فرمودند: «روز رستاخیز منادی الهی ندا می‌دهد که حواریون محمد که از پیروی او دست نکشیدند و بر سر پیمان خود باقی ماندند، کجا هستند؟! در این هنگام، چهره‌های درخشانی مانند سلمان، ابوذر و مقداد از جا برمی‏خیزند و خود را معرفی می‌نمایند. بار دیگر منادی ندا می‌دهد: حواریون علی کجا هستند؟! در این هنگام، گروهی از یاران برجسته امیرمؤمنان، علی (ع) مانند محمد بن ابی‏بکر، میثم تمار و اویس قرنی برخاسته و از دیگران مشخص می‌گردند.»
• اویس قرنی، زاهدی گوشه‏گیر و دور از اجتماع نبود؛ بلکه زهد او، در عشق به خدا و وارستگی از دل‏بستگی‌های مادی و دل‏سوزی به حال محرومان اجتماع جلوه‏گر می‌شد. او خود را در برابر خدا و اجتماع مسئول و متعهد می‌دانست و در دفاع از حق و رسیدگی به حال نیازمندان، از هیچ کوششی دریغ نمی‌ورزید. اویس در پاسخ شخصی که از حال او پرسید، گفت: سوگند به خدا، مرگ و اندوه و رنج‌های آن، و بیم از روز رستاخیز، برای فرد باایمان، جای خوشحالی باقی نگذاشته، پرداخت حقوق الهی برای ما، درهم و دیناری، نیندوخته و طرفداری از حق و حقیقت، یک نفر دوست در میان مردم برای ما به‏جای نگذاشته است؛ زیرا وقتی آن‌ها را به نیکی‌ها دعوت نموده و از بدی‌ها نهی می‌کنیم، از ما می‌رنجند و به هزار عیب و گناه متهم می‌کنند. عده‌ای مردم بی‌ایمان هم در این کار با آن‌ها همکاری می‌کنند، ولی هرگز اینان نمی‌توانند مانع مبارزه ما برای احقاق حق و نابودی باطل گردند.»
• اویس قرنی در زندگی خویش، عارفی زهدپیشه بود. او به تلاش برای معاش، به‏عنوان عبادت می‌نگریست و با سستی، تنبلی و تن‏پروری مبارزه می‌کرد. او‌ گاه شتربان بود و زمانی هسته‌های خرما را جمع می‌کرد و شب‏هنگام آن را می‌فروخت و از دسترنج خویش، زندگی ساده‌ای را برای خود و مادر ناتوانش فراهم می‌آورد و باقی‏مانده دستمزدش را نیز در راه خدا انفاق می‌کرد. اویس دیگران را به خود ترجیح می‌داد و‌ گاه لباسش را به نیازمندان می‌بخشید. پیامبر اکرم (ص) درباره ایثار اویس می‌فرماید: «در میان امت من، کسانی هستند که به‏دلیل نداشتن لباس نمی‌توانند در مسجد حاضر شوند و ایمانشان به آن‌ها اجازه نمی‌دهد که از مردم تقاضا کنند؛ از شمار آن‌ها، اویس قرنی و فرات بن حیان هستند.»
• اویس قرنی درباره اثرات هم‏نشینی با قرآن می‌گوید: «هیچ‏کس با قرآن هم‏دم نمی‌شود، مگر آن‏که وقتی برخاست، بر کمالش افزوده گردید یا از کوردلی و انحرافش کاسته شد. قرآن، مایه شفا و رحمت مؤمنان است، ولی برای ستمگران، چیزی جز زیان و خسارت نیست.» از دیدگاه اویس، قرآن برای مؤمنان عامل رشد و قوت و کمال است و برای ستمکاران، زمینه‏ساز ضعف و تباهی و شکست می‌شود. اویس، بهترین همدم و مونس خویش را قرآن کریم قرار داده بود و آن‌گاه که رسول اکرم (ص) نشانه‌های اویس را برمی‏شمرد، چنین فرمود: «اویس قرآن می‌خواند و بر خویش می‌گرید.»
• روزی اویس قرنی در مجلسی که جمعی حضور داشتند، آن‌ها را موعظه می‌کرد و می‌گفت: «کسانی که در این مجلس هستند، سه گروه‌اند: مؤمن آگاه، مؤمن ناآگاه و منافق. مؤمن آگاه همانند بارانی است که بر درخت بانشاط میوه‏دار می‌بارد و باعث زیبایی و طراوت آن می‌شود. مؤمن ناآگاه مانند بارانی است که بر درخت بی‌میوه می‌بارد و موجب افرایش طراوت و زیبایی آن و سرسبزی شاخ و برگش می‌گردد. منافق هم مانند بارانی است که بر گیاه خشک و شکسته می‌بارد و باعث خرد شدن و متلاشی شدن آن می‌گردد».
• اویس قرنی در سخنی خطاب به «هرم بن حیان» مرگ را پدیده‌ای همگانی معرفی می‌کند: «ای هرم بن حیان، می‌بینی که انسان‌ها یکی پس از دیگری از دنیا می‌روند. پیامبر که اشرف مخلوقات است، از این جهان سست‏بنیاد رفت. پدرت آدم نیز مرد. مادرت، حوا هم مرد. نوح، پیامبر خدا نیز مرد. ابراهیم، خلیل‏الله هم مرد. حضرت موسی و داوود خلیفةالرحمن نیز از این جهان رخت بربستند. من و تو هم فردا جزء مردگانیم. فریفته دنیا مشو. خود را دریاب و آماده مرگ باش و برای این سفر دور، مرکب راه تهیه کن که سفری بس دراز در پیش داری. تو نیز مردم را از عذاب الهی بترسان؛ مبادا از دین خارج شوی.» بعد در ادامه گفت: «ای هرم، آن‌گاه که می‌خوابی، مرگ را بالش خویش گردان و هنگامی که برمی‏خیزی، مرگ را پیش روی خود قرار ده.»
• مردی از اویس قرنی درخواست موعظه و نصیحت کرد. اویس به او گفت: «تو را به کتاب خدا قرآن، و به سنت رسولان و به صالح مؤمنان، علی (ع) سفارش می‌کنم. بر تو باد که یاد مرگ را فراموش نکنی و به اندازه چشم بر هم زدنی قلبت را از یاد خدا غافل نگذاری. خیرخواه امت باش و از جدایی از گروه مسلمانان [و انزوا] بپرهیز که موجب جدایی از دین خواهد شد، درحالی‏که به نتیجه شوم جدایی از دین آگاهی نداری و در اثر این جدایی، وارد دوزخ می‌گردی.»
• اویس قرنی، سخنی حکمت‏آمیز برای رسیدن به فضیلت دارد. او می‌گوید: «چه نیکوست ایمان که آن را علم بیاراید و چه نیکوست علم که آن را عمل بیاراید و چه نیکوست عمل که آن را حلم بیاراید و چه نیکوست حلم و صبر که به علم آمیخته گردد.» آری از دیدگاه اویس، آمیختن علم و ایمان، علم و عمل، عمل و حلم و درنهایت حلم و علم به آدمی فضیلت می‌بخشد.
• روزی اویس قرنی در کنار آب فرات وضو می‌گرفت، آواز طبلی به گوش وی رسید. پرسید: این چه صدایی است؟ گفتند: سپاه علی مرتضی به جنگ معاویه می‌رود، چاووش است که مردم را به صحنه نبرد دعوت می‌کند و صدا، صدای طبل سپاه علی است. اویس گفت: هیچ عبادتی نزد من بر‌تر از یاری و پیروی حضرت علی (ع) نیست. آن‌گاه برای یاری و همراهی مولایش به سوی سپاه امیرالمؤمنین حرکت کرد، به امید ملاقات مولا علی (ع) در قله جهاد و شهادت و برای چشیدن طعم لبخند علوی.
• سپاه حضرت علی (ع) برای جنگ با معاویه، از کوفه به سوی شام حرکت کرد. امیرمؤمنان علی (ع) در راه رفتن به صفین، به منطقه‌ای به‏نام ذی‏قار رسید و در آنجا توقف کرد و فرمود: امروز از سوی کوفه، هزار نفر بدون کم و زیاد به سوی من می‌آیند و تا پای جان با من بیعت می‌کنند. عبدالله بن عباس، پسرعموی آن حضرت، می‌گوید: من شروع به شمارش کسانی که برای بیعت می‌آمدند، کردم. تعداد به ۹۹۹ نفر رسید و کس دیگری نبود، گفتم: انا لله و انا الیه راجعون، چه باعث شد که حضرت چنین گوید؟! ناگاه مردی پشمینه‏پوش و سلاح به دوش دیدم که از سمت کوفه می‌آید. او به حضور امیرمؤمنان رفت و عرض کرد: دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنم. علی فرمود: با من بر چه چیزی بیعت می‌کنی؟! گفت: بیعت بر شنیدن سخنانت و پیروی از دستوراتت و جنگیدن در رکابت تا مرگم فرا رسد، یا این‏که خداوند پیروزی نصیبت گرداند. علی (ع) فرمود: نامت چیست؟ او گفت: اویس قرنی. علی (ع) فرمود: «الله اکبر! رسول خدا به من خبر داد که مردی از امتش را ملاقات می‌کنم که به او اویس قرنی گفته می‌شود. او از حزب خدا و رسول خداست. مرگش شهادت است و در آخرت، به تعداد دو قبیله ربیعه و مضر شفاعت می‌کند.»
• پیوستن اویس قرنی به سپاه امیرمؤمنان علی (ع) در جنگ صفین، باعث شادمانی علی (ع) و یارانش شد. ورود اویس به جبهه حق بر ضد باطل، حتی در لشکریان معاویه نیز تأثیر گذاشت، تا آنجا که در نخستین روز نبرد، یکی از جنگجویان سپاه معاویه از سپاهیان امام علی (ع) پرسید: آیا اویس قرنی در لشکر شماست؟! جواب داده شد: آری، از او چه می‌خواهی؟! گفت از رسول خدا (ص) شنیدم که فرمود: اویس قرنی از بهترین تابعین، یعنی مسلمانان بعد از اصحاب پیامبر است. این را گفت و بی‌درنگ وارد سپاه حضرت علی (ع) شد.
• در جنگ صفین، اویس قرنی، این پیرمرد شیردل، قهرمان میدان عرفان و جهاد، پیش‏تاز مبارزه شد و به استقبال مرگ در راه خدا رفت. او که سال‌ها در جهاد اکبر پیروز و سربلند بود، حال به میدان جهاد اصغر آمده بود. اویس در نیایش به درگاه الهی، چنین دعا می‌کرد: «خدایا، شهادتی ارزانی‌ام کن که برایم بهشت را به ارمغان آورد.» وی در رکاب حضرت علی (ع) جرعه‏جرعه شربت شهادت نوشید و عارفانه و خالصانه به معراج عشق رفت. حضرت علی (ع) بر جنازه اویس نماز خواند و او را دفن کرد و روی تربتش نشست و به یاد اویس گریست.
• مرقد اویس قرنی، در سمت چپ قبر عمار یاسر، در شهر رقه سوریه قرار دارد. مزار شریف او، دارای گنبد و بارگاه و حرم کوچک و صحن است و در روی سنگی که نصف روی قبر را گرفته و در ناحیه سر روی قبر قرار دارد، به خط کوفی نام اویس نوشته شده است. کسانی که از شهر رقه به شام می‌روند، کنار مرقد مطهر اویس می‌ایستند و به‏یاد زندگی بی‌آلایش او و زهد راستینش، و به‏یاد خاطره جان‏بازی او در رکاب مولایش علی (ع) می‌افتند و بی‌اختیار سرشک از دیده می‌ریزند.

یاران اهل بیت (بخش 147)


اویس قرنى

 

سلام بر سفیران خداوند، از آدم (علیه السلام ) تا خاتم (علیه السلام ).
سلام بر جانشینان حضرت مصطفى (صلى الله علیه و آله و سلم )، از على مرتضى (علیه السلام ) تا حضرت مهدى (عج ).
سلام بر سالكان وارسته و عارفان دل شكسته .
سلام بر اویس قرنى ، كه نسیم رحمانى بود و رسول (صلى الله علیه و آله و سلم ) به وجودش بشارت داد.
سلام بر اویس قرنى ، كه حكیم یمانى بود و رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) بوى خوش خویش را از او استشمام مى كرد.
سلام بر اویس قرنى ، كه امّى زیست و همواره از پیامبر امى (صلى الله علیه و آله و سلم ) پیروى كرد.
سلام بر اویس قرنى ، كه شبانى مى كرد و قدر و منزلت مادر پیر و ناتوان خویش مى دانست .
سلام بر اویس قرنى ، كه زهد و قناعت را در كردار و گفتار به همگان آموخت .
سلام بر اویس قرنى ، كه از شهرت فرار كرد و از شهوت به دور بود.
سلام بر اویس قرنى ، كه كلامش عطر عرفان دارد و طعم تقوا.
سلام بر اویس قرنى ، كه سخنان مصطفى (صلى الله علیه و آله و سلم ) درباره خویش را مایه فخر فروشى قرار نداد.
سلام بر خیر التابعین ، كه شیفته محمد امین (صلى الله علیه و آله و سلم ) بود و شیعه امیرالمؤ منین (علیه السلام ).
سلام بر زاهد مجاهد، كه به صفین آمد و دست در دست امیرالمؤ منین (علیه السلام ) گذاشت ، در جهاد فى سبیل الله به شهادت رسید،
(1) و یك بار دیگر غدیر را تقریر و تقدیر كرد.

یاران اهل بیت (بخش 146)


 

هرم بن حیان در جستجوى اویس
((هرم بن حیان )) یكى از بزرگان زهد و عرفان در قرن اول هجرى است . از اصحاب امیرالمومنین على (علیه السلام ) است و در عبادت و تقوا، شخصیتى وارسته مى باشد. او در عرصه زهد آن چنان جلوه گر شد كه یكى از زهاد ثمانیه (زاهدان هشتگانه ) به شمار مى رود.(53)
هرم بن حیان بارها و بارها صفات و ویژگیهاى اویس را شنیده و اشتیاق دیدار اویس او را بى قرار كرده بود. به ویژه آن گاه كه شنید كه در موسم حج ، عمر در جستجوى اویس بوده و حدیث پیامبر را درباره شفاعت او نقل كرده است .
ابن حیان نشانه هاى اویس را مى دانست و شنیده بود كه به كوفه مهاجرت كرده است . او از بصره به قصد دیدار با اویس ، به كوفه مى آید. او مى گوید:
((چون درجه شفاعت اویس را شنیدم ، آرزوى دیدار او بر غالب شد، و از بصره به مقصد كوفه رفتم . مدتى طولانى در آن جا اقامت كردم ، اما اویس را نیافتم . تصمیم به بازگشت گرفتم كه او را در كنار فرات و به هنگام ظهر دید. اویس را از نشانیهایى كه مى دانستم شناختم . او در حال وضو گرفتن و شستشوى جامه خویش بود. او را با وقار، با هیبت ، با ریش انبوه و سر تراشیده یافتم ، جلو رفتم و سلام كردم ، او سلام مرا پاسخ داد. دستم را براى مصافحه پیش بردم ، نپذیرفت . گفتم : خداوند تو را ببخشاید، حالت چطور است ؟ حال و احوالش را كه مشاهده كردم ، از شدت محبتش ، بغض گلویم را گرفت . من كردم و او نیز گریست . گفت : خداوند تو را مشمول رحمت خویش گرداند، اى هرم بن حیان ! حالت چطور است ؟ اى برادر! چه كسى تو را به سوى من راهنمایى كرد؟ گفتم : خداوند. گفت :
لا اله الا الله ، ((سبحان ربنا ان كان وعد ربنا لمفعولا؛(54) پروردگار ما پاك و منزه است ، البته وعده خداى ما انجام یافتنى است .))
گفتم : چگونه نام من و پدرم را دانستى ، و حال آن كه پیش از امروز یكدیگر را ندیده بودیم ؟! گفت : خداوند دانا و آگاه مرا خبر داد، آن گاه كه جان من با جان تو سخن گفت ، روح من روح تو را شناخت ، مؤ منان به واسطه روح خداوند یكدیگر را شناخته و محبت مى ورزند، اگر چه همدیگر را ملاقات نكرده و فاصله زیادى میان ایشان باشد.
گفتم : خداوند تو را رحمت كند، برایم از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) حدیث بگو.
گفت ، من رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) را درك نكرده ام ، و با سخن نگفته ام . پدر و مادرم فداى رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم )، اگر چه من شخصى را دیده ام كه او پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) را دیده بود، اما من نمى خواهم این در را براى خویش باز كنم و محدث یا قاضى و یا مفتى باشم ، دل مشغولى مرا از مردم او مى گذارد.
گفتم : برادرم ! آیاتى از كتاب خدا برایم بخوان ، تا آنها را از تو بشنوم ، و وصیت و سفارش كن كه از تو به یادگارى داشته باشم ، البته من تو را به خاطر خدا دوست مى دارم .
دستم را گرفت و گفت :
اعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم (55) پروردگارم كه استوارترین و درست ترین گفته ها سخن اوست ؛ چنین فرموده است : سپس این آیات را تلاوت كرد: و ما خلقنا السموات و الارض و مابینهم لاعبین # ما خلقناهما الا بالحق و لكن اكثرهم لایعلمون # ان یوم الفصل میقاتهم اءجمعین # یوم لایغنى مولى عن مولى شیئا و لا هم ینصرون# الا من رحم الله ، انه هو العزیز الرحیم ؛(56) ما این آسمانها و زمین و آنچه را میان آنهاست به بازیچه نیافریده ایم . آنها را به حق آفریده ایم ،
ولى اكثر نمى دانند. وعده گاه همه در روز داورى قیامت است . روزى كه هیچ دوستى براى دوست خود سودمند نباشد و از سوى كسى یارى نشوند، مگر كسى كه خدا بر او ببخشاید؛ زیرا او پیروزمند و مهربان است .
))
پس از تلاوت آیا،، فریادى كشید و من گمان كردم كه بیهوش شد! پس از مدتى گفت : اى هرم بن حیان ! پدر تو مرد و تو نیز خواهى مرد، یا به سوى بهشت و یا به سوى جهنمم ، و آدم پدر تو مرد و حوا مادرت نیز مرد، نوح پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) خدا مرد، ابراهیم خلیل الرحمان مرد، موسى نجى الله مرد، داود خلیفة الرحمن مرد و محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) مرد و ابوبكر مرد و عمر مرد و من و تو نیز فردا جزء مردگانیم . سپس ‍ بر پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) درود فرستاد و آهسته دعا خواند و گفت :
اى هرم بن حیان ! این وصیت من به توست كه به كتاب خدا توجه كنى و از رسولان و مومنان صالح پیروى نمایى ، همواره به یاد مرگ باش و آنى از آن غافل مباش و آن گاه كه به قوم خویش بازگشت مى كنى ، ایشان را از عذاب الهى بترسان و انذار ده و همه را نصیحت كن و مواظب باش كه از اجتماع دور نشوى كه از دینت دور خواهى شد، در حالى كه نمى دانى و وارد آتش ‍ مى شوى ، و براى من و خودت دعا كن .
سپس گفت : پروردگار! این مرد خیال مى كند مرا به خاطر تو دوست دارد و به جهت رضاى تو به دیدار من آمده ، او را در دارالسلام بهشت ، بر من وارد كن ، و مادامى كه زنده است ، او را محافظت كن ، و به مقدار كمى از دنیا او را خشنود ساز، و او را نسبت به آنچه از دنیا و عافیت و توفیق عمل مى بخشایى ، از شاگردان و سپاسگزاران قرار ده .
خدا حافظ او، اى هرم بن حیان ! به خواست خدا بعد از امروز دیگر مرا نخواهى دید، من شهرت را ناپسند مى دانم و تنهایى نزد من از هر چیز محبوبتر است ، و آن گاه كه با این مردم هستم ، اندوهگینم . پس دیگر به سراغ من نیا كه مرا نخواهى دید، من به یاد تو خواهم بود و تو را دعا مى كنم ، ان شاءالله و رفت و رفت . خواستم ساعتى با او قدم بزنم كه مخالفت كرد. و از یكدیگر جدا شدیم ، او گریه مى كرد و من نیز گریان بود.
پس از این واقعه به جستجوى او پرداختم ، ولى كسى از او به من خبرى نداد. البته بر من جمعه اى نمى گذشت كه یك دوبار، او را در خواب دیدار نكنم
)).(57)
اویس قرنى و چاووش علوى
پس از ملاقاتى كه هرم بن حیان با اویس داشت ، دیگر كسى او را ندید، تا این كه روزى اویس بر كنار آب فرات وضو مى ساخت ، آواز طبلى به گوش او رسید، پرسید: این چه صدایى است ؟ گفتند: سپاه على مرتضى (علیه السلام ) به جنگ معاویه مى رود، چاووش اوست كه مردم را به صحنه نبرد دعوت مى كند، و صدا صداى طبل سپاه على (علیه السلام ) است .
اویس گفت :
((هیچ عبادتى نزد من برتر از متابعت على مرتضى نیست .))(58)
آن گاه گفت به متابعت و ملازت امیرالمومنین على (علیه السلام ) شتافت . آرى ، اویس در برابر نداى چاووش ، سراى خاموش را نمى گزیند، گوشهایش ‍ سنگین نیست ، این است كه و با وقار به دیدار دلدار مى شتابد. و از آن جا كه آلوده دامن نیست ، با خاطر آسوده به سوى خیمه گاه على مرتضى (علیه السلام ) مى رود. اویس پاكدامن با دو سلاح عرفان و شمشیر، راهى دامنه كوه استوار ولایت مى شود، به امید ملاقات مولى در قله جهاد و شهادت ، و براى چشیدن طعم لبخند علوى .
اویس و جنگ صفین
پس از جنگ جمل ، امیرالمومینن على (علیه السلام ) به كوفه آمد و آن جا را مقر حكومت خویش قرار داد. سپاه نور به فرماندهى على مرتضى (علیه السلام ) از كوفه به سوى شام حركت كرد، و سپاه ظلمت به فرماندهى معاویة بن ابوسفیان حركت شوم خود را از شام به طرف كوفه آغاز نمود. تا این كه دو لشكر در منطقه اى به نام صفین در برابر یكدیگر قرار گرفتند. صفین موضعى است نزدیك رقّه كه در ساحل فرات واقع شده است . جنگ صفین از اول محرم سال 37 هجرى قمرى آغاز شد.
امیرالمومنین على (علیه السلام ) در راه رفتن به صفین ، به منطقه اى به نام ذى قار رسید. ذى قار بین بصره و كوفه واقع شده است . امام على (علیه السلام ) در ذى قار فرمود:
((از طرف كوفه هزار نفر به سوى شمار مى آیند، نه یك نفر بیشتر و نه یك نفر كمتر، آنان با من تا پاى جان بیعت مى كنند.))(59)
ابن عباس مى گوید:
((من شروع كردم به شمارش كسانى كه براى بیعت مى آمدند، تعداد به 999 نفر رسید! و كس دیگرى نبود. گفتم : انا لله و انا الیه راجعون ؛ چه باعث شد كه حضرت چنین گوید؟!))
امام على در انتظار اویس
امام زمانت در انتظار توست ، پس تو كجایى ؟! آن گاه كه امام (علیه السلام ) در بین اصحاب نظر مى كند، تو را نمى بیند! پس تو كجایى ؟! مى گویند: همه آمده اند. اما امام زمانت همچنان چشم به راه توست !
اگر در سجده اى ، اگر بر سجاده اى ، اگر در محرابى ، اگر در طواف كعبه اى و در هر حال كه باشى ، آن گاه كه در محضر امام خود نباشى ، پس هیچ جا نیستى !
نمى بینى حق و باطل در برابر هم صف بسته اند؟! نمى بینى لشكریان نور و ظلمت مقابل یكدیگرند؟! تو كدام طرفى هستى ؟!
مى دانم كه تو در مكه و مدینه و همراه پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) نبوده اى ، مى دانم تو در غدیر خم حضور نداشته اى . مى دانم كه در جریان لیلة المبیت ، در هجرت ، در بدر، احد و خیبر و خندق نبوده اى . اما آیا عطر ولایت علوى به مشامت نرسیده است ؟! تو كه شامه اى قوى دارى ! امام نگران توست ، نكند بى تفاوت شده اى و بر سفره عزلت و عزت شخصى ، نان بى معرفتى مى خورى ؟!
هرگز! تو را مى شناسم ، تو خواهى آمد، پس بشتاب . خلوت خویش رها كن ! مى بینى بیعت تعداد كنندگان ناقص است . تو كاملش كن . على (علیه السلام ) كه دروغ نگفته و نمى گوید. تمام و كمال لشكر على مرتضى (علیه السلام ) به توست . البته تمام و كمال تو نیز وابسته به جبهه اى است كه به آن وابسته اى .

تو كدام سویى هستى ؟! موضعت را روشن كن . درست است كه عمرى را در عرفان و عبادت سپرى كرده اى ، اما آیا اكنون نمى خواهى سپرى باشى براى دوست در برابر دشمن ؟! اویس ! بشتاب كه امام زمانت در انتظار توست !
نهصد و نود و نه به اضافه ((یك ))
ابن عباس مى گوید: ((در فكر و اندیشه بودم كه ناگاه ، نگاه كردم و دیدم شخصى مى آید، نزدیك شد، او مردى بود پشمینه پوش و سلاح بر دوش . او با شمشیر و سپر و ادوات جنگى مى آمد. آمد و به امیرالمومنین (علیه السلام ) نزدیك شد، و گفت : دستت را بده تا بیعت كنم ! امیرالمومنین (علیه السلام ) فرمود: بر چه چیز با من بیعت مى كنى ؟ گفت : بر شنیدن و اطاعت كردن و قتال در پیشگاهت تا این كه بمیرم و یا خداوند پیروزت گرداند!
امیرالمومنین فرمود: اسمت چیست ؟ گفت : اویس : امیرالمومنین فرمود: تو اویس قرنى هستى ؟ گفت : آرى . امیرالمومنین فرمود: الله اكبر! دوستم رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) به من خبر داد كه مردى از امتش را درك خواهم كرد كه به اویس قرنى گفته مى شود. او حزب اللهى ، و از حزب پیامبر خداست ، مرگش در شهادت است ، به تعداد دو قبیله ربیعه و مضر شفاعت مى كند.
))
ابن عباس مى گوید:
(( (با این سخن ) شادمان شدیم و غم و اندوه را از ما زدود.))(60)
اویس راهب و مجاهد
آن گاه كه اویس قرنى ، این عارف پاكباخته و زاهد خود ساخته ، در اردوگاه على مرتضى (علیه السلام ) حاضر شد، امیرالمومنین (علیه السلام ) را خرسند و یاران او را خوشحال كرد. ورود اویس به جبهه حق علیه باطل ، حتى در لشكریان معاویه نیز تاثیر گذاشت . تا آنجا كه در اولین روز نبرد، شخصى از اهالى شام آمد و از سپاهیان امام على (علیه السلام ) سؤ ال كرد: ((آیا اویس قرنى در لشكر شماست ؟))
جواب داده شد كه :
((آرى ، از او چه مى خواهى ؟))، گفت : ((از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) شنیدم كه فرمود: اویس القرنى خیر التابعین باحسان ؛ اویس قرنى از نظر نیكوكارى بهترین تابعین است )). این حدیث را گفت و بى درنگ اسب خویش را به سوى جبهه على دوانید و وارد اردوگاه امیرالمومنین (علیه السلام ) شد.(61)
البته اویس براى تبلیغات و برگزارى مراسم دعا به جبهه نیامده بود؛ زیرا او همراه خود
((دو شمشیر)) و یك ((فلاخن )) براى پرتاب سنگ هم آورده بود(62)
این است كه به محض شروع جنگ ، این پیرمرد شیر دل ، قهرمان میدان عرفان و جهاد مى شود. او پیشتاز مبارزه شده ، و به استقبال مرگ در راه خدا مى رود.
اینك این راهب زاهد، مبارز و مجاهد شده است . او سالها در جهاد اكبر پیروز و سر بلند بوده و حالا به میدان جهاد اصغر آمده است .
اویس مناجات مى كند كه :
اللهم ارزقنى شهادة توجب لى الجنة و الرزق ؛(63) پروردگار! شهادتى ارزانى ام كن كه برایم بهشت و روزى به ارمغان آورد.))
اویس آماده نبرد مى شود، لباس كمترى مى پوشد تا چابك و سبكبال باشد.
در این هنگام منادى لشكر على (علیه السلام ) ندا مى دهد كه آماده باشید! و سپاهیان صف مى بندند. با شروع جنگ ، اویس كه در پیاده نظام است ، شمشیرش را مى كشد و حمله مى كند، قلب سپاه دشمن با شمشیر اویسقرنى شكافته مى شود؛ با این حال مى جنگد تا دسته شمشیرش مى شكند، آن گاه شمشیر را مى اندازد و ندا مى دهد كه :
((اى مردم ، (كار را) تمام كنید، تا همه چیز درست و تمام شود، و روى مگردانید تا بهشت را ببینید.)) مى گوید و مى گوید تا تیرى آمده بر ((قلب )) او مى نشیند. انگار كه سالهاست روحش به معراج رفته و قفس تن وى بر جاى مانده است ، بدین ترتیب كبوتر روحش پرواز مى كند، وقتى كه بیش را بر بدن این عارف دلباخته على مى شمارند، مشاهده مى كنند كه بیش از چهل جراحت از سوى جبهه جهل و جنایت ، پیكر اویس را آزرده است ، اما این شیعه آزاده ، زخم در راه دوست را دوست مى داشته و با لباس احرام ولایت كه اینك به خون رنگین شهادت آغشته شده ، به لقاءالله شتافته است .
تیرى كه بر قلب اویس نشست ، قلب امام را آزرد. اگر چه اویس به آرزوى خویش رسید، اما امام عارفى شیفته و زاهدى بر جسته را از دست داد. اگر اویس عاشق امیرالمومنین (علیه السلام ) بود مولا هم اویس را دوست مى داشت . این است كه بر پیكر پاك اویس حاضر مى شود. بر نماز مى گذارد، و او را دفن مى كند.
(64)
آرى ، اویس از شهرت فرار مى كند و در آغوش شهادت قرار مى گیرد.
او نمى خواهد از صفین به دور بماند، لذا در آن جا حضور مى یابد، چرا كه اهل خروج نیست ، اهل عروج است .
آرى ، بدین گونه
((سهیل یمانى )) در ((كهكشان راه شیعى )) درخشش ‍ جاودانه یافت .

سیمای سلمان در منظر پیشوایان




 ابو عبدالله، سلمان خیر، معروف به «سلمان فارسى‏» صحابى بزرگ و ممتاز رسول خدا صلی الله علیه وآله مسلمان وارسته و با عظمتى است، كه مقام والا و بلند او را همه مورخان ‏مسلمان، اعم از شیعه و اهل سنت در كتابهاى خود، مورد تایید و ستایش قرار داده‏اند. اما شایسته است که مقام و منزلت این صحابى جلیل‏القدر را، از منظر معصومین علیهم السلام مورد بازشناسی قرار دهیم.

رسول خدا صلی الله علیه وآله در موارد فراوان و به مناسبتهاى مختلف فرموده است:

سلمان از خاندان ما اهل بیت است. (1)

در توضیح این روایت شریف به روایت دیگری از فضل بن عیسى هاشمى اشاره می کنیم که مى‏گوید:

با پدرم به حضور امام جعفر صادق علیه السلام وارد شدیم، پدرم خطاب به امام گفت: آیا «سلمان منّا اهل ‏البیت» سخن رسول خداست؟

امام صادق علیه السلام پاسخ داد: آرى.

پدرم گفت: منظور این است، كه سلمان از فرزندان «عبدالمطلب‏» است؟!

امام علیه السلام فرمود: سلمان منا اهل البیت.

حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمودند: هر كس به سلمان جفا كند، به من جفا كرده، هر كس او را بیازارد مرا آزرده، هر كس او را از خویش دور كند مرا از خویش دور كرده، و هر كس به او نزدیك شود به من نزدیك شده است

پدرم گفت: یعنى، سلمان از فرزندان‏«ابوطالب‏» است؟!

حضرت باز فرمود: منا اهل البیت.

پدرم ادامه داد: من معناى این سخن را نمى‏فهمم!

آنگاه امام صادق علیه السلام فرمود: اى عیسى! این را بدان، كه سلمان از اهل بیت ماست، بعد با دست ‏به سینه خود اشاره كرد (و در حالى كه مى‏خواست ‏بفهماند، ایمان و ارزشهاى انسانى و نیز تفكر و تعقل در سینه قرار دارد) ادامه داد:

اینطور كه تو فكر مى‏كنى نیست، بلكه توجه داشته باش، كه خداوند طینت و سرشت ما را از «علیین‏» و عناصر برتر بهشتى آفریده، و خلقت‏ شیعیان ما را از عناصر مرحله بعد از آن قرار داده ‏است. بنابراین، شیعیان هم از ما هستند، و بالاخره این را بدان، كه سلمان از «لقمان ‏حكیم‏» مقام بلندترى را دارد.(2)

حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمودند:

هر كس به سلمان جفا كند، به من جفا كرده، هر كس او را بیازارد مرا آزرده، هر كس او را از خویش دور كند مرا از خویش دور كرده، و هر كس به او نزدیك شود به من نزدیك شده است. (3)


جبرئیل بر من فرود آمد و گفت: اى محمّد! بهشت به سه تن از اصحابت اشتیاق دارد: على و عمّار و سلمان. (4)

خدا مرا امر کرده به دوست داشتن چهار نفر. سوال شد: یا رسول الله آن چهار نفر چه کسانی هستند؟ حضرت فرمودند: اولین آنها، علی علیه السلام است و سپس سلمان و ابوذر و مقداد، و خداوند مرا امر کرد که آنها را دوست داشته باشم و حضرت حق به من فرموده است که من هم آنها را دوست می دارم. (5)

علم و دانش سلمان، از علم و دانش من است ‏و در قلب او علمى است كه مى‏تواند از وقایع و حوادث آینده آگاه گردد. (6) 

همچنین جابر بن عبدالله انصارى از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل می کند که ایشان فرمودند:

براى هر امتى محدّثى هست و محدّث امت مسلمان، سلمان فارسى مى‏باشد.

سؤال شد: محدّث چه كسى است؟

رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند: محدّث كسى است كه آنچه را مردم به آن نیاز دارند، از عالم غیب به آنان اطلاع مى‏دهد.

سؤال شد: این‏اطلاع ‏یافتن چگونه صورت مى‏گیرد اى‏ رسول ‏خدا ؟

ایشان فرمودند: محدّث از علم و دانش من فرا مى‏گیرد و در قلب خود انباشته مى‏سازد، و به بسیارى از مسایلى كه واقع مى‏شود آگاه مى‏گردد. (7)

از حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام نقل شده است که:

 خداوند مرا مخصوص کرده است به علم اول و آخر و ظاهر و باطن و پنهان و آشکارا... و خداوند تبارک و تعالی مرا امر کرد که سلمان را مطلع کنم از علم بلایا و منایا و علم انصار و فصل الخطاب. (8)

همچنین در روایتی دیگر از امیرمومنان علی علیه السلام که در آن احوال یاران رسول خدا را بیان می کند، نقل شده است که وقتی به نام سلمان می رسد چنین می فرماید:

به به، سلمان از ما اهل بیت است، شما کجا مانند سلمان را می یابید که او همانند لقمان حکیم است که علم اول و آخر را می داند و دریایی است که پایان ندارد. (9)

رسول خدا صلی الله علیه وآله به سلمان مى‏فرمود:

اى سلمان! تو خزینه علم ما و معدن سرّ ما و كانون امر و نهى ما، و تربیت‏كننده اهل ایمان به آداب ما هستى. به خدا سوگند، تو دروازه علم ما هستى و در وجود تو علم تاویل و تنزیل و باطن و اسرار نهفته است، و بالاخره در ظاهر و باطن و زندگى خود و پس از آن عنصر مبارك و مقدس مى‏باشى.

از امام صادق علیه السلام نقل شده است که رسول اکرم صلی الله علیه وآله بر شانه ی سلمان دست می زدند و می فرمودند:

اگر دین در ثریا بود سلمان و مردانی از سرزمین او، به آن دست می یافتند. (10)

همچنین حضرت صادق علیه السلام در روایتی دیگر نقل می کنند که رسول خدا صلی الله علیه وآله به سلمان مى‏فرمود:

اى سلمان! تو خزینه علم ما و معدن سرّ ما و كانون امر و نهى ما، و تربیت‏كننده اهل ایمان به آداب ما هستى. به خدا سوگند، تو دروازه علم ما هستى و در وجود تو علم تاویل و تنزیل و باطن و اسرار نهفته است، و بالاخره در ظاهر و باطن و زندگى خود و پس از آن عنصر مبارك و مقدس مى‏باشى. (11)

امام صادق علیه السلام فرمود:

روزی در محضر حضرت سجاد علیه اسلام صحبت از تقیه شد. حضرت سجاد فرمودند:

به خدا قسم اگر اباذر می دانست که در قلب سلمان چه می گذرد او را می کشت. این در حالی بود که خود پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله در میان سلمان و اباذر عقد اخوت خوانده بود. بعد حضرت فرمودند: همانا علم علما بسیار سخت است که حتی هیچ نبی مرسلی و هیچ ملک مقربی نمی تواند آن را حمل کند مگر عبدی که خداوند قلب او را برای ایمان امتحان کرده باشد و سلمان از علما بود زیرا که از ما اهل بیت بود به خاطر همین نسبت او از علما بود. (12)

شخصی از امام صادق علیه السلام سوال کرد:  یابن رسول الله شما چقدر از سلمان فارسی سخن می گویید؟ حضرت فرمودند: نگویید سلمان فارسی، بلکه بگویید سلمان محمدی . حضرت فرمودند: می دانید چرا از او زیاد یاد می کنیم؟ جواب داد نه یابن رسول الله. حضرت فرمودند:

به خاطر اینکه که در سلمان سه خصلت وجود داشت:

اول اینکه، سلمان هوای امیرالمومنین را بر هوای نفس خودش ترجیح می داد.

دوم اینکه، فقرا را دوست می داشت و هیچ گاه آنان را بر ثروتمندان ترجیح نداد.

و سوم، علم و علما را دوست می داشت،

و سلمان عبد صالح خدا و تسلیم شده ی امر خدا بود و هیچ گاه به خدا شرک نورزید. (13)

امام صادق علیه السلام فرمود:

سلمان اسم اعظم را می دانست و محدّث بود و از متوسمین (هوشیاران، عمیق‏اندیشان) و خداوند مَلکی را مبعوث کرده بود که در گوش وی تمامی قضایا را به او تعلیم دهد. (14)

مناظره سلمان فارسی




سلمان فارسی نمونه یک مسلمان واقعی است. او از جهت ایمان کامل بود و از جهت ساده زیستی در میان اصحاب ممتاز به شمار می آمد. حضرت محمد صلی الله علیه وآله مراد و مقتدای او بود و در تمامی کارها از او الگو می گرفت.

روزی سلمان با آن حضرت نشسته بودند، رسول خدا صلی الله علیه وآله پرسیدند:

«کدامیک از شما در تمام روزگار روزه است؟»

سلمان گفت: من یا رسول الله.

پیامبر صلی الله علیه وآله پرسش کردند: «کیست از شما که هر شب تا صبح احیاء بدارد؟»

سلمان پاسخ داد: یا رسول الله من.

پس سؤال کردند: «کدامین از شما هر شب قرآن را ختم می کند؟»

باز سلمان گفت: من یا رسول الله.

عمر غضبناک شد و گفت: یا رسول الله! این شخص می خواهد بر ما قریش افتخار کند، که این ادعاها را می کند.

پیامبر صلی الله علیه وآله فرمودند: «فلانی! تو چه می دانی که سلمان در میان امت من مثل لقمان حکیم است، از او بپرس تا برایت بیان کند.»

عمر غضبناک شد و گفت: یا رسول الله! این شخص می خواهد بر ما قریش افتخار کند، که این ادعاها را می کند.

پیامبر صلی الله علیه وآله فرمودند: «فلانی! تو چه می دانی که سلمان در میان امت من مثل لقمان حکیم است، از او بپرس تا برایت بیان کند.»

پس او از سلمان پرسید: ای بنده خدا! آیا گمان می کنی همیشه روزه داری با آنکه من دیده ام بیشتر روزها طعام می خوری؟

سلمان فرمود: آن طور که تو گمان کردی نیست، من در هر ماه سه روز را روزه می گیرم و خدای عز و جل فرموده است: « هرکس حسنه ای بیاورد پس برای او ده برابر آن می باشد.»( سوره انعام، آیه 6) و من علاوه بر این، ماه شعبان را هم به رمضان وصل می کنم.

او گفت: و این گونه پنداشتی که هر شب را تا صبح به احیاء می گذرانی؟

سلمان فرمود: بله.

وی گفت: چگونه و حال آنکه من دیده ام بیشتر شب را می خوابی؟

سلمان فرمود: این طور که تو می پنداری نیست، من از حبیب خود، رسول خدا صلی الله علیه وآله شنیدم؛ که می فرمود:

«کسی که در بسترش شب را تا به صبح با وضو سپری کند، گوئی آن شب را احیاء کرده است»؛

و من همیشه با طهارت به بستر می روم.

در پایان پرسید: با اینکه من دیده ام تو بیشتر ایام ساکتی پس چگونه مدعی هستی که ختم قرآن می کنی؟ سلمان پاسخ داد: من شنیدم از حبیبم رسول الله که به امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمود:

«یا اباالحسن! مَثَل تو در میان امت مَثَل سوره توحید است، هرکس یک بار این سوره را بخواند یک سوم قرآن را خوانده و کسی که دو مرتبه آن را بخواند دو ثلث قرآن را خوانده و هرکس سه مرتبه قل هو الله احد را بخواند حتماً ختم قرآن را کرده است.» (1)  پس پیامبر صلی الله علیه وآله خطاب به علی علیه السلام فرمودند:

«هرکس تو را با زبان دوست بدارد یک سوم ایمانش کامل است و هرکس تو را با زبان و قلبش دوست بدارد دو سوم ایمانش کامل شده و کسی که با زبان و قلب تو را دوست بدارد و با دستش تو را یاری کند ایمانش کامل است» .(2)

زندگینامه سلمان فارسی یکی از اصحاب پیامبر(ص)





سلمان کیست؟حدود دویست و شانزده یا سیصد و شانزده سال قبل از هجرت، در روستای «جی‏» (از روستاهای اصفهان) فرزندی به دنیا آمد، که نامش را «روزبه‏» گذاشتند و بعدها پیامبر اسلام(ص) او را «سلمان‏» نامید.پدر سلمان «بدخشان کاهن‏» (روحانی زرتشتی) بود و کار همیشگی‏ اش هیزم نهادن بر شعله آتش. با اینکه سلمان در میان خاندان و محیطی زرتشتی دیده به جهان گشود، ولی هرگز در برابر آتش سر فرود نیاورد و به خدای یکتا اعتقاد یافت. سلمان در دوران کودکی مادرش را از دست داد و عمه‏ اش سرپرستی او را به عهده گرفت.


سلمان، بعد از آنکه دریافت قرار است او را شش ماه با اعمال شاقه زندانی سازند و پس از آن اگر به آیین نیاکانش ایمان نیاورد اعدامش کنند، با همکاری عمه‏ اش گریخت و روانه بیابان شد. در بیابان کاروانی دید که به سوی شام می‏رفت; پس به مسافران پیوست و رهسپار سرزمینهای ناشناخته گردید.
سرانجام سلمان، در همان آغاز هجرت گمشده ‏اش را یافت و در حالی که برده یک یهودی بود، در محضر رسول خدا(ص) مسلمان شد. (1)


آزادی و نامگذاری سلمان
پیامبر گرامی اسلام(ص) سلمان را به مبلغ چهل نهال خرما و چهل وقیه (هر وقیه معادل چهل درهم)، از مرد یهودی، خرید و آزادش ساخت و نام زیبای «سلمان‏» را بر او نهاد. (2) این تغییر نام، بیانگر آن است که:
1 - برخی از نامهای عصر جاهلیت، شایسته یک مسلمان نیست; 2 - واژه «سلمان‏» از سلامتی و تسلیم گرفته شده است. انتخاب این نام زیبا از سوی پیامبر(ص) نشانه پاکی و سلامت روح سلمان است.


فضیلتهای برجسته سلمان
سلمان، الگوی مسلمان کمال‏ جو، وارسته و خودساخته است و ارزشهای متعالی بسیاری در خویش گردآورده بود. بخشی از این فضایل عبارت است از:
1 - نزدیکی به رسول خدا(ص)
سلمان، پس از پذیرفتن اسلام، چنان در راه ایمان و معرفت اسلامی پیش رفت که نزد رسول خدا جایگاهی والا یافت و مورد ستایش معصومان(ع) قرار گرفت. بخشی از سخنان آن بزرگان در باره سلمان چنین است:
الف) در ماجرای جنگ خندق، که در سال پنجم هجری رخ داد و به پیشنهاد سلمان پیرامون شهر خندق کندند. هر گروهی می‏خواست‏ سلمان با آنها باشد; مهاجران می‏گفتند: سلمان از ما است. انصار می‏گفتند: او از ما است. پیامبر(ص) فرمود: «سلمان منا اهل البیت‏» (3) ; سلمان از اهل بیت ما است.


عارف معروف، محی‏الدین بن‏عربی، با اینکه از علمای اهل تسنن است، در شرح این سخن پیامبر اکرم(ص) می‏گوید: پیوند سلمان به اهل بیت (علیهم السلام) در این عبارت، بیانگر گواهی رسول خدا(ص) به مقام عالی، طهارت و سلامت نفس سلمان است; زیرا منظور از اینکه سلمان از اهل بیت (علیهم السلام) است، پیوند نسبی نیست; این پیوند بر اساس صفات عالی انسانی است. (4)


ب) جابر نقل می‏کند که رسول خدا(ص) فرمود:
«همانا اشتیاق بهشت‏ به سلمان بیش از اشتیاق سلمان به بهشت است; و بهشت‏ به دیدار سلمان عاشق‏تر از دیدار سلمان به بهشت است.» (5)
ج) پیامبر اکرم(ص) فرمود:
«هر که می‏خواهد به مردی بنگرد که خداوند قلبش را به ایمان درخشان کرده، به سلمان بنگرد.» (6)
د) آن بزرگوار همچنین فرمود:
«سلمان از من است، کسی که به او ستم کند به من ستم کرده است و کسی که او را بیازارد مرا آزرده است.»

و) امام صادق(ع) فرمود:
«سلمان علم الاسم الاعظم‏» (7) ; سلمان اسم اعظم را می‏دانست.

این سخن بدان معناست که سلمان از نظر عرفان، به مقامی رسیده بود که حاصل اسم اعظم الهی بود. اگر کسی چنین لیاقتی داشته باشد، دعایش به اجابت می‏رسد و کرامات عظیمی از او سر می‏زند.


2 - علم سلمان
پیامبر اسلام(ص) فرموده است: «اگر دین در ثریا بود، سلمان به آن دسترسی پیدا می‏کرد.» (8)
وسعت و عمق آگاهیهای سلمان به حدی بود که برای هر کس قابل هضم نیست. امام صادق(ع) فرمود: رسول خدا(ص) و علی(ع) اسراری را که دیگران قدرت تحمل آن را نداشتند به سلمان می‏گفتند و او را لایق نگهداری علم مخزون و اسرار می‏دانستند; از اینرو یکی از القاب سلمان، «محدث‏» است. (9)


سلمان دارای علم بلایا و منایا (حوادث آینده) بود و همچنین از متولمان(قیافه‏شناسان) و محدثان به شمار می‏رفت. جایگاه علمی سلمان چنان بود که امام صادق(ع) در باره‏اش فرمود: «در اسلام، مردی که فقیه‏تر از همه مردم باشد، همچون سلمان، آفریده نشده است.» (10)
پیامبر اسلام(ص) فرمود: «سلمان دریای علم است که نمی‏توان به عمق آن رسید.» (11)


البته دانش سلمان، به معارف فکری محدود نمی‏شد و آگاهیهای فنی او نیز در حد بالایی بود. در جنگ خندق، طرح کندن خندق را سلمان خدمت پیامبر(ص) پیشنهاد کرد و عملی شد. همچنین در جنگ طائف، طرح ساختن «منجنیق‏» برای درهم کوبیدن قلعه ‏های مشرکان از ابتکاراتی است که به سلمان نسبت داده شده است.
بنابراین، سلمان حق دارد از مقام علمی‏ اش چنین تعبیر کند:
ای مردم! اگر من شما را از آنچه می‏دانستم مطلع می‏کردم، می‏گفتید، سلمان دیوانه است، یا به کسی که سلمان را بکشد درود می‏فرستادید. (12)


3 - عبادت سلمان
آنچه به عبادت سلمان ارزش بیشتری می ‏دهد، علم و آگاهی اوست. چرا که عبادت آگاهانه و پرستش از روی بصیرت از عبادت سطحی و ظاهری ارزشمندتر است.
امام صادق(ع) فرمود: روزی پیامبر اسلام(ص) به یاران خود فرمود: کدام یک از شما تمام روزها را روزه می‏دارد.
سلمان گفت: من، یا رسول الله.
پیامبر(ص) پرسید: کدام یک از شما تمام شبها را به عبادت می‏گذراند؟
سلمان گفت: من، یا رسول الله.
حضرت پرسید: آیا کسی از شما هست که روزی یک بار قرآن را ختم کند؟
سلمان گفت: من یا رسول الله.


یکی از حاضران که جوابهای سلمان را خودستایی و فخرفروشی می‏ پنداشت، گفت: اکثر روزها دیده‏ ام که سلمان روزه نیست، بیشتر شب را هم می‏خوابد و بیشتر روز را به سکوت می‏گذراند، پس چگونه همیشه روزه است و هر شب برای نیایش با خدا بیدار می‏ماند و روزی یک بار قرآن را ختم می‏کند؟!
پیامبر(ص) فرمود: ساکت‏باش! تو را با همسان لقمان چه کار؟ اگر می‏خواهی چگونگی ‏اش را از خودش بپرس تا خبر دهد.


سلمان گفت: در ماه سه روز روزه می‏گیرم و خداوند فرموده است: «هر کس عمل نیکی انجام دهد پاداش ده برابر دارد. از طرف دیگر، روز آخر شعبان را روزه گرفته و آن را به روزه ماه رمضان متصل می‏کنم و هر که چنین کند، پاداش روزه همیشه را دارد. از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: هر کس با طهارت بخوابد، در ثواب، چنان است که تمام شب را عبادت کرده باشد. اما ختم قرآن، رسول خدا(ص) فرمود: هر کس یک بار سوره «قل هوالله‏» را بخواند، پاداش یک سوم قرآن را دارد و هر که دو بار بخواند، دو ثلث قرآن را خوانده است و هر که سه بار بخواند، گویا قرآن را ختم کرده است.

و نیز حضرت فرمود: یا علی، هر کس تو را با زبان دوست‏بدارد یک سوم ایمانش کامل شده، هر که با دل و زبان وستت‏بدارد، دو ثلث ایمان او کامل شده; و هر که با دل و زبانش دوستت‏بدارد و با دست هم یاری‏ات کند، تمام ایمان را به دست آورده است.» (13)


4 - زهد سلمان
آیات و روایات نشان می‏دهد که «زهد» به معنای حرام ساختن نعمتهای الهی بر خود نیست. زهد به معنای عدم دلبستگی به امور مادی است. یکی از مواردی که در تمام زوایای زندگی سلمان، از آغاز تا پایان عمر، دیده می‏شود زهد، پارسایی و بی‏رغبتی او به دنیاست.
سلمان، که پیرو راستین پیامبر(ص) و حضرت علی(ع) بود، راه آنان را پیش گرفت و حتی وقتی فرماندار مدائن بود، ساده ‏زیستی را رها نکرد. زهد و وارستگی سلمان از ایمان عمیق او سرچشمه می‏گرفت; زیرا هر کس ایمان قویتر داشته باشد، از جاذبه‏های دنیوی آزادتر است. امام صادق(ع) فرمود:
«ایمان ده درجه دارد، مقداد در درجه هشتم و ابوذر در درجه نهم و سلمان در درجه دهم ایمان است.» (14)


سلمان، خانه نداشت و هرگز دل به خانه‏ سازی نمی‏داد. شخصی از او خواست تا برایش خانه‏ ای بسازد ولی سلمان راضی نشد. سرانجام به سبب اصرار شخص نیکوکار اجازه داد برایش خانه بسازد، ولی سفارش کرد خانه چنان باشد که هنگام ایستادن سر به سقف آن بخورد و هنگام خوابیدن پا به دیوار برسد. (15)سلمان پارسا، حتی حقوق اندک سالانه (16) خود را هم به نیازمندان می‏داد و بسیار اندک برای خود برمی‏داشت.


5 - دفاع از حریم ولایت
آنچه در زندگی سلمان، بسیار چشمگیر و جالب است عدم بی‏تفاوتی اوست. او با هوشیاری و جدیت کامل در صحنه‏های مختلف حضور داشت و در پیروی از امام‏حق لحظه‏ای تردید نکرد. او همواره، از هر فرصتی، برای گفتن حق بهره می‏برد و مسلمانان را به امامت‏حضرت علی(ع) فرا می‏خواند. آن بزرگوار پیوسته این سخن رسول خدا را برای مردم تکرار می‏کرد:«همانا علی(ع) دری است که خداوند گشوده است. هر کس در آن وارد شود، مؤمن است و هر کس که از آن خارج گردد، کافر است.» (17) - «بهترین فرد این امت، علی(ع) است.» (18)


بعد از رحلت جانسوز رسول خدا(ص)، غصب خلافت و مظلومیت ‏حضرت علی(ع)، سلمان در خطبه‏ای بسیار فصیح، که می‏توان آن را «کوبنده و افشاگرانه‏» خواند، چنین گفت:
«ای مردم! هر گاه فتنه‏ ها و آشوبها را همچون پاره ظلمانی شب دیدید که برجستگان در آن به هلاکت می‏رسند، بر شما باد به آل محمد(ص) چرا که آنها راهنمایان به سوی بهشتند، و بر شما باد علی(ع). ای مردم! ولایت را در میان خود همانند سر قرار دهید.»
یعنی اگر ولایت اهل بیت (علیهم السلام) را نداشته باشید، مسلمان حقیقی نیستید و دین شما سودی ندارد. (19)


ابن‏ عباس سلمان را در خواب دید و از او پرسید: در بهشت، پس از ایمان به خدا و رسول، چه چیز برتر است؟ سلمان پاسخ داد: پس از ایمان به خدا و پیامبر، هیچ چیز با ارزشتر و برتر از دوستی و ولایت علی بن‏ابی‏طالب(ع) و پیروری از او نیست. (20)


نقش سلمان در تشیع ایرانیان
یکی از کارهای بسیار مهم سلمان، که بخش اعظم زندگی او را فرا گرفته بود، تلاش پیگیر او در معرفی اسلام ناب و تشیع راستین بعد از رحلت رسول خدا(ص) است. او در این راستا در مدینه جهاد کرد و از هر فرصتی بهره برد. وقتی به مدائن آمد، همین عقیده را دنبال کرد و نقش بسیاری در تشیع ایرانیان داشت.
می‏پرسند: با اینکه اسلام در عصر خلافت‏خلیفه دوم وارد ایران شد، چرا اکثریت قاطع مردم ایران، شیعه حضرت علی(ع) هستند؟
در پاسخ باید گفت: عوامل متعددی سبب این گرایش است. از نخستین عوامل این گرایش، وجود سلمان در مدائن و رفت و آمد او به کوفه و حوالی آن و حتی اصفهان و ... بود. سلمان پیام‏آور اسلام ناب، منادی تشیع و نویدبخش مذهب اهل بیت (علیهم السلام) بود و اکثر ایرانیان این ندا و نوید را شنیدند و پذیرفتند. (21)


وفات
سلمان سرانجام، پس از عمری طولانی و بابرکت، در اواخر خلافت عثمان در سال 35ه .ق وفات یافت. (22) حضرت علی(ع) پیکرش را غسل داد، کفن کرد و بر آن نماز گزارد. همراه آن حضرت، جعفر بن‏ ابی‏طالب و حضرت خضر، در حالی که با هر یک از آن دو هفتاد صف از فرشتگان بودند بر پیکر سلمان نماز گزاردند. (23) بعضی از راویان چنین نقل کرده‏ اند که حضرت علی(ع) بر کفن سلمان شعری نوشت که معنای آن چنین است:
«بر شخص کریم و بزرگواری وارد شدم، بی‏آنکه توشه نیک و قلب پاک داشته باشم; ولی بردن توشه نزد شخص کریم و بزرگوار، زشت‏ترین کار است.» (24)
مرقد شریف حضرت سلمان(س) در مدائن، در پنج فرسخی بغداد، نزدیک تاق کسری قرار دارد.در این دنیای پرتلاطم و پرزرق و برق که انسان را در گرداب گناه غرق می‏کند، هر کس الگویی می‏خواهد تا با سرمشق قرار دادن روش و کردارش کشتی وجودش را سالم به ساحل سعادت برساند; و زندگی سلمان فارسی برای ما ایرانیان الگویی شایسته اس

در سیرت سلمان فارسی



آورده اند که سلمان فارسی در شهری از شهرهای شام امیر بود ، عادت و سیرت او در ایام امارت و موسم ولایت هیچ تفاوت نکرده بود ، بلکه پیوسته گلیم ( جامه پشمی) پوشیدی و پیاده رفتی و اسباب خانه خود را تکفل کردی. روزی در میان بازار می رفت ، مردی را دید یونجه خریده بود ، در راه نهاده و کسی می طلبید تا او را به بیگاری ( کار بی مزد ) بگیرد و آن را به خانه برد. ناگاه سلمان فارسی به آنجا رسید. مرد ، وی را نشناخت و وی را به بیگاری بگرفت و آن یونجه در پشت او نهاد.

سلمان رحمة الله علیه هیچ امتناع نکرد و همچنان می رفت ، تا او را مردی در راه پیش آمد و گفت : ای امیر این بار به کجا می بری؟ آن مرد چون دانست که او سلمان است ، در پای وی افتاد و دست او بوسیدن گرفت و گفت: ای امیر ، مرا بحل ( حلال ) کن که من ترا نشناختم و ندانستم.

نشناختمت به چشم معنی                                                     عیبم مکن الغریب اعمی ( نابینا)

اکنون ، بار از سر مبارک بردار ، تا من خاک قدم تو ، تو تیای (سرمه) دیده سازم. سلمان گفت : چون قبول کرده ام این بار به خانه تو رسانم ، مرا از عهده عهد خون بیرون باید آمد.

از عهده عهد اگر برون آید مرد                                                     از هر چه گمان بری فزون آید مرد

پس سلمان (ره) آن بار را به خانه آن مرد برسانید و گفت: من عهد خود وفا کردم. اکنون تو عهد کن تا هیچ کس را به بیگاری نگیری...  . مقام و منزلت سلمان فارسی نزد پیامبر (ص) ، تا آنجا رسید که حضرت در شأن وی فرمود : "سلمان منا اهل البیت " « سلمان از اهل بیت ما است »

شهادت به نقل منابع معتبر



شهادت غم انگيز حضرت فاطمه صغري و يا رقيه عليها سلام، دختر امام حسين(ع) چنين است:

عصر روز سه شنبه در خرابه در كنار حضرت زينب(س) نشسته بود. جمعي از كودكان شامي را ديد كه در رفت و آمد هستند.

پرسيد: عمه جان! اينان كجا مي روند؟ حضرت زينب(س)فرمود: عزيزم اين ها به خانه هايشان مي روند. پرسيد: عمه! مگر ما خانه نداريم؟ فرمودند: چرا عزيزم، خانه ما در مدينه است. تا نام مدينه را شنيد، خاطرات زيباي همراهي با پدر در ذهن او آمد.

بلافاصله پرسيد: عمه! پدرم كجاست؟ فرمود: به سفر رفته. طفل ديگر سخن نگفت، به گوشه خرابه رفته زانوي غم بغل گرفت و با غم و اندوه به خواب رفت. پاسي از شب گذشت. ظاهراً در عالم رؤيا پدر را ديد. سراسيمه از خواب بيدار شد، مجدداً سراغ پدر را از عمه گرفت و بهانه جويي نمود، به گونه اي كه با صداي ناله و گريه او تمام اهل خرابه به شيون و ناله پرداختند.

خبر را به يزيد رساندند، دستور داد سر بريده پدرش را برايش ببرند. رأس مطهر سيد الشهدا را در ميان طَبَق جاي داده، وارد خرابه كردند و مقابل اين دختر قرار دادند. سرپوش طبق را كنار زد، سر مطهر سيد الشهدا را ديد، سر را برداشت و د رآغوش كشيد.

بر پيشاني و لبهاي پدر بوسه زد و آه و ناله اش بلند تر شد، گفت: پدر جان چه كسي صورت شما را به خونت رنگين كرد؟ پدر جان چه كسي رگهاي گردنت را بريده؟ پدر جان «مَن ذَالَّذي أَيتَمَني علي صِغَرِ سِنِّيِ» چه كسي مرا در كودكي يتيم كرد؟ پدر جان يتيم به چه كسي پناه ببرد تا بزرگ بشود؟ پدر جان كاش خاك را بالش زير سرم قرار مي دادم، ولي محاسنت را خضاب شده به خونت نمي ديدم.

دختر خردسال حسين(ع) آن قدر شيرين زباني كرد و با سر پدر ناله نمود تا خاموش شد. همه خيال كردند به خواب رفته. وقتي به سراغ او آمدند، از دنيا رفته بود. شبانه غساله آوردند، او را غسل دادند و در همان خرابه مدفون نمودند.

حضرت رقیه که بود ؟



به گزارش خبرنگار باشگاه خبري فارس «توانا»، بعد از اسيري خاندان اهل‌بيت (عليهم‌السلام) و سفر آنها به شام و كوفه، حضرت رقيه (ع) بعد از تحمل سختي‌‌هاي اسيري در شبي جانسوز در شام به شهادت رسيد.

* رقيه كه بود

اصل وجود دختري چهار ساله براي امام حسين (عليه السلام) در منابع شيعي آمده است، اما در بعضي منابع در اين باره اختلاف وجود دارد.
در كتاب كامل بهايي نوشته علاءالدين طبري (قرن ششم هجري) قصه دختري چهار ساله كه در ماجراي اسارت در خرابه شام در كنار سر بريده پدر به شهادت رسيده، آمده است، اما در مورد نام او كه آيا رقيه بوده يا فاطمه صغري و ... اختلاف است.
همچنين سيد بن طاووس در كتاب «لهوف» خود مي‌نويسد: «شب عاشورا كه حضرت سيدالشهداء (عليه ‏السلام) اشعاري در بي‌وفايي دنيا مي‏خواند، حضرت زينب (س) سخنان ايشان را شنيد و گريست. امام (عليه‏ السلام) او را به صبر دعوت كرد و فرمود: «خواهرم ام كلثوم و تو اي زينب! تو اي رقيه و فاطمه و رباب! سخنم را در نظر داريد [و به ياد داشته باشيد] هنگامي كه من كشته شدم، براي من گريبان چاك نزنيد و صورت نخراشيد و سخني ناروا مگوييد و خويشتن‌دار باشيد.»

* مادر حضرت رقيه

براساس نوشته‌هاي بعضي كتاب‌هاي تاريخي، نام مادر حضرت رقيه (عليها سلام)، امّ اسحاق است كه پيش‌تر همسر امام حسن مجتبي (عليه السلام) بوده و پس از شهادت ايشان، به وصيت امام حسن (عليه السلام) به عقد امام حسين (عليه السلام) درآمده است. مادر حضرت رقيه (عليهاالسلام) از بانوان بزرگ و با فضيلت اسلام به شمار مي‌آيد. بنا به گفته شيخ مفيد در كتاب الارشاد، كنيه ايشان بنت طلحه است.
نام مادر حضرت رقيه (عليها سلام) در بعضي كتاب‌ها، ام جعفر قضاعيّه آمده است، ولي دليل محكمي در اين باره در دست نيست. هم چنين نويسنده معالي السبطين، مادر حضرت رقيه (عليهاالسلام) را شاه زنان؛ دختر يزدگرد سوم پادشاه ايراني معرفي مي‌كند كه در حمله مسلمانان به ايران اسير شده بود. وي به ازدواج امام حسين (عليه السلام) درآمد و مادر گرامي حضرت امام سجاد (عليه السلام) نيز به شمار مي‌آيد.
البته لازم به ذكر است كه اين مطلب از نظر تاريخ‌نويسان معاصر پذيرفته نشده است؛ زيرا در منابع تاريخي آمده است كه ايشان هنگام تولد امام سجاد (ع) از دنيا رفته و تاريخ درگذشت او را 23 سال پيش از واقعه كربلا، يعني در سال 37 هـ .ق دانسته‌اند. از اين جهت امكان ندارد، او مادر كودكي باشد كه در فاصله سه يا چهار سال پيش از حادثه كربلا به دنيا آمده باشد. اين مسأله تنها در يك صورت قابل حل است كه بگوييم شاه زنان كسي غير از شهربانو مادر امام سجاد (عليه السلام) است.

* نام‌گذاري حضرت رقيه (ع)

رقيه از «رقي» به معني بالا رفتن و ترقي گرفته شده است. گويا اين اسم لقب حضرت بوده و نام اصلي ايشان فاطمه بوده است؛ زيرا نام رقيه در شمار دختران امام حسين (ع) كمتر به چشم مي‏خورد و به اذعان برخي منابع، احتمال اينكه ايشان همان فاطمه بنت الحسين (ع) باشد، وجود دارد. در واقع، بعضي از فرزندان امام حسين (ع) دو اسم داشته‏اند و امكان تشابه اسمي نيز در فرزندان ايشان وجود دارد.
گذشته از اين، در تاريخ نيز دلايلي بر اثبات اين مدعا وجود دارد. چنانچه در كتب تاريخي آمده است: «در ميان كودكان امام حسين (ع) دختر كوچكي به نام فاطمه بود و چون امام حسين (ع) مادر بزرگوارشان را بسيار دوست مي‏داشتند، هر فرزند دختري كه خدا به ايشان مي‏داد، نامش را فاطمه مي‏گذاشت. همان گونه كه هرچه پسر داشتند، به احترام پدرشان امام علي (ع) وي را علي مي‏ناميد.»

* اسيري حضرت رقيه
حضرت رقيه در واقعه عاشورا حدود سه يا چهار سال سن داشت كه بعد از شهادت امام حسين(ع) و يارانش در عصر عاشورا به همراه ديگر زنان بني‌هاشم توسط سپاه يزيد به اسيري رفت.
اما داستان شهادت حضرت رقيه (ع). از درون خرابه‌هاي شام، صداي كودكي به گوش مي‌رسيد. همه آنهايي كه در ميان اسرا بودند، خوب مي‌دانستند كه اين صداي رقيه، دختر كوچك امام حسين (ع) است. او حالا از خواب بيدار شده بود و سراغ پدرش را مي‌گرفت. انگار كه خواب پدرش را ديده بود. يزيد دستور داد سر امام حسين (ع) را به دختر كوچك نشان دهند و او را ساكت كنند، اما وقتي حضرت رقيه (ع) و امام حسين ع باز هم به هم رسيدند، اتفاق جانسوزي افتاد.

* اين بار، پدر در سوگ رقيه نشست

چقدر بي‌تابي دخترم! اين همه دلشكستگي چرا؟ مگر دست‌هاي كوچكت در امتداد نيايش عمه، تنها از خدا آمدن بابا را طلب نكرد؟ اينك آمده‌ام در ضيافت شبانه‌ات و در آرامش خرابه‌ات. كوچك دلشكسته‌ام! پيش‌تر نيز با تو بودم و مي‌ديدمت. شعله بر دامان و سوخته‌تر از خيمه آه مي‌كشيدي و در آميزه خار و تاول، آبله و اشك، صحراي گردان را به اميد سر پناهي مي‌سپردي.
مهربان دلشكسته‌ام! صبور صميمي! مسافر غريب و كوچك من!
مگر نگفتي كه بابا كه آمد، آرام مي‌گيرم. اين همه ناآرامي چرا؟ مگر نگفتي بابا كه آمد سر بر دامانش مي‌گذارم و مي‌خوابم؟ نه ...، نه دختركم نخواب! مي‌دانم اگر بخوابي، ديگر عمه نمي‌خوابد.
مي‌دانم خواب تو، خواب همه را آشفته مي‌كند.
نه ... نخواب دخترم!
دخترم! بگذار لب‌هاي چوب خورده‌ام امشب ميهمان بوسه‌اي باشد از پيشاني سنگ خورده‌ات؛ از گيسوي پريشان چنگ خورده‌ات؛ از شانه‌هاي معصوم تازيانه ديده‌ات؛ از صورت رنگ پريده سيلي خورده‌ات. بگذار امشب، مثل شب آرامش تنور بر زانوان زهرا آسوده بخوابم.
نه دخترم! نخواب! بگذار بابا بخوابد.
و چنين شد كه رقيه (س)، هنگامي كه سر پدر در آغوشش بود، جان سپرد.

روایت کربلا از زبان دختر سه ساله



صلی الله علیک یا بنت الحسین(ع) یا رقیه

آن هنگام که خورشید وجودت در گودی قتلگاه به خون نشست و لحظاتی بعد در افق کربلا طلوع کرد، آسمان تیره و تار شد.

صدای برادرم علی بن الحسین(علیه السلام) را می‌شنیدم که به عمّه‌ام زینب کبری(سلام‌الله‌علیها) فرمود : این همان لحظه‌ای است که همه ارکان هستی، از زمان هبوط آدم(علیه السلام) تا قیامت کبری بر آن گریسته‌اند.

زمین و زمان ناله می‌کرد و کودکان می‌دویدند. نبودی ببینی که دامنهایشان آتش گرفته بود و از گوشهایشان خون می‌چکید و من در آن میان مأمن و مأوایی جز دامن عمّه‌ام نداشتم. زمان به سختی می‌گذشت.قرار بر رفتن نداشتم. دوست داشتم که بیشتر نزدت می‌ماندم. اماّ مگر داغ تازیانه ها‌ بر جان کوچکم امان داده بود؟ کربلا جهنّم دشمنان تو شده بود و بهشت تو و یارانت. نمی‌توانستم چشم از چشمان به خون نشسته‌ات بردارم.

مرا به زور می‌کشیدند. چقدر سخت بود جدا شدن از پاره‌پاره‌های وحی.

کاش مانده بودم و غبار از چهره‌ات برمی‌گرفتم. کاش پروانه وار دور شمع وجودت می‌گشتم و در پرتو عشق تو می‌سوختم. قرار بر رفتن نبود. از پا‌های آبله دارم بپرس که در این مسیر چقدر دویدم و الآن که سر زیبای تو در دامنم به میهمانی آمده؛ در گوشه‌ی این خرابه، در شهری که مردمانش بویی از مردانگی  نبرده‌اند، به برکت آمدنت آرام گرفته ام.

من بهشت را در آغوش گرفتم، من به وصال محبوبم رسیدم.

اماّ ای کاش زودتر می‌آمدی چون رقیّه‌ات دیگر توانی در جان خسته و رنجورش ندارد.

دختر سه‌ساله‌ای که گرمی چشمانت او را متعالی می‌کرد.

می‌گویند من رقیّه‌ام1،کسی که جهتش به سوی تعالی است. آری، از آن زمان که در تقدیر تو متولد شدم؛ من دختر تو شدم و تو بابای من، رفعت گرفتم و بال‌و پر برای پرواز در آوردم و برای عروج آماده شدم.

من در کربلا دیدم که ملائکه به تو و اهل بیتت غبطه می‌خوردند. خودم صدای شیون آن‌ها را هنگامی که بر سرنیزه بودی شنیدم.

خودم دیدم که دسته‌دسته جنیان و ملائکه از برای یاری تو آمدند و در برابرت زانو زدند.

خودم دیدم که از مقتل تو آیه والشّمس‌وضحِها تفسیر شد، خودم دیدم که خداوند تأویل آیه‌ی «یا ایها النفس المطمئنّه اِرجِعی اِلی رَبِّكِ راضیه مَرضیّه فَادخُلی فی عِبادی وَادخُلی جَنَّتی»2 را در قیام تو و یارانت به ظهور رسانید.

چه لذّتی دارد هم کلام شدن با تو. چه شیرین است لحظه‌ی وصال. جانم دیگر طاقت ماندن ندارد. دستان کوچکم را بگیر و با خودت ببر تا در محضر تو، باب‌الحوائجیم امضا شود.

می‌خواهم مانند علی‎اصغر و علی‌اکبر(علیهمالسلام)، نزد جدّمان رسول خدا حاضر شوم و بگویم دشمنانت با تو و فرزندانت چه کرده‌اند.  

نویسندگان جهان


پیرو کیارا


پیرو کیارا
زادروز ۲۳ مارس ۱۹۱۳
لوینو
درگذشت ۳۱ دسامبر ۱۹۸۶
وارسه
ملیت پرچم ایتالیا ایتالیا
پیشه رمان‌نویس
آثار تقسیم (رمان)

پیرو کیارا، (۱۳ مارس ۱۹۱۳- ۳۱ دسامبر ۱۹۸۶)، نویسنده ایتالیایی

گزیده آثار

شاعران جهان


اری دلوکا


اری دلوکا
زادروز ۲۰ مه ۱۹۵۰
ناپل
ملیت پرچم ایتالیا ایتالیا
پیشه رمان‌نویس
آثار مونته‌دیدیو

اری دلوکا (Erri De Luca) رمان‌نویس و شاعر ایتالیایی که کتاب مونته‌دیدیو اثر او برنده جایزه فمینا شده‌است. اری دلوکا زاده ۱۹۵۰ در ناپل است. خود آموخته زبان عربی است و مترجم قسمت‌هایی از کتاب تورات. در جوانی در یکی از گروه‌های سیاسی چپ افراطی فعالیت‌های زیادی داشت. بعدها البته گرایش‌های مذهبی را جانشین آن ساخت، به طوری که امروزه به عنوان یک نویسنده کاتولیک در ایتالیا مطرح است که از شهرت و اعتبار جهانی نیز برخوردار است. از آثار او می‌توان «مونته دیدیو؛ کوه خدا»، بالا دست چپ، بر ضد یک، تو، و مال من را نام برد.

«مونته دیدیو؛ کوه خدا» کتابی است که از اری دلوکا به فارسی ترجمه شده، رمانی که به ترجمه «مهدی سحابی» و نزد نشر مرکز منتشر شده‌است. «مونته دیدیو» که موفق شد جایزهٔ فرانسوی کتاب خارجی فمینا را در سال ۲۰۰۲ از آن نویسنده خود کند، به عقیدهٔ بسیاری از منتقدان جهان مهمترین اثر او به شمار می‌آید. همچنین به جز این کتاب، دو اثر دیگر از اری دلوکا به فارسی ترجمه و منتشر شده است که عبارتند از: «آسمان در یک آخور» به ترجمه «رضا قیصریه» و «وزن پروانه» به ترجمه «زهره بهرامی»، که هر دو کتاب توسط نشر افسون خیال منتشر شده اند.

پیشینه

اردی دلوکا اهل ناپل است. هجده سال بیش نداشت که به رم رفت و از اواسط سال‌های هفتاد عضو فعالان گروه چپ افراطی «نبرد مدام» شد و به کارهای فیزیکی علاقه نشان دارد؛ بنایی حرفهٔ مورد علاقه اش بود و سال‌های زیادی جاده‌های ایتالیا و اسپانیا را برای گذران زندگی با کامیون پیموده و حتی در طی سالیان جنگ یوگوسلاوی راننده ماشین امداد بوده و به مردم بوسنی کمک می‌کرده و البته با این همه نویسندگی را هم از سن بیست سالگی آغاز کرده‌است.

«حالا نه، اینجا نه» اولین کتابی بود که موفق شد سال ۱۹۸۹ در ایتالیا منتشر کند و پس از آن کتاب‌های بسیاری نوشته‌است که اغلب آن‌ها توسط انتشارات معروف «گالیمار» به فرانسه ترجمه شده و با اقبال خوبی چه در ایتالیا و چه در فرانسه روبرو بوده‌اند. «نامه به فرانچسکو»، «ابری مثل فرش»، «اسید، رنگین کمان»، «بالا دست چپ»، «تو، مال من» و «سه اسب» از مهمترین این آثار است.

دلوکا سالیان اخیر به زبان عبری روی آورده و با نشریات مختلفی از جمله «لا رپوبلیکا» و «ال مانیفستو» همکاری می‌کند و چند وقتی است به عرفان و دین روی آورده و «انجیل» ای به زبان ایتالیایی ارائه کرده‌است که به گفته خود او مایه‌های «ارتدوکسی» آن کمرنگ تر شده‌است.

در مصاحبه‌ای از او پرسیده شد که تصورش در مورد ایران چیست؟ او پاسخ داد: «تصویری که از ایران دارم تصویری کودکانه و شگفت‌انگیز است، جایی که قالیچه‌های پرنده را با انگشتانی ماهر می‌بافند تا بر فراز صحراها پرواز کند و دریای خزر تا اقیانوس هند را بپیماید.»

نویسندگان جهان


لویی-فردینان سلین


لویی-فردینان سلین
زادروز ۲۷ مه ۱۸۹۴
کوربووا
درگذشت ۱ ژولای ۱۹۶۱
ملیت پرچم فرانسه فرانسه
نام‌های دیگر لویی فردینان دتوش
آثار سفر به انتهای شب، مرگ قسطی، دسته دلقک‌ها، قصر به قصر
جایزه‌ها جایزه رنودو (۱۹۳۲)

لویی-فردینان دتوش (به فرانسوی: Louis-Ferdinand Céline)‏ (زادهٔ ۱۸۹۴ در کوربووا، حومهٔ پاریس - ۱۹۶۱) با نام مستعار «سلین»، نویسندهٔ فرانسوی است.

محتویات

زندگی

پدرش کارمند بیمه بود. خود او پزشکی خواند و تا آخر عمر پزشک ماند. او در ۱۹۳۲ اولین رمانش «سفر به انتهای شب» را منتشر کرد و بسیار مورد تحسین جامعهٔ ادبی قرار گرفت. اما قرار نبود سلین همچنان مورد ستایش باقی بماند. همهٔ این ستایش‌ها پیش از این بود که کسی نوشته‌های او را بخواند؛ نوشته‌هایی که ضد یهود بودن او را نشان می‌داد و احتمال اینکه او طرف آلمان‌هاست. بعد از افشای این نوشته‌ها او خائن شناخته شد و در همین موقع بود که فرانسه را ترک کرد و ابتدا به آلمان و بعد هم به دانمارک رفت. و نوشته و کتاب‌هایش از فرانسه جمع شد. سلین یک سال را در زندان کپنهاگ گذراند و بعد ار آزادی نیز به عنوان ننگ ملی شناخته شده و تبعید شد. بعد از آن در پاریس به اتهام قیام علیه حکومت به صورت غیابی و بدون اجازه اینکه حق دفاع داشته باشد و حتی بدون حضور وکیل محاکمه و راهی زندان شد. بعد از اتمام دورهٔ محکومیتش در سال ۱۹۵۱ به فرانسه بازگشت. و از تمام مردم فرانسه عذر خواست. و ارزش بقیهٔ آثار او، «مرگ قسطی»، «جنگ»، «شمال»، «افسانه‌های پریان برای زمانی دیگر» و بسیاری شاهکارهای دیگر در زمان خود او نادیده گرفته شد. اگرچه در حقیقت او قربانی مناسبات سیاسی شده بود. وی سرانجام در اول ژوئیه ۱۹۶۱ در منطقه‌ای دور افتاده در فرانسه بدرود حیات گفت.

شخصیت

سلین در بارهٔ خودش کمتر حرف می‌زد و وقتی هم که در مورد خودش می‌گفت دروغ بود. یکی از دوستان سلین که در یکی از مصاحبه‌هایش حضور داشته، می‌گوید که او از اول تا آخر به یک خبرنگار دروغ گفت و بعد از رفتن او نیز از دروغ گفتنش خوشحال شد. سلین جایی گفته: «حقیقت دردی است که هیچ وقت انسان را رها نمی‌کند و حقیقت این دنیا مرگ است. باید انتخاب کنی؛ مرگ یا دروغ. راستش را بخواهید شخصاً هیچ‌وقت جرأت خودکشی را نداشته‌ام.» او در همهٔ آثارش ردی از شخصیتش به جا گذاشته‌است. مثلاً:
در «سفر به انتهای شب»، قهرمان اصلی داستانش (فردینان) خود سلین است و قصه، ماجرای بخشی از زندگی خود اوست. فردینان داستان همانقدر بی‌حوصله، تند، بدبین و منزجر است که فردینان سلین. او هرگز عاقبت خوبی برای بشر متصور نبوده است و به همین دلیل سفر به انتهای شب را با لحنی اعتراض‌آمیز و تلخ نوشت. علاقه‌ای هم که او را وادار به نوشتن این رمان کرد نیز نتوانست مانع از بدبینی او نسبت به بشر شود.

«مرگ قسطی» نیز به سبک کتاب قبلی‌اش نوشته شد. او در این کتاب دربارهٔ کودکی خود نوشت و باز لحن عامیانه و متفاوت ادبیات فرانسه را دچار شوک کرد. سلین می‌گفت: «من همانطوری می‌نویسم که حس می‌کنم... از من خرده می‌گیرند که بد دهنم و زبان بی‌ادبانه دارم... از بی رحمی و خشونت دائمی کتاب‌هایم انتقاد می‌کنند... چه کنم؟این دنیا ذاتش را عوض کند من هم سبکم را عوض می‌کنم». او فقط دنیا را همانطوری نشان می‌داد که می‌دید.
«دسته دلقک‌ها» با دو کتاب قبلی‌اش متفاوت است. فردینان این کتاب را در لندن نوشت و چون این شهر را دوست می‌داشت، فضای این داستان را از معدود دوران خوشی‌اش نوشته‌است.
«معرکه» ماجرای افسر عصبانی و غیر قابل تحملی است که از فرط عصبانیت به همه ناسزا می‌گوید و همچنین لحظات خنده‌داری را به وجود می‌آورد. اما او در این کتاب از زندگی‌نامه‌نویسی که در کتاب‌های دیگرش شروع کرده بود تا حدی دور شده‌است. فردینان در این داستان شروع به شخصیت پردازی می‌کند. او در این کار به قدری تبحر داشت که منتقدان فرانسوی می‌گویند که اگر نثر آزار دهنده‌ای نداشت، بیشتر مورد استقبال قرار می‌گرفت.

نثر نوشتاری

او در دو جنگ جهانی شرکت کرد و در یکی از آن‌ها هم زخمی شده بود. بنابراین در تمام ‏داستان‌هایش درست مثل یک پیر دنیا دیده‌است که برای بچه‌ها قصه تعریف می‌کند. در ‏عین حال نکتهٔ عجیب و منحصربه‌فرد حکایت‌های او این است که هیچ‌چیز دلچسب و معنا داری در داستان‌هایش نمی‌توان پیدا کرد. شخصیت‌های داستانش مدام در موقعیت‌های پوچ قرار می‌گیرند و بیشتر آن‌ها را مرگ به ‏عجیب‌ترین شکل ممکن غافلگیر می‌کند. ‏نثرش، طنز تلخ و سردی است که در تمام حکایاتش جاری است و ماجرا را نه تنها تحمل‌پذیر بلکه لذت بخش می‌کند ولی این لذت تا کمی بعد از داستان ادامه دارد و بعد از آن، ذات غمگین و افسردهٔ قصه خودش را نشان می‌دهد و خواننده را به سرزمین‌های تاریک می‌برد. همین است که طرفداران جدی ادبیات مدرن، سفر به انتهای شب را «انجیل افسرده» لقب داده‌اند. این توافق تقریباً در تمام دنیای ادبیات وجود دارد که سلین نویسندهٔ توانایی است که ‏سرگذشت عجیب و غریبش را حتی در کتاب «سفر به انتهای شب» تعریف کرده‌است. او ‏همهٔ نبوغ و خلاقیتش را در این کتاب به کار برد نبوغی که باعث شد نویسنده‌های ‏فراوانی مثل سارتر، ژان ژنه، بکت، کورت وانگات، هنری میلر و چارلز بوکوفسکی آن را ‏ستایش می‌کنند. حتی نقل قولی از چارلز بوکوفسکی هست که جایی گفته: «سفر به انتهای ‏شب، بهترین کتابی است که در دو هزار سال اخیر نوشته شده‌است.»‏

اهمّیّت

به زعم بسیاری، سلین یکی از بزرگ‌ترین نویسنده‌های تاریخ رمان است. نگاه او به دنیا بسیار سیاه، بی‌رحمانه و کالبد شکافانه‌است. او با شجاعتی بی‌نظیر پلیدی‌های انسان عصر جدید را برملا ساخت و آینه‌ای صادق در برابر او نهاد. همچنین نمی‌توان از زبان او یاد نکرد. او نثری بسیار عامیانه داشت و از عباراتی که خود می‌ساخت بسیار استفاده می‌کرد. او زبان معیار را زبانی زنده نمی‌دانست. او تمام تابوهای عصر خود را شکست و تأثیری عمیق بر نویسندگان پس از خویش گذاشت. بخشی از جامعهٔ روشنفکری فرانسه که ضدیت با او را در پیش گرفته بودند، از دادن ‏جایزهٔ «گنگور» به فردینان سر باز زدند و حتی ادبیات او را ادبیات کثیف نامیدند. ‏ او بارها به نژادپرستی محکوم شد، در اواسط جنگ که او را به خاطر مقالات ضد یهودی ‏مجبور به ترک فرانسه کردند، افرادی مثل آندره ژید از او به شدت حمایت کردند. خود سلین ‏معتقد بود که همهٔ آن‌ها دسیسه‌های روشنفکران کمونیست فرانسه مثل آندره ‏مالرو، لویی آراگون، آلبر کامو و السا تریوله است. حتی معتقد بود که در تحت تعقیب قرار ‏گرفتنش نیز آن‌ها دخیل بوده‌اند زیرا که آنها عضو کانون ملی نویسندگان فرانسه بودند که ‏در سپتامبر ۱۹۴۴ فهرست سیاهی شامل ۱۲ نویسندهٔ فرانسوی منتشر کردند که سلین هم ‏جزو آن‌ها بود.


شاید هنگام مطالعهٔ آثار او بد نباشد به سه نقطه‌هایی که مشخصهٔ نوشتار او هستند، به انبوه آوانماها و نیز کلمات شکسته و عامیانه و شبه جمله‌ها توجه کنیم. بی‌شک سلین پس از پروست، بزرگ‌ترین نویسندهٔ ادبیات فرانسه و نیز آخرین کلاسیک‌نویس این کشور محسوب می‌شود.

آثار

کتاب داستان


دیوید کاپرفیلد (رمان)


جلد نخستین سری از رمان «دیوید کاپرفیلد» در سال ۱۸۴۹.

دیوید کاپرفیلد (به انگلیسی: David Copperfield)‏، نام رمانی نوشتهٔ چارلز دیکنز نویسندهٔ انگلیسی و نیز نام شخصیت اصلی همین داستان است. این کتاب برای نخستین بار در سال ۱۸۵۰ میلادی منتشر شد. دیکنز آن را از سایر کتاب های خود برتر می‌دانست شاید از این رو که حوادث هیجان­انگیز و بسیاری از عناصر داستان برگرفته از رخدادهای زندگی خود او است و می‌توان گفت بیش از دیگر رمان‌های او، قالب اتوبیوگرافی دارد. شخصیت اصلی این داستان، دیوید کاپرفیلد، کودک مورد علاقه خود دیکنز نیز می‌باشد.

«دیوید کاپرفیلد» به دوران پختگی و کمال هنری دیکنز تعلق دارد. حجم انتقاد صریح اجتماعی در این رمان کمتر از نوشته‌های دیگر او است. در این جا توجه نویسنده بیشتر به ماجراهای خانگی و روحانی است تا بی‌دادهای اجتماعی. هرچند با توجه به زندگی خود نویسنده، همچنان در این رمان به مسائل روانشناختی از دید اجتماعی آشکارا توجه شده است. خفت‌های شخصیت «پیپ» در این رمان، فرازجویی‌هایش، بزرگ‌منشی‌های به خود بسته‌اش و نیز ترقی و تنزلش همه نمادهای اجتماعی قابل شناخت‌اند.

طرح کلی داستان

راوی داستان اول شخص است. در فصل های نخست، دیوید را همراه مادر جوانش می‌بینیم، مادری معبود دیوید که آفریده­ای است شیرین و نازنین، اما ضعیف و سبک مغز.

پگوتی، این موجود عجیب و غریب، که رفتارش تند و خشن ولی دلش سرشار از مهر و عطوفت است، در کنار آنان است. رشتهٔ این زندگی آمیخته به عشق و محبت با ازدواج بیوهٔ جوان با آقای موردستون مردی سنگدل، که در پس نقاب متانت مردانه پنهان شده است گسسته می­ شود؛ این مرد، به تحریک خواهرش، سرانجام باعث مرگ پیشرس همسر جوان و ساده­ دل خود می­شود.

دیکنز تأثرات این کودک را، که نمی­ تواند با محیط تازه سازگار شود و در لاک خود فرو می­رود، استادانه شرح داده‌است. ناپدری، کودک عاصی را به مدرسه می­فرستد تا بدرفتاری­های آقای کریکل ظالم را تحمل کند. وی در مدرسه نسبت به یکی از رفیقان خود، به نام استیرفورث حس ستایش بی‌حدی پیدا می­کند. او جوانکی است فریبنده که بعداً باعث سرخوردگی دوستش می­شود و کودک با ترادلز مهربان و خوش‌بین، که با کشیدن اسکلت وقت می­گذراند، صمیمی می‌شود.

ناپدری دیوید، پس از آن، او را به کارهایی پست در فروشگاه موردستون و گرینبی در لندن محکوم می­سازد؛ وی در این ایام در نهایت رنج و مهنت به سر می­برد و این خود بارتاب روزهایی است که دیکنز در کودکی در کارگاه کفش گذرانده بود. خوشبختانه دوستی باآقای میکابر و خانواده­اش جان تازه­ای به او می­بخشد. آقای میکابر یکی از آفریده­های فناناپذیر دیکنز است، وی بیرون­بری است با هیکل نتراشیده که حال و روز خود را به مبالغه تیره‌تر از آن چه هست جلوه می‌دهد.

دیوید از لندن می­گریزد و پیاده به دوور می­رود و سرانجام، خسته و بی‌رمق، به خانهٔ ییلاقی عمه بتسی ترانوود می­رسد، که زنی است با مزاج نامتعارف که هنگام تولد دیوید نسبت به او بی‌علاقه بود، چون دلش می­خواست نوزاد دختر باشد. در کنار این عمه، آقای دیک بینوا، این مرد جنون زدهٔ دوست داشتنی، به سر می­برد که خاطرهٔ اندیشهٔ آزار چارلز اول نمی­گذارد حواس او جمع کارهایش باشد. دیوید دوران آموزشی خود را در کنتربری، در دفتر وکیل مدافع میس ترانوود، به نام ویکفیلد، پی‌می­گیرد که اگنس، دختر ناز و تیزهوش او، بعدها در زندگی دیوید به شدت اثر می­گذارد. سپس دوره­ کارآموزی را نزد آقای اسپنلو، در دارالوکاله­ اسپنلو و جارکینز می­گذراند. دیوید استیرفورث را باز می­یابد و او را به خانوادهٔ دایهٔ خود، کلاراپگوتی، معرفی می­کند. بدبختی‌هایی که آن جوان بی ادب برای این خانوادهٔ فقیر به بار می­آورد، خود رمانی در دل رمان است؛ این داستان سرشار است از حوادث غم‌بار و تماشایی که تا حادثهٔ غرق شدن کسانی در دریا هم پیش می­رود. در این حادثه، استیرفورث، فریب دهنده­ امیلی کوچولو، همراه نامزد همین دختر، که برای نجات جان استیرفورث خود را به خطر افکنده است، هلاک می­شود.

دیوید که از مهر بی­ریای اگنس ویکفیلد نسبت به خود غافل است، دورا اسپنلو، دیوانه‌ای پر ملاحت را به زنی می­گیرد و رفته رفته شهرت و افتخار ادبی کسب می­کند. زندگی عشقی دیوید و دورا شاعرانه وصف شده‌است، در عین آنکه خالی از لطایف و ظرایف نیست. دورا پس از چند سال می­میرد و دیوید، که دردش تسلی ناپذیر است، پس از اندک زمانی پی می­برد که با غافل ماندن از اگنس مرتکب چه خطایی شده است. پدر اگنس به چنگ فردی بی سروپا، ناجنس و مکار به نام اورای هیپ افتاده‌است، که همه کارهٔ اوست با قیافهٔ وحشتناک و دست­های چرکین که میراث او را اداره می­کند و در هوای ازدواج با اگنس است. نابکاری‌های این فرد پست و شوم را میکابر و ترادلز بر ملا می­سازند. همه چیز به خوشترین وجه پایان می­یابد: هیپ به جرم تقلب و تملک بلاحق اموال محکوم می­شود؛ دیوید با اگنس ازدواج می­کند، آقای میکابر سرانجام ترتیب قرض­های خود را می­دهد و با عنوان صاحب منصب مستعمراتی شغلی پیدا می­کند که با آن می­تواند زندگی آبرومندانه‌ای داشته‌باشد.

نویسندگان جهان


چارلز دیکنز


چارلز دیکنز

چارلز دیکنز
زادروز ۷ فوریه، ۱۸۱۲
پورتسموت، انگلستان
درگذشت ۹ ژوئن، ۱۸۷۰ (در سن ۵۸ سالگی)
پیشه نویسنده و روزنامه‌نگار

چارلز جان هوفام دیکنز (به انگلیسی: Charles John Huffam Dickens؛ ۷ فوریه ۱۸۱۲ – ۹ ژوئن ۱۸۷۰) برجسته‌ترین رمان‌نویس انگلیسی عصر ویکتوریا و یک فعال اجتماعی توانمند بود. به عقیدهٔ جیمز جویس، نویسندهٔ بزرگ معاصر، از شکسپیر به این سو، دیکنز تأثیرگذارترین نویسنده در زبان انگلیسی بوده‌است.

از او برای داستان‌سرایی و نثر توانمندش و خلق شخصیت‌های به یادماندنی، بسیار تحسین به عمل آمده‌است. دیکنز در طول زندگی خویش، محبوبیت جهانی بسیاری کسب کرده‌است. از آثارش می‌توان دیوید کاپرفیلد، آرزوهای بزرگ، الیور تویست و داستان دو شهر را نام برد.

محتویات

زندگی‌نامه

کودکی و نوجوانی

محل زندگی دیکنز از سال ۱۸۱۷ تا ۱۸۲۲

دیکنز در ۷ فوریه ۱۸۱۲ در لندپورت پورتسی متولد شد. او دومین پسر جان دیکنز، کارمند اداره کارپردازی بحریه بود. پدرش اهل لاابالی‌گری و وامداری بود و کار را به جایی رساند که او را به زندان مارشالسی انداختند. به همین دلیل دیکنز ۱۲ ساله را برای تأمین معاش خانه به کارخانهٔ واکس سازیِ وارن فرستادند. او تا آزادی پدرش از زندان هم‌چنان مجبور به کار بود تا بالاخره بعد از مراجعت پدر توانست به مدرسه بازگردد.

روزنامه‌نگاری و اولین رمان‌ها

دیکنز بعد از پایان دوره مدرسه در دفتر وکالتی مشغول به کار شد و پس از بررسی زندگی شلوغ و متنوع لندن، بر آن شد تا روزنامه‌نگار شود. در این دوره، در شیوه‌ای سخت از خلاصه‌نویسی، توانایی خود را نشان داد و در مارس ۱۸۳۲ در حالی‌که جوانی حدوداً ۲۰ ساله بود، خبرنگار امور عمومی و پارلمانی شد.

دیکنز در سال ۱۸۲۹ دلدادهٔ دختری به نام ماریا بیدنل شد، اما والدین ماریا او را از لحاظ اجتماعی در سطحی نازل‌تر از خود یافتند. این دلباختگی و برخوردی دیگر با او در میانسالی دیکنز، بعدها در عشق شخصیت معروف رمانش دیوید کاپرفیلد به دختری به نام دورا بازتاب یافت.

نخستین طرح‌وارهٔ دیکنز به سال ۱۸۳۳ با پیوستن به مورنینگ کرونیکل به عنوان ناهار در پوپلار منتشر شد و در پی آن، طرح‌واره‌های دیگر انتشار یافت. او در این سال‌ها با پرسه در نواحی خارج از لندن و حضور در گردهمایی‌های انتخابات مقدماتی مجلس و تهیه گزارش از آن، وارد زندگی اجتماعی‌ای شد که گسترش آن، سریع و لحظه به لحظه بود. او در اوایل سال ۱۸۳۶، دو ماه پس از انتشار طرح‌واره‌هایی از بوز، با کاترین هوگارت ازدواج کرد و پس از آن برای نوشتن داستان زنجیره‌ایی که بعدها نامه‌های پیکویک نام گرفت، قرارداد بست. او پیش از آن سردبیری بنتلیز مسیلانی را پذیرفته بود که در آن، از سال ۱۸۳۷ تا ۱۸۳۹ الیور تویست منتشر شد.

دیکنز در اوایل ۱۸۳۷، صاحب اولین فرزند خود از ده فرزند شد و در ماه مه، شاهد مرگ خواهر همسرش بود که از اوایل زندگی مشترک آن دو، با آن‌ها زیسته بود. یاد فقدان شدید او برای دیکنز بعدها در بیماری سخت رز میلی در الیور تویست بزرگ داشته شد.

فعالیت‌های اجتماعی

در سال ۱۸۳۸ از مدارس ارزان یورکشایر دیدن کرد و در نیکلاس نیکلبی، دربارهٔ این اماکن نوشت. در همین روزها با زنی به نام آنجلا بروت کوتس آشنا شد و به دفاع از افکار بشر دوستانهٔ این زن پرداخت و کوشش اجتماعی خود را در خدمت اهداف او به کار بست. از جملهٔ این فعالیت‌ها تأسیس خانه‌ای برای زنان ساقط شده به سال ۱۸۴۷ بود. هر چند دیکنز در سال ۱۸۳۰ از بزرگان ادب آن روزگار محسوب می‌شد، اما او پس از آن نیز، از تلاش خود برای تاختن به بیداد و ستمگری و فخر فروشی، دست نکشید. دیکنز با بسط طرح اولیهٔ «ساعت آقای همفری»، داستانی بلندی با عنوان «دکان عتیقه چی» نوشت و هم‌چون گذشته، فریاد اعتراض خود را از به کارگیری کودکان در معادن، به گوش جامعه‌اش رساند و هم‌چنین طنز تمسخر علیه «توری‌ها» را در نوشته‌های خود جای داد، کسانی‌که مخالف تصویب قوانین انسانی بودند.

سفر به آمریکا و فرانسه

در سال ۱۸۴۲ با سفر به امریکا و به رغم استقبال گرمی که از او شد، «یادداشت‌هایی از امریکا» و «مارتین چارلز لویت» را به قلم آورد که آمیخته‌ای بودند از ستودنی‌های بسیار امریکا و البته همهٔ آن‌چه که در نگاه دیکنز نفرت‌انگیز آمدند. وی در سال‌های ۱۸۴۴-۱۸۴۵ نیز از ایتالیا دیدن کرد و در آن‌جا ناقوس‌های جنوا، عنوان «بانگ ناقوس‌ها» را به ذهنش القا کرد، کتاب کوچکی که ضربه‌ای بزرگ به نفع مستمندان روزگارش زد. در پی بازگشت از ایتالیا، چندی سردبیر دیلی نیوز (اخبار روز) شد و برای بهبود وضع مدارس ژنده‌پوشان و لغو اعدام مجرمان در ملأ عام، کمر همت بست. (مدارس ژنده‌پوشان مؤسساتی بودند که در آن کودکان فقیر به رایگان آموزش می‌دیدند.)

«دامبی و پسر» را در پاریس و لوزان نوشت و بعد از نگارش رمان معروف «دیوید کاپرفیلد»، مجلهٔ خود «هاوسهولد وردز» (سخنان خانگی) را راه اندازی کرد. مجله‌ای که سبک سخن او بود، اساسی و انسانی. دیکنز در این ایام نویسندگی و روزنامه‌نگاری را با تئاتر - که اغلب به نفع مؤسسات خیریه برگزار می‌شد- در هم آمیخت.

دوران میان‌سالی

در سال ۱۸۵۱ به «تاویستوک هاوس» نقل مکان کرد که برای اسکان خانواده‌اش و خانوادهٔ همسرش که در ایام عدم حضور دیکنز در وطن با خانوادهٔ او زندگی می‌کردند، به حد لازم، بزرگ بود و پس از این جابه جایی نگارش «خانه قانون‌زده» را آغاز کرد. دیکنز در سال۱۸۵۳«سرود کریسمس» را که ده سال پیش از آن نگاشته بود، برای جماعتی ۲۰۰۰ نفری خواند و در سال بعد توانست با انتشار «دوران سختی» در فروش مجله‌اش «هاوسهولد وردز» که این روزها افت کرده بود، هیجانی به وجود آورد و با شیوع وبا در سال۱۸۵۴، در همین مجله مصراً خواستار بهبود وضع بهداشت جامعه شد. وی پالمرستن و دولتش را به خاطر سوء ادارهٔ وحشتناک جنگ کریمه مورد انتفاد قرار داد و این انتقادها در بی‌کفایتی موصوف در «داریت کوچک» پی گرفته شد. او سرانجام موفق به خرید خانه‌ای شد که از کودکی در رؤیاهای خود می‌پروراند، خانه‌ای نزدیک راچستر - گذر هیل پلیس. اما در سال ۱۸۵۷ برای او واضح و عیان بود که ازدواج و زندگی مشترک او و همسرش به پایان خود نزدیک می‌شود. او که با شور و شوق بسیار، خواستار خوانش قطعاتی از کتاب‌هایش برای علاقه‌مندان بود، در بحران جدایی از کاترین قرار گرفت. کاترین به تشویق مادرش از دیکنز جدا شد و شایعهٔ وجود رابطهٔ نه چندان خوشایند بین دیکنز و «الن ترنان» هنرپیشهٔ جوان بر سر زبان‌ها افتاد. این شایعات و حرافی‌ها، دیکنز را برای دفاع از بی‌گناهی خود و ترنان، وارد عملی پر هیاهو و به دور از احتیاط کرد.

در اوایل ۱۸۵۹ مجله‌ای تازه با عنوان «سرتاسر سال» که با«داستان دو شهر» آغاز می‌شد، منتشر کرد؛ اما فروش آن دچار افت شد و برای بازگشت به وضع قبلی، انتشار «آرزوهای بزرگ» به او کمک کرد.

مرگ

بی‌قراری دیکنز برای خلق اثر هم‌چنان باقی بود، اما سلامت او با خواندن‌های پر از شیفتگی‌اش، روز به روز تحلیل می‌رفت. پس از سال ۱۸۶۰ (روزهایی که آرزوهای بزرگ قلم می‌خورد)، الن ترنان، گاه گاه در نزدش می‌ماند. در ۹ ژوئن ۱۸۶۵، دیکنز با سانحهٔ قطار مواجه شد که در مؤخرهٔ «دوست مشترک ما» به آن اشاره می‌کند، اما با این همه، کتاب‌خوانی‌های او و سفرهایی که با این هدف داشت، ادامه یافت، چنان‌که حدود ۱۸۶۷-۱۸۶۸ دیگر بار به امریکا رفت. او از لحاظ مالی هیچ کم نداشت، اما از نظر جسمانی شکسته به نظر می‌رسید.

بی‌اعتنایی او به هشدارها (فلج جزئی - ناتوانی در خواندن حروف سمت چپ و لنگش روز افزون پای چپ) تا بدان‌جا پیش رفت که در سال ۱۸۷۰ اقدام به یک رشته کتاب‌خوانی جدید نمود. دیکنز در ۱۵ مارس برای آخرین بار «سرود کریسمس» را خواند و سرانجام در ۹ ژوئن ۱۸۷۰، در حالی‌که «ادوین درود» به پایان نرسیده بود، به طور ناگهانی از جهان رفت.

شیوهٔ نوشتار

دیکنز نیز مانند بسیاری از رمان‌نویسان دیگر (جورج الیوت، امیل زولا، دفو و...) از روزنامه‌نگاری شروع کرد و سپس از واقعیت به خیال گرایید. وی نیز مانند دیوید کاپرفیلد را در حالی می‌نوشت که مقید به سخن دیگران بود. کارش در مقام گزارشگر مذاکرات پارلمانی به او سرعت و دقت آموخت. از گزارشگری به شکل آزادتری از روزنامه‌نگاری گروید: «طرحواره‌هایی از بوز» در معنا مجموعه مقالاتی است که جریان تکامل رشد تدریجی این داستان‌سرا، شخصیت‌آفرین و تحلیل‌گر محیط‌ها و اشیا را به دست می‌دهد. او هرچند هرگز از روزنامه‌نگاری نبرید و همواره سردبیر مجلات و سرگرم نوشتن مقالاتی برای روزنامه‌ها و سخنرانی‌ها بود، اما اثر ذکر شده، مثالی روشن از کوشش روزنامه‌نگاری است در اعتلا بخشی به استعدادهای نویسندگی خویش.

دیکنز ارائه کننده عوالم شهر است. دگرگونی شهر - چه از لحاظ اقتصادی و چه اجتماعی - و چیرگی او بر توصیف این دگرگونی‌ها. در طرحواره‌ها به وضوح این توانایی را می‌بینیم. توصیف یک عمارت یا مؤسسه از زبان دیکنز، چیزی ورای وصفی خشک و خالی است از عمارتی بی‌جان. او ناظر تغیرپذیری ظاهر است و چنان توصیف می‌کند که گویی این عمارت ساکن نیست. او اشیا را در قیاس جنبه‌های متحرک جامعه‌ای می‌بیند که در حال تبدل است. وقتی خیابان‌های کثیف لندن را توصیف می‌کند چنین به ما می‌گوید:«نم همین قدر دزدانه و نرم فرود می‌آید که سنگفرش خیابان‌ها را چرب کند.» می‌گوید:«چراغ‌های گازی به علت مه سنگین و تنبلی که بر هر چیز می‌نشیند رخشنده‌تر می‌نمایند.» توصیف طرح‌واره‌ها چیزی است بسیار سینمایی که از خودداری دیکنز در توصیف صحنه‌های ساکن مایه می‌گیرد. اگر هم استثنایی بارز به چشم بیاید، بی‌گمان مؤید قاعده‌است.

طرح‌واره‌هایی از بوز، از ذوق و استعداد کمدی دیکنز نیز جان می‌گیرد. او کمدی را به گونه‌ای توصیف می‌کند که ما متوجه تأثیر گرفتن او از این تجربه می‌شویم. بازیگران زن و دلقک‌ها اغراق شده‌اند، اما این اغراق به طور قطع ملهم از مبادی تئاتر روزگار خویشند. یکی دیگر از استعدادهای نمایشی دیکنز، تأثر انگیزی و خوشمزگی است. یکی از طرحواره‌های اولیه یعنی «مغازهٔ گروگیر» این تأثرانگیزی را به گونه‌ای شایان بیان می‌کند. در این اثر، هم تجزیه و تحلیل است و هم اقناع - که هم تفاهم برانگیز است و هم ترحم‌انگیز.

«دیوید کاپرفیلد» به دوران پختگی و کمال هنری دیکنز تعلق دارد. حجم انتقاد صریح اجتماعی در این رمان کمتر از نوشته‌های دیگرست. در این جا توجه نویسنده بیشتر به ماجراهای خانگی و روحانی است تا بی‌دادهای اجتماعی. هرچند با زندگی‌ای که خود نویسنده داشته‌است، طبعاً توجه به مسائل روانشناختی از دید اجتماعی بارز و آشکار است. خفت‌های شخصیت «پیپ» در این رمان، فرازجویی‌هایش، بزرگ‌منشی‌های به خود بسته‌اش و نیز ترقی و تنزلش همه سمبول‌های اجتماعی قابل شناخت‌اند. این رمان در آن واحد تصویر یک شخصیت خاص و یک تعمیم نیرومند است.

دیکنز در چند رمان بعدی دیگرش رنجی بر خود هموار می‌سازد تا از هرگونه راه‌حل ساده‌ای اجتناب کند. «دوران مشقت»، «دوریت کوچک»، «داستان دو شهر» و «آرزوهای بزرگ» دامنهٔ توقع خود را از خواسته محدود می‌کنند و از ما توقع ندارند که بنشینیم و همه کسانی را که اکنون پس از آن همه رنج، به رفاه رسیده‌اند، ببینیم. اگرچه پرداخت شخصیت‌های متعلق به طبقهٔ کارگر و مسائل صنعتی به شیوه‌ای زمخت و احساساتی انجام شود، هنر«دوران سختی» در نوعی صداقت دربارهٔ تقلید اجتماعی شخصیت داستان است. ما در این جا بر خلاف «خانهٔ قانون‌زده»، از پی تشریح تخریب، در رسیدن ساختمانی در مقیاس کوچک را نمی‌بینیم.

فهرست آثار

دیکنز آثار بسیاری به صورت رمان و داستان‌های کوتاه دارد. او بیشتر داستان‌های معروفش مانند الیور تویست را به صورت داستان‌های سریالی در روزنامه‌ها و هفته‌نامه‌ها منتشر می‌کرد که بعدها به صورت کتاب جمع‌آوری شدند.

رمان‌های برجسته دیکنز:


نویسندگان جهان


ایتالو کالوینو


ایتالو کالوینو
Calvino-italo.jpg
تصویر نویسنده در کتاب «عشقهای سخت»
زادروز ۱۵ اکتبر ۱۹۲۳
سانتیاگو دِلاس وگاس، کوبا
مرگ ۱۹ سپتامبر ۱۹۸۵ (۶۱ سال)
سیه‌نا، ایتالیا
cerebral hemorrhage
ملیت پرچم ایتالیا ایتالیایی
پیشه رمان‌نویس، خبرنگار، مقاله‌نویس ، داستان کوتاه نویس
دلیل سرشناسی عضو حزب کمونیست ایتالیا (۱۹۵۷-۱۹۴۵)
صفحه در دادگان فیلم‌ها

ایتالو کالوینو (به ایتالیایی: Italo Calvino)‏ ‏ (۱۵ اکتبر ۱۹۲۳ - ۱۹ سپتامبر ۱۹۸۵) یکی از نویسندگان ایتالیایی قرن بیستم است. بسیاری از آثار وی به زبان فارسی ترجمه شده‌است. او نویسنده، خبرنگار، منتقد و نظریه‌پرداز ایتالیایی است که فضای انتقادی آثارش باعث شده او را یکی از مهم‌ترین داستان نویس‌های ایتالیا در قرن بیستم بدانند.

محتویات

زندگی

کالوینو در سانتیاگو دِلاس وگاس در کوبا به دنیا آمد پدر و مادرش هر دو گیاه‌شناس بودند و تأثیر آن‌ها در طبیعت‌گرایی آثار وی مشهود است[نیازمند منبع]. وی تا پنج سالگی در کوبا ماند، سپس به ایتالیا رفت و بیشتر زندگی خود را همان‌جا سپری کرد.

کالوینو تا هجده سالگی در سان‌رمو ماند، سپس، در سال ۱۹۴۱ به تورین رفت. در سال ۱۹۴۳ به نهضت مقاومت ایتالیا و بریگاد گاریبالدی، و پس از آن به حزب کمونیست ایتالیا پیوست،

کالوینو در سال ۱۹۴۷ با نوشتن پایان‌نامه‌ای دربارهٔ جوزف کنراد در رشتهٔ ادبیات از دانشگاه تورین فارغ‌التحصیل شد، و سپس به همکاری با روزنامهٔ محلی حزب کمونیست لونیتا پرداخت. در همین سال، پس از انتشار کتاب راه لانهٔ عنکبوت با مضمون نهضت مقاومت که برای او جایزهٔ ریچنه را به ارمغان آورد، با برخی مشاهیر ادبی ایتالیا از قبیل ناتالیا گینزبرگ و الیو ویتورینی آشنا شد. او در این سال‌ها با مجلات کمونیستی مختلفی همکاری می‌کرد.

کالوینو در سال ۱۹۵۰ به اتحاد جماهیر شوروی سفر کرد. یادداشت‌های این سفر در روزنامهٔ لونیتا چاپ شد و برای او جایزه به ارمغان آورد.[۱] در دههٔ پنجاه کالوینو به نوعی تخیل ادبی‌تر نزدیک به حکایت‌های پندآمیز گرایش پیدا کرد که در آن هجو اجتماعی و سیاسی با تفننی طنزآمیز همراه است. چند کتاب از جمله شوالیهٔ ناموجود و مورچهٔ آرژانتینی را منتشر کرد و با نشریات کمونیستی و مارکسیستی همکاری کرد، تا این که در سال ۱۹۵۷ به شکل غیرمنتظره‌ای از حزب کمونیست کناره‌گیری کرد و نامهٔ استعفایش در نشریهٔ «لونیتا» چاپ شد. کتاب بارون درخت‌نشین هم در همین سال منتشر شد.

به رغم سخت‌گیری‌های موجود در آن دوران برای ورود بیگانگان متمایل به دیدگاه‌های کمونیست، توانست با دعوت بنیاد فورد به آمریکا سفر کند و شش ماه آنجا بماند. کالوینو چهار ماه از این شش ماه را در نیویورک گذراند و به گفتهٔ خودش کاملاً تحت تأثیر دنیای جدید قرار گرفت. در این مدت با ایستر جودیت سینگر هم آشنا شد، که چند سال بعد در سفری به کوبا، در هاوانا با او ازدواج کرد. کالوینو در این سفر به زادگاهش کوبا نیز رفت و با ارنستو چه گوارا هم دیدار کرد.

کالوینو در طول دههٔ ۶۰ به همراه الیو ویتورینی نشریه ادبی منابو را منتشر کرد. از این دوره به بعد، کالوینو بی آن که از طنز دور شود و یا خوانش بسیار شخصی خود را از کلاسیک‌ها را منکر شده باشد، به داستان‌های مصور و علمی-تخیلی با ترکیب بندی شکل‌گرایانه روی آورد. در این زمینه می‌توان از «مارکو والدو»، «کمدی‌های کیهانی»، «کاخ سرنوشت‌های متقاطع» و «شهرهای نامرئی» نام برد. مرگ ویتورینی در سال ۱۹۶۶، روی کالوینو که یکی از معدود دوستان زندگیش را از دست داده بود تأثیر عمیقی گذاشت. پس از آن بود که سفرهای زیادی به پاریس داشت و با رولان بارت ملاقات کرد، و فعالیت‌هایی در زمینهٔ ادبیات کلاسیک در دانشگاه سوربن و دیگر دانشگاه‌های فرانسه انجام داد. به این ترتیب آثار چاپ شده از او در طول دههٔ هفتاد (از جمله «اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری») چاشنی یا درون‌مایه‌ای از ادبیات کلاسیک دارند.

ایتالو کالوینو در دهه۱۹۶۰ به زادگاهش کوبا برگشت و در هاوانا با ارنستو چه‌گوارا دیدار کرد. این نویسنده در اواخر دهه ۱۹۶۰ به همراه ویتورینی نشریه معتبر منابو را منتشر کرد و عضویت در کارگاه داستان‌نویسی (اولیپو) را پذیرفت و از این طریق با (رمون کنو) نیز آشنایی شد.

کالوینو از پایان همین دهه با حفظ سبک اصلی و طنز خاص خود روی به ادبیات علمی - تخیلی و فانتزی آورد داستان‌هایی چون مارکووالدو، کمدی‌های کیهانی و شهرهای نامریی را نوشت.

کالوینو در طول حیات ادبی خود در ژانرهای گوناگونی قلم زده‌است، داستان کوتاه، رمان، مقاله و رساله علمی و ادبی نوشته و تحقیقات فراوانی کرده‌است. مشخصه بارزِ نوشته‌های او از هر سنخی که باشد (کالوینویی) بودن آنهاست چرا که سبک و سیاق خاص او در تمامی آثارش به چشم می‌خورد.

کالوینو نویسنده‌ای مبدع و نوآور است. خلاقیت او در قصه‌نویسی از موضوع داستان تا طرح و چگونگی پرداخت آن اعجاب‌آور است. رولان بارت او و بورخس را به دو خط موازی تشبیه کرده و از کالوینو به عنوان نویسنده پُست مدرن نام می‌برد. کالوینو نویسنده‌ای است که جایی چنان روشن همه‌چیز را به طنز می‌گیرد و جایی جهانی خلق می‌کند. سراسر ابهام و رمز و راز و از این رو بر غنای داستان می‌افزاید.

شروع فوق‌العاده کتاب (اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری) گویای تسلط و توانایی او بر شیوه‌های داستان‌گویی مدرن است: (تو داری شروع به خواندن داستانِ جدید ایتالو کالوینو می‌کنی، آرام بگیر، حواست را جمع کن و ...).

در دهه ۱۹۵۰ میلادی مطالعه بر روی افسانه‌های ایتالیایی را آغاز می‌کند که حاصل آن چاپ کتاب (افسانه‌های ایتالیایی) و همچنین تریلوژی معروف او: ویکنت شقه شده، شوالیه ناموجود، بارون درخت نشین اوج خلاقیت و پرواز فکری کالوینو در آثار تخیلی‌اش خواننده را حیران می‌کند. تسلط او در جمع مباحث علمی و جذابیت داستان‌نویسی راه‌ها و شیوه‌های نوین در چشم‌انداز ادبیات معاصر جهان خلق کرده‌است.

اومبرتو اکو نویسنده و اندیشمند هموطن کالوینو در مقاله‌ای تحتِ عنوان (نقش روشنفکران) از کتاب بارون درخت‌نشین و پرسوناژ اصلی آن به عنوان یکی از کلیدهای مهم درک مسئولیت روشنفکران نام می‌برد. و مطالعه آثار کالوینو را به همه توصیه می‌کند. غالب آثار مهم این نویسنده به زبان فارسی ترجمه و منتشر شده‌اند.

در سال ۱۹۸۱ نشان افتخار فرانسه به او اعطا شد.

او بر اثر خونریزی مغزی در سیه‌نا چشم از جهان فرو بست.

آثار

داستانی
غیر داستانی


نویسندگان جهان


سیمون دو بووار


سیمون دو بووُآر
Simone De Beuvoir.jpg
شناسنامه
نام کامل سیمون لوسی ارنستین ماری برتراند دوبووار
لقب سیمون دو بوار را نامدارترین زن روشنفکر قرن بیستم دانسته‌اند[۱]
مکتب اگزیستانسیالیسم
فمینیست
مارکسیسم غربی
علایق اصلی فلسفه سیاسی
ملیت پرچم فرانسه فرانسوی
زادروز ۹ ژانویه ۱۹۰۸
زادگاه پاریس، فرانسه
تاریخ مرگ ۱۴ آوریل ۱۹۸۶ (۷۸ سال)
محل مرگ پاریس، فرانسه
ذات الریه
مدفن گورستان مونپارناس


سیمون دو بووُآر (به فرانسوی: Simone De Beauvoir)‏‏ (۹ ژانویه، ۱۹۰۸-۱۴ آوریل، ۱۹۸۶) با نام اصلی سیمون لوسی ارنستین ماری برتراند دوبووُآر فیلسوف، نویسنده، فمینیست و اگزیستانسیالیست فرانسوی بود که در ۹ ژانویه، ۱۹۰۸ در پاریس در خانواده‌ای بورژوا به دنیا آمد.

محتویات

زندگی

بووار در یک خانواده‏ی بورژوای کاتولیک به دنیا آمد و پس از گذراندن امتحانات دورهٔ لیسانس ریاضیات و فلسفه، به تحصیل ریاضیات در Institut Catholique و زبان و ادبیات در مؤسسهٔ سنت‌مارین و پس از آن فلسفه در دانشگاه سوربن پرداخت. وی در حلقهٔ فلسفی دوستانه گروهی از دانشجویان مدرسه اکول نورمال پاریس عضو بود که ژان پل سارتر نیز در آن عضویت داشت ولی خود بووار دانشجوی این مدرسه نبود. با وجود آنکه زنان در آن دوره کمتر به تدریس فلسفه می‏پرداختند، او تصمیم گرفت مدرس فلسفه شود و در آزمونی که به این منظور گذراند، با ژان پل سارتر آشنا شد. بووار و سارتر هر دو در ۱۹۲۹ در این آزمون شرکت کردند، سارتر رتبه‏ی اول و بووار رتبه‏ی دوم را کسب کرد. با این وجود، بووار صاحب عنوان جوان‏ترین پذیرفته‏شده‏ی این آزمون تا آن زمان شد. سارتر و بووُآر رابطه‏ی عاطفی پیچیده‏ای داشتند و همواره بر صداقت در روابط عاطفی تاکید داشتند. با وجود تنش‏های پیاپی و روابط عاطفی متعدد، این دو در تمام عمر دوستانی جداناپذیر باقی‌ماندند، اما ارتباط آن‌ها، برخلاف روابط مرسوم جامعه، شامل وفاداری و تک‌همسری نبود.

آرامگاه سارتر و بووُآر

بووُآر به عنوان مادر فمینیسم ِ بعد از ۱۹۶۸ شناخته می‌شود. معروف‌ترین اثر وی جنس دوم (عنوان اصلی: Le Deuxième Sexe) نام دارد که در سال ۱۹۴۹ نوشته شده‌است. این کتاب به تفصیل به تجزیه و تحلیل ستمی که در طول تاریخ به جنس زن شده‌است می‌پردازد. پس از آنکه این کتاب چند سال پس از چاپ فرانسه، به انگلیسی ترجمه و در آمریکا منتشر شد، به عنوان مانیفست فمینیسم شناخته شد.

سیمون دوبووار در ۱۴ آوریل، ۱۹۸۶درسن ۷۸ سالگی به خاطر ذات‌الریه از دنیا رفت. وی در کنار ژان پل سارتر به خاک سپرده شده‌است.

مانیفست ۳۴۳

مانیفست ۳۴۳ بیانیه‌ای بود که در سال ۱۹۷۱ میلادی ۳۴۳ زن فرانسوی امضا کرده و به انجام سقط جنین در زندگی خویش اقرار کردند و در نتیجه، خود را در معرض خطر پی‌گرد قضایی قرار دادند. متن این مانیفست توسط سیمون دوبووُآر نوشته شده بود و زنان سرشناسی نیز آن را امضا کرده بودند. بیانیه در نشریه فرانسوی نوول ابسرواتور در تاریخ ۵ آوریل ۱۹۷۱ منتشر شد.

متن بیانیه سیمون دوبوار این طور آغاز می‌شد:

«یک میلیون زن هر ساله در فرانسه سقط جنین انجام می‌دهند. محکوم به نهان‌کاری، خود را در شرایط خطرناک قرار می‌دهند، در حالی که این عمل تحت نظارت پزشکی یکی از ساده‌ترین عمل‌ها است. این زنان در حجاب سکوت فرو می‌روند. من اعلام می‌کنم یکی از آنها هستم. من سقط جنین انجام داده‌ام. ما همانطور که خواستار دسترسی آزاد به کنترل موالید هستیم، خواستار آزادیِ سقط جنین هستیم.»

جنس دوم

نوشتار اصلی: جنس دوم

در کتاب جنس دوم، سیمون دوبووار استدلال‌های خود را از طریق اگزیستانسیالیسمی فمینیستی بیان می‌کند. بووُآر به‌عنوان یک اگزیستانسیالیست باور داشت که بودن مقدم بر ماهیت است. وی به‌همین منوال استنباط می‌کند که یک انسان زن زاده نمی‌شود، بلکه تبدیل به زن می‌شود، چرا دختران از اوان کودکی، نقش‏های فرهنگی معینی را می‏پذیرند. تز کلی کتاب، نشان دادن آن است که چگونه زنان به وسیله‏ی تاریخ و افسانه‏هایی تعریف و محدود شده‏اند که آن‏ها را در جایگاهی پایین‏تر قرار می‏دهد. به باور بووُآر، تاریخ فرهنگی مانع از آن شده‌است که زنان آزادی خود را درک و بر اساس آن عمل کنند، اما آن‏ها می‏توانند با نفی این افسانه‏های فرهنگی، خود را بازتعریف کنند. در مقابل، تا زمانی که زنان به مردان و سنت‏های فرهنگی اجازه دهند تا چیستی آنان را تعریف کنند، آزاد نخواهند بود. بووار استدلال‏های زیست‏شناختی، روانشناختی، و ماده‏گرایانه را، برای تبیین دسته‏ای از ویژگی‏های رفتاری زنان که از کنترل فرهنگ خارج است، نفی می‏کند.

بووار دلیل می‌آورد که در طول تاریخ، زنان همیشه به عنوان انحراف و نابهنجاری شمرده شده‌اند. حتی مری ولستونکرفت مردها را به‌عنوان ایده‌آلی که زن‌ها آرزوی رسیدن به آن را دارند به‌حساب می‌آورد. در کتاب جنس دوم بووار می‌گوید که این طرز فکر با ادعای این‌که زنان در مقابل مردان «نابهنجار» در مقابل «هنجار» و «منحرف» در مقابل «طبیعی» هستند، جلوی پیش‌روی زنان را گرفته‌است. به‌عقیدهٔ وی برای آن‌که فمینیسم بتواند به‌جلو حرکت کند این برداشت باید از بین برود. در این‌صورت زنان درست به‌اندازهٔ مردان قادر به پیشرفت هستند.

بووُآر استدلال می‏کند که زنان، همواره «دیگری» مردان به حساب آورده شده‏اند، و چنین ادراکی را در هویت خود درونی ساخته‏اند. بنابراین مردان کنش‏گرا، و زنان کنش‏پذیر هستند. بووار بر این باور است که با وجود ساختارهای فرهنگی موجود (همچون ازدواج، مادری، روابط زن-مرد) زنان، بختی برای آزادی یا برابری ندارند. با این وجود، بووار خوش‏بین بود و عقیده داشت زنان می‏توانند زمینه ‏ی آزادی خود را فراهم کنند. آن‏ها می‏توانند افسانه‏های فرهنگی را به چالش بکشند، می‏توانند استقلال اقتصادی بیشتری را تجربه کنند و بر تصور اشتباه پایین‏دست بودنشان در هنر و ادبیات فائق آیند. مهم‏تر آنکه، آنان می‏توانند رابطه‏ی برابری را با مردان تجربه کنند. او نوشت «اگر روزی فرا برسد که زن، نه از سر ضعف، که با قدرت عشق بورزد... دوست داشتن برای او نیز، همچون مرد، سرچشمه ‏ی زندگی خواهد بود و نه خطری مرگ‏بار.»

برخی از آثار

نویسیندگان ایران


کارلوس فوئنتس


کارلوس فوئنتس
Carlos Fuentes.jpg
زمینهٔ کاری رمان نویس
زادروز ۱۱ نوامبر ۱۹۲۸
پاناماسیتی، پاناما
پدر و مادر مادرش برتا ماسیاس ریواس
پدرش رافائل فوئنتس بوئه‌تیگر
مرگ ۱۵ مه ۲۰۱۲ (۸۳ سال)
مکزیکوسیتی، مکزیک
ملیت Flag of Mexico.svg مکزیک
پیشه نویسنده و سیاستمدار
سال‌های نویسندگی ۲۰۱۲-۱۹۵۴
کتاب‌ها مرگ آرتیمو کروز
گرینگوی پیر
همسر(ها) ریتا ماسدو
سیلویا لموس
فرزندان سسلیا، کارلوس، ناتاشا
وب‌گاه رسمی Offical Website
صفحه در دادگان فیلم‌ها

کارلوس فوئنتس (به اسپانیایی: Carlos Fuentes Macías)‏ (زاده ۱۱ نوامبر ۱۹۲۸ – درگذشته ۱۵ مه ۲۰۱۲) نویسنده مکزیکی و یکی از سرشناس‌ترین و پر آوازه‌ترین نویسندگان اسپانیایی زبان بود. آثار او به بسیاری از زبان‌ها ترجمه شده اند.

محتویات

زندگی

کارلوس فوئنتس در ۱۱ نوامبر ۱۹۲۸ در پاناماسیتی به دنیا آمد. مادرش برتا ماسیاس ریواس و پدرش رافائل فوئنتس بوئه‌تیگر است. پدر وی از دیپلمات‌های مشهور مکزیک بود و از این رو کودکی اش در کشورهای مختلفی سپری شد.در سال ۱۹۳۶ خانواده اش در شهر واشنگتن دی سی اقامت گزید و این باعث شد که با زبان انگلیسی نیز آشنا شود.[۱] دوره ی متوسطه را در سانتیاگو،شیلی و بوئنوس آیرس گذراند.[۲]در شانزده سالگی به مکزیک بازگشت و تا سال ۱۹۶۵ در آنجا بود.در مکزیکوسیتی به دانشگاه رفت و از دانشگاه ملی مکزیکو پایان نامه در رشته حقوق دریافت کرد.[۳]سپس تحصیلات تکمیلی خود را در انستیتو مطالعات عالی ژنو پیگیری کرد. در سال ۱۹۵۹ با بازیگر سینما به نام ریتا ماسدو ازدواج کرد، که این ازدواج تا سال ۱۹۷۳ ادامه داشت.[۴] او شغل پدر را ادامه داد و به دنیای سیاست وارد شد و برای نخستین بار در سال ۱۹۶۵ به‌عنوان سفیر مکزیک در لندن انتخاب شد و بعدها نیز در فرانسه و چند کشور دیگر اروپایی هم چون هلند، پرتغال و ایتالیا نیز سفیر بود.[۵] نخستین مجموعه داستان‌های کوتاه فوئنتس در سال ۱۹۵۴ منتشر شد[۶] .در سال ۱۹۷۸ زمانی که سفیر مکزیک در فرانسه بود در اعتراض به گزینش گوستاو دیاز اورداز به عنوان سفیر مکزیک در اسپانیا از سمت خود کناره گیری کرد. علت استعفای فوئنتس این بود که در زمان ریاست جمهوری دیاز اورداز در سال ۱۹۶۸ ارتش دانشجویان معترض در مکزیکو سیتی را به گلوله بسته بود.[۷]«فوئنتس» که در دانشگاه‌های مطرحی چون پرینستون، هاروارد، پنسیلوانیا، کلمبیا، کمبریج، براون و جورج میسون سابقه‌ی تدریس داشت.[۸] فوئنتس در دومین ازدواجش با روزنامه‌نگار و گزارشگری به نام سیلویا لموس ازدواج کرد.فوئنتس پدر سه فرزند بود،که دو تن از آن ها را زمانی که در قید حیات بود از دست داد.در سال ۱۹۹۹ پسر خود را که به بیماری هموفیلی دچار بود از دست داد و سال ۲۰۰۵ نیز دختر وی ناتاشا بر اثر مصرف بیش از حد مواد مخدر از دنیا رفت.[۹] از وی یک فرزند دختر باقی است.
سال ۱۹۸۸ منتقدی به او لقب چریک خوش‌پوش داد، مجله‌ای که این مطلب در آن چاپ شده بود متعلق به رفیق قدیمی فوئنتس یعنی اکتاویو پاز شاعر بود. پس از این اتفاق فوئنتس هرگز با پاز سخن نگفت و حتی در مراسم تدفین او در سال ۱۹۹۸ نیز شرکت نکرد.[۱۰]فوئنتس هشتادمین سال‌روز تولدش را در حضور برندگان نوبل ادبیات جشن گرفت. نویسنده‌ی بلندآوازه‌ی مکزیکی در مراسمی با حضور گابریل گارسیا مارکز و نادین گوردیمر - دو نویسنده‌ی برنده‌ی نوبل ادبیات - و فیلیپ کالدرون، رییس‌جمهور مکزیک و رهبران پیشین شیلی و اسپانیا، هشتادمین سال‌روز تولدش را جشن گرفت.[۱۱] او در روز سه‌شنبه، ۲۶ اردیبهشت‌ماه، و در ۸۳ سالگی درگذشت.[۱۲]فوئنتس بر اثر مشکلات قلبی در بیمارستان جان سپرد. به گزارش خبرگزاری آسوشیتد پرس پزشک معالج فوئنتس اعلام کرد که وی دچار خونریزی داخلی شده بوده است.مرگ او توسط جولیو اورتگا، نویسنده زندگی‌نامه فوئنتس و استاد مطالعات اسپانیایی دانشگاه برآون، جایی که فوئنتس خود نیز سال‌ها در آن تدریس می‌کرد، تایید شد.[۱۳] فیلیپ کالدرون، رئیس جمهوری مکزیک،در پیامی به مناسبت درگذشت فوئنتس با ابراز اندوه عمیق از درگذشت وی از فوئنتس به‌عنوان نویسنده‌ای مکزیکی و در عین حال جهانی یاد کرد.[۱۴]

نویسندگی

در ۲۹ سالگی نخستین رمان خود با عنوان «جایی که هوا صاف است» را منتشر کرد.[۱۵] آخرین رمان فوئنتس ولاد نام دارد که در زمان حیاتش به چاپ نرسید.فوئنتس درباره ی این رمان گفته بود که این کتاب داستان زندگی یک خون‌آشام است. ولاد از اقامت خود در اروپا خسته می‌شود و به مکزیکوسیتی سفر می‌کند.[۱۶]

سبک و شیوه

فوئنتس با توجه به شغل سیاسی اش رویدادهای تاریخ معاصر و جهان سیاست را دستمایه داستان های خود قرار می داد و با سبک نگارشی ای که ویژه خود او بود هم زمان با ظهور دیگر نویسندگان مطرح اسپانیایی زبان نظیر ماریونا آزوئلا، خوآن رولفو و لائورا اسکیبل به ادبیات معاصر مکزیک جانی تازه بخشید و نام خود را در کنار نویسندگان نامدار اسپانیایی زبان همچون گابریل گارسیا مارکز و ماریو بارگاس یوسا قرار داد.[۱۷]کارلوس فوئنتس در لایه‌لایه آثار خود به بازگویی تاریخ مکزیک در آمیزش با تم‌های عشق، مرگ و خاطره پرداخته است. گفته می‌شود که وی مکزیک را در آثار خود خلق کرده است.[۱۸]
کارلوس فوئنتس در گفتگو با مجله معتبر «پاریس ریویو» در شماره ۸۲ زمستان سال ۱۹۸۱ شیوه نوشتن خود را چنین توصیف می‌کند:[۱۹]

من نویسنده صبحگاهی هستم. از ساعت هشت و نیم شروع می کنم به نوشتن با قلم و تا ساعت دوازده و نیم ادامه می‌دهم و بعد می روم شنا سپس برمی‌گردم و ناهار می‌خورم و بعدازظهر کتاب می‌خوانم. بعد هم می‌روم پیاده‌روی تا برای نوشتن روز بعد آماده شوم. قبل از اینکه مشغول نوشتن شوم باید تمام کتاب را در ذهنم نوشته باشم. اینجا در پرینستون (فوئنتس در زمان مصاحبه در این دانشگاه تدریس می‌کرد) همیشه مسیری مثلثی شکل را پی می‌گیرم: به خانه انیشتین در خیابان مرسر می‌روم، بعد به خانه توماس مان در خیابان استاکتن و بعد به خانه هرمان بروچ. پس از دیدار از این سه خانه به خانه خودم می‌روم و وقتی به خانه می‌رسم شش تا هفت صفحه را که باید فردا بنویسم در ذهن دارم.اول با مداد می‌نویسم و پس از آن که حس کردم داستان آنجاست، آن را به کناری می‌گذارم. بعد دستنویس را تصحیح می‌کنم و خودم آن را ماشین می‌کنم و تا آخرین لحظه آن را اصلاح می‌کنم.وقتی داستان را روی کاغذ می‌آورم درواقع کار آن تمام شده است: نه صحنه‌ای از قلم افتاده و نه بخشی. دقیقاً می‌دانم قرار است چه رخ بدهد ، کم و بیش همه چیز ثابت می‌ماند. در این مواقع درواقع عنصر غافلگیری را درون خودم قربانی می‌کنم.
— پایان نقل‌قول

فوئنتس معتقد بود آهنگ زندگی اکثر مکزیکی‌ها با مشکلات، خشونت و نارضایتی دائمی از وضعیت خود آمیخته است و او خواهان دمیدن قدرتی تازه در این آوای نحیف است.[۲۰]او می گفت که آثارش همگی درباره ترس هستند.احساس جهانی ترس از اینکه چه کسی از در وارد می‌شود، چه کسی ما را دوست دارد، چه کسی را دوست داریم و چگونه به اشتیاق‌مان می‌رسیم.[۲۱]
یکی از تم‌های غالب آثار فوئنتس سکس است، که هرازچندی برایش دردسرساز نیز شده است. رمان «پوست‌انداختن» او در اسپانیا «پورنوگرافیک، کمونیستی، ضد مسیحیت، ضد آلمان و طرفدار یهودیت» خوانده شد و اجازه انتشار نیافت. با این همه برای او سکس و تمام صحنه‌های پورنوگرافیک رمان‌هایش جز ادبیات هیچ معنای دیگری ندارد. در یکی از مصاحبه‌هایش می‌گوید: «سکس نیز مانند هر چیز دیگر در زندگی مسیری به سوی ادبیات است؛ بدون ادبیات، هیچ معنایی ندارد. من یک جانور ادبی هستم. برای من همه چیز به ادبیات ختم می‌شود.»[۲۲]

لیست کارهای فوئنتس

رمان‌ها

Ceremonias del alba (۱۹۸۷) * The Campaign (۱۹۹۲) *

  • (۱۹۹۴) درخت پرتقال، The Orange Tree- El naranjo
  • (۱۹۹۵) Diana: the Goddess Who Hunts Alone- Diana o la cazadora solitaria
  • (۱۹۹۶)The Crystal Frontier - La frontera de cristal
  • (۱۹۹۶) A New Time for Mexico
  • (۱۹۹۹) The Years With Laura Diaz - Los años con Laura Díaz
  • (۱۹۹۹) لائور ادیاس، Los años con Laura Díaz - The Years With Laura Diaz، ترجمهٔ اسدالله امرائی، نشر کتابسرای تندیس
  • (۲۰۰۱) اینس، Inez - Instinto de Inez، ترجمهٔ اسدالله امرایی، نشر مروارید
  • (۲۰۰۳) The Eagle's Throne- La Silla del Águila
  • (۲۰۰۶) خانواده‌های خوشبخت، Happy Families- Todas las Familias Felices
  • (۲۰۰۸) La Voluntad y la Fortuna

داستانهای کوتاه

  • Los días enmascarados ۱۹۵۴
  • Cantar de ciegos ۱۹۶۴
  • Chac Mool y otros cuentos ۱۹۷۳
  • Agua quemada ۱۹۸۳
  • Dos educaciones. ۱۹۹۱
  • Los hijos del conquistador ۱۹۹۴
  • La frontera de cristal. Una novela en nueve cuentos (The Crystal Frontier) ۱۹۹۵

کنستانسیا ترجمه عبدالله کوثری

  • Inquieta compañía ۲۰۰۴
  • Las Dos Elenas

تئاتر

  • Todos los gatos son pardos ۱۹۷۰
  • El tuerto es rey ۱۹۷۰
  • Los reinos originarios ۱۹۷۱

ارکیده ها در مهتاب تر جمه مهدی موسوی* Orquídeas a la luz de la luna. Comedia mexicana. ۱۹۸۲

  • Ceremonias del alba ۱۹۹۰

مقالات در زبان فارسی

  • ۱۹۸۸ خودم با دیگران (به تازگی با نام از چشم فوئنتس) ترجمهٔ عبدالله کوثری.