درسی زیبا از رفتاری عجیب

امام حسن

 

 


وقتی که درباره اهل بیت علیهم السلام مطالعه می کنیم، در زندگانی ایشان سراسر درستی و زیبایی را حاکم می بینیم. هر چه بیشتر خود را با آن وارثان علم پیامبر و پاکان عالم همراه سازیم و از چشمه های وجود ایشان بیشتر بهره ببریم، عطر آن را در وجود خودمان بیشتر حس خواهیم کرد. در اینجا می خواهیم به یکی از رفتارهای ظاهرا عجیب امام مجتبی علیه السلام اشاره کنیم و در حد فهم خود در زندگی از آن استفاده کنیم.

 

 


 

یک رفتار و چند سوال

اتفاق عجیبی که درباره آن می خواهیم صحبت کنیم آن است که یک بار امام مجتبی علیه السلام با وجود آنکه در آن زمان وسعت مالی نداشتند، مقدار زیادی پول قرض کردند و به عنوان زکات به حکومت تحویل دادند.

این اقدام حضرت از چند جهت جای تعجب دارد.

اول : می دانیم قرض کردن اگر از روی نیاز نباشد، کار پسندیده ای نیست. جانشینان پاک پیامبر، ما را از قرض کردنهای بی ضرورت باز داشته اند، بنابراین جای سوال دارد که در اینجا سبط اکبر، حضرت مجتبی علیه السلام چرا حاضر شده اند زیر بار قرض بروند؟

دوم: زکات تنها بخشی از مال انسان است و اگر کسی زکات به عهده اش نیست، چه ضرورتی دارد که زکات بپردازد؛ عجیب تر آنکه کل پول زکات از قرض باشد؟

سوم: اگر امام حسن علیه السلام قصد کار خیر داشتند، چرا واسطه انتخاب کردند؟ چرا این پول را به مأموران حکومتی دادند که به مصرفهای زکات برسانند؟ مگر در توان خود آن حضرت نبوده است که خودشان مستحقین زکات را بیابیند و به میزانی که صلاح است به دست خود انفاق کنند؟

برای برطرف شدن این ابهامات لازم است یک بار کل داستان را از منبعی مورد اعتماد بخوانیم و سپس درباره اش بیندیشیم.

اشخاصی که به قول معروف با« سیلی صورت خود را سرخ می کنند» در مسیر درست هستند و خدا این کار را دوست می دارد و مۆمنان باید اینچنین باشند که در ظاهر، افرادی قوی و ثروتمند و پرمهارت دیده شوند و در جامعه محبوب و محترم باشند

اصل ماجرا

در کتاب فروع کافی از امام صادق علیه السلام روایت شده است که بعضی مردم در مدینه مشغول این گفتار شدند که امام حسن علیه السلام مالی ندارد. بر اثر این حرف آنها، امام حسن علیه السلام کسی را به سراغ شخصی در مدینه فرستادند تا به حساب ایشان هزار درهم قرض بگیرد و آن پول را به عنوان زکات مال خود، برای مأمور زکات فرستادند. مردم گفتند حتما امام حسن علیه السلام شخصی ثروتمند است که این مقدار زکات از مالش را فرستاده است.

«أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: إِنَّ أُنَاساً بِالْمَدِینَةِ قَالُوا لَیْسَ لِلْحَسَنِ علیه السلام مَالٌ، فَبَعَثَ الْحَسَنُ علیه السلام إِلَى رَجُلٍ بِالْمَدِینَةِ فَاسْتَقْرَضَ مِنْهُ أَلْفَ دِرْهَمٍ وَ أَرْسَلَ بِهَا إِلَى الْمُصَدِّقِ وَ قَالَ هَذِهِ صَدَقَةُ مَالِنَا فَقَالُوا مَا بَعَثَ الْحَسَنُ علیه السلام بِهَذِهِ مِنْ تِلْقَاءِ نَفْسِهِ إِلَّا وَ لَهُ مَالٌ ».

با دقت در این قضیه در ضمن آنکه ابهاماتمان برطرف می شود، برای زندگی خود از این رفتار امام مجتبی علیه السلام بهره می گیریم. می بینیم که در اینجا مسأله ای پیش آمده بود که برطرف کردن آن برای امام مجتبی علیه السلام آنقدر مهم بوده است که بر کراهت قرض گرفتن اولویت دارد بلکه در اینجا قرض گرفتن کراهتی هم ندارد بلکه لازم است.

امام حسن

 

درس زندگی

می دانیم که در جامعه همیشه افرادی پیدا می شوند که سخنان جاهلانه می گویند و عاقلان توجهی به حرفهای آنها نمی کنند اما در اینجا موضوع آنقدر برای امام مجتبی علیه السلام اهمیت داشته است که برای برطرف شدن این فکر و حرف مردم، دست به اقدام عملی زده اند. از اینجاست که پی می بریم که «خوب جلوه کردن» و دوری از «خود را مشکل دار نشان دادن» برای آن حضرت بسیار اهمیت دارد و جزو تعلیمهای اولیای دین است. به این گفته امام صادق علیه السلام توجه کنید:

« إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یُحِبُّ الْجَمَالَ وَ التَّجَمُّلَ وَ یُبْغِضُ الْبُۆْسَ وَ التَّبَاۆُسَ؛ خدای عز و جل زیبایی و زیبا جلوه دادن را دوست دارد و ناپسندی و ناپسند نشان دادن خود را بد می داند».

امام مجتبی علیه السلام تجسم عملی آن چیزی است که خدا می خواهد بنابراین وقتی خدا زیبایی و زیبا جلوه دادن را دوست دارد، میوه دل پیامبر هم همان را دوست دارد و خود را در همه امور زیبا نشان می دهد. امام مجتبی علیه السلام با این مسأله کنار نمی آید که کسی در زمینه مالی ایشان را فقیر بداند؛ زیرا خدا دوست ندارد کسی خود را در جامعه فقیر و یا مریض و یا گرفتار نشان دهد.

از اینجا می فهمیم که اشخاصی که به قول معروف با «سیلی صورت خود را سرخ می کنند» در مسیر درست هستند و خدا این کار را دوست می دارد و مۆمنان باید این چنین باشند که در ظاهر، افرادی قوی و ثروتمند و پرمهارت دیده شوند و در جامعه محبوب و محترم باشند.

امام مجتبی علیه السلام با این مسأله کنار نمی آید که کسی در زمینه مالی ایشان را فقیر بداند؛ زیرا خدا دوست ندارد کسی خود را در جامعه فقیر و یا مریض و یا گرفتار نشان دهد

به عمل، کار برآید

نکته دیگر آنکه در اینجا امام مجتبی علیه السلام بدون اینکه از زبان خود استفاده کنند که «من پولدار هستم»، به بهترین وجه و به صورت عملی باعث شدند که بینندگان اعتراف کند که آن حضرت چنین است. اگر آن حضرت خودشان هم در ملأ عام بذل و بخشش می کردند به آن اندازه موثر نبود که بیایند و آن پول زیادی را به عنوان زکات بدهند زیرا مردمی که این عمل حضرت را مشاهده کردند پیش خود حساب می کردند که این آقا که تنها بخش کوچکی از مالش هزار درهم شده است و با دست خود به عنوان زکات داده است، پس عجب شخص ثروتمندی است.

خوب است بدانیم مشابه این جریان برای امیرالمۆمنین علیه السلام هم رخ داده است. جریان اینگونه بوده که طلحه و زبیر می گفتند: علی مالی ندارد. و این امر آنقدر برای مولای ما، امیرالمۆمنین علیه السلام، ناراحت کننده بود که به کارگزاران خود امر کرد که محصولات کشاورزی که متعلق به او بود را جمع کردند و بعد از اینکه سر سال رسید، قیمت آن را که صدهزار درهم بود، پیش روی آن حضرت گذاشتند. در آن وقت امیرالمۆمنین علیه السلام به سراغ طلحه و زبیر فرستادند و به آنها فرمودند:

«بخدا قسم همه این مال متعلق به من است و دارایی هیچ کس دیگری در آن نیست».

سپس طلحه و زبیر که می دانستند امیرالمۆمنین علیه السلام دروغ نمی گوید، در حال بازگشت از منزل ایشان می گفتند: « خیلی پولدار است!»

بنابراین تا می توانیم باید بکوشیم که در نظر مردم، فقیر و مشکل دار به حساب نیاییم. در درجه اول اگر خدا به ما نعمت زیاد داده لازم است که اثر نعمت های خدا را نشان دهیم و در پوشش و سبک زندگی خود مانند افراد نادار نباشیم و اگر هم ثروتمند نیستیم کاری کنیم که در نظر مردم شخصی معتدل به نظر بیاییم.

امام صادق علیه‌السلام،‌ الگوی رهایی از "عقده‌"ها



امام صادق

"عقده" از کلمه‌های معروفی است که از روانشناسی وارد گفتگوهای روزمره شده است و در سخنان مردم نیز به عنوان امری ناپسند یاد می‌شود. با تذکر اینکه مفهوم عقده بزرگتر از کاربرد عرفی آن است و دامنه نفوذ آن در زندگی انسانها بسیار وسیع می‌باشد، به حیات بدون عقده امام صادق علیه السلام اشاره‌ای می‌کنیم و درباره انفاقها، دعا و عبادت، دوستیها و شهادت طلبی در زندگی ایشان نمونه‌هایی را نشان دهیم که یاریگر ما در تشخیص راه زندگی بدون عقده باشد.

عقده ی انفاق در راه خدا

آن حضرت انفاق در راه خدا را دوست می‌داشتند و بسیار به آن عمل می‌کردند و انفاقهای ایشان‌ کاملاً بجا و بدون عقده بود. مثلاً در ایام حج خواستند به سائلى مقدارى انگور بدهند، اما قبول نكرد و پول خواست. امام گفت: «خیر است، پولى ندارم.» سائل بعد از چند قدم كه رفت پشیمان شد و گفت: «پس همان انگور را بدهید.» امام فرمود: «خیر است» و آن انگور را هم به او ندادند.

طولى نكشید سائل دیگرى پیدا شد و كمك خواست. امام براى او هم یك خوشه انگور برداشت و داد. سائل انگور را گرفت و هر بار که خدا را شکر می‌کرد،‌ امام صادق علیه السلام در انفاق به او ادامه می‌دادند و برای او از دیگران پول گرفتند و لباس نیز به او بخشیدند. (1)

از اینجا می‌فهمیم که اولاً آن حضرت از تشکر کردن فقیران بی‌نیاز بوده و ثانیاً به عقده «باید به همه کمک کرد» نیز مبتلا نبودند. بجز آن، اگر در حد یک مشت انگور هم انفاق می‌کردند، در دل احساس سرشکستی و کاستی نمی‌داشتند، هرچند که بارها مبالغ بسیاری را انفاق کرده‌اند.

بسیاری از انفاقهای ایشان به صورت پنهانی بود؛ مانند جدشان امام علی علیه السلام ، شبانه به خانه مستمندان غذا می‌رساندند(2)، اما علناً هم انفاق می‌نمودند و عقده "مخفی کاری در انفاق" نیز در ایشان وجود نداشت؛ مثلاً در فصل ثمر نشستن خرمای باغشان در بیرون شهر، راه را باز می‌کردند تا هرکس بخواهد از میوه‌ها بردارد و به همسایگان ناتوان باغ و مستمندان شهر نیز می‌بخشیدند به طوری که بیشتر میوه‌ها بخشیده می‌شد.(3)

با آنکه ایشان به صورت عقده‌گون به عبادت نمی‌پرداختند، از جهت مقابل نیز دچار عقده نبودند، به طوریکه خدمت به مردم، توجه به باطن عبادات و تلاش برای کسب روزی ایشان را از نمازهای فراوان و روزه‌های بسیار و ادعیه و اذکار روزانه غافل نمی‌نمود

عبادت عقده‌گون

یکی از خصوصیاتی که برای امام صادق علیه السلام نقل کرده‌اند نمازهای بسیار، ‌روزه‌های فراوان و کثرت دعا و ذکر بوده است، اما کثرت عبادات امام صادق علیه السلام هرگز ایشان را از حالت تعادل به سمت عبادتهای عقده‌گون منحرف نکرد. سربار دیگران بودن، حتی در صورت عبادت زیاد برای ایشان ناپسند بود و درباره شخصی که چنین خصوصیتی داشت فرمودند: «همه شما از او برتر بوده‏اید.»(4)

عبادتهای مرسوم باعث نمی‌شد از برطرف کردن گره‌ها در زندگی سایر مومنان و توصیه به آن باز بمانند. مثلاً به یکی از شیعیان خود که گرهی را از سر راه کسی باز کرده بود فرمود: «بدان كه همین كار به ظاهر كوچك كه حاجتى از كسى برآوردى و وقت كمى از تو گرفت، از هفت شوط طواف دور كعبه محبوبتر و فاضلتر است.» (5)

در اوج شلوغی و توجه مردم به ظاهر عبادات، آن حضرت از باطن و عمق عبادات نیز غافل نمی‌شدند به طوریکه مثلاً در سفر حج به هنگام "لبیک" گفتن، از شدت بندگی قدرت تکلم را از دست می‌دهند و وقتی همراه ایشان می‌گوید که باید لبیک را بگویید، می‌فرمایند:

«لبیك گفتن به معناى این است كه خدایا تو مرا به آنچه مى‏خوانى با كمال سرعت اجابت مى‏كنم و همواره آماده به خدمتم. با چه اطمینانى با خداى خود این‏طور گستاخى كنم و خود را بنده آماده به خدمت معرفى كنم؟ اگر در جوابم گفته شود: «لا لبیك‏» آن وقت چكار كنم؟» (6)

دعا نیز در نظر ایشان بدون تلاش واقعی فایده نمی‌ رساند؛ مثلاً به شخصی که برای وسعت روزی خواهش دعا کرده بود فرمودند: «هرگز دعا نمى‏كنم؛ زیرا خداوند امر كرده كه روزى را پى جویى كنید و طلب نمایید. اما تو مى‏خواهى در خانه خود بنشینى و با دعا روزى را به خانه خود بكشانى!» (7)

شخصی ایشان را دید که در زیر آفتاب مشغول کار است، آمد که بیل را از دست ایشان بگیرد، اما امام فرمودند: «نه، من اساساً دوست دارم كه مرد براى تحصیل روزى رنج بكشد و آفتاب بخورد.»(8)

دعا

با آنکه ایشان به صورت عقده‌گون به عبادت نمی‌پرداختند، از جهت مقابل نیز دچار عقده نبودند، به طوریکه خدمت به مردم، توجه به باطن عبادات و تلاش برای کسب روزی ایشان را از نمازهای فراوان و روزه‌های بسیار و ادعیه و اذکار روزانه غافل نمی‌نمود.

 

مرز دوستی ها

حفظ روابط با دوستان ، جزو خصوصیات ایشان بود اما این روابط هم به صورت افراطی و عقده‌گون و به هر قیمتی صورت نمی‌گرفت. به عنوان مثال شخصی که همیشه در کنار امام صادق علیه السلام حرکت می‌کرد و در نظر مردم "رفیق امام صادق" بود روزی از غلام خود خشمیگین شد و به او فحش مادر داد. امام صادق علیه السلام با عبارات زیر رابطه دوستی خود را با او به هم زدند:

«سبحان اللَّه! به مادرش دشنام مى‏دهى؟! به مادرش نسبت كار ناروا مى‏دهى؟! من خیال مى‏كردم تو مردى باتقوا و پرهیزگارى . معلومم شد در تو ورع و تقوایى وجود ندارد.».(9)

 

شخصیت عقده‌وار

امام صادق علیه السلام به حفظ شخصیت و احترام خود و شیعیان اهمیت می‌دادند و راضی نمی‌شدند کسی از آنان خود را در موقعیتی قرار دهد که موجب کم شدن قدر او نزد مردم جاهل گردد؛ با این حال در این امر هم به صورت عقده‌وار نمی‌اندیشیدند؛ مثلاً روزی که قصد داشتند به حمام بروند (و در آن دوران حمامها عمومی بود) صاحب حمام طبق سنت و عادت معمول كه در مورد محترمین و شخصیتها رایج شده بود اجازه گرفت که حمام را برای ایشان قرق کند. اما امام اینگونه فرمودند: «مۆمن سبكبارتر از این حرفها است.» (10)

برخلاف عادت مردم در افراط کاری حتی در کارهای خیر، پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام، راه تعادل را در زندگی و طریقه دوری از عقده را نشان داده‌اند و هرچه بیشتر زندگی خود را با آنان تنظیم کنیم به زندگی بدون افراط و تفریط و عاری از هیجانهای عقده‌خیز نزدیکتر خواهیم شد

عقده ی شهادت

روح شهادت طلبی در ایشان موج می‌زد و در دعاها از خدا طلب می‌کردند (دعای ایشان در شبهای رمضان) اما آن حضرت برای شهادت نیز عقده نداشتند و راضی نبودند که جان خود را در غیر راه رضای خدا از دست بدهند؛ به همین دلیل به اجبار خلیفه وقت روز آخر رمضان را روزه نگرفتند و فرمودند: « قضا کردن روزه این روز برایم آسانتر از آن است که بدون آنکه خدا عبادت شود، گردنم زده شود.»(11)

ایشان هیچگاه زبان به مدح و چاپلوسی از خلفای عهد خویش نگشودند؛ اما مبنای همه این خلقیات، اطاعت از خدا بود نه یک دشمنی اسطوره‌ای با حاکمان و ظالمان؛ به همین دلیل می‌بینیم که آنجا که نیکو سخن گفتن مانع از یک خباثت هیجانی از حاکم می‌شود، همین کار را کردند و به خلیفه غضبناک عباسی فرمودند: «به زندگی سه نفر از گذشتگانت توجه کن. ایوب که بر مشکلات صبر کرد و سلیمان که بر نعمتها شکر کرد و یوسف که توانست انتقام بگیرد اما درگذشت؛ به هر کدام از این سه نفر که خواستی اقتدا کن» و با این سخن غضب را از منصور دور فرمودند.(12)

 

دور از هیجان های عقده‌خیز

در اینجا فقط به چند بُعد از زندگی امام صادق علیه السلام و آن هم به صورت خیلی محدود پرداخته‌ایم تا نشان دهیم که برخلاف عادت مردم در افراط کاری حتی در کارهای خیر، پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام، راه تعادل را در زندگی و طریقه دوری از عقده را نشان داده‌اند و هرچه بیشتر زندگی خود را با آنان تنظیم کنیم به زندگی بدون افراط و تفریط و عاری از هیجانهای عقده‌خیز نزدیکتر خواهیم شد.

سیری در دانشگاه بزرگ جعفری



امام صادق


اینك جهان تشیع كه یكى از افتخاراتش را وابستگى به امام صادق علیه السلام در اصول و روش مى داند در آستانه فرا رسیدن سالگرد ولادتش، نورباران گشته است. در سال 117 هجرى، هنگامى كه امام باقر علیه السلام به عنوان قربانى گرانبهاى سیاست ستمگرانه بنى امیّه، به جوار پروردگارش شتافت فرزندش امام جعفر صادق علیه السلام را، كه آن هنگام در سن 34 سالگى بود، به مركز و مدرسه اى كه صدها تن از صاحب نظران و اندیشمندان در آن گرد آمده بودند سفارش فرمود.
این مدرسه در واقع هسته دانشگاه بزرگى بود كه امام صادق علیه السلام پس از پدر خود آن را بنیان گذاشت، همچنین آن حضرت، امامت مردم را بر عهده امام صادق علیه السلام نهاد. بدین ترتیب رهبرى دینى امّت و مسئولیّتهاى بزرگ امور سیاسى آنان به امام صادق علیه السلام انتقال یافت.

جدیدترین روش هاى آموزش و پرورش در جهان

روش امام جعفر صادق علیه السلام مطابق با جدیدترین روش هاى آموزش و پرورش در جهان می باشد. حوزه درسى آن حضرت، به تربیت متخصصان اهتمام نشان مى داد. مثلاً هشام بن حكم متخصص در مباحث تئوریك بود و یا زرّاره و محمّد بن مسلم و عدّه اى دیگر در مسائل دینى تخصّص داشتند و جابر بن حیان متخصّص ریاضیات بود. به طورى كه وقتى كسى نزد آن حضرت براى علم اندوزى مى آمد، او مى پرسید كه خواهان آموختن كدام علم است؟ اگر مرد پاسخ مى داد: فقه، امام او را به متخصّصان فقه راهنمایى مى كرد و اگر مى گفت: تفسیر، او را به متخصّصان تفسیر دلالت مى كرد و به همین ترتیب اگر مى گفت: حدیث یا سیره یا ریاضیات یا پزشكى یا شیمى، آن حضرت وى را به برجستگان و خبرگان در این علوم راهنمایى مى كرد و آن دانشجو به ملازمت هر كس كه خود مى خواست، در مى آمد تا پس از مدّتى به دانشمندى توانا و برجسته در دانش دلخواه خود تبدیل شود.

كسانى كه به مدرسه امام صادق علیه السلام مى آمدند، اهل منطقه و ناحیه اى خاص نبودند. سرشت جهان اسلام در عصر امام صادق علیه السلام چنان بود كه گسترش علم و فرهنگ و معرفت را در هر خانه اى اقتضا مى كرد

گسترش علم در فراتر از مرزهای اسلام

كسانى كه به مدرسه امام صادق علیه السلام مى آمدند، اهل منطقه و ناحیه اى خاص نبودند. سرشت جهان اسلام در عصر امام صادق علیه السلام چنان بود كه گسترش علم و فرهنگ و معرفت را در هر خانه اى اقتضا مى كرد. زیرا فتوحات پى در پى مسلمانان، دروازه هاى تازه اى از راههاى گوناگون زندگى و آداب و رسوم و اندیشه هاى مردم را به روى آنان مى گشود و موجب پدید آمدن برخوردى تازه میان اندیشه هاى اسلامى و تئوریهاى دیگر مى شد.

 

مدینه پایگاه حساس جهان اسلام

طوایف گوناگونى از گوشه و كنار جهان اسلام در آن روزگار به فرا گیرى علم و دانش شتاب ورزیدند و براى دستیابى به دانش بیشتر، خود را به محضر امام صادق علیه السلام رساندند. مركز حساسى كه آن حضرت انتخاب كرده بود، دستیابى آنان را به وى آسان مى ساخت چرا كه آن حضرت در بیشتر عمر خود، مدینه را كه به مثابه عصب حساس جهان اسلام به شمار مى آمد به عنوان مقرّ و پایگاه خود اختیار كرد.

هر ساله گروههاى بسیارى از مسلمانان براى اداى مناسك حج و رفع مشكلات و مسائل عملى و نظرى خود به حرمین (مكّه و مدینه) رهسپار مى شدند و در آنجا بود كه آنان با امام صادق علیه السلام و مدرسه بزرگ آن حضرت برخورد مى كردند و هر آنچه را كه مى خواستند در نزد حضرتش مى یافتند.

امام صادق
شکل گیری موجی الحادى در دوران زندگى امام

فتوحات اسلامى، موجب شد تا برخوردهاى نیرومندى میان مسلمانان و تازه مسلمانان پدید آید. از آنجا كه بیشتر مسلمانان درك و بینشى شایسته و استوار از اسلام نداشتند، این برخوردها به نتیجه اى نامطلوب و منفى انجامید، و مسلمانان را به دو گروه تقسیم كرد.

گروه اوّل محافظه كاران و قشرى گرایانى بودند كه تنها جنبه ظاهرى دین را گرفته و از فهم جوهر و حقیقت و كُنه آن بازمانده بودند. اینان عقل و خرد خود را همراه با آن معیارها گم كرده بودند. گروه خوارج از پیشتازان این گرایش بودند چنان كه اشاعره نیز این گونه بودند، البته با ملاحظاتى در طوایف آنها از نظر اختلاف در كمیّت و كیفیّت.

گروه دوّم تندروهایى بودند كه شدیداً از وضع موجود در جامعه تأثیر پذیرفته بودند. اینان معیارها را به كنارى افكنده و تنها بدانچه عقلهاى كوته آنها بر حسب اختلاف گرایشها و دگرگونى شرایط، به آنان دیكته مى كرد، اكتفا كرده بودند. در پیشاپیش این گروه، ملحدان و پس از آنها بافاصله بسیار، معتزله و دیگر فرقه هایى كه بدیشان نزدیك بودند، جاى داشتند.

بنا به طبیعت وضع اجتماعى موجود در آن روزگار كه مرتد، بد حال تر از كافر اصیل قلمداد مى شد، آنان مجبور به استتار بودند. اگر چه مرتدان در همان هنگام جزو اقلیّت به شمار مى آمدند، امّا اندیشه هایشان را از آبشخور فلسفه یونان، سیراب مى كردند.

اعراب تا آن روزگار با اندیشه هاى یونانى هیچ آشنایى نداشتند، آشنایى آنان هنگامى آغاز شد كه نهضت ترجمه در عصر امام صادق علیه السلام و پس از آن صورت پذیرفت. از این رو تنها شمار اندكى از مسلمانان كه تمام ابعاد فلسفه نظرى اسلام را درك كرده و به وجوه تفاوت میان آنها و دیگر تئوریها پى برده بودند، مى توانستند با اقامه دلیل و برهان اصول فكرى اسلام را اثبات كنند و اصول و تئوریهاى دیگر مكاتب را در هم بكوبند.

طوایف گوناگونى از گوشه و كنار جهان اسلام در آن روزگار به فرا گیرى علم و دانش شتاب ورزیدند و براى دستیابى به دانش بیشتر، خود را به محضر امام صادق علیه السلام رساندند. مركز حساسى كه آن حضرت انتخاب كرده بود، دستیابى آنان را به وى آسان مى ساخت چرا كه آن حضرت در بیشتر عمر خود، مدینه را كه به مثابه عصب حساس جهان اسلام به شمار مى آمد به عنوان مقرّ و پایگاه خود اختیار كرد

این عده اندك با كسانى برخورد مى كردند كه معلومات آنها بر مجموعه اى از احادیثى كه از ابوهریره و امثال او روایت شده بود محدود بود و اصلاً به تناقضات فراوانى كه در آنها به چشم مى خورد، توجه نشان نمى دادند. اینان خود را بر حقّ گمان مى كردند و مى پنداشتند كه از توانایى كافى براى اثبات ادعاهاى تو خالى و بى اساس خود بهره مندند.

از این رو مى بینیم كه هر كدام از آنها حزبى راه مى اندازد و مردم را پنهانى به خود فرا مى خواند. بنابر این، امام بر خود لازم دید كه در برابر این گروهها به ستیزه برخیزد و اوهام باطل آنها را از هم بشكافد.

 

عملکرد خردمندانه امام در برابر موج الحادی

امام صادق علیه السلام براى مقابله با موج الحادی سه طرح خردمندانه ترسیم كرد:

1 - او قسمتى از مدرسه اش را به كسانى اختصاص داد كه از فلسفه یونان بالأخص و سایر فلسفه ها بالأعم آگاهى داشتند و بخوبى از نظر اسلام درباره آنها و دلایلى كه آن فلسفه ها را نقض مى كرد، آگاه بودند.

كسانى همچون هشام بن حكم متكلم پرآوزه و عمران ایمن و محمّد بن نعمان احول و هشام بن سالم و دیگر مشاهیر علم و حكمت و كلام كه به معیارهاى نظرى اسلام نیز آگاه بودند.

2 - آن حضرت به نوشتن رساله هاى همچون "توحید مفضل"(2) و"اهلیجه"(3) اقدام كرد.

3 - رویارویى شخصى با سران اندیشه هاى الحادى.

خدایا به آبروی امام صادق علیه السلام ما را در زمره دانشجویان ممتاز دانشگاه بزرگ جعفری قرار بده.

نهضت آزاد اندیشى پیشوای ششم



امام صادق


سخن گفتن از امام صادق علیه السلام زمان بسیار طولانى و نگاهى بسیار عمیق را می ‌طلبد؛ زیرا این امام بزرگوار دنیاى اسلام را از علم و حكمت و آگاهى و تقواى خود سرشار ساخت و مسلمانان با تكیه بر علم آن حضرت توانستند براى تمام مسائلى كه با آنها روبرو می‌شدند پاسخى بیابند و براى مشكلات فكرى و اعتقادى و احكامى و زندگى خود راه حلى پیدا كنند.

آن گونه كه سیره آن حضرت به ما می‌گوید، امام صادق علیه السلام تقریباً از تمامى مسائل رایج در جامعه اسلامى براى ما سخن گفته است. از این رو وقتى به احادیث روایت شده از آن حضرت نگاه می‌كنیم، می‌توانیم سیماى واقعى جامعه آن روز را با همه قضایا و مشكلات و اهتماماتش در ذهن خود ترسیم كنیم.

براى آینده خود نیز می‌توانیم خطوط مستقیمى را ترسیم نمائیم تا مسلمانان با بهره‌مندى از اسلامى ناب و بی‌پیرایه راه هدایت را درپیش گیرند.

 

همه در یک امتداد

اهل بیت علیهم السلام توانستند با استفاده از فهم خود از اسلام، دینى خالص را براى ما تجسّم كنند. مذهب شیعه به امام صادق علیه السلام نسبت داده مى شود ولى باید بدانیم كه مذهب اهل بیت علیه السلام به امام خاصى مربوط نمی‌شود؛ زیرا كلام آنان یكى است و آخرین آنان همان چیزى را می‌گوید كه اولین‌شان آن را گفته است.

سخن ائمه علیهم السلام تداوم سخنان پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و شاخه‌اى از كلام گهربار آن حضرت است. زیرا ائمه علیهم السلام امناى دین پیامبر و جانشینان او در بین امت اسلامى هستند. آنان دین اسلام را براى مردم توضیح می‌دهند و با شیوه‌هاى گوناگون و متفاوت، مردم را به اسلام نزدیك می‌سازند.

بنابراین سخنان آنان هیچگاه جداى از سرچشمه زلال و پاك كلام پیامبر صلی الله علیه وآله نیست. آنان در همه گفته‌ها و كردارهاى خود از عصمت الهى برخوردارند و هیچ گونه خطا و غفلتى در وجود آنان راه ندارد.

امام صادق علیه السلام به همین مسأله اشاره می‌كند و می‌فرماید:

«حدیثى حدیث أبى و حدیث أبى حدیث جدّى و حدیث جدى حدیث الحسین و حدیث الحسین حدیث الحسن و حدیث الحسن حدیث أمیرالمۆمنین و حدیث امیرالمۆمنین حدیث رسول الله و حدیث رسول الله قول الله تعالی»[1]

مذهب شیعه به امام صادق علیه السلام نسبت داده مى شود ولى باید بدانیم كه مذهب اهل بیت علیه السلام به امام خاصى مربوط نمی‌شود؛ زیرا كلام آنان یكى است و آخرین آنان همان چیزى را می‌گوید كه اولین‌شان آن را گفته است

بر این اساس مذهب فقهى امام صادق علیه السلام با مذهب فقهى سائر ائمه معصومین علیهم السلام هیچ تفاوتى ندارد. زیرا آنان از قاعده واحد سرچشمه می ‌گیرند و كارشان مثل مجتهدین نیست كه ممكن است درست باشد یا اشتباه كنند؛ زیرا آنان در گفته‌هاى خود معصوم هستند. بنابراین مذهب همه آنان همان مذهب اهل بیت علیهم السلام است كه از قرآن و سنت سرچشمه می‌گیرد.

 

کلاسی به وسعت جهان اسلام

درب مدرسه امام صادق علیه السلام به روى همه مردم باز بود و آن حضرت فرهنگ اسلامى را گستردگى و فراگیرى بسیارى بخشید. آن حضرت براى مدت زمان معینی، از مسجد كوفه به عنوان كلاس درس استفاده نمود. در این باره حسن بن على الوشّاء كوفى از بزرگان راویان حدیث می‌گوید: «در این مسجد نهصد شیخ را درك كردم كه هر كدام می‌گفتند: جعفر بن محمد مرا حدیث كرد.» [2]

نویسندگان تعداد شاگردان آن حضرت را كه مورد مراجعه مردم بودند و مردم از ایشان حدیث روایت می‌كردند، چهار هزار نفر ذكر كرده‌اند. در این زمینه شیخ مفید می‌گوید:

«به اندازه‌اى مردم از علوم آن حضرت نقل كرده‌اند كه سخنانش توشه راه كاروانیان و مسافران و نام نامیش در شهر و دیار زبانزد مردمان گشته و از هیچ یك از این خاندان و علما و دانشمندان، بدان اندازه كه از آن حضرت حدیث نقل شده است از دیگران بهره‌گیرى نكردند. زیرا اصحاب حدیث كه نام راویان ثقات آن بزرگوار را جمع كرده ‌اند با اختلاف در عقیده و گفتار، شمار آنان به چهار هزار نفر می ‌رسد.»[3]

امام صادق

سید على میر هندى در این زمینه، در حالى كه درباره دوران امام صادق علیه السلام حرف می ‌زند می ‌گوید:

«كسى كه حركت آزاد اندیشى را رهبرى كرد نواده على بن أبى طالب علیه السلام است كه به صادق موسوم مى باشد. او مردى با اندیشه‌اى باز و خردى ژرف بود كه علوم عصر خود را لبریز ساخت. در واقع او اولین كسى است كه مكاتب فلسفى مشهور در اسلام را تأسیس كرد و فقط مۆسسان مذاهب فقهى در حلقه درس او حضور نداشتند؛ بلكه دانشجویان فلسفه و فلسفه دانان از نواحى دور براى كسب فیض به محضر آن حضرت می‌شتافتند.»

مالك بن أنس می‌گوید: «چشمى ندیده و گوشى نشنیده است و بر قلب بشرى خطور نكرده است كه از نظر فضیلت و علم و عبادت و تقوا كسى بهتر از جعفر صادق باشد.»[4]

از ابو حنیفه درباره فقیه ‌ترین مردمان زمانه سۆال شد. جواب داد: «جعفر بن محمد»[5] او درباره امام صادق علیه السلام می‌گفت: «آیا داناترین مردم، داناترین آنان به اختلاف مردم نیست.»[6]

منصور خلیفه عباسى از ابوحنیفه خواست كه با امام صادق علیه السلام مناظره كند. به او گفت: اى ابوحنیفه! مردم شیفته جعفر بن محمد شده‌اند. پس مشكل‌ترین مسائل خود را آماده كن. ابو حنیفه گوید: چهل مسأله براى منصور آماده كردم. منصور كسى را دنبالم فرستاد. بر او وارد شدم در حالى كه جعفر در سمت راست او نشسته بود. وقتى چشمم به آن حضرت افتاد، هیبت او مرا گرفت در حالى كه از ناحیه منصور چنین حالتى به من دست نداد. بر او سلام كردم و او به من اشاره كرد و من نشستم. منصور به من اشاره كرد و گفت: اى اباعبدالله! این ابوحنیفه است. فرمود: آرى او را می‌شناسم. سپس منصور متوجه من شد و گفت: اى ابوحنیفه! مسائل خود را با ابوعبدالله در میان بگذار. من مطرح می‌كردم و آن حضرت پاسخ می‌داد و می‌فرمود: شما چنین می‌گوئید و اهل مدینه چنین می‌گویند و ما چنین می‌گوییم. گاهى نظر ایشان موافق ما بود و گاهى موافق اهل مدینه و گاهى با هر دو مخالف بود. تا اینكه هر چهل مسأله را مطرح كردم و از آنها چیزى باقى نماند.»[7]

مذهب فقهى امام صادق علیه السلام با مذهب فقهى سائر ائمه معصومین علیهم السلام هیچ تفاوتى ندارد. زیرا آنان از قاعده واحد سرچشمه می ‌گیرند و كارشان مثل مجتهدین نیست كه ممكن است درست باشد یا اشتباه كنند؛ زیرا آنان در گفته‌هاى خود معصوم هستند

أبو نعیم اصفهانى متوفاى سال 430 ه ‍ امام صادق علیه السلام را چنین وصف می‌كند:

«امام ناطق و پیشگام  ابوعبدالله جعفر بن محمد الصادق است كه روى در عبادت و خضوع داشته و انزوا و خشوع را برگزیده است و ریاست و شلوغى را دوست ندارد. تعدادى از تابعین از جعفر روایت كرده ‌اند كه یحیى بن سعید انصارى و ایوب سجستانى و أبان بن تغلب و أبو عمرو بن علاء و یزید بن عبدالله بن هاد از جمله آنانند. و مالك بن أنس و شعبة بن حجّاج و سفیان ثورى و ابن جریح و روح بن قاسم و سفیان بن عیینة و سلیمان بن بلال و اسماعیل بن جعفر و حاتم بن اسماعیل و عبدالعزیز بن مختار و وهب بن خالد و ابراهیم بن طمحان از جمله ائمه و بزرگان از او حدیث نقل كرده‌اند و مسلم ابن حجاج در صحیح خود به حدیث آن حضرت استدلال كرده است.»[8]

در تواریخ آمده است كه ابن عقدة كتاب رجالى را به رشته تحریر در آورد و در آن نام كسانى را كه از امام صادق علیه السلام روایت كرده بودند ثبت نمود. حفص بن غیاث وقتى از امام صادق علیه السلام حدیث نقل می‌كرد و می‌گفت: «بهترین جعفرها، جعفر بن محمد مرا حدیث كرد.»

على بن غراب نیز می‌گفت: «جعفر بن محمد راستگو مرا چنین حدیث كرد.»[9]

وقتى می‌خواهیم به شخصیت امام صادق علیه السلام بپردازیم، نیازمندیم كه ببینیم علماى هم عصر آن حضرت كه دیدگاه و مذهب یكسانى با آن بزرگوار نداشته‌اند درباره آن بزرگوار چه نظرى داشته‌اند. با این كار در پى بزرگتر كردن آن حضرت نیستیم؛ زیرا امامت راز عظمت و بزرگى اوست. امامت نشانگر لطف الهى به او و مواظبت خداوند از ایشان است؛ زیرا او حجت خداوندى بر بندگانش است. هیچگونه مبالغه‌اى نیز در كار نیست. بلكه می‌خواهیم از این طریق بفهمیم كه امام صادق علیه السلام چگونه توانست علی‌رغم اختلافاتى كه مردم درباره امامت او داشتند، عظمت، علم و ارزشهاى متبلور در وجود خود را بر همه مردان روزگار خویش بقبولاند.

روابط با غیرشیعه، آری یا خیر؟!



امام صادق


شیعه اهل بیت (علیهم السلام) و دوستدار ایشان می باید در همه رفتار، کردار و گفتار خود به دنبال سخنان و دستورهای آن ذوات مقدّسه و قرآن مجید باشد. کما اینکه به لحا1 فکری و اعتقادی نیز می باید همین گونه باشد. یکی از عرصه های عملی بسیار با اهمیت که البته در روزگار ما دارای اهمیّت و اثرگذاری روز افزونی شده است چگونه تعامل و روابط شیعیان با برادران اهل سنت است. خواننده محترم شاید بداند که متاسفانه و البته در بسیاری از موارد از روی ناآگاهی از دستورات ائمه معصومین (علیهم السلام) چنین تبلیغ می شود که نباید با اهل سنت رابطه حسنه داشت، اصلاً نباید به آن ها کمک کرد، و خلاصه آنکه طرح وحدت بین شیعه و سنّی طرحی نابجا و بی سرانجام است.

در این مقاله کوتاه که به مناسبت ولادت با سعادت حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) نگاشته می شود، می خواهیم با استفاده از احادیث نورانی نقل شده از آن امام معصوم و دیگر احادیث شریفه اندکی از چگونگی تعامل شیعیان با سنّیان پرده برداری کنیم و تا حدّی از ناآشنایی خود با آرمان اصیل و البته مورد نیاز جدّی این عصر امت اسلامی یعنی وحدت مسلمین، بکاهیم.

 

مهربانی و تعامل مناسب اجتماعی

قبل از پرداختن به احادیث شریفه تذکر چند نکته مناسب است.

1- مراد از وحدت دست کشیدن شیعه از ادله بسیار متقن و روشن امامت اهل بیت (علیهم السلام) نیست. بلکه چون ما به آن ادله و مدارک، اعتقاد و ایمان داریم، سرسپرده آن ذوات پاک هستیم و چون سرسپرده هستیم پس باید به دستورات آن بزرگواران درباره تعامل با دیگران جامه عمل بپوشانیم.

2- لازمه دیگر فرمانبرداری از آن حجت های خداوند متعال اینست که کسانی را که در مسیر غیر اهل بیت (علیهم السلام) هستند در هر جا و هر مکانی، خارج از مسیر مستقیم و گمراه بدانیم (در ادامه بعضی احادیث اثبات کننده این ادّعا ذکر خواهد شد) اما این، به هیچ وجه به معنای آن نیست که همه آن ها هر چند آنان که مستضعف فکری هستند و واقعاً احتمال خطای خود را نمی دهند، همگی ایشان را مشمول غضب و عذاب پروردگار متعال بدانیم. لکن در هر صورت مسیر این اشخاص مسیر درستی نیست و این یعنی اگر مشمول لطف و احسان الهی واقع شوند به علت طی مسیر مستقیم واقع نبوده است، بلکه تفضّل خداوند دست آن ها را گرفته است.

به واسطه همین گمراهی، ما وظیفه داریم تا آن ها را راهنمایی کرده از ضلالت نجات دهیم و از قضا خود این وظیفه به تنهایی باب مهربانی و تعامل مناسب اجتماعی را باز خواهد کرد. کما اینکه چنین چیزی را می توان از بعضی روایات، به دست آورد. چنانکه در احادیث منقول از امام صادق (علیه السلام) آمده است «کونوا دعاة الناس بغیر السنتکم»

خواننده محترم درباره بعضی از زوایای مساله مستضعفین فکری و آنان که احتمال نادرستی عقیده و مسلک خود را اصلاً نمی دهند می تواند به آثار معرفی شده در پاورقی، مراجعه کند.(1)

البته در این میان نمی خواهیم بگوییم، انسان های مستضعف پاداشی برابر با انسان های راه یافته دارا هستند ولی تنها می گوییم که اینان عذاب ندارند. البته این بحث، بحث دقیق و دراز دامنی می باشد که از وظیفه این مقاله، خارج است.

آری، به واسطه همین گمراهی، ما وظیفه داریم تا آن ها را راهنمایی کرده از ضلالت نجات دهیم و از قضا خود این وظیفه به تنهایی باب مهربانی و تعامل مناسب اجتماعی را باز خواهد کرد. کما اینکه چنین چیزی را می توان از بعضی روایات، به دست آورد. چنانکه در احادیث منقول از امام صادق (علیه السلام) آمده است «کونوا دعاة الناس بغیر السنتکم»(2) یعنی دیگران را به غیر از زبان (و با عمل خود) به راه هدایت دعوت کنید.

اگر چه معمولاً این حدیث را برای عملگرایی در تبلیغ، مطرح می کنند اما یک پیام دیگر آن، اینستکه بالآخره شیعیان باید غیرشیعه را به راه نورانی اهل بیت (علیهم السلام) و کتاب الهی فرا بخوانند.

امام صادق
شیعه و ادب جعفری

اما حدیثی که در این مقاله می خواهیم آن را نقل کنیم فقط متن آن را به همراه ترجمه گونه ای از آن نقل می کنیم و دریافت مفاهیم گره گشا و کارساز آن را به درک خواننده گرامی وا می گذاریم. گفتنی است این روایت معتبر، تنها یک نمونه است که البته در آغاز روایت، امام صادق (علیه السلام) محدوده فرمایش خود را به سطح وسیعی گسترش می دهند و این خود، تأکید بلیغی بر این دستور و آموزه اسلامی می باشد. اینک متن حدیث:

«اقرا علی من تری انه یطیعنی منهم و یأخذ بقولی السلام و اوصیکم بتقوی الله عزّ و جلّ و الورع فی دینکم و الاجتهاد لله و صدق الحدیث و اداء الامانة و طول السجود و حسن الجوار فبهذا جاء محمد (صلی الله علیه واله) ادّوا الامانة الی من ائتمنکم علیها برّاً او فاجراً، فانّ رسول الله (صلی الله علیه واله) کان یأمر باداء الخیط و المخیط صلّوا عشائرکم و اشهدوا جنائزهم و عودوا مرضاهم و ادّوا حقوقهم فان الرجل منکم اذا ورع فی دین و صدق الحدیث و ادا الامانة و حسن خلقه مع الناس، قیل: هذا جعفری فیسّرنی ذلک و یدخل علیّ منه السرور و قیل هذا ادب جعفر و اذا کان علی غیر ذلک دخل علیّ بلاۆه و عاره و قیل هذا ادب جعفر، فوالله لحدثنی ابی (علیه السلام) انّ الرجل کان یکون فی القبیلة من شیعة علی (علیه السلام) فیکون زینها و آداهم للامانة و اقضاهم للحقوق و اصدقهم للحدیث، الیه وصایاهم و ودائعهم تسأل العشیرة عنه فتقول: من مثل فلان انّه لأدانا للامانة واصدقنا للحدیث»(3)

مراد از وحدت دست کشیدن شیعه از ادله بسیار متقن و روشن امامت اهل بیت (علیهم السلام) نیست. بلکه چون ما به آن ادله و مدارک، اعتقاد و ایمان داریم، سرسپرده آن ذوات پاک هستیم و چون سرسپرده هستیم پس باید به دستورات آن بزرگواران درباره تعامل با دیگران جامه عمل بپوشانیم

حضرت صادق (علیه السلام) به زید الشحام که از بزرگان شیعه است می فرمایند: به هرکس که مرا اطاعت می کند و به سخن من عمل می کند سلام برسان (و به آنان بگو) شما را به تقوای خدای عزّ و جلّ و پرهیزکاری در دینتان و نهایت تلاش، برای خداوند و صدق گفتار و ادای امانت و طولانی بودن سجود و همسایه داری سفارش می کنم. پس محمد (صلی الله علیه واله) این سفارش را آورد. امانت را به آن کس که به شما سپرده است بازگردانید چه نیکوکار باشد چه فاسق. همانا رسول الله (صلی الله علیه واله) امر می فرمود به بازگرداندن (حتی) نخ و سوزن (یعنی تا این اندازه در ادای امانت تاکید شده است که حتی خیاط باید باقیمانده نخ و نیز سوزن را به صاحبش برگرداند). با خویشان خود رابطه داشته باشید (توجه داریم که خویشان شیعیان در آن زمان اهل سنت نیز بوده اند کما اینکه پایان حدیث شاهد خوبی بر این مدّعا ست) بر جنازه آن ها حاضر شوید، بیمار ایشان را عیادت کنید، حقوق آن ها را به جا آورید. پس هنگامی که کسی از شما در دینش پرهیزگار و راست گفتار باشد و امانتداری کند و با مردم خوش اخلاق باشد.

در موردش می گویند: این جعفری(منسوب به امام جعفر صادق (علیه السلام)) است، پس این گفته باعث شادمانی من است و آن کس، سبب سرور من است و گفته می شود: این روش نیکوی جعفر است. اما اگر کسی از شما طور دیگری باشد، ناراحتی و عیب و عار آن بر من وارد می آید و می گویند: این طرز برخورد جعفر است! به خدا سوگند پدرم (علیه السلام) به من فرمود: مردی از شیعه علی (علیه السلام) در میان خاندانی بود که زینت آن قبیله قلمداد می شد. امانتدارترینشان بود و حقوق را بیش از دیگران رعایت می کرد و راستگوترینشان بود. وصیت ها و امانت های قوم، نزد او بود. اگر در مورد وی از همه عشیره و قبیله سوال می کردی می گفتند: چه کسی مثل فلانی است؟! او امانتدارترین و راستگوترین ماست.

امام صادق علیه السلام و منصور دوانیقی



امام صادق علیه السلام


عبدالله منصور، دومین خلیفه عباسی است که در سال136 هجری به حکومت رسید. از ویژگی های منصور کینه او نسبت به خاندان پیامبر اسلام و حساسیتش در مورد امام صادق علیه السلام بود. سیاه ترین صفحه پرونده قطور جنایات منصور صفحه به شهادت رساندن امام صادق علیه السلام است.

امام در تنگنایی تأسف‌بار

تاریخ روایات فراوانی از برخورد منصور و امام صادق علیه السلام نقل کرده است. برخی برخوردهای امام و منصور نشان دهنده موقعیت مستحکم منصور و شرایط سخت امام و شیعیان است. برخی موضعگیریهای منصور نشان دهنده میزان تاثیر گذاری امام در جامعه است. برخی جوابهای امام نیز بیانگر عمق مبارزه سیاسی آن حضرت است.

از جمله مواردی که نشان دهنده شرایط سختی است که امام و شیعیان در آن قرار دارند ماجرای گشت زدن منصور با گروه اسکورت خود در شهر است. امام ماجرا را چینن ترسیم کرده است:(1)

«من با منصور در کاروان حکومتی او در مسیری می رفتیم در حالی که از جلو و پشت سر منصور سربازانش حرکت می کردند. منصور بر اسبی سوار بود اما من بر الاغی، کنار او حرکت می کردم، منصور به من گفت: "ای اباعبد الله شایسته است که به خاطر این قدرتی که خدا به ما داده است و این عزتی که نصیبمان نموده، شاد باشی!"»

روشن است که همراهی امام با منصور در شهر و در کاروان حکومتی، از روی میل نبوده، شرایط، امام را مجبور به پذیرش خواسته منصور کرده است.(2) هدف منصور از نشاندن حضرت بر الاغ در حالی که خود سوار بر اسب است نیز چیزی جز تحقیر امام نیست. این صحنه آنچنان است که امام می فرماید:

«وقتی به خانه برگشتم یکی از محبان نزدم آمد و گفت: جانم فدایتان باد، شما را در کاروان منصور دیدم در حالی که شما بر الاغی سوار و او بر اسبش نشسته، مشرف بر شما بود و آنچنان با شما سخن می گفت که گویا شما از زیردستان او هستید!»(3)

نکته دیگر این نقل، جوابی است که امام به اعتراض منصور می دهد. منصور در ادامه جملات خود به امام می گوید: «شایسته نیست به مردم بگویی که تو و اهل بیتت به حکومت شایسته تر از ما هستید و ما را بر ضد خودت و آنها تحریک کنی» جواب امام بیانگر شرایط سخت دوران منصور است:

«هر کس این خبر را برای تو آورده است قطعا دروغ گفته است... نیاز ما به تو بیشتر از نیاز تو به ماست!»(4)

سخنان منصور به خوبی ترس او از پایگاه اجتماعی امام را نشان می دهد. اینکه گروهی از مردم، امام را به صفاتی مانند عالِم غیب و چراغ هدایت الهی بشناسند، برخی مالیات خود را به حکومت نداده، برای امام ببرند و از نقاط گوناگون جهان اسلام برای مناظره علمی، حل مشکلات دینی و یا دادن مالیات نزد امام بیایند، اموری است که منصور را نگران کرده، وادارش می کند تا در برابر این تحرکات موضعگیری کند

این درحالی است که امام به یار خود که به خانه ایشان آمده، از آن منظره ابراز ناراحتی کرده بود، یادآور می شود که:

«شیطان تو را فریب ندهد؛ آنچه دیدی ظاهر امر است اما واقعیت این است که عزت تنها برای خدا و رسولش و مۆمنان است».(5)

 

ترس از پایگاه اجتماعی امام

مطلب دیگری که از برخوردهای منصور با امام صادق علیه السلام فهمیده می شود، تاثیر فراوان امام در جامعه است. به علت انتساب مستقیم امام به رسول گرامی اسلام، علم و تقوای بی نظیر ایشان و تلاش های امامان در بازسازی عقاید مردم بعد از واقعه کربلا، امام صادق علیه السلام در جامعه جایگاه والای دارد. هر حکومتی برای حفظ پایگاه اجتماعی خود تلاش می کند تا از برخورد تند با چنین شخصیتهایی خودداری کند.(6) با این حال در روایات فراوانی نقل شده است که منصور دستور می داد امام را احضار کنند تا ایشان را به قتل برساند.(7)

امام صادق علیه السلام

ربیع می گوید: «به امام صادق علیه السلام خبر دادم که منصور گفته است حتما او و خاندانش را می کشد تا جایی که هیچ کسی از آنها باقی نماند و آنچنان مدینه را خراب می کند که هیچ دیوار سالمی در آن نماند!» (8)

از روایات به روشنی بر می آید که علت این برخوردها، ترسی است که منصور از امام و جایگاه ایشان دارد. در روایتی آمده است که منصور به امام صادق علیه السلام می گوید: «آیا تو همان کسی هستی که غیب را می دانی؟ تو آن فردی هستی که مالیاتها را برایت می آورند؟(9)».(10) او در ادامه و بعد از جوابهای امام(11) می گوید: «خانه هاتان را خراب می کنم و شما را به کوهها می کوچانم تا دیگر هیچ کس از شام و حجاز نزد شما نیاید زیرا آمدن اینان برای شما مفسده(12) دارد».

در روایت دیگر منصور به باورهایی که در مورد امام در بین مردم رواج یافته اشاره کرده، می گوید:

«عیسی نبی، رسول خدا و علی، در برابر خرافات ساکت نبودند و مردم را از انحرافها دور می کردند، تو هم شایسته است چنین کنی.(13)

او می گوید: «عده ای احمق و پست گمان می کنند تو رازدار روزگار، حجت پروردگار، ترجمان او، جایگاه علمش، ترازوی عدالتش و چراغ هدایت الهی که مسافر از تاریکیها با کمک آن به نور راه می یابد و... هستی».

این سخنان منصور به خوبی ترس او از پایگاه اجتماعی امام را نشان می دهد. اینکه گروهی از مردم، امام را به صفاتی مانند عالِم غیب و چراغ هدایت الهی بشناسند، برخی مالیات خود را به حکومت نداده، برای امام ببرند و از نقاط گوناگون جهان اسلام برای مناظره علمی، حل مشکلات دینی(14) و یا دادن مالیات نزد امام بیایند، اموری است که منصور را نگران کرده، وادارش می کند تا در برابر این تحرکات موضعگیری کند.

نکته دیگر این نقل، جوابی است که امام به اعتراض منصور می دهد. منصور در ادامه جملات خود به امام می گوید: «شایسته نیست به مردم بگویی که تو و اهل بیتت به حکومت شایسته تر از ما هستید و ما را بر ضد خودت و آنها تحریک کنی» جواب امام بیانگر شرایط سخت دوران منصور است: «هر کس این خبر را برای تو آورده است قطعا دروغ گفته است... نیاز ما به تو بیشتر از نیاز تو به ماست!»

مبارزه آشکار

هرچند منصور با اقتداری که داشت شرایط دشواری را برای امام ایجاد کرده بود، اما امام از هر فرصتی برای تبیین جایگاه خاندان اهل بیت علیهم السلام و ناحق بودن حکومت بنی عباس استفاده می کرد؛ حتی اگر این فرصت در حضور خود منصور باشد.

در علل الشرایع آمده است: منصور روزی از آزار مگسی کلافه شده،(15) رو به امام صادق علیه السلام کرد و گفت: «خدا چرا مگس را آفرید؟»

امام جواب دادند: «تا به وسیله آن جباران ستمگر را خوار کند»(16)

این جواب در موقعیتی که منصور با آن همه ادعا، از دفع یک مگس، ناتوان و کلافه شده است طعنه نمکینی است که در دل خود پیام بلندی دارد.

گذشت که در مجلسی، منصور به امام صادق علیه السلام اعتراض کرد که مردم عقاید باطلی در مورد شما دارند و شما باید آنها را از این انحراف باز داری.(17) امام در جواب منصور عقایدی را که او مطرح کرد رد نفرمود، بلکه چند صفت دیگر از صفات خود و اهل بیت علیهم السلام را بیان کرد:

«من شاخه ای از شاخه های زیتون(18)، چلچراغی از چلچراغهای خاندان نبوت، هم شیر با کریمانِ نیک رفتار و چراغی از چراغهای مشکات(19) و ...هستم».

این کار که درست نقطه مقابل خواسته منصور است در حضور درباریان او صورت گرفته، منصور را وامی دارد به عجز از درک این معانی اعتراف کند. از این دست برخوردهای امام با منصور نیز روایات زیادی نقل شده است.

شرایط سختی که امام در دوران منصور داشته است، موقعیت اجتماعی امام و مبارزات سیاسی ایشان حتی در دربار منصور، از جمله مواردی است که می توان ازلابلای نقلهای تاریخ در مورد برخوردهای منصور و امام آنها را فهمید.

امام صادق علیه السلام و کنترل هیجان غم



امام صادق علیه السلام


یکی از امور مهم برای شناسایی روان انسان، هیجان شناسی ست. درباره هیجانهایی مثل خشم، اضطراب و ترس، نفرت، شادی، غم و غیره مطالبی را می توان در کتابهای روانشناسی پیدا کرد. در اینجا به کمک مطالعه گوشه ای از زندگی امام صادق علیه السلام می خواهیم به یکی از راه های کنترل غم اشاره کنیم.

هیجانها حالاتی شدید اما کوتاه مدت هستند و بعد از مدت کوتاهی از شدت آنها کاسته می شود، بنابراین ممکن است در همان مدت کوتاه، باعث آسیب گردند. بحث مهمی که درباره هیجانها وجود دارد، آن است که چگونه می توانیم آن را کنترل کنیم که به اصطلاح به آن تنظیم هیجان می گویند. این امر درباره همه هیجانها صادق است، مثلا خشم افسار گسیخته سبب پشیمانی فرد می شود. غم نیز هیجان است و اگر هدایت نشود می تواند تخریبگر باشد. در اینجا به دنبال یافتن الگویی انسانی هستیم که حد بالایی از تسلط بر هیجان ها را برای ما نمایش داده است که بزرگ بزرگان ما و مولای موالی ما، ابوعبدالله جعفر الصادق علیه السلام است و به این بهانه، دو واقعه در زندگی آن فرزند پیامبر  صلی الله علیه وآله را در خصوص تسلط بر هیجان غم بازخوانی می کنیم.

واقعه اول - کلینی به اسناد خود از علاء بن کامل روایت می کند: نزد ابوعبدالله(یعنی امام صادق علیه السلام) نشسته بودم. زنی از درون خانه ایشان شیون کرد، امام برخاست، سپس نشست و «انا لله و انا الیه راجعون» گفت و به گفتاری که داشت ادامه داد و آن را پایان داد. سپس گفت: ما دوست داریم در جانها و مالهای خود بی گزند باشیم اما چون قضای الهی رسید، ما را نرسد چیزی را دوست داریم که خدا برای ما دوست نمی دارد. (کافی، ج3، ص226)

واقعه دوم - امام صادق علیه السلام پسر بزرگی به نام اسماعیل داشت که بسیار مومن و محبوب امام بود. در کتاب «عیون اخبار الرضا علیه السلام» آمده است که چون خبر مرگ اسماعیل بدو رسید، بر سر سفره بود و مهمانانی داشت. او همچنان آنان را پذیرایی کرد غذا جلویشان می گذاشت. آنان که اثری از اندوه در چهره ایشان نمی دیدند تعجب کردند و وقتی غذا تمام شد گفتند: ای پسر پیامبر! چیز عجیبی دیدیم. چنین فرزندی را از دست دادی اما حال شما اینگونه است.

حوادث دنیا هر قدر هم که تلخ و ناگوار باشند، قابل تحمل هستند؛ هر کس خود را در برابر مشکلات ناتوان می بیند، در حقیقت بزرگی خودش را نادیده گرفته است و هنوز سر بلند نکرده است که نگاهی وسیعتر به جهان بیندازد

امام فرمود: چرا نباشم؟،  که خبر راستگوترین راستگویان(یعنی خدا) به من رسید که من و شما می میریم. مردمی مرگ را شناختند و آن را پیش چشم خود داشتند و منکر آن نشدند که مرگ آنان را خواهد ربود و تسلیم امر آفریدگار خود گشتند.(عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج2، ص2)

از این دو واقعه نکته های کاربردی فراوانی برای زندگی خود می توانیم بیاموزیم که به پنج مورد از آنها اشاره می کنیم:

یک – حوادث دنیا هر قدر هم که تلخ و ناگوار باشند، قابل تحمل هستند؛ هر کس خود را در برابر مشکلات ناتوان می بیند، در حقیقت بزرگی خودش را نادیده گرفته است و هنوز سر بلند نکرده است که نگاهی وسیعتر به جهان بیندازد.

دو- پیدا شدن ناگواریها نباید ما را در انجام کارهای درستمان سست کند. امام صادق علیه السلام با اینکه خبر درگذشت عزیزی را شنید، کار درستی که در دست داشت، رها نکرد تا بدون فایده بی تابی کند. حتی موقع غذا خوردن، مراقبت نمود که میهمانان بتوانند راحت غذای خود را بخورند. آیا سزاوار است ما در برابر مشکلات کوچک خود افسرده و بیکاره و ناامید شویم؟

بخلاف آنچه تصور می شود، یاد مرگ کردن افسردگی نمی آورد، بلکه توان انسان را در ادامه دادن زندگی و حرکت استوار خود بسیار می افزاید و بعلاوه در هنگام هجوم سختی ها و مصیبتها نیز افسردگی را از بین می برد

سه – قلب اولیاء خدا پر از محبت است. از مرگ عزیز خود غصه دار می شود اما محبتی که به خدا دارد از بقیه چیزها بیشتر است. در نتیجه به قضای خدا راضی می شود و بی تابی نمی کند. یک لحظه می ایستد و می نشیند و « انا لله» می گوید و سوگواری و تشییع و تدفین را به وقت مناسب خود، یعنی بعد از کاری که اکنون در دست دارد می سپارد.

چهار – به علت آنکه می دانیم مرگ حق است و حتما پیش می آید، باید مراقب باشیم که آن را هیچگاه از یاد نبریم. مولای ما حضرت صادق علیه السلام اینگونه بود و آنچه درباره مرگ آگاهان فرموده است، در درجه اول درباره خودش صادق است که « مردمی مرگ را شناختند و آنان را پیش چشم خود داشتند و منکر آن نشدند که مرگ آنان را خواهد ربود و تسلیم امر آفریدگار خود گشتند.»

پنج – بخلاف آنچه تصور می شود، یاد مرگ کردن افسردگی نمی آورد، بلکه توان انسان را در ادامه دادن زندگی و حرکت استوار خود بسیار می افزاید و بعلاوه در هنگام هجوم سختی ها و مصیبتها نیز افسردگی را از بین می برد.

ندای وحدت از حنجره صادق آل محمد علیهم السلام



امام صادق

در وفیات و موالید اهل بیت علیهم السلام تنها به بعضی از زوایای زندگی آن بزرگواران توجه می شود كه اكتفا به آن موارد شایسته نیست. به طور مثال سال ولادت و شهادت ، نام مادر ، سن ، محل تولد و شهادت ، مدت امامت ، كیفیت شهادت كه همه این موارد علی رغم اهمیتی كه دارند نقطه اصلی و محوری زندگانی اهل بیت علیهم السلام نیستند تا ما تمام توجه خود را به این موارد منحصر نماییم. بلكه آنچه نقطه اصلی و محوری را تشكیل می دهد میراث گرانبهای علمی و عملی است كه آن بزرگواران برای ما به ارمغان آورده اند.

بررسی سیره عملی آنان در تعامل با خانواده ، اطرافیان ، همسایگان ، دوستان ، دشمنان و به طور كلی جامعه و حتی نحوه برخورد آنان با طبیعت و محیط زیست و نحوه رفتارشان با حیوانات و اموری از این قبیل و از همه این ها بالاتر تعالیم فقهی و اخلاقیشان و بالاتر از این ، تعالیم توحیدی و معرفتی آنان و بالاتر از این توسل و توجه قلبی به مقام منیع و شامخ این آسمانیان ، همه اموری هستند كه ما شیعیان به جدّ باید به دنبال آن باشیم و خود را از این انوار الهی محروم نسازیم !

ایام میلاد با سعادت امام صادق علیه السلام كه رئیس مذهبند، تقارن پیدا نموده با میلاد نبی مكرم اسلام صلی الله علیه وآله كه خالی از اسرار نیست و از آن می توان به تقارن نیرین تعبیر نمود.

این تقارن میمون و مبارك فرصت مناسبی است تا به تأمل در مورد بعضی از امور پرداخته شود چه این كه بدرستی این ایام به ایام وحدت نیز موسوم است ، امری كه حیاتی ترین احتیاج امت اسلامی را در روزهایی كه در آن به سر می بریم را تشكیل می دهد.

دشمنان منطقه ای و فرامنطقه ای مسلمانان خصوصا دشمنان شیعه با طرحها و برنامه های بسیار پیچیده به دنبال عملی ساختن طرحهای خود در كشور سوریه و عراق هستند كه بیداری مضاعف عموم مسلملنان و علی الخصوص شیعیان را می طلبد.

اگر امام صادق علیه السلام در زمان ما می زیستند چه دستوری برای ما مسلمانان در رابطه با این چنین توطئه های شومی ارائه می دادند!! لازم نیست چنین فرضی كنیم چرا كه امام صادق علیه السلام با علم امامت خود چنین روز دنیای اسلام را مشاهده می كردند كه فرمودند :

ما شیعیان نیز باید مواظب باشیم تا مبادا همان طور كه وهابیت به اسم توحید به دنیای استكبار خدمت های شایانی را ارائه می دهد ما نیز به اسم تولی و تبری افعالی را مرتكب شویم كه همان نتیجه ای را كه استكبار جهانی از رفتار وهابیت صید می نماید از رفتار ما نیز بدست بیاورد !!

به عیادت مریض های اهل تسنن بروید !

امانت آنها را ادا كنید!

به نفع آنان در دادگاه شهادت دهید!

در تشییع جنازه مردگان آنها حضور پیدا كنید !

در مساجد آنها نماز بگذارید !

تا بگویند كه فلانی جعفری است (1) بگویند فلانی شیعی است (2) كه این گونه عمل می كند و این من را خوشنود می‌سازد !

پس با این توصیف بعد از قرآن و پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله، امام صادق علیه السلام را به حقیقت می توان اولین منادی وحدت نامید. چرا كه برای همدلی بین مسلمانان فرمودند :

« من صلی معهم فی الصف الأول كان كمن صلی خلف رسول الله » (3) .

یعنی كسی كه به همراه برادران اهل تسنن در صف اول نماز جماعت شركت كند مانند كسی است كه پشت سر رسول خدا صلی الله علیه وآله نماز خوانده و به او اقتدا كرده باشد !

حال مقایسه ای كنیم بین این فرمایشات امام صادق علیه السلام و فتاوای وهابیت تكفیری و سلفی كه خون مسلمین بی گناه را از زن و كودك گرفته تا پیر جوان در عراق و پاكستان و سوریه ، مباح می شمرند و كارهای خود را به قرآن نسبت می‌دهند و قرآن را به زیباترین شكل به زیور طبع مزین می سازند و خود را به عنوان نماینده دنیای اسلام به جهانیان معرفی می نمایند ، تا ببینیم كدام با قرآن مطابقت دارد !!

قرآن كریم می فرماید:

« واعتصموا بحبل الله جمیعا و لاتفرقوا » (4) .

« إنما المۆمنون إخوة » (5) .

« من الذین فرقوا دینهم شیعا كل حزب بما لدیهم فرحون » (5) .

« ولا تقولوا لمن ألقی إلیكم السلام لست مۆمنا تبتغون عرض الحیاة الدنیا » (6) .

تبری نه تنها با وحدت منافات ندارد بلكه باعث استحكام آن و مۆید آن نیز می باشد چرا كه تبری به معنی بیزاری جستن از دشمنان اهل بیت علیهم السلام است یا همان اظهار برائت می باشد كه بارزترین مصداق دشمنان اهل بیت علیهم السلام در دنیای امروز امریكای جهانخوار و صهیونسم خبیث می باشند كه حتی بسیاری از مسلمین غیر شیعه نیز امروز آن را انجام می دهند

ما شیعیان نیز باید مواظب باشیم تا مبادا همان طور كه وهابیت به اسم توحید به دنیای استكبار خدمت های شایانی را ارائه می دهد ما نیز به اسم تولی و تبری افعالی را مرتكب شویم كه همان نتیجه ای را كه استكبار جهانی از رفتار وهابیت صید می نماید از رفتار ما نیز بدست بیاورد !!

ناگفته نماند كه این مطالب به معنی تضعیف تبری و تولی هرگز نمی باشد چرا كه تبری نه تنها با وحدت منافات ندارد بلكه باعث استحكام آن و مۆید آن نیز می باشد چرا كه تبری به معنی بیزاری جستن از دشمنان اهل بیت علیهم السلام است یا همان اظهار برائت می باشد كه بارزترین مصداق دشمنان اهل بیت علیهم السلام در دنیای امروز امریكای جهانخوار و صهیونسم خبیث می باشند كه حتی بسیاری از مسلمین غیر شیعه نیز امروز آن را انجام می دهند و تبری از دشمنان تاریخی اهل بیت علیهم السلام نیز مستلزم اسم بردن از آنان نیست كه دارای توابعی خواهد بود بلكه در این مورد نیز باید به سیره خود اهل بیت علیهم السلام تأسی نماییم كه از اسم بردن به همراه توهین از مقدسات سایر فرق و مذاهب خودداری می كردند و در واقع در این مورد به دستور قرآن عمل می نمودند كه می فرماید :

« ولاتسبوا الذین یدعون من دون الله فیسبوا الله عدوا بغیر علم » (7) .

به بتها ناسزا مگویید تا این كه بت پرستان از روی جهالت به خدای شما ناسزا نگویند !!

و به سیره جدّ بزرگوارشان امیرالمۆمنین علیه السلام تأسی می نمودند كه در نهج البلاغه از ایشان نقل شده كه در هنگام دشنام اصحابشان به معاویه و یاران وی، فرمودند :

« إنی أكره لكم أن تكونوا سبّابین » (8) .

من برای شما نمی پسندم كه اهل ناسزا گویی باشید !

پیامک های تبریک ولادت پیامبر اکرم



حضرت محمد

امشب سخن از جان جهان باید گفت

توصیف رسول انس و جان باید گفت

در شام ولادت دو قطب عالم

تبریک به صاحب الزمان باید گفت

 

طلوع دو خورشید زیبای هستی، از افق اسلام، بر همگان مبارک باد.

 

طلوع صبح سفید شما مبارک باد                            محمد آمده عید شما مبارک باد

 

دو نهال بارور در باغ دین روئیده شد

یاسهاى آسمانى در زمین روئیده شد

نخل حق در سرزمین مشرکین روئیده شد

لاله در باغ دل اهل یقین روئیده شد

***

 

به صبح هفده شهر ربیع از مطلع عزّت                      عیان شد طالع مسعود و ختم مرسلین آمد

چو خورشید جلال احمدى تابید در عالم                    ز ایزد بر جمال او هزاران آفرین آمد

 

پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله :

نزدیك‏ترین مردم به مقام نبوّت، اهل جهاد و اهل دانش‏ اند .

(كنزالعمّال، ح 10647)

 

فضاى مکه پر شد از ملائک بهر مولودى                     که بالاتر ز خلق اولین و آخرین آمد

         چنان شورى به پا شد بهر او در کشور هستى                       تو گفتى انقلابى همچو روز واپسین آمد

 

ولادت باسعادت پیامبر رحمت بر تمامی حق جویان عالم مبارک باد.

 

ای بحـر تجـلا! گهـرت باد مبارک

ای طور نبوت! شجـرت باد مبارک

ای مکه! نسیم سحـرت باد مبارک

ای آمنه! قرص قمـرت باد مبارک

 

پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله :

كسى كه در پى تحصیل علم رود ، این عمل كفّاره گناهان گذشته او است .

(میزان الحكمة، ح 17742)

 

ای نثـار مـاه رویت سوره نور و تبارک                         یا محمّد یا محمّد عید میلادت مبارک

 

مژده که میلاد شه خاتم است

عید سعید نبى اکرم است

مژده که مسرورى عالم رسید

خرمى عالم و آدم رسید

حضرت محمد

پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله :

مشورت دژى در مقابل [هجوم] پشیمانى و مایه ایمنى از سرزنش است .

(نثرالدّر ، ج 1 ، ص 183 )

 

بر جمال این دو یاس بى قرینه بنگرید                        گاه سوى مکه گه سوى مدینه بنگرید

محور اسلام و قرآن در ثبات از این دو مَه

مکتب توحید باشد در حیات از این دو مه

***

فرخنده میلاد فخر کائنات، حضرت ختمی مرتبت، محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و

سلاله پاکش و مطهرش، رئیس مکتب، حضرت امام جعفر صادق علیه ‏السلام،

بر پیروان راستین خق تهنیت باد.

***

آسمان عاشقى شد پر ستاره زین دو گل

عشقبازى با تداوم شد هماره زین دو گل

بر دل عشاق صادق شد اشاره زین دو گل

دیده دل شد گشوده بر نظاره زین دو گل

 

امام صادق علیه ‏السلام :

دوست ندارم جوانى از شما [شیعیان] را جز بر دو گونه ببینم : دانشمند یا دانشجو .

(الأمالى طوسى ، ص 304 )

 

آنان كه شكوه در حقایق دیدند

گل را ورقی ز حُسن خالق دیدند

پُر نورترین ستاره دنیا را

در آینه امام صادق دیدند

***

 

جهل بشر از دانش تو كاسته شد                            آئینه علم از تو پیراسته شد

از گلشن وحی بس كه گُل پاشیدی                         گل زار علوم از تو آراسته شد

 

امام صادق علیه ‏السلام :

در مشورت نخستین كس مباش كه نظر مى‏دهد و از اظهار نظر ناپخته بپرهیز .

(میزان الحكمة، ح 9868 )

***

خواهی به حضور دوست لایق باشیم

باید که به راه عشق عاشق باشیم

با پیروی از راه امـام صــادق

ای شیعـه بیا مُحب صادق باشیـم

 

امام صادق علیه ‏السلام :

عدالت از آبى كه شخص تشنه به آن مى‏رسد ، گواراتر است.

(الكافى ، ج 2 ، ص 146 )

 

امشب سخن از جان جهان باید گفت                       توصیف رسول انس و جان باید گفت

در شام ولادت دو قطب عالم                                   تبریک به صاحب الزمان باید گفت

پناهگاه صادقانه در برابر فریب عوامانه



امام صادق

بخشی از از زندگی امام صادق علیه السلام در آشوبها و نابسامانی‌های تغییر حکومت، گذشته ‌است؛ زیرا در این میان حکومت اموی نفسهای آخر خود را می‌کشید و پس از دوره کشمکش، عباسیون بر اوضاع مسلط شدند. بی‌اعتنایی امام صادق علیه السلام به جریانات مرتبط با این انقلاب ، موضوع خوبی برای تفکر است. شناسایی حق از باطل در حالیکه باطل لباسی از حق را به تن کرده باشد، از نیازهایی است که همه ما در زندگی به آن محتاجیم و در اینجا می‌خواهیم قدری در این باره تفکر کنیم.

 

خلاصه‌ای درباره انقلاب عباسیون

شخصی به نام ابوهاشم از سمت حاکم اموی، هشام بن عبدالملک، تحت تعقیب واقع شد و او به نوه ابن عباس، یعنی محمد بن علی بن عبدالله بن عباس، وصیت کرد که در مقابل بنی ‌امیه مقاومت کند. این شخص فرزندانی به نام ابراهیم و سفاح و منصور دارد که تمایل به سلطنت در دل آنها پیدا شد و در ابتدا ابراهیم از راه ملاطفت با مظلومان و لعنت کردن مظلومان و فرستادن تبلیغ کنندگان خود به سمت خراسان، در آنجا معروفیتی به دست آورد.

عباسیون می‌گفتند که هدف آنها انتقام بر علیه ظلمهایی است که به اهل بیت علیهم السلام وارد شده است،‌ اما هیچگاه نام خلیفه‌ مدنظر را علنی نمی‌کردند. لباسی سیاه می‌پوشیدند که رمزی از وحدت آنها در جنگ با ظالمان و حزن برای مصیبتهای اهل بیت علیهم السلام و پیروان ایشان بود. در جلسه‌ای از عبدالله بن حسن بن حسن مجتبی علیه السلام دعوت کردند و پسر او به نام محمد را "مهدی" معرفی کردند و تحت این عنوان با او به عنوان خلیفه بیعت کردند. این قضیه مربوط به سالها قبل از سلطنت آنهاست.

ابومسلم از مبلغان ایرانی عباسیون بود. فارسی و عربی را به شیرینی سخن می‌گفت و از شعر هم استفاده می‌کرد؛ اما اهل خنده بیجا نبود و در فتوحات و شکستها، شادی و حزن چندانی پیدا نمی‌کرد و به مردمی که تحت ظلم امویان بودند ملاطفت می‌کرد. محبوبیت او در بین مردم چنان بالا گرفت که عده‌ زیادی بخاطر او مسلمان شدند و برخی زرتشتیان هم او را همان موعود زرتشتیان پنداشتند. او در راه انقلاب خونهای زیادی ریخت و خود، ظلمهای فراوانی نیز کرد. او خراسان بزرگ را از دست امویان خارج کرد و در کوفه، سفاح و منصور را از مخفیگاه بیرون آورد و سفاح را به عنوان خلیفه عباسی به تخت نشاند.

اهل باطل به حدی به ظاهر خود رسیدگی می‌کنند که در نگاه اولیه حق به نظر می‌آیند و ساده اندیشان بسیاری را به این وسیله از طرفداران خود قرار می‌دهند. به همین دلیل است که ما نیاز به راهی برای کشف حقیقت از باطل داریم. چاره‌ای که قرآن در این باره به ما معرفی می‌کند مراقبت از خود (یعنی همان تقوا) است

باز هم رفتار حکیمانه یک امام

در سالهایی که انقلاب عباسیون هنوز به ثمر ننشسته بود، امام صادق علیه السلام هرگز فریفته عباسیون نگردیدند؛ مثلاً در بخشی از جواب نامه ابومسلم خراسانی نوشتند که "تو از مردان من نیستی و زمانه هم زمانه من نیست". اما تبلیغات عباسیون علیه ظلمهای بنی‌امیه و به نام اهل بیت علیهم السلام، محبت آنان را در دل برای بسیاری از مردم ساده‌دل قرار داده بود. مثلا شخصی از خراسان به خدمت امام صادق علیه السلام آمد و گفت "یاابن رسول الله! چه نشسته‌ای که صدهزار نفر از شیعیانت شمشیر به دست آماده هستند" امام صادق علیه السلام، کمی بعد به شکل عملی به او نشان داد که شیعیان واقعی تعدادشان بسیار بسیار کم است.(مناقب، ج4، ص237)

 

سرانجام حوادث

بعد از سفاح، برادرش منصور به جایش نشست و سلسله بنی عباس قدرت گرفت. به خاندان عبدالله بن حسن نیز ظلمهای فراوانی وارد شد و محمد بن عبدالله که سالها پیش به او وعده خلافت و "مهدی" بودن را داده بودند علیه ظلمهای خودشان قیام کرد و طبق پیش‌بینی امام صادق علیه السلام در سالها قبل، به دست منصور کشته شد.

ابومسلم که وجود خود را صرف حکومت رساندن عباسیون کرده بود توسط خود آنان کشته شد و با گذشت زمان، مردم متوجه شدند که فریبی بزرگ خورده‌اند و منظور عباسیون از اهل بیت علیهم السلام، خودشان بوده‌اند و از ظلمهای بنی‌امیه خلاص شدند اما دچار ظلمهای بنی‌عباس گردیدند.

امام جعفر صادق علیہ السلام
ابزار تشخیص حق از باطل

می‌دانیم که امام صادق علیه السلام حجت به حق خدا بودند و بدون هیچ سستی راه حقیقت را به ما نشان دادند اما در مقابل این انقلاب هیچ واکنش مثبت و تأییدی نشان ندادند و نیز پیروان خود را از هرگونه همکاری با آنان باز داشتند؛ در حالیکه شوق جهاد و شهادت در راه خدا و مبارزه با ظلمهای بنی‌امیه در دل ایشان به حد اعلا وجود داشت و در مبارزه در در راه حقیقت مانند جدّ خویش امام حسین بن علی علیهماالسلام بودند؛ اما با اینکه ظاهراً شرایط به نفع ایشان بود وارد معرکه نشدند، چرا که زمانه، ‌زمانه ایشان نبود و بخلاف ادعاهای ظاهری، کسی حقیقتاً پیرو ایشان نبود.

از اینجا معلوم می‌شود که ما در کنار اینکه باید حس جهاد و مبارزه با ظلم را در دل خود قوی کنیم، نیاز به پرورش فهم و تشخیص حق از باطل نیز هستیم؛ چراکه همواره مواردی وجود دارد که با ظاهر حق اما نیت باطل به سراغ فریفتن ما و بهره بردن از امکانات ما هستند.

ای بسا ابلیس آدم رو که هست                  پس به هر دستی نباید داد دست

امام صادق علیه السلام حجت به حق خدا بودند و بدون هیچ سستی راه حقیقت را به ما نشان دادند اما در مقابل این انقلاب هیچ واکنش مثبت و تأییدی نشان ندادند و نیز پیروان خود را از هرگونه همکاری با آنان باز داشتند؛ در حالیکه شوق جهاد و شهادت در راه خدا و مبارزه با ظلمهای بنی‌امیه در دل ایشان به حد اعلا وجود داشت

اهل باطل به حدی به ظاهر خود رسیدگی می‌کنند که در نگاه اولیه حق به نظر می‌آیند و ساده اندیشان بسیاری را به این وسیله از طرفداران خود قرار می‌دهند. به همین دلیل است که ما نیاز به راهی برای کشف حقیقت از باطل داریم. چاره‌ای که قرآن در این باره به ما معرفی می‌کند مراقبت از خود (یعنی همان تقوا) است. در آیه 29 سوره انفال خدای متعال ثمرات تقوا را بیان فرموده است که عبارتند از تشخیص حق از باطل، پوشیده شدن بدیها، غفران الهی:

«یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً وَ یُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَیِّئاتِكُمْ وَ یَغْفِرْ لَكُمْ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظیمِ »

 

اگر ما در زمان امام ششم بودیم

تاریخ تکرار می‌شود؛ بنابراین جا دارد این سوال را از خود بپرسیم که اگر ما در آن دوران بودیم چه می‌کردیم؟ مانند بسیاری از مردم از سر ترس و بی‌تقوایی در برابر ظلم امویان سکوت می‌کردیم یا مانند بسیاری دیگر فریفته ظاهر عباسیون می‌شدیم و به آنها کمک می‌کردیم؟

پیداست که راه حقیقت هیچیک از این دو راه نیست بلکه عبارتست از شجاعت و مبارزه با ظلم بدون آنکه زحمت بی‌فایده و خدمت به ظالمان نوجامه کرده باشیم. کسب این روشن ‌بینی به تقوا نیاز دارد. بنابراین فوری‌ترین کارهایی که ما در زندگی داریم کسب روشن بینی در سایه تقواست و الا باید خود را در معرض راهنمایی کسی قرار دهیم که به تقوای او یقین داریم، همانگونه که امام صادق علیه السلام شیعیان را از شرکت و کمک به انقلاب عباسیون منع فرمودند .

اهمیت علم‌آموزی از بیان بهترین معلّم دنیا



امام صادق علیه السلام

از آنجایی كه قرآن كریم و به طور كلی دین اسلام به مسأله علم آموزی تأكید فراوانی دارند، این تأكید در مكتب امام صادق علیه السلام كه مظهر صفت علم خداوند نیز می باشند جلوه ای ویژه یافته است:

در حدیث معتبری در كافی به نقل از آن حضرت می خوانیم :

« لوددت أن أصحابی ضربت رۆوسهم بالسیاط حتی یتفقهوا » (1)

براستی كه دوست دارم كه اصحابم با تازیانه بر سر آنها زده شود تا این كه فقیه شوند و معارف دین را بیاموزند!!

واضح است كه مراد از این جمله تأكید فراوان بر یاد گیری است به گونه ای كه اگر فرض محال شود كه یاد گیری متوقف بر كتك خوردن باشد یادگیری می ارزد به این كه انسان آن كتك و ضرب و شتم را تحمل كند اما از یادگیری دست برندارد!

باز از همین امام همام نقل شده است كه فرموده اند:

« تفقهوا فی الدین فإنه من لم یتفقه منكم فی الدین فهو أعرابی » (2)

در دین خدا تفقه نمایید و دنبال فهم عمیق دینی بروید كه اگر این چنین نباشید مانند اعراب بادیه نشین خواهید بود كه از معارف به دور و محروم اند!

و باز در همان كتاب شریف كافی نقل شده است كه شخصی به آن حضرت عرضه داشت كه مردی تشیع را قبول نموده ولی در كنج خانه خود نشسته و با برادران دینی خود ارتباطی برقرار نمی نماید نظر شما راجع به او چیست ؟

آن حضرت می فرمایند:

چنین شخصی چگونه فهم دینی خود را عمق خواهد بخشید ؟! (3)

و باز آن حضرت - علی ما نقل - به بشیر دهّان فرموده اند كه :

« لا خیر فی من لا یتفقه من أصحابنا یا بشیر إن الرجل منهم إذا لم یستغن بفقهه احتاج إلیهم فإذا احتاج إلیهم أدخلوه فی باب ضلالتهم و هو لا یعلم » (4)

یعنی هیچ خیری نیست در شیعه ای كه اهل علم آموزی نباشد ای بشیر اگر یك شیعه در فهم دینی به مرحله كمال نرسد بالآخرة در بعضی از زمینه ها محتاج دیگران خواهد شد و وقتی كه چنین شد او را از آن جا كه نخواهد فهمید گمراه خواهند ساخت !!

ما ایرانیان وارثان ابو ریحانی هستیم كه هنگام مرگش می گفت بدانم و بمیرم بهتر است از این كه ندانم و بمیرم و ما از همان نسلی هستیم كه پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله - علی ما نقل - راجع به ما فرموده اند : اگر علم یا ایمان در آسمان هم باشد مردانی از فارس به آن دست می یابند

چقدر این فرمایش أخیر حضرت صادق علیه السلام برای امروز ما راهگشاست ، امروزی كه علوم و فنون مختلفی كه بشر به آن احتیاج دارد در دست دشمنان اسلام است و از این علوم و فنون علیه دین و بشریت و انسانیت و برای ترویج ضلالت و گمراهی و توسعه سلطه خود بر دنیا استفاده می نمایند به همین دلیل است كه فرموده اند :

« علم سلطان است هر كس كه آن را یافت تسلط می یابد وهر كس كه دنبال آن نرفت تحت سلطه واقع خواهد شد »

« العلم سلطان من وجده صال به ومن لم یجده صیل علیه » (5)

و به همین دلیل است كه ما در اسلام چیزی به نام اتمام علم آموزی نداریم و طبق حدیث معروف پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله از گهواره تا زمان گور باید به دنبال مطالعه و علم آموزی باشیم و به قول بعضی از بزرگان ما در اسلام چیزی به نام فارغ التحصیل نداریم و در برخی از احادیث خسته نشدن از طلب علم از علامات عاقل برشمرده شده است كه از آن می توان استفاده نمود كه اگر شخصی خود را فارغ از تحصیل و غیر محتاج به یاد گیری بداند حال در هر مرحله ای از علم كه می خواهد باشد ، چنین شخصی در واقع از عقل كاملی بهره مند نیست در حدیثی از پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و همچنین حدیث دیگری از امام رضا علیه السلام برای عاقل ده علامت شمرده شده است كه یكی از آنان خسته و ملول نشدن از طلب علم در تمام طول عمر می باشد : ... لا یمل من طلب العلم طول عمره أو طول دهره ...(6)

ما در اسلام چیزی به نام اتمام علم آموزی نداریم و طبق حدیث معروف پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله از گهواره تا زمان گور باید به دنبال مطالعه و علم آموزی باشیم و به قول بعضی از بزرگان ما در اسلام چیزی به نام فارغ التحصیل نداریم و در برخی از احادیث خسته نشدن از طلب علم از علامات عاقل برشمرده شده است

ما ایرانیان وارثان ابو ریحانی هستیم كه هنگام مرگش می گفت بدانم و بمیرم بهتر است از این كه ندانم و بمیرم و ما از همان نسلی هستیم كه پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله - علی ما نقل - راجع به ما فرموده اند:

اگر علم یا ایمان در آسمان هم باشد مردانی از فارس به آن دست می یابند.

و امروزه به اثبات رسیده است كه متوسط هوش جوانان ایرانی از متوسط هوش جوانان سایر ملل بالاتر است و جوان دانشگاهی و حوزوی ما هیچ بهانه ای برای صرف تمام لحظات در یادگیری ندارد !

البته نكته ای كه در احادیث مورد تأكید است و باید متذكر شد این است كه انسان دارای هر پست و مقام و هر شغل و حرفه ای می باشد باز از علوم دینی به هیچ وجه بی نیاز نیست مقصود این نیست كه همه باید به حوزه علمیه رفته و مشغول تحصیل به شكل رسمی آن شوند بلكه مقصود این است كه به هر شكل ممكن یك انسان مۆمن باید دائما در كنار هر مشغله ای كه دارد به معارف دینی نیز بپردازد چه به شكل مطالعه و چه به شكل شركت در كلاس درس و چه به شكل گوش فرا دادن به گویندگان دینی در منابر و مساجد و چه در رسانه ها ‍ ی جمعی و خلاصه از هر راه ممكن و معارف دینی نیز اعم است از احكام و اعتقادات و تفسیر و تاریخ و غیره!!

 

آیا ما شیعه ایم یا محبّ اهلبیتیم؟!



در تفسیر امام حسن عسکری علیه السلام حدیثی وارد شده است که آن را ابویعقوب یوسف بن یزیاد و علی بن سیار روایت کرده اند، این دو بزرگوار می گویند:

شبی در خدمت امام عسکری(ع) بودیم- در آن زمان حاکم آن سامان نسبت به امام (ع) تعظیم می کرد و اطرافیان او نیز احترام می نمودند- ناگهان حاکم شهر از آنجا عبورش افتاد و مردی دست بسته همراه او بود او امام(ع) را که در بالای خانه قرار داشت و از بیرون مشاهده می شد دید، همینکه چشمش به آن حضرت افتاد به خاطر احترام از مرکب پیاده شد.

امام عسکری(ع) فرمود: به جای خود برگرد، و او در حالی که تعظیم می کرد به جای خود یعنی روی مرکب برگشت و عرض کرد: ای فرزند رسول خدا این شخص را امشب کنار یک دکان صرافی گرفته ام به گمان اینکه می خواسته راهی به دکان باز کند و از آن سرقت کند. همین که خواستم او را تازیانه بزنم- و این روش من است متهمی را که دستگیر می کنم پنجاه تازیانه می زنم تا تنبیه او باشد و بعد از آن جرم بزرگتری مرتکب نشود- او به من گفت: از خدا بترس و کاری که باعث خشم خداوند می شود انجام نده، من به راستی از شیعیان علی بن ابی طالب و شیعه این امام بزرگوار پدر کسی که به امر خدا قیام می کند می باشم.

من از او دست برداشتم و گفتم: تو را نزد امام(ع) می برم، اگر آن حضرت گفته ات را تصدیق کرد که از شیعیان او هستی تو را رها می کنم، و اگر دروغ گفته بودی بعد از آنکه هزار تازیانه به تو زدم دست و پایت را قطع خواهم کرد، اکنون او را به حضور شما آورده ام، آیا او همان طور که ادعا کرده است از شیعیان شما می باشد؟

امام (ع) فرمود:

پناه بر خدا می برم، این کجا از شیعیان علی بن ابی طالب می باشد؟ خدا او را در دست تو گرفتار کرده است بخاطر اینکه به خیال خود اعتقاد دارد که از شیعیان حضرت علی (ع) است.

حاکم گفت: راحتم کردی، الآن پانصد ضربه به آن می زنم و هیچ اعتراضی هم بر من نیست. و چون او را به فاصله زیادی از آنجا دور کرد دستور داد او را به رو بر زمین افکندند، دو جلاد را یکی در طرف راست و دیگری در طرف چپ بر او گماشت و به آنها گفت: او را بزنید و بدرد آورید.

این دو نفر شلاق های خود را بطرف او پایین آوردند، ولی به او برخورد نکرد و هر چه می زدند بر زمین می خورد، حاکم ناراحت شد و گفت: وای بر شما، زمین را می زنید؟ به پشت و کمر این شخص بزنید، دوباره شروع به زدن کردند و پشت و کمر او را نشانه گرفتند ولی این بار دستهای آنها خطا رفت و آندو به یکدیگر زدند و داد و فریاد آنها بلند شد.

حاکم به آنها گفت: وای بر شما، مگرشما دیوانه شده اید؟ چرا خودتان را می زنید؟ این مردی که بر زمین افتاده بزنید گفتند: ما همین کار را می کنیم و جز او را هدف نمی گیریم و نمی زنیم ولی دست های ما بی اختیار منحرف می شود بطوری که ضربه ها بر خود ما وارد می شود.

حاکم چهار نفر دیگر از مأموران خود را صدا زد و به این دو نفر اضافه کرد و گفت: او را احاطه کنید و تا می توانید بزنید، شش نفر دور او را گرفتند و شلاق ها را بالا بردند که او را بزنند ولی این بار شلاق به حاکم اصابت کرد. او از مرکب پیاده شد و فریاد کرد: مرا کشتید خدا شما را بکشد، این چه کاری است که می کنید؟ گفتند: ما غیر این شخص را نمی زنیم و نمی دانیم چرا چنین می شود؟

حاکم با خود گفت: شاید اینها توطئه کرده اند، لذا چند نفر دیگر را مأمور کرد که این شخص را بزنند، ولی آنها هم حاکم را زدند بار دیگر گفت: وای بر شما چرا مرا می زنید؟ گفتند: به خدا قسم ما جز این شخص را نمی زنیم.

حاکم گفت: سر و صورت مرا مجروح کردید، اگر مرا نمی زنید از کجا این جراحتها پیدا شد؟ گفتند: دست ما بشکند اگر تو را قصد کرده باشیم. مرد گرفتار به حاکم گفت: ای بنده خدا، آیا به این لطفی که به من می شود و ضربات شلاق از من دفع می گردد هیچ توجه نمی کنی و عبرت نمی گیری؟ وای بر تو، مرا نزد امام(ع) برگردان و هر چه در مورد من فرمان داد اجرا کن.

حاکم او را نزد امام (ع) برگرداند و عرض کرد: ای فرزند رسول خدا، کار این شخص عجیب است، از طرفی انکار کردید که از شیعیان شما باشد- و هر که شیعه شما نباشد ناگزیر شیعه ابلیس است و جایگاهش در آتش است- و از طرف دیگر معجزاتی از او مشاهده کردم که مخصوص پیامبران است.

امام (ع) فرمود:

بگو: یا جانشینان پیغمبران( یعنی اظهار معجزه منحصر به پیامبران نیست بلکه جانشینان واقعی آنها هم به آوردن معجزه توانائی دارند). حاکم هم کلام خود را با اضافه کردن جمله ای که امام (ع) فرمود تصحیح کرد.

سپس امام عسکری(ع) به حاکم فرمود: ای بنده خدا این شخص در اینکه ادعا کرده از شیعیان ما است دروغ گفته است دروغی که اگر می فهمید و از روی عمد آن را می گفت به تمام آن عذاب تو گرفتار می شد و در زندان زیرزمینی سی سال باقی می ماند، ولی خداوند به او رحم کرد زیرا کلمه را بر آنچه قصد کرده اطلاق نموده است و از روی عمد دروغ نگفته است و تو ای بنده خدا بدان که خداوند او را از دست تو نجات داده است، او را رها کن، زیرا از دوستان و ارادتمندان ما است گر چه از شیعیان ما نیست.

حاکم گفت: نزد ما این تعبیرات همه مساوی است، چه فرقی بین اینها است؟ امام (ع) به او فرمود:

الفرق أن شیعتنا هم الذین یتبعون آثارنا، و یطیعونا فی جمیع أوامرانا و نواهینا، فأولئک من شیعتنا. فأما من خالفنا فی کثیر مما فرضه الله علیه فلیسوا من شیعتنا.

شیعیان ما کسانی هستند که از آثار ما پیروی می کنند، دستورات ما را به کار می بندند، و از آنچه نهی کرده ایم اجتناب می نمایند، و اما کسانی که در بسیاری از آنچه خداوند بر آنها واجب کرده با ما مخالفت می کنند از شیعیان ما نیستند.

سپس امام (ع) به حاکم فرمود: و تو دروغی گفته ای که اگر از روی عمد مرتکب شده بودی خداوند تو را به هزار تازیانه و سی سال زندان زیر زمینی گرفتار می کرد.

حاکم عرض کرد: آن دروغ چه بوده است ای فرزند رسول خدا؟

امام(ع) فرمود: معجزاتی را که دیدی به این شخص نسبت دادی در حالیکه معجزه کار او نیست بلکه کار ما است که خداوند در مورد او ظاهر کرد تا حجت ما را آشکار کند و عظمت و شرافت ما را روشن سازد، و اگر گفته بودی معجزاتی در مورد او مشاهده کردم- و عمل  را به او نسبت نمی دادی- آن را انکار نمی کردم، آیا حضرت عیسی که مرده را زنده کرد معجزه نیست؟ آیا معجزه کار آن مرده بود یا عیسی؟ آیا گل را که به شکل پرنده ساخت و به اذن پروردگار پرنده گردید، این معجزه کار پرنده بود یا حضرت عیسی؟ آیا آنهائیکه مسخ شدند و با خواری بوزینه گردیدند معجزه نیست؟ آیا این معجزه کار بوزینه ها بود یا پیغمبر آن زمان؟

حاکم گفت: " أستغفرالله ربی و أتوب الیه" " از خدا طلب آمرزش می کنم و به سوی او بازگشت می نمایم."

سپس امام عسکری (ع) به آن شخص که ادعا کرده بود شیعه علی بن ابی طالب (ع) است، فرمود:

 یا عبدالله لست من شیعة علی(ع)، إنما أنت من محبیه.

ای بنده خدا تو شیعه علی بن ابی طالب (ع) نیستی بلکه از دوستان او می باشی.

همانا شیعیان آن حضرت کسانی هستند که خداوند تبارک و تعالی درباره آنان فرموده است:

" والذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئک أصحاب الجنة هم فیها خالدون."( بقره/82)

" کسانی که ایمان آورده اند و اعمال صالح انجام می دهند اهل بهشت خواهند بود، و در آن جا برای همیشه خواهند ماند."

هم الذین آمنوا بالله و وصفوه بصفاته، و نزهوه عن خلاف صفاته و صدقوا محمداً (ص) فی أقواله و صوبوه فی کل أفعاله، ورأوا علیاً بعده سیّداً إماماً و قرماً هماماً لا یعدله من اُمّة محمد(ص) أحد، ولا کلهم إذا جمعوا فی کفّه یوزنون بوزنه، بل یرجّح علیهم کما ترجح السماء و الأرض فی الذرّة.

شیعیان کسانی هستند که به خدا ایمان آورده اند و او را به صفاتی که خودش فرموده توصیف می کنند و از صفات دیگر که بر خلاف آن باشد پاک و منزه می دانند، و محمد(ص) را در همه گفتارش تصدیق می کنند، و همه کارهای او را عین صواب و راستی می دانند و عقیده دارند که علی (ع)  بعد از او سرور و پیشوای همگان است و بزرگواری است که هیچکس از امت محمد(ص) همتای او نیست، بلکه اگر همه آنها را در کفه ای و علی(ع) را در کفه ای دیگر قرار دهند کفه علی(ع) بر آنها ترجیح پیدا می کند مانند ترجیح داشتن وزن آسمان و زمین بر یک ذره بی مقدار.

و شیعیان علی (ع) کسانی هستند که در راه خدا هیچ باکی ندارند که مرگ سراغ آنها آید، یا آنها در دام مرگ قرار گیرند و شیعیان علی(ع) آنهایی هستند که برادرشان را بر خود ترجیح می دهند گرچه در حال نیاز و حاجت باشند. و آنها کسانی هستند که خداوند در جائی که نهی فرموده آنها را نمی بیند، و جائیکه امر فرموده خالی از آنها نیست.

و شیعیان علی بن ابی طالب(ع) کسانی هستند که در احترام نمودن و بزرگداشت برادران مؤمن به مولای خود علی(ع) اقتدا می کنند.

و آنچه گفتم گفتار خودم نیست بلکه گفتار رسول خدا(ص) است و این فرمایش پروردگار است که فرموده است:" وعملوا الصالحات" یعنی بعد از اعتراف به توحید و اعتقاد داشتن به نبوت و امامت همه فرائض و تکالیف الهی را بجا می آورند، و در رأس آنها دو فریضه است:

یکی ادا کردن و پرداختن حقوق برادران دین، دوم رعایت تقیه و آشکار نکردن عقیده مذهبی خود در مقابل شیعیان خداوند برای آنکه جان و مال خود را حفظ کنند.

صفات و كرامات امام حسن عسكرى (ع)



برخى از معاصران امام او را چنین وصف كرده ‏اند: آن حضرت سبزه ‏بود و چشمانى فراخى داشت، بلند بالا و زیبا چهره و خوش هیكل وجوان‏بود و از شكوه و هیبت بهره داشت. (91) شكوه و عظمت او را وزیر دربار عبّاسى در عصر معتمد، یعنى احمدبن عبیداللَّه بن خاقان، به وصف كشیده است اگر چه او خود سر دشمنى باعلویها را داشت و در گرفتار كردن آنها مى‏كوشید، در وصف آن حضرت‏چنانكه در روایت كلینى آمده چنین گفته است: در شهر "سُرّمن‏رأى" هیچ كس از علویان را همچون حسن بن على بن‏محمّد بن الرضا، نه دیدم و نه شناختم و در وقار و سكوت و عفاف‏ و بزرگوارى و كرمش، در میان خاندانش و نیز در نزد سلطان و تمام ‏بنى‏ هاشم همتایى چون او ندیدم. بنى ‏هاشم او را بر سالخوردگان‏ و توانگران خویش مقدّم مى‏دارند و بر فرماندهان و وزیران و دبیران‏وعوام الناس او را مقدّم مى‏كنند و در باره او از كسى از بنى هاشم‏وفرماندهان ودبیران و داوران و فقیهان و دیگر مردمان تحقیق نكردم‏جز آنكه او را در نزد آنان در غایت شكوه و ابهّت و جایگاهى والا وگفتارنكو یافتم و دیدم كه وى را بر خاندان و مشایخش و دیگران مقدّم‏مى‏شمارند و دشمن و دوست از او تمجید مى‏كنند.(2)

شاكرى یكى از كسانى كه ملازم خدمت آن حضرت بوده، در توصیف ‏وى چنین گفته است: "استاد من (امام عسكرى‏علیه السلام) مرد علوى صالحى‏بود كه هرگز نظیرش را ندیدم، روزهاى دو شنبه و پنج شنبه در سامره به‏دار الخلافه مى‏رفت، در روز نوبه، عدّه بسیارى گرد مى‏آمدند و كوچه ازاسب و استر و الاغ و هیاهوى تماشاچیان پر مى‏شد و راه آمد و شد بندمى‏آمد، وقتى كه او مى‏رسید هیاهوى مردم آرام مى‏شد و چهار پایان كنارمى‏رفتند و راه باز مى‏شد به طورى كه لازم نبود جلوى حیوانات رابگیرند. سپس او داخل مى‏شد و در جایگاهى كه برایش آماده كرده بودند،مى‏نشست و چون عزم خروج مى‏كرد ودربانان فریاد مى‏زدند: "چهارپاى ابو محمّد را بیاورید. سرو صداى مردم وحیوانات فرو مى‏نشست‏وبه كنارى مى‏رفتند تا آن حضرت سوار مى‏شد و مى‏رفت". شاكرى در توصیف امام مى‏افزاید: "در محراب مى‏نشست و سجده‏مى‏كرد در حالى كه من پیوسته مى‏خوابیدم و بیدار مى‏شدم و مى‏خوابیدم‏در حالى كه او در سجده بود، كم خوراك بود. برایش انجیر و انگور و هلو و چیزهایى شبیه اینها مى‏آوردند و او یكى دو دانه از آنها مى‏خوردومى‏فرمود: محمّد! اینها را براى بچّه‏هایت ببر. من گفتم: تمام اینها را؟او فرمود: آنها را بردار كه هرگز بهتر از این ندیدم.(3)

هنگامى كه طاغوت بنى عبّاس آن حضرت را در بند انداخت، بعضى ازعبّاسیان به صالح بن وصیف كه مأمور زندانى كردن امام بود، گفت: بر اوسخت بگیر و او را آسوده مگذار. صالح گفت: با او چه كنم؟ من دو تن ازبدترین كسانى را كه توانستم پیدا كنم، یافتم و آنها را مأمور وى ساختم‏واینك آن دو در عبادت و نماز به جایگاهى بزرگ رسیده‏ اند. سپس‏ دستور داد آن دو تن را احضار كنند، از آن دو پرسید: واى بر شما! شما بااین مرد ( امام حسن) چه كردید؟ آن دو گفتند: چه توانیم گفت درباره‏مردى كه روزها روزه مى‏دارد وتمام شب را به نماز مى‏ایستد و با كسى‏هم‏سخن نمى‏شود و به كارى جز عبادت نمى‏پردازد. چون به ما مى‏نگرد به‏لرزه مى‏افتیم و چنان مى‏شویم كه اختیارمان از كف بیرون مى‏شود!(4) همه از ارزش و نهایت كرامت آن حضرت در پیشگاه پروردگارش‏آگهى داشتند، تا آنجا كه معتمد خلیفه عبّاسى وقتى در آن شرایط بحرانى‏ونا آرامى كه هر خلیفه تنها یك یا چند سال معدود بر تخت خلافت‏مى‏توانست بنشیند، روى كار آمد. نزد امام عسكرى‏علیه السلام رفته از وى‏خواست كه دعا كند تا خلافت او بیست سال به طول انجامد )به نظرمعتمد این مدّت در قیاس با مدّت زمامدارى خلفاى پیش از وى بسیاردراز بوده است!( امام علیه‏السّلام نیز دعا كرد و فرمود: خداوند عمر تو رادراز گرداند! دعاى‏امام در حقّ معتمد اجابت شد و وى پس‏از بیست‏سال در گذشت(5)

این یكى از كرامتهاى امام‏ علیه السلام است در حالى كه كتابهاى حدیث از كرامتهاى بى شمار آن حضرت كه ذكر آنها از حوصله این كتاب مختصربیرون است، آكنده و سرشار مى‏باشد. مقصود ما از ذكر برخى از كرامات ‏امام براى این است كه به حقّ او آگاه شویم و این نكته را دریابیم كه ائمه‏ هدى ‏علیهم السلام، همه نور واحدند و از ذریتى پاك كه خدا براى ابلاغ و اتمام‏حجّتش و اكمال نعمتهایش بر ما، آنها را برگزید. بگذارید با هم به ‏راویان گوش بسپاریم تا ببنیم چگونه این كرامتها را براى ما بیان مى‏كنند:

1 - یكى از راویان به نام ابو هاشم گوید: محمّد بن صالح از امام‏عسكرى‏علیه السلام در باره این فرموده خداى تعالى: (للَّهِ‏ِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ). (6) یعنی: امر از آن خداست از قبل و از بعد.) پرسید: امام پاسخ داد: امر از آن اوست پیش از آنكه بدان امر كرده باشدوباز امر از آن اوست بعد از آنكه هر آنچه خواهد بدان امر كرده باشد. من ‏با شنیدن این جواب با خود گفتم: این همان سخن خداست كه فرمود: ( أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ تَبَارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ(7) یعنی: خلق و امر از آن اوست، بزرگ است خداوند پروردگار جهانیان). پس امام رو به من كرد و فرمود: همچنانكه تو با خود گفتى: ( أَلاَ لَهُ‏الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ تَبَارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ). من گفتم: گواهى مى‏دهم كه توحجّت خدایى و فرزند حجّت خدا بر خلقش.(8)

2 - یكى دیگر از راویان به نام على بن زید نقل مى‏كند كه همراه با امام‏حسن عسكرى‏علیه السلام از دار العامه به منزلش آمدم. چون به خانه رسید و من‏خواستم بر گردم فرمود: اندكى درنگ كن. سپس به من اجازه ورود دادوچون داخل شدم دویست دینار به من داد و فرمود: با این پول براى خودكنیزى بخر كه فلان كنیز تو مُرد. در صورتى كه وقتى من از خانه بیرون‏آمدم آن كنیز در كمال نشاط وخرّمى بود. چون برگشتم غلام را دیدم كه‏گفت: همین حالا كنیزت فلانى بمرد. پرسیدم: چطور؟ گفت: آب درگلویش گیر كرد و جان داد.(9)

3 - ابو هاشم جعفرى گوید: از سختى زندان و بند و زنجیر به امام‏عسكرى شكایت بردم. آن حضرت برایم نوشت: تو نماز ظهر را در خانه‏خود مى‏گزارى پس به وقت ظهر از زندان آزاد شدم و نماز را در منزل خودبه جاى آوردم.(10)

4 - از ابو حمزه نصیر خادم روایت شده كه گفت: بارها شنیدم كه امام‏عسكرى‏علیه السلام با غلامانش و نیز دیگر مردمان با همان زبان آنها سخن‏مى‏گوید در حالى كه در میان آنها، اهل روم، ترك و صقالبه بودند. از این‏امر شگفت زده شدم و گفتم: او در مدینه به دنیا آمده و تا زمان وفات‏پدرش در بین مردم ظاهر نشده و هیچ كس هم او را ندیده پس این امرچگونه ممكن است؟ من این سخن را با خود گفتم پس امام رو به من كردوفرمود: خداوند حجّت خویش را از بین دیگر مخلوقاتش آشكار ساخت‏و به او معرفت هر چیز را عطا كرد. او زبانها و نسبها و حوادث را مى‏داندو اگر چنین نبود هرگز میان حجّت خدا و پیروان او فرقى دیده نمى‏شد.(11)

5 - امام را به یكى از عمّال دستگاه ستم سپردند كه نحریر نام داشت تاامام را در منزل خود زندانى كند. زن نحریر به وى گفت: از خدا بترس. تو نمى‏دانى چه كسى به خانه‏ات آمده آنگاه مراتب عبادت و پرهیزگارى‏امام را به شوهرش یادآورى كرد و گفت: من بر تو از ناحیه او بیمناكم،نحریر به او پاسخ داد: او را میان درندگان خواهم افكند. سپس در باره‏اجراى این تصمیم از اربابان ستمگر خود اجازه گرفت. آنها هم به او اجازه‏دادند.( این عمل در واقع به مثابه یكى از شیوه‏هاى اعدام در آن روزگاربوده است). نحریر، امام را در برابر درندگان انداخت و تردید نداشت كه آنها امام‏را مى‏درند و مى‏خورند. پس از مدّتى به همان محل آمدند تا بنگرند كه‏اوضاع چگونه است. ناگهان امام را دیدند كه به نماز ایستاده است‏ودرندگان گرداگردش را گرفته‏اند. لذا دستور داد او را از آنجا بیرون ‏آوردند.(12)

6 - از همدانى روایت كرده‏اند كه گفت: به امام عسكرى نامه‏اى نوشتم‏و از او خواستم كه برایم دعا كند تا خداوند پسرى از دختر عمویم به من‏عطا فرماید. آن حضرت نوشت: خداوند تو را فرزندان ذكور عطا فرمود پس چهار پسر برایم به دنیا آمد.(13)

7 - عبدى روایت كرده است: پسرم را به حال بیمارى در بصره رهاكردم و به امام عسكرى‏علیه السلام نامه‏اى نگاشتم و از وى تقاضا كردم كه براى‏بهبود پسرم دعا كند. آن حضرت به من نوشت: خداوند پسرت را اگرمؤمن بود، بیامرزد. راوى گوید: نامه‏اى از بصره به دستم رسید كه در آن‏خبر مرگ فرزندم را درست در همان روزى كه امام خبر مرگ او را به من‏رسانده بود، داده بودند و فرزندم به خاطر اختلافى كه میان شیعه درگرفته بود، در امامت تردید داشت.(14)

8 - یكى از راویان از شخصى به نام محمّد بن على نقل مى‏كند كه گفت:كار زندگى برما سخت شد. پدرم گفت: بیا برویم نزد این مرد، یعنى‏حضرت عسكرى‏علیه السلام، مى‏گویند مردى‏بخشنده‏است. گفتم: او را مى‏شناسى؟گفت: نه او را مى‏شناسم و نه تا به حال او را دیده‏ام. به قصد منزل او در حركت شدیم. در بین راه پدرم به من گفت: چقدرمحتاجیم كه او دستور دهد پانصد درهم به ما بدهند؟ دویست درهم‏براى لباس و دویست درهم براى آرد و صد درهم براى هزینه. محمّد فرزندش گوید: من نیز با خود گفتم، اى كاش او سیصد درهم براى من‏دستور دهد، صد در هم براى خرید یك مركوب و صد درهم براى هزینه‏و صد درهم براى پوشاك تا به ناحیه جبل ( اطراف قزوین) بروم. چون به سراى امام رسیدیم، غلامش بیرون آمد و گفت: على بن‏ابراهیم وپسرش محمّد وارد شوند. چون داخل شدیم و سلام كردیم به‏پدرم فرمود: چرا تا الان اینجا نیامدى؟ پدرم عرض كرد: سرورم! شرم‏داشتم شما را با این حال دیدار كنم. چون از محضر آن امام بیرون آمدیم غلامش نزد ما آمد و كیسه‏اى به‏پدرم داد و گفت: این 500 درهم است! دویست درهم براى خرید لباس‏ودویست درهم براى خرید آرد و صد درهم براى هزینه. آنگاه كیسه‏ اى‏دیگر در آورد و به من داد و گفت: این سیصد درهم است! صد درهم براى‏خرید یك مركوب و صد درهم براى خرید لباس و صد درهم براى‏هزینه، ولى به ناحیه جبل نرو بلكه به طرف سورا (جایى در اطراف‏ بغداد) حركت كن.(15)

9 - در روایتى از على بن حسن بن سابور روایت شده است كه گفت: درزمان حیات امام حسن عسكرى‏ علیه السلام در سامراء خشكسالى روى داد. خلیفه به دربان و مردم مملكت خود دستور داد براى خواندن نمازِ باران ازشهر بیرون روند. سه روز پیاپى رفتند و هر چه دعا كردند باران نبارید. در چهارمین روز، بزرگ مسیحیان (جاثلیق) و راهبان وتعدادى ازمسیحیان در این مراسم شركت كردند. در میان آنها راهبى بود كه هرگاه‏دست خویش را به سوى آسمان بالا مى‏برد، باران باریدن مى‏گرفت، مردم‏از كار او در دین خود به شكّ افتادند و شگفت زده شدند و به دین نصارى‏گراییدند. خلیفه كسى را به سراغ امام عسكرى ‏علیه السلام كه در زندان بود فرستاد. او را از زندان نزد خلیفه آوردند. خلیفه گفت: امّت جدّت را دریاب كه‏هلاك شدند. امام فرمود: به خواست خداى تعالى فردا به صحرا خواهم‏رفت و شكّ و تردید را بر طرف خواهم كرد. روز پنجم كه رئیس نصارى و راهبان بیرون آمدند، حضرت با عدّه‏اى‏از یاران بیرون رفت. همین كه نگاهش به راهب افتاد كه دست خود را به‏سوى آسمان بلند كرده بود به یكى از غلامانش دستور داد دست راست‏ راهب را و آنچه را كه میان انگشتانش بود، بگیرد. غلام فرمان امام رااطاعت كرد و از بین انگشتان او استخوان سیاهى را در آورد. امام عسكرى‏استخوان را در دست گرفت و فرمود: اینك دعا كن و باران بخواه. راهب‏ دعا كرد، امّا ابرهایى كه آسمان را گرفته بودند كنار رفتند و خورشید پیدا شد!! خلیفه پرسید: ابو محمّد! این استخوان چیست؟ امام‏علیه السلام فرمود: این‏مرد از كنار قبر یكى از پیامبران گذر كرده و این استخوان را برداشته است. و هیچ گاه استخوان پیامبرى را آشكار نسازند جز آنكه آسمان باریدن ‏گیرد.(16)

10 - ابو یوسف شاعر متوكّل معروف به شاعر قصیر یعنى شاعر كوتاه‏قد. روایت كرده است كه پسرى برایم زاده شد و تنگدست بودم. به عدّه‏اى‏یادداشتى نوشتم و از آنها كمك خواستم. با نا امیدى بازگشتم به گرد خانه‏امام حسن‏علیه السلام یك دور چرخ زدم و به طرف در رفتم كه ناگهان ابو حمزه‏كه كیسه‏اى سیاه در دست داشت بیرون آمد. درون كیسه چهار صد درهم‏بود. او گفت: سرورم مى‏گوید: این مبلغ را براى نوزادت خرج كن كه خداوند در اوبراى تو بركت قرار دهد.(17)

11 - ابو هاشم گوید: یكى از دوستان امام‏علیه السلام نامه‏اى به او نوشت و ازاو خواست دعایى به وى تعلیم دهد. امام به او نوشت: این دعا را بخوان: "یا أَسْمَعَ السَّامِعینَ، وَیا أَبْصَرَ الْمُبْصِرینَ، وَیا عِزَّ النَّاظِرینَ، وَیا أَسْرَعَ‏الْحاسِبینَ، وَیا أَرْحَمَ الرَّاحِمینَ، وَیا أَحْكَمَ الْحاكِمینَ، صَلِّ عَلى‏ مُحَمَّدٍوَآلِ‏مُحَمَّدٍ، وَاوْسِعْ لى فى رِزْقى وَمُدَّ فى عُمْرى، وَامْنُنْ عَلَىَّ بِرَحْمَتِكِ، وَاجْعَلْنى‏مِمَّنْ تَنْتَصِرُ بِهِ لِدِینِكَ وَلا تَسْتَبْدِلْ بى غیرى". ابو هاشم گوید: با خود گفتم: خدایا، مرا در حزب و زمره خویش‏ قرار ده. پس امام عسكرى‏علیه السلام به من رو كرد و فرمود: تو نیز اگر به خداایمان داشته باشى و پیامبرش را تصدیق كنى و اولیایش را بشناسى و آنان راپیرو باشى در حزب و گروه او هستى پس شاد باش!(18)

آنچه گفته شد، گزیده‏اى اندك از كرامات امام عسكرى‏علیه السلام است. امّاكرامتهاى فراوان دیگرى نیز از آن حضرت به ظهور رسیده كه این اوراق،گنجایش آن را ندارند و بسیارى دیگر نیز هست كه راویان، آنها را نقل‏ نكرده‏اند. بدلیل همین كرامتها بود كه مردم به ایشان به عنوان جانشین بر حقِ‏ رسول خدا و امام معصوم از ذریه آن حضرت ایمان داشته‏اند.

امام عسكرى و زمامداران معاصر




پس از حضرت موسى بن‏ جعفر(ع) سالهاى بسيار در سياه چاله اى هارون به سربرد، چنان مى‏نمايد كه امام ديگرى جز امام حسن عسكرى(ع) به اين سرنوشت دچار نشد. امام عسكرى(ع) از سال 254 تا 260 سخت‏ترين روزهاى زندگى‏اش را زير نظر سه‏خليفه غاصب (معتز و مهتدى و معتمد) گذراند.

آنان هرگز به زندان بسنده نكردند؛ بلكه بارها انديشه پليد از ميان بردن‏حضرت در سر پروراندند و در پرتو قدرت الهى كه با خلع از خلافت، قتل و يا ديگرمشكلات روبرو شدند.

1 امام عسكرى و معتز عباسى

معتز عباسى، پس از تصدى خلافت، روش اسلافش را پيش‏گرفت، امام عسكرى را شديدا زير نظر قرار داد، چند بار روانه زندان ساخت و اورا به دست جنايتكارى به نام صالح بن‏وصيف سپرد.

صالح بن‏وصيف، كه از دشمنان اهل بيت‏بود، فرصت را غنيمت‏شمرد، افرادى پست‏تراز خود را در زندان بر امام گماشت تا در طول شبانه‏روز حضرت را آزار دهند.

على بن‏عبدالغفار مى‏گويد: روزى گروهى از عباسيان و دسته‏اى از منحرفان [ودشمنان اهل بيت] بر صالح بن‏وصيف وارد شدند. صالح به آنان گفت: نمى‏دانم ديگرچه كنم؟ دو تن از شرورترين افرادى كه سراغ داشتم، بر او گماشتم؛ اما چنان درآنها تاثير نهاد كه در مدتى كوتاه اهل عبادت شدند. از آنان پرسيدم: درباره‏اش چه مى‏گوييد؟

پاسخ دادند: چه بگوييم در باره كسى كه روزها روزه مى‏دارد و شبها تا بامدادنماز مى‏گزارد؛ نه سخن مى‏گويد و نه به كارى جز عبادت مى‏پردازد. هرگاه به اونگاه مى‏كرديم، لرزه بر انداممان مى‏افتاد و توان تدبير خويش از كف مى‏داديم.

هنگامى كه عباسيان اين سخن را از صالح بن‏وصيف شنيدند، در نهايت‏خوارى ازنزدش بيرون رفتند. (1)

از اين گفتگو چنان برمى‏آيد كه بدانديشان و دشمنان‏امام(ع) نزد صالح بن‏وصيف شتافته بودند تا از او بخواهند عرصه را بر امام‏تنگتر كند، اما سيماى ملكوتى حضرت چنان جذاب بود، كه حتى پست‏ترين افراد رادگرگون مى‏ساخت و به عبادت وا مى‏داشت.

به گفته برخى از مورخان، معتز امام را به دست على بن‏اوتامش، كه از دشمنان‏سرسخت اهل بيت‏بود، سپرد.

على به شدت تحت تاثير واقع و از دوستان صميمى اهل بيت‏شد.

شيخ مفيد از محمد بن‏اسماعيل علوى چنين نقل مى‏كند: امام نزد على بن‏اوتامش‏زندانى گرديد و به او، كه از دشمنان خشن آل ابى‏طالب بود، دستور داده شد تابر امام سخت‏بگيرد. مدتى نگذشت كه فرزند اوتامش در برابر امام چهره بر زمين‏ساييد؛ هيبت و عظمت امام چنان بود كه نمى‏توانست‏به حضرت بنگرد. چون امام اززندان بيرون آمد، على بن‏اوتامش سرآمد روشن‏بينان و نيك‏گفتارانى شده كه حضرت‏را به بزرگى ياد مى‏كردند. (2)

فشارهاى سخت و گوناگون بر امام، معتز عباسى راقانع نساخت. او سرانجام به سعيد حاجب دستور داد امام را به طرف كوفه برده،در راه به قتل برساند. (3) حضرت به درگاه پروردگار شكايت‏برد و معتز را نفرين‏كرد. سه روز بعد، در اثر دعاى امام عسكرى، معتز به بدترين وضع كشته شد. (4)

اربلى از كتاب الدلايل چنين نقل مى‏كند: محمد بن‏ عبدالله مى‏گويد: زمانى كه[معتز] به سعيد حاجب دستور داد تا امام عسكرى(ع) را به طرف كوفه ببرد،ابوالهيثم به امام نوشت: فدايت‏شوم در باره شما خبرى به ما رسيده، كه ما راسخت نگران كرده است. حضرت در پاسخ نوشت: پس از سه روز گشايش فرا مى‏رسد. معتزدر روز سوم كشته شد. (5)

2 امام عسكرى(ع) و مهتدى عباسى

هنوز امام عسكرى ازستم معتز كاملا رهايى نيافته بود، كه به ستم مهتدى عباسى گرفتار شد. هر چنداين فرد به زهد شهره بود! (6)

ولى خلافت چنان دگرگونش ساخت كه يكباره كمر به‏نابودى علويان، بويژه امام عسكرى، بست. ابوهاشم مى‏گويد: با امام عسكرى درزندان مهتدى بوديم كه فرمود: اى ابوهاشم، اين سركش اراده كرده بود امشب باسرنوشت اولياى خدا بازى كند، ولى خداوند عمرش را قطع و كوتاه كرد...

بامداد تركها بر مهتدى شوريدند و او را به قتل رساندند. (7) از پاسخ نامه‏امام(ع) به احمد بن‏محمد چنان برمى‏آيد كه مهتدى همواره در فكر كشتن امام بوده‏است.

حضرت مى‏نويسد:

«ذلك اقصر لعمره عد من يومك هذا خمسه ايام و يقتل فى اليوم السادس بعد هوان‏و استخفاف يمر به فكان كما قال.» (8) عمر او كوتاه‏تر از آن است كه فكرمى‏كند. از امروز تا پنج روز به شمار. در روز ششم با خوارى كشته خواهد شد.

پس آنچه امام فرموده بود، واقع شد.

3 امام(ع) و معتمد عباسى

احمد بن‏جعفر بن‏متوكل، مشهور به معتمد عباسى در سال‏دويست و پنجاه و شش هجرى (9) بر مسند خلافت نشست. او، بدون در نظر گرفتن سوابق‏امام و بدون عبرت گرفتن از سرنوشت‏شوم معتز و مهتدى، امام را بيش از گذشته،تحت فشار قرار داد. اين بار پيشواى يازدهم به دست‏يحيى بن‏قتيبه سپرده شد.

يحيى چنان عرصه را بر امام تنگ ساخت كه همسرش اعتراض كرد. او در برابراعتراض همسرش سوگند ياد مى‏كرد كه حضرت را ميان درندگان رها مى‏كند. ابن‏شهرآشوب مى‏نويسد: امام عسكرى را به يحيى بن‏قتيبه سپردند. او بر حضرت بسيارسخت گرفت. همسرش به وى گفت: از خدا بترس و چنين ميازارش؛ مى‏ترسم [جايگاه‏معنوى‏اش] زيانى بر تو رساند. يحيى پاسخ داد: به خدا سوگند، او را به ميان‏درندگان و شيران خواهم افكند. آنگاه با اجازه خليفه، امام را ميان شيران‏افكند. پس از مدتى، به محل نگهدارى شيران نگريستند و امام را در حال نمازيافتند. فورا دستور داده شد امام را به خانه‏اش بازگردانند. (10)

بر اساس‏روايتى ديگر يحيى پس از سه روز همراه مربى و سرپرست‏شيران به محل نگهدارى‏آنها رفت و بر خلافت انتظار، امام را در ميان شيرانى كه پيرامونش حلقه زده‏بودند، در حال نماز يافت.

مربى به قفس درندگان گام نهاد و بى‏درنگ طعمه شيران شد.

يحيى همراه بستگانش نزد معتمد عباسى شتافت و وى را از اين واقعه آگاه ساخت.

معتمد نزد امام رفت و عاجزانه از حضرتش خواست تا برايش دعا كند! (11) البته‏نرمش معتمد عباسى ديرى نپاييد. او چنان شيفته قدرت و مقام بود كه همه چيز رابه فراموشى سپرد و به چيزى جز شهادت امام(ع) نمى‏انديشيد.

4 ريشه آزارها

چرا خلفا در پس آزار امام(ع) بودند؟

بررسى دقيق و عميق اين امر فرصتى فزونتر مى‏طلبد، ولى در لابه‏لاى گفتار امام‏پاسخ اجمالى اين پرسش به چشم مى‏خورد. حضرت پس از ولادت فرزندش حجه‏بن‏الحسن(عج) فرمود:

ستمگران گمان بردند مرا مى‏كشند تا اين نسل را قطع كنند. (12) اين جمله كوتاه‏نشان مى‏دهد كه دشمن در پى پيشگيرى از ولادت امام دوازدهم حضرت بقيه‏الله‏الاعظم(ع) بود؛ ولى سرانجام قدرت خدا آشكار شد و موعود الهى على‏رغم همه‏محدوديتها به عرصه گيتى گام نهاد.

فسلام عليه يوم ولد و يوم يبعث‏حيا.

مبارزات امام حسن عسكرى (ع)



پيشوايان معصوم مظهر زيباى ارزشهاى متعالى انسان و تجلى آيات قرآنى در حيات اجتماعى و سياسى خويشند. صفات متضاد در اقيانوس وجودشان به هم پيوند خورده و منظره دل‏انگيزى از انسان كامل را فرا روى عاشقان فضيلتها و پاكيها قرار داده است. شبانگاهان ميعاد نيايشها و خلوت خالصانه آنها با معبود هستى است و روزها ميدان جهاد و اميد بخشيدن به آينده و نهراسيدن از شبهاى ديجور ظلم و ستم.

درياى فضيلت آنان مجموعه‏اى از بيم و اميد، ولايت و برائت، شوق و اندوه، خروش و بردبارى، عبادت و جهاد و زهد و مسووليت پذيرى در مسائل مهم اجتماعى است. همه اينها در سايه لطف الهى تحقق مى‏يابد كه همواره جامعه را از وجود آنان بهره‏مند ساخته است. امام عسكرى (ع) ستاره درخشانى از منظومه نور و عصمت است.

وقتى بر سجاده‏اش قامت نماز مى‏بندد، از همه دنيا مى‏برد، عابدان را به حسرت وا مى‏دارد و انسانهاى دور افتاده از وصال و فطرت را به ساحل بندگى رهنمون مى‏شود. صالح ابن وصيف، زندانبان حضرت، بدين امر اعتراف كرده است. او در پاسخ به كسانى كه او را به سخت‏گيرى بيشتر فرا مى‏خواندند، گفت: چه كنم؟ شرورترين افراد را بر وى مى‏گمارم، ولى پس از چندى جذبه‏اش آنان را به نماز و روزه وا مى‏دارد.

امام (ع) در صحنه‏هاى اجتماعى - سياسى نيز براى حق‏باوران و عدالت‏جويان الگويى جامع است. تحمل شجاعانه زندان و سازماندهى شيعيان و حفظ آنها از طاغوت زمان كه هريك در اين نوشتار جداگانه مورد بررسى قرار مى‏گيرد، بخشى از اقدامهاى آن امام راستين در عرصه‏هاى فراز و نشيب اجتماع و سياست است.

امام عسكرى (ع) و زندانهاى طاغوت

هرچند حضور اجبارى امام حسن (ع) در محله «عسكر» شهر سامرا كه شهرت عسكرى را برايش به ارمغان آورد، نوعى زندان شمرده مى‏شود؛ اما طاغوتيان به اين مقدار بسنده نكردند و بارها حضرت را به زندانهاى مخوف افكندند. بى‏ترديد اين زندانها نتيجه رويارويى آن بزرگوار به چهار خليفه عباسى (المستعين بالله، المعتز بالله، المهتدى بالله، المعتمد بالله) بود؛ مبارزاتى كه نگاهى گذرا بدان سودمند مى‏نمايد:

1- مرحوم كلينى مى‏نويسد: امام عسكرى (ع) را نزد على بن «نارمش‏» زندانى كردند. او ناصبى بود و بر آل ابى طالب سخت مى‏گرفت. درباريان به وى سفارش كردند كه بر حضرت سخت‏بگيرد؛ ولى هنوز يك روز از زندانى شدن امام نگذشته بود كه ابن نارمش تحول يافت و چنان شد كه از هيبت و عظمت امام چشم از زمين برنمى‏داشت. چندى بعد، المستعين، خليفه عباسى، تصميم گرفت‏حضرت را به قتل برساند. او به سعيد دربان دستور داد امام (ع) را سمت كوفه برده، در راه نابود سازد. اين خبر ميان شيعيان منتشر شد. پاكدلان ضمن نامه‏اى حضرت را از اين تصميم آگاه ساختند. امام در پاسخ آنان چنين نوشت: من از خدا خواستم اين طاغوت را تا سه روز ديگر از ميان بردارد. دعاى امام به اجابت رسيد و روز سوم تركها المستعين را از خلافت‏بركنار كردند.

2- ابى هاشم جعفرى مى‏گويد: من همراه امام عسكرى (ع) در زندان مهتدى بودم. حضرت به من فرمود: ابو هاشم، اين طاغوت مى‏خواهد امشب مرا به قتل برساند؛ ولى در اين شب، عمرش پايان مى‏يابد. او فرزندى ندارد؛ ولى خداوند به من فرزندى عنايت‏خواهد كرد. خليفه، بامداد، به وسيله‏ى تركان به قتل رسيد، ناآگاهان با معتمد بيعت كردند و ما سالم مانديم.

3- وقتى «معتمد»، خليفه عباسى، حضرت را همراه برادرش «جعفر» به زندان على بن حزين فرستاد، پيوسته از حال وى مى‏پرسيد و على بن حزين پاسخ مى‏داد: روزها را به روزه و شبها را به عبادت مى‏گذراند. معتمد روزى تصميم گرفت امام (ع) را آزاد سازد. على بن حزين پيام معتمد را به حضرت ابلاغ كرد. حضرت از زندان بيرون آمد و منتظر ماند تا جعفر نيز به وى بپيوندد. على بن حزين گفت: منتظر نمانيد، تنها فرمان آزادى شما آمده است.

امام فرمود: به معتمد بگو، من و جعفر با هم دستگير شديم و مى‏دانى كه اگر تنها برگردم، چه خواهد شد؟ اين پيام سبب شد معتمد با آزادى جعفر نيز موافقت كند. صميرى مى‏گويد امام در حال بيرون رفتن اين آيه را تلاوت فرمود: (يريدون ليطفئوا نور الله بافواههم و الله متم نوره و لو كره الكافرون)(صف، 61: 8) اراده مى‏كنند نور الهى را با دهانهاشان خاموش كنند، اما خداوند نورش را كامل مى‏كند، هرچند كافران را ناخوشايند باشد. سالهاى زندان بر امام بسيار سخت مى‏گذشت. رفتار زندانبانان اغلب بسيار وحشت‏زا بود. در يكى از زندانها همسر زندانبان شوهرش را نصيحت كرد و ضمن يادآورى شخصيت الهى حضرت، او را از بدرفتارى باز داشت. مرد گفت: تصميم دارم وى را ميان درندگان بيفكنم. آنگاه از مسؤولان اجازه گرفت و حضرت را ميان درندگان افكند. البته درندگان حرمت فرزند فاطمه (س) را نگاه داشتند و بى‏هيچ آزارى پيرامونش حلقه زدند.

امام عسكرى (ع) و رابطه تشكيلاتى با شيعيان

يكى از روشهاى امام (ع) در مبارزه با خلفاى ستمگر، ايجاد رابطه عميق با شيعيان است. ابو هاشم جعفرى مى‏گويد: در يكى از روزها امام مرا فرا خواند، چوبى در اختيارم گذارد و فرمود: اين را به «عمرى‏» برسان. در راه به سقائى رو به رو شدم. مرد آبكش از من خواست كنار روم تا مزاحم استرش نباشم؛ من كنار نرفته، چوب را بلند كردم و به استر زدم. ناگهان چوب شكافته شد و نامه‏هاى درونش بر زمين فرو غلتيد. شتابان، نامه‏ها را جمع كردم و در حالى كه سقا دشنامم مى‏داد پى ماموريت‏خويش شتافتم.

وقتى به خانه امام (ع) باز گشتم، عيسى، خادم حضرت، نزدم شتافت و گفت: آقايت مى‏گويد: چرا استر را زدى و چوب را شكستى؟

ديگر چنين مكن. اگر شنيدى كسى به ما دشنام مى‏دهد، از معرفى خود بپرهيز و راه خويش پيش‏گير؛ زيرا ما در بد سرزمينى زندگى مى‏كنيم. آنچه احمد بن اسحاق بيان مى‏كند نيز در همين راستاست. او مى‏گويد: از امام عسكرى (ع) خواستم چيزى بنويسند تا خط حضرت را بشناسم و بتوانم نامه‏هاى آن بزرگوار را تشخيص دهم. امام (ع) فرمود: خط گاه با قلم درشت و زمانى با قلم باريك است؛ از اين جهت‏به خود ترديد راه مده.

سپس دوات خواست و به نوشتن پرداخت. با خود گفتم: خوب است قلم حضرت را بگيرم. پيش از آنكه سخنى به زبان آورم، حضرت قلم را به من بخشيد. روايات فوق نشان مى‏دهد كه ارتباط امام (ع) با شيعيان از دقت و ظرافت‏خاصى برخوردار بود و حضرت همواره آنان را در يك حركت هماهنگ و نظام‏مند رهبرى مى‏كرد.

امام و پاسدارى از شيعيان

يك حركت اصيل، براى تداوم، به حفظ موجوديت و استفاده درست و به جا از نيروهاى وابسته است. حركتهاى غير اصولى و نابجا خطر بزرگى است كه حتى نهضتهاى الهى را سمت نابودى پيش مى‏برد. بدين سبب، امامان معصوم (عليهم السلام)، همواره شيعيان را به رعايت اصل قرآنى «تقيه‏» سفارش مى‏كردند. امام عسكرى (ع) ضمن تاكيد بر برائت از دشمنان، پيوسته اين اصل را به شيعيان يادآورى مى‏كرد. بخشى از رواياتى كه بدين حقيقت اشاره مى‏كند، عبارت است از:

1- يكى از دوستداران امام (ع) مى‏گويد: در سامرا به انتظار زيارت حضرت در بيرون از خانه‏اش به سر مى‏برديم كه نامه امام را دريافت كرديم. حضرت نوشته بود: كسى به من سلام و اشاره نكند، در اين صورت امنيت جانى نخواهد داشت.

2- صميرى مى‏گويد: حضرت برايم نوشت: مواظب خود باشيد و آمادگى داشته باشيد. پس از سه روز، حادثه‏اى رخ داد. به حضرتش نوشتم: آيا منظورتان آمادگى براى اين حادثه بود؟ پاسخ داد: خير، مواظب باشيد؛ پس از چند روز، معتز كشته شد.

3- ابو هاشم جعفرى، ياور نزديك امام (ع) مى‏گويد: وقتى در زندان بودم، امام عسكرى (ع) را همراه برادرش جعفر به زندان آوردند. براى عرض سلام به حضورش شتافتم؛ حضرت به مردى كه خود را علوى معرفى مى‏كرد، اشاره كرد تا بيرون رود. پس از خروج او، فرمود: مواظب اين مرد باشيد كه جاسوس است و گزارشى از شما براى خليفه آماده كرده است. اندكى بعد، لباسهاى آن مرد را گشتيم چنانكه حضرت فرموده بود گزارشى دقيقى به همراه داشت.

تبرّی و تولّا

چهارمين جلوه مبارزاتى امام (ع) فرمان بيزارى از دشمنان اهل بيت (عليهم السلام) و اظهار ولايت و همبستگى با آنان است.

على بن عاصم به امام عسكرى (ع) گفت: من بر حمايت عملى از شما توانا نيستم و جز ولايت‏شما و برائت از دشمنانتان سرمايه‏اى ندارم.

حضرت فرمود: كسى كه توان يارى ما را ندارد؛ ولى در خلوت دشمنان ما را لعنت مى‏كند؛ خداوند فرشتگان را از كردارش آگاه مى‏سازد و آنها براى او آمرزش مى‏طلبند.

سلام و رحمت پروردگار بر يازدهمين گوهر درخشان درياى عصمت. هنگامى كه در سال 232 ه. ق ديده به جهان گشود و زمانى كه در سال 260 به شهادت رسيد. و وقتى كه كنار پدر بزرگوارش به خاك سپرده شد.

حضرت امام حسن عسكرى (ع)



 

امام حسن عسكرى ( ع ) در سال 232 هجرى در مدينه چشم به جهان گشود .

مادروالا گهرش سوسن يا سليل زنى لايق و صاحب فضيلت و در پرورش نهات مراقبت را داشت ، تا حجت حق را آن چنان كه شايسته است پرورش دهد .

اين زن پرهيزگار در سفرى كه امام عسكرى ( ع ) به سامرا كرد همراه امام بود و در سامرا از دنيارحلت كرد .

كنيه آن حضرت ابامحمد بود .

صورت و سيرت امام حسن عسكرى ( ع )

امام يازدهم صورتى گندمگون و بدنى در حد اعتدال داشت .

ابروهاى سياه كمانى ، چشمانى درشت و پيشانى گشاده داشت .

دندانها درشت و بسيار سفيد بود .

خالى بر گونه راست داشت .

امام حسن عسكرى ( ع ) بيانى شيرين و جذاب و شخصيتى الهى با شكه و وقار و مفسرى كم مانند براى قرآن مجيد بود .

راه مستقيم عترت و شيوه صحيح تفسير قرآن را به مردم و به ويژه براى اصحاب بزرگوارش - در ايام عمر كوتاه خود - روشن كرد .

دوران امامت

به طور كلى دوران عمر 29 ساله امام حسن عسكرى ( ع ) به سه دوره تقسيم ميگردد : دوره اول 13 سال است كه زندگى آن حضرت در مدينه گذشت .

دوره دوم 10 سال در سامرا قبل از امامت .

دوره سوم نزديك 6 سال امامت آن حضرت ميباشد .

دوره امامت حضرت عسكرى ( ع ) با قدرت ظاهرى بنى عباس رو در روى بود .

خلفايى كه به تقليد هارون در نشان دادن نيروى خود بلند پروازيهايى داشتند .

امام حسن عسكرى ( ع ) از شش سال دوران اقامتش ، سه سال را در زندان گذرانيد .

زندانبان آن حضرت صالح بن وصيف دو غلام ستمكار را بر امام گماشته بود ، تا بتواند آن حضرت را - به وسيله آن دو غلام - آزار بيشترى دهد ، اماآن دو غلام كه خود از نزديك ناظر حال و حركات امام بودند تحت تأ ثير آن امام بزرگوار قرار گرفته به صلاح و خوش رفتارى گراييده بودند .

وقتى از اين غلامان جوياى حال امام شدند ، ميگفتند اين زندانى روزها روزهدار است و شبها تا بامدادبه عبادت و راز و نياز با معبود خود سرگرم است و با كسى سخن نميگويد .

عبيدالله خاقان وزير معتمد عباسى با همه غرورى كه داشت وقتى با حضرت عسكرى ملاقات ميكرد به احترام آن حضرت برميخاست ، و آن حضرت را بر مسند خودمينشانيد .

پيوسته ميگفت : در سامره كسى را مانند آن حضرت نديدهام ، وى زاهدترين و داناترين مردم روزگار است .

پسر عبيدالله خاقان ميگفت : من پيوسته احوال آن حضرت را از مردم ميپرسيدم .

مردم را نسبت به او متواضع مييافتم .

ميديدم همه مردم به بزرگواريش معترفند و دوستدار او ميباشند .

با آنكه امام ( ع ) جز با خواص شيعيان خود آميزش نميفرمود ، دستگاه خلافت عباسى براى حفظ آرامش خلافت خود بيشتر اوقات ، آن حضرت را زندانى وممنوع از معاشرت داشت .

از جمله مسائل روزگار امام حسن عسكرى ( ع ) يكى نيز اين بود كه از طرف خلافت وقت ، اموال و اوقات شيعه ، به دست كسانى سپرده ميشد كه دشمن آل محمد( ص ) و جريانهاى شيعى بودند ، تا بدين گونه بنيه مالى نهضت تقويت نشود .

چنانكه نوشتهاند كه احمد بن عبيدالله بن خاقان از جانب خلفا ، والى اوقاف وصدقات بود در قم ، و او نسبت به اهل بيت رسالت ، نهايت مرتبه عداوت راداشت .

نيز اصحاب امام حسن عسكرى ، متفرق بودند و امكان تمركز براى آنان نبود ، كسانى چون ابوعلى احمد بن اسحاق اشعرى در قم و ابوسهل اسماعيل نوبختى در بغداد ميزيستند ، فشار و مراقبتى كه دستگاه خلافت عباسى ، پس از شهادت حضرت رضا ( ع ) معمول داشت ، چنان دامن گسترده بود كه جناح مقابل را باسختترين نوع درگيرى واداشته بود .

اين جناج نيز طبق ايمان به حق و دعوت به اصول عدالت كلى ، اين همه سختى را تحمل ميكرد ، و لحظهاى از حراست ( ونگهبانى ) موضع غفلت نميكرد .

اينكه گفتيم : حضرت هادى ( ع ) و حضرت امام حسن عسكرى ( ع ) هم از سوى دستگاه خلافت تحت مراقبت شديد و ممنوع از ملاقات با مردم بودند و هم امامان بزرگوار ما - جز با ياران خاص و كسانى كه براى حل مشكلات زندگى مادى و دينى خود به آنها مراجعه مينمودند - كمتر معاشرت ميكردند به جهت آن بود كه دوران غيبت حضرت مهدى ( ع ) نزديك بود ، و مردم ميبايست كم كم بدان خو گيرند ، وجهت سياسى و حل مشكلات خود را از اصحاب خاص كه پرچمداران مرزهاى مذهبى بودندبخواهند ، و پيش آمدن دوران غيبت در نظر آنان عجيب نيايد .

بارى ، امام حسن عسكرى ( ع ) بيش از 29 سال عمر نكرد ولى در مدت شش سال امامت و رياست روحانى اسلامى ، آثار مهمى از تفسير قرآن و نشر احكام و بيان مسائل فقهى و جهت دادن به حركت انقلابى شيعيانى كه از راههاى دور براى كسب فيض به محضر امام ( ع ) ميرسيدند بر جاى گذاشت .

در زمان امام يازدهم تعليمات عاليه قرآنى و نشر احكام الهى و مناظرات كلامى جنبش علمى خاصى را تجديد كرد ، و فرهنگ شيعى - كه تا آن زمان شناخته شده بود - در رشتههاى ديگر نيز مانند فلسفه و كلام باعث ظهور مردان بزرگى چون يعقوب بن اسحاق كندى ، كه خود معاصر امام حسن عسكرى بود و تحت تعليمات آن امام ، گرديد .

در قدرت علمى امام ( ع ) - كه از سرچشمه زلال ولايت و اهل بيت عصمت مايه ور بود - نكتهها گفتهاند ، از جمله : همين يعقوب بن اسحاق كندى فيلسوف بزرگ عرب كه دانشمند معروف ايرانى ابونصر فارابى شاگرد مكتب وى بوده است ،در مناظره با آن حضرت درمانده گشت و كتابى را كه بر رد قرآن نوشته بود سوزانيد و بعدها از دوستداران و در صف پيروان آن حضرت درآمد .

شهادت امام حسن عسكرى ( ع )

شهادت آن حضرت را روز جمعه هشتم ماه ربيع الاول سال 260 هجرى نوشتهاند .

در كيفيت وفات آن امام بزرگوار آمده است : فرزند عبيدالله بن خاقان گويدروزى براى پدرم ( كه وزير معتمد عباسى بود ) خبر آوردند كه ابن الرضا - يعنى حضرت امام حسن عسكرى - رنجور شده ، پدرم به سرعت تمام نزد خليفه رفت و خبررا به خليفه داد .

خليفه پنج نفر از معتمدان و مخصوصان خود با او همراه كرد .

يكى از ايشان نحرير خادم بود كه از محرمان خاص خليفه بود ، امر كرد ايشان راكه پيوسته ملازم خانه آن حضرت باشند ، و بر احوال آن حضرت مطلع گردند .

وطبيبى را مقرر كرد كه هر بامداد و پسين نزد آن حضرت برود ، و از احوال او آگاه شود .

بعد از دو روز براى پدرم خبر آوردند كه مرض آن حضرت سخت شده است ، و ضعف بر او مستولى گرديده .

پس بامداد سوار شد ، نزد آن حضرت رفت و اطبارا - كه عموما اطباى مسيحى و يهودى در آن زمان بودند - امر كرد كه از خدمت آن حضرت دور نشوند و قاضى الفضات ( داور داوران ) را طلبيد و گفت ده نفر ازعلماى مشهور را حاضر گردان كه پيوسته نزد آن حضرت باشند .

و اين كارها را براى آن ميكردند كه آن زهرى كه به آن حضرت داده بودند بر مردم معلوم نشود و نزدمردم ظاهر سازند كه آن حضرت به مرگ خود از دنيا رفته ، پيوسته ايشان ملازم خانه آن حضرت بودند تا آنكه بعد از گذشت چند روز از ماه ربيع الاول سال 260ه .

ق آن امام مظلوم در سن 29 سالگى از دار فانى به سراى باقى رحلت نمود .

بعداز آن خليفه متوجه تفحص و تجسس فرزند حضرت شد ، زيرا شنيده بود كه فرزند آن حضرت بر عالم مستولى خواهد شد ، و اهل باطل را منقرض خواهد كرد ... تا دو سال تفحص احوال او ميكردند ....

اين جستجوها و پژوهشها نتيجه هراسى بود كه معتصم عباسى و خلفاى قبل و بعداز او - از طريق روايات مورد اعتمادى كه به حضرت رسول الله ( ص ) ميپيوست ،شنيده بودند كه از نرگس خاتون و حضرت امام حسن عسكرى فرزندى پاك گهر ملقب به مهدى آخر الزمان - همنام با رسول اكرم ( ص ) ولادت خواهد يافت و تخت ستمگران را واژگون و به سلطه و سلطنت آنها خاتمه خواهد داد .

بدين جهت به بهانه هاى مختلف مختلف در خانه حضرت عسكرى ( ع ) رفت و آمد بسيار ميكردند ،و جستجو مينمودند تا از آن فرزند گرامى اثرى بيابند و او را نابود سازد .

به راستى داستان نمرود و فرعون در ظهور حضرت ابراهيم ( ع ) و حضرت موسى ( ع ) تكرار ميشد .

حتى قابلههايى را گماشته بودند كه در اين كار مهم پى جويى كنند .

اما خداوند متعال - چنانكه در فصل بعد خواهيد خواند - حجت خود را از گزند دشمنان و آسيب زمان حفظ كرد ، و همچنان نگاهدارى خواهد كرد تا مأ موريت الهى خود را انجام دهد .

بارى ، علت شهادت آن حضرت را سمى ميدانند كه معتمد عباسى در غذا به آن حضرت خورانيد و بعد ، از كردار زشت خود پشيمان شد .

بناچار اطباى مسيحى ويهودى كه در آن زمان كار طبابت را در بغداد و سامره به عهده داشتند ، به ويژه در مأ موريتهايى كه توطئه قتل امام بزرگوارى مانند امام حسن عسكرى ( ع ) در ميان بود ، براى معالجه فرستاد .

البته از اين دلسوزيهاى ظاهرى هدف ديگرى داشت ، و آن خشنود ساختن مردم و غافل نگهداشتن آنها از حقيقت ماجرا بود .

بعد از آگاه شدن شيعيان از خبر درگذشت جانگداز حضرت امام حسن عسكرى ( ع ) شهر سامره را غبار غم گرفت ، و از سوى صداى ناله و گريه برخاست .

مردم آماده سوگوارى و تشييع جنازه آن حضرت شدند .

ماجراى جانشين بر حق امام عسكرى(ع)

ابوالاديان ميگويد : من خدمت حضرت امام حسن عسكرى ( ع ) ميكردم .

نامه هاى آن حضرت را به شهرها ميبردم .

در مرض موت ، روزى من را طلب فرمود و چندنامهاى نوشت به مدائن تا آنها را برسانم .

سپس امام فرمود : پس از پانزده روز باز داخل سامره خواهى شد و صداى گريه و شيون از خانه من خواهى شنيد ، و درآن موقع مشغول غسل دادن من خواهند بود .

ابوالاديان به امام عرض ميكند : اى سيد من ، هرگاه اين واقعه دردناك روى دهد ، امامت با كيست ؟ فرمود : هركه جواب نامه من را از تو طلب كند .

ابوالاديان ميگويد : دوباره پرسيدم علامت ديگرى به من بفرما .

امام فرمود : هركه بر من نماز گزارد .

ابوالاديان ميگويد : باز هم علامت ديگرى بگو تا بدانم .

امام ميگويد : هر كه بگويد كه در هميان چه چيز است او امام شماست .

ابوالاديان ميگويد : مهابت و شكوه امام باعث شد كه نتوانم چيز ديگرى بپرسم .

رفتم و نامهها را رساندم و پس از پانزده روز برگشتم .

وقتى به در خانه امام رسيدم صداى شيون و گريه از خانه امام بلند بود .

داخل خانه امام ، جعفركذاب برادر امام حسن عسكرى را ديدم كه نشسته ، و شيعيان به او تسليت ميدهند و به امامت او تهنيت ميگويند .

من از اين بابت بسيار تعجب كردم پيش رفتم و تعزيت و تهنيت گفتم .

اما او جوابى نداد و هيچ سؤالى نكرد .

چون بدن مطهر امام را كفن كرده و آماده نماز گزاردن بود ، خادمى آمد وجعفر كذاب را دعوت كرد كه بر برادر خود نماز بخواند .

چون جعفر به نمازايستاد ، طفلى گندمگون و پيچيده موى ، گشاده دندانى مانند پاره ماه بيرون آمدو رداى جعفر را كشيد و گفت : اى عمو پس بايست كه من به نماز سزاوارترم .

رنگ جعفر دگرگون شد .

عقب ايستاد .

سپس آن طفل پيش آمد و بر پدر نمازگزارد و آن جناب را در پهلوى امام على النقى عليه السلام دفن كرد .

سپس رو به من آورد و فرمود : جواب نامهها را كه با تو است تسليم كن .

من جواب نامه رابه آن كودك دادم .

پس حاجزوشا از جعفر پرسيد : اين كودك كه بود ، جعفرگفت : به خدا قسم من او را نميشناسم و هرگز او را نديدهام .

در اين موقع ، عدهاى از شيعيان از شهر قم رسيدند ، چون از وفات امام ( ع )با خبر شدند ، مردم به جعفر اشاره كردند .

چند تن از آن مردم نزد جعفر رفتند واز او پرسيدند : بگو كه نامههايى كه داريم از چه جماعتى است و مالها چه مقداراست ؟ جعفر گفت : ببينيد مردم از من علم غيب ميخواهند ظاهر شد و از قول امام گفت : اى مردم قم با شما نامههايى است از فلان و فلان و هميانى ( كيسهاى ) كه درآن هزار اشرفى است كه در آن ده اشرفى است با روكش طلا .

شيعيانى كه از قم آمده بودند گفتند : هركس تو را فرستاده است امام زمان است اين نامهها و هميان را به او تسليم كن .

جعفر كذاب نزد معتمد خليفه آمد و جريان واقعه را نقل كرد .

معتمد گفت : برويد و در خانه امام حسن عسكرى ( ع ) جستجو كنيد و كودك را پيدا كنيد .

رفتند و از كودك اثرى نيافتند .

ناچار صيقل كنيز حضرت امام عسكرى ( ع ) راگرفتند و مدتها تحت نظر داشتند به تصور اينكه او حامله است .

ولى هرچه بيشترجستند كمتر يافتند .

خداوند آن كودك مبارك قدم را حفظ كرد و تا زمان ما نيزدر كنف حمايت حق است و به ظاهر از نظرها پنهان ميباشد .

درود خداى بزرگ براو باد .

شهادت جانگداز امام حسن عسكرى(ع)



‏معتمد عباسى كه همواره از محبوبيت و نفوذ معنوى امام در جامعه نگران بود، چون ديد توجه مردم به امام روز بروز بيشتر مى‏شود و زندان و اختناق و مراقبت تاثير معكوس دارد، سرانجام به همان شيوه مزورانه ديرينه متوسل شد و امام را پنهانى مسموم ساخت.

دانشمند نامدار جهان تشيع، «طبرسى‏» ، مى‏نويسد: بسيارى از دانشمندان ما گفته‏اند: امام عسكرى-عليه السلام-بر اثر مسموميت‏به شهادت رسيد، چنانكه پدرش و جدش و همه امامان، با شهادت از دنيا رفته‏اند. (1) «كفعمى‏» ، دانشمند معروف شيعه، مى‏گويد: او را «معتمد» مسموم ساخت (2) و «محمد بن جرير بن رستم‏» ، از دانشمندان شيعى در قرن چهارم، معتقد است كه: امام عسكرى-عليه السلام-در اثر مسموميت‏به درجه شهادت رسيد. (3)

يكى از نشانه‏هاى شهادت امام توسط دربار عباسى، تحركها و تلاشهاى فوق العاده‏اى بود كه معتمد عباسى در روزهاى مسموميت و شهادت امام، براى عادى جلوه دادن مرگ آن حضرت از خود نشان داد.

«ابن صباغ مالكى‏» ، يكى از دانشمندان اهل سنت، از قول «عبيد الله بن خاقان‏» ، يكى از درباريان عباسى (كه از احترام او نسبت‏به امام ياد كرديم) مى‏نويسد:

«... هنگام در گذشت ابو محمد حسن بن على عسكرى-عليه السلام-معتمد، خليفه عباسى حال مخصوصى پيدا كرد كه ما از آن‏شگفت زده شديم و فكر نمى‏كرديم چنين حالى در او (كه خليفه وقت‏بود و قدرت را در دست داشت) ديده شود. وقتى «ابو محمد» (امام عسكرى) رنجور شد، پنج نفر از اطرافيان خاص خليفه كه همه از فقيهان دربارى بودند، به خانه او گسيل شدند. معتمد به آنان دستور داد در خانه ابو محمد بمانند و هر چه روى مى‏دهد به او گزارش كنند، نيز عده‏اى را به عنوان پرستار فرستاد تا ملازم او باشند، و همچنين به «قاضى بن بختيار» فرمان داد ده نفر از معتمدين را انتخاب كند و به خانه ابو محمد بفرستد و آنان هر صبح و شام نزد او بروند و حال او را زير نظر بگيرند. دو يا سه روز بعد به خليفه خبر دادند حال ابو محمد سخت‏تر شده و بعيد است‏بهتر شود. خليفه دستور داد شب و روز ملازم خانه او باشند و آنان پيوسته ملازم خانه آن بزرگوار بودند تا پس از چند روزى رحلت فرمود. وقتى خبر درگذشت آن حضرت پخش شد، سامراء به حركت در آمد و سراپا فرياد و ناله گرديد و بازارها تعطيل و مغازه‏ها بسته شد. بنى هاشم، ديوانيان، امراى لشكر، قاضيان شهر، شعرا، شهود و گواهان و ساير مردم براى شركت در مراسم تشييع حركت كردند، سامراء در آن روز يادآور صحنه يامت‏بود!

و روز هشتم ربیع الاوّل سال 260 هجرى، روز درد آلودى در شهرسامراء بود خبر شهادت امام عسكرى‏علیه السلام در عنفوان شباب همه جا را فراگرفت. بازارها تعطیل شدند و مردم شتابان و گریان به سوى خانه امام رفتند. مورخان این روز غمبار را به روز قیامت تشبیه كرده‏اند، چرا؟ چون‏توده‏هاى محرومى كه مهر و محبت خود را نسبت به امام، از ترس‏سركوب نظام همیشه در خود نهان مى‏داشتند، آنروز عنان عواطف‏خروشان خویش را از كف دادند. آه كه اهل بیت نبوّت در راه تحكیم شالوده‏هاى دین و نشر ارزشهاى‏توحید چه رنجها كه متحمّل نشدند. چه خونها كه از آنان نریختند و چه حرمتها كه ندریدند و حقوق‏وقرابت آنان را به رسول خدا رعایت نكردند.

براستى محنت اولیاى خدا در طول اعصار چه بى شمار بوده و پایگاه‏وپاداش آنان در پیشگاه پروردگار چه بزرگ است! این امام بزرگوارى كه اینك از دنیاى آنان رخت بر مى‏بندد در حالى كه‏هنوز از عمر مباركش 28 سال نگذشته، با انواع محنتها دست و پنجه نرم‏كرد، از عهد متوكّل ستمكار و فرو مایه كه دشمنى علیه اهل بیت رسالت ‏را سر لوحه كار خویش قرار داد و مزار ابى عبد اللَّه الحسین‏علیه السلام را ویران‏كرد تا دوران مستعین كه به خاطر كینه ورزیدن به خاندان پیامبرصلى الله علیه وآله آن‏حضرت را نزد یكى از سر سخت ترین مردانش زندانى كرد. ( این مرد اوتاش نام داشت كه بعداً پس از دیدن پاره‏اى از كرامتهاى امام، به امامت‏آن حضرت ایمان آورد ).

همین خلیفه، در دوران خویش نزدیك بود امام‏را بكشد امّا خداوند او را فرصت نداد و وى از خلافت بر كنار شد. همچنین معتز در روزگار خویش مى‏كوشید امام را دربند كند لیكن آن‏حضرت به درگاه خداوند تضرّع كرد تا انكه معتز نیز از دنیا رفت. حتّى در روزگار مهتدى امام از آزار وى در امان نبود، او مى‏كوشیدامام را در تنگنا قرار دهد تا آنجا كه زندانى‏اش كرد و قصد كشتنش رانمود. لیكن امام به یكى از اصحابش به نام ابو هاشم اطلاع داد كه: "ابو هاشم! این ستمگر، قصد كرده مرا امشب بكشد، امّا خداوندعمر او را كوتاه گرداند. مرا فرزندى نیست و خداوند بزودى مرا فرزندى‏عطا خواهد فرمود".(4) بالاخره آنكه آن حضرت در دوره معتمد همواره تحت آزار و اذیت‏قرار داشت تا آنكه به دست وى به زندان افتاد.

آرى امام عسكرى‏علیه السلام بیشتر مدّت رهبرى خویش را در دشوارى‏وسختى گذارند و اكنون زمان وفات آن حضرت رسیده است: آیا امام به‏مرگ طبیعى وفات یافت؟ یا آنكه توسط زهر به شهادت رسید؟ زهر یكى از مشهورترین ابزارهاى ترور در نزد زمامداران آن عهد بوده‏ و ترس آنان نسبت به وجود رهبران دینى محبوبی مثل امام آنها را وامى‏داشته كه با اتخاذ این روش ایشان را تصفیه كنند. دلیل دیگر ما بر اتخاذ این شیوه از سوى خلیفه، طرز بر خورد آنان باامام به هنگام بیمارى‏اش مى‏باشد. خلیفه به پنج تن از افراد مورد و ثوق‏خویش گفته بود كه در طول مدّت بیمارى حضرت، همواره با او باشند. وى همچنین عدّه‏اى پزشك به خاطر آن حضرت طلبیده بود تا وى را شبانه ‏روز همراه باشند.(5)

علّت این امر چه بود؟ دو علّت مى‏توان براى چنین رفتار شگفت آورى‏پیدا كرد: نخست: برائت جستن از مسئولیت ترور امام در برابر توده‏ها برحسب ضرب المثلى كه در میان سیاستمداران معروف است: او را بكش‏وزیر جنازه‏اش گریه كن. دوم: همه مردم و بویژه زمامداران مى‏دانستند كه ائمه اهل بیت‏علیهم السلام‏همواره از احترام بسیار توده‏هاى مردم بر خوردارند و شیعه بر این باوراست كه امامت در میان آنان یكى پس از دیگرى منتقل مى‏شود.

و اینك ‏این امام یازدهم است كه مى‏خواهد از دنیا رخت بربندد. بنابر این باید حتماً او را جانشینى باشد، امّا این جانشین چه كسى است؟ خلفاى عبّاسى پیوسته مى‏كوشیدند به هنگام شهادت یكى از ائمه پى‏ببرند كه جانشین او كیست؟ به همین علّت ائمه‏علیهم السلام نیز به هنگام احساس‏خطر بر جانشین خود او را پنهان مى‏كردند تا وقتى كه خطر از بین برود.

از دیگر سو احادیثى كه در باره حضرت مهدى (عج) وارد شده، ازخاور تا باختر را فرا گرفته است و دانشمندان مى‏دانند كه مهدى ‏دوازدهمین جانشین است و اگر بگوییم كه زمامداران عبّاسى چیزى از این‏احادیث نمى‏دانستند، نا معقول مى‏نماید. از همین روست كه مى‏بینیم‏آنان پیوسته و با هر وسیله‏اى مى‏كوشند تا نور الهى را فرو نشانند امّاهیهات. به این دلیل است كه معتمد عبّاسى، به هنگام شدت گرفتن بیمارى امام‏تدابیرى استثنایى مى‏اندیشد. پس از آنكه امام چشم از جهان فرو مى‏بندد، معتمد دستور مى‏دهدخانه او را بازرسى كنند و كنیزانش را زیر نظر بگیرند. او نمى‏دانست‏ خداوند خود رساننده فرمان و كار خویش است و امام منتظر بیشتر از پنج‏سال است كه به دنیا آمده و از دید جاسوسان مخفى شده است و برگزیدگان‏شیعه با وى بیعت كرده‏ اند.بدین گونه امام بواسطه زهر معتمد شهید شد.(6)

پس از وفات و غسل و تكفین آن حضرت، ابو عیسى بن متوكّل ازجانب حكومت و به نیابت از خلیفه بر آن حضرت نماز گزارد و پس ازفراغت از نماز، صورت امام را نمایان ساخت و آن را بویژه به هاشمیهاوعلویها و مسئولان بلند مرتبه و قاضیان و پزشكان نشان داد و گفت: این‏حسن پسر على پسر محمّد پسر رضاست كه به مرگ طبیعى، در بسترخویش مرده است و به هنگام رحلتش فلانى و فلانى از خادمان ومحرمان‏امیر المؤمنین و فلانى و فلانى از قاضیان وفلانى از پزشكان بر بالین اوحضور داشته‏اند آنگاه چهره مبارك آن حضرت را پوشاند.(7) این اقدامات براى این بود كه مبادا پاى حكومت در قتل امام به میان‏آید، و همین امر نشانگر آن است كه حكومت از جانب مردم متّهم به‏كشتن امام بوده است.بدینسان امام عسكرى‏علیه السلام رحلت كرد و از پس خویش راهى درخشان‏بر جاى نهاد تا نسلها از روشنى آن هدایت گردند.

آن حضرت را در همان اقامتگاه شریفش در شهر سامراء، در كنار مزارپدر بزرگوارش، به خاك سپردند كه تا امروز نیز زیارتگاه مسلمانان‏است. درود خدا بر او باد روزى كه زاده شد و روزى كه به شهادت رسیدوروزى كه زنده بر انگیخته خواهد شد. و درود خدا بر هواخواهان‏ و پیروان او تا روز رستاخیز.

آخرین وصیت:

آفتاب امامت غروب مى‏كرد زیرا خداوند این گونه مقدّر كرده بود كه‏این آفتاب از پس پرده غیبت صغرا و سپس غیبت كبرا پرتو افشانى كند. ازاین رو امام حسن عسكرى ‏علیه السلام بر دو بینش بسیار مهم تأكید كرد: نخست: تأكید بر شناخت غیبت و گرفتن بیعت براى ولى اللَّه اعظم ‏امام منتظر (عج). دوم: تحكیم شالوده‏ هاى مرجعیت دینى.

الف - گرفتن بیعت براى امام منتظر احادیث فراوانى در باره امام حجّت منتظرعلیه السلام وجود دارد كه ازپیامبر وتمام ائمه‏علیهم السلام صادر شده امّا تأكید امام عسكرى بر این امر تأثیررساترى داشت. چون آن حضرت، شخصاً امام را براى خواص از یاران‏خویش مشخص كرد. همچنین روایتهاى فراوانى در این باره وارد شده كه‏به ذكر یكى از آنها اكتفا مى‏ورزیم.

احمد بن اسحاق بن سعید اشعرى روایت كرده است كه: بر امام حسن‏عسكرى وارد شدم و خواستم در باره جانشینش از وى بپرسم. امّا آن‏حضرت خود بدون مقدّمه فرمود: "احمد بن اسحاق! خداوند تبارك و تعالى از زمانى كه آدم را آفریدزمین را از حجّت خدا بر خلقش خالى نگذاشته و تا روز قیامت هم خالى‏نخواهد گذارد به بركت وجود او است كه بلا از مردم زمین دور مى‏شودوباران فرو مى‏بارد وبركات زمین برون مى‏آیند". گفتم: فرزند رسول خدا! پس از تو امام و خلیفه كیست؟ پس شتابان وارد اتاق شد. سپس بیرون آمد و بچّه‏اى روى دوش گرفته‏بود صورتش گویى ماه شب چهارده بود و سه سال از عمرش مى‏گذشت. سپس امام فرمود: "احمد! اگر كرامت تو بر خداى عزّ و جل و بر حجّتهایش نمى‏بود، این‏كودكم را به تو نشان نمى‏دادم. او همنام و هم كنیه رسول خدا و كسى است‏كه زمین را از عدل و داد پر مى‏كند پس از آنكه ستم و بیداد پر شده باشد. احمد! حكایت او در این امّت همچون حكایت خضر و همانندداستان ذو القرنین است. به خدا سوگند چنان غیبت درازى كند كه هیچ‏كس از هلاكت در آن رهایى نیابد مگر آنكه خداوند او را بر اعتقاد به‏امامتش استوار كرده و در طول این مدّت با دعا براى تعجیل فرجش‏همراهى نموده باشد".(8)

ب - مرجعیت خردمندانه دینى‏ براى این امامت كه امتداد رسالت الهى است باید كیان و موجودیت‏اجتماعى در جهان وجود داشته باشد. این كیان شیعیان مخلص وفداكارند.
از طرفى اینان نیز باید از نظامى اجتماعى و استوارى بر خوردار شوند تابتوانند در برابر رخدادها و مبارزه‏ جوئیها توانا باشند. این نظام در رهبرى‏مرجعیت تبلور مى‏یابد. بدین معنى كه شیعیان به گرد محور عالمان الهى‏واُمَناى وى بر حلال وحرام، جمع شوند. از این رو در دوران امام‏عسكرى‏ علیه السلام شالوده نظام مرجعیت تحكیم یافت و نقش دانشمندان‏شیعه، بدین اعتبار كه آنان وكلا ونوّاب و سفیران امام معصوم‏علیه السلام‏هستند، برجستگى ویژه‏اى پیدا كرد وروایتهاى فراوانى از امام‏عسكرى‏علیه السلام در باره نقش علماى دینى در بین مردم منتشر شد كه یكى ازآنها همان روایت معروفى است كه امام عسكرى‏علیه السلام از جدّ خویش امام‏صادق‏علیه السلام روایت كرده است و در آن آمده: "آن كه از فقیهان خویشتندار است و دین خویش را پاسدار و با هوا وهوس‏خود ستیزه كار و امر مولاى خویش را فرمانبردار، پس بر عوام است كه از اوتقلید كنند". از همین رو دانشمندان هدایت یافته، به نور اهل بیت‏علیهم السلام امور امّت‏را در دوران امام عهده دار شدند و با امام در باره مسائل مشكلّى كه با آنهابر خورد مى‏كردند، نامه مى‏نگاشتند و امام هم پاسخهاى به آنها مى‏نوشت‏و نامه‏ ها را به امضاى (توقیع) خویش مهر مى‏كرد. این نامه‏ها پیش علمابه تواقیع معروف شد و برخى از آنها از سوى امام عسكرى‏علیه السلام شهرت‏ خاصّى كسب كردند.

حكومت و سياست در سيره امام حسن عسكرى (ع )



حضرت امام هادى و امام عسكرى (ع )، على الاجبار به سامراء بسر مى بردند كه در آن زمان پايتخت خلافت بود، و در محلى بنام <العسكر> كه محل نظاميان و پادگان نظامى بود، خانه براى شان انتخاب كرده بودند. حضرت امام عسكرى (ع ) مدت شش سال اقامت خود در سامراء ، يا در حبس بود و يا اگر آزاد بود، تحت نظر و ممنوع الملاقات بود.

زيرا روايات متعددى از زندانى شدن امام عسكرى (ع ) خبر مى دهد، از جمله آن كه المعتزبالله خليفه ى عباسى ، به سعيد حاجب دستور داده بود كه امام (ع ) را به حبس ببرد. ابوالهيثم نگرانى خود را از اين وضع به امام (ع ) نوشت : و آن حضرت در جواب نوشت كه پس از سه روز گشايش حاصل مى شود، و پس از سه روز المعتز كشته شد.

آوردن و ماندن هر دو امام هادى و امام عسكرى (ع ) در سامراء به اكراه و اجبار، از جهاتى مانند سياست مامون در آوردن امام رضا (ع ) به نزد خود بوده است ، تا بتوانند از نزديك روابط امام (ع ) را با شيعيانش كنترل نمايند، زيرا آنان كه در سرتاسر جهان اسلام پراكنده بودند، با امام هادى و امام عسكرى (ع ) ، ارتباطات عميق داشتند، بخصوص در دوره ى امام عسكرى (ع ) كه شيعيان اهلبيت (ع ) به ميليونها نفر رسيده بودند ، و همه به اين عقيده ]؛ك ك بودند كه حق امامان شان از طرف حكام ظالم غصب شده است ، ازين رو خمس و هدايا و ساير وجوهات شرعيه ى خود را به آن حضرت مى فرستادند و هئيت هايى از نمايندگان مردم وارد سامراء مى شدند و ضمن فراگيرى احكام شرعى ، اموال و وجوهات شرعى خود را به امام تسليم مى كردند. بدينسان پيشرفت و گسترش شبكه ى منظم و متشكل شيعيان كه از قبل شكل گرفته بود، براى حاكميت عباسى ها خطر آفرين بود،لذا حضرت امام عسكرى (ع ) شديداً تحت مراقبت دارالخلافه قرار داشت و از آن حضرت خواسته بود كه تا هميشه ارتباط خود را با دستگاه خلافت برقرار كند، و در هر دوشنبه و پنجشنبه در دربار حضور يابد، و وضعيت به گونه ى بوده است كه مردم نمى توانسته اند بطور مستقيم با امام (ع ) ملاقات نمايند.

موقعيت اخلاقى و اجتماعى امام (ع ) در ميان مردم و حتى در ميان افراد حكومت مشهود بود ، و كسى در وقار و عفاف ، و زيركى و بزرگ منشى چون او نبود.

و در <يوم النوية> يعنى روز رفتن امام عسكرى (ع ) به دارالخلافه ، شور و شعفى در مردم بوجود آمده و خيابان ها مملو از جمعيت كه سوار بر مركب هاى خود بودند ، مى شد. وقتى امام (ع ) مى آمد همه ى هياهوها خاموش مى گرديد، و امام عسكرى (ع ) از ميان آنان عبور مى كرد و به دارالخلافه وارد مى گرديد.

اغلب اين افراد مى توانستند از شيعيانى باشند كه از مناطق مختلف براى ديدار امام (ع ) به سامراء مى آمدند.

افزايش شيعه و رفت و آمدهاى هيئت هاى نمايندگى مردم ، و اموال و دارايى فراوانى كه به امامان (ع ) مى رسيد، موجب مى شد كه خلفاء نسبت به امامان سخت گيرى نمايند و همين موجب شد كه ائمه ى معصومين (ع ) به پنهان كارى و كتمان و تقيه دست زنند. سخت گيرى ها و فشارها در زمان امام عسكرى (ع ) بيشتر شد و امام عسكرى (ع ) با مشاهده ى اين وضعيت بيشتر امر خود را از ديد خلفا و عمال آن مى پوشاند، و تقيه را پيشه ى خود قرار داده بود شدت تقيه و كتمان امور به اندازه اى بود كه امام عسكرى (ع ) به شيعيان خود دستور داد كه وقتى بطرف كاخ خليفه مى رود به آن حضرت اشاره نكنند، سلام نكنند، زيرا تحت تعقيب قرار مى گرفتند، و كار به حبس وكشتن شان كشانده مى شد.

على ابن جعفر از حلبى در اين زمينه نقل مى كند كه ما در عسكر اجتماع كرده و منتظر امام عسكرى (ع ) در روز]؛ رفتن به مركز حكومت بوديم كه نوشته ى از امام (ع ) بما رسيد بدين مضمون كه كسى بر من سلام نكند، و بر من اشاره نيز نكند، زيرا شما بر خود ايمن نيستيد : الا لا يسلمن احد و لا يشير الى بيده ولايؤمى فانكم لاتومنون على انفسكم .

اين سخن امام بخوبى مى رساند كه حكام براى كنترل روابط امام (ع ) با شيعيان تلاش فراوانى مى كردند . البته هم امام و هم شيعيان در فرصت هاى بسيارى همديگر را ملاقات مى كرده اند و حتى اين ارتباطات تحت پوشش بقال و روغن فروش و ... صورت مى گرفته است .

مراقبت نسبت به امام عسكرى (ع ) آن چنان شديد بود كه شب هنگام و بى خبرانه به خانه ى امام عسكرى (ع ) هجوم مى بردند و خانه ى آن حضرت را تفتيش مى كردند. چنان كه بطحايى علوى پيش موكل سعايت كرده بود كه اسلحه و اموال در خانه ى عسكرى (ع ) گردآورى شده است . سعيد حاجب گويد: شب بسوى خانه ى او شدم و نردبانى پشت خانه گذاشتم و بالاى بام آن حضرت بالا رفتم ، سپس نردبان را در ميان حياط گذاشتم و فكر مى كردم چگونه در اين تاريكى وارد خانه ى او شوم كه صدايى شنيدم : سعيد همانجا باش تا شمعى برايت بياورم كمى درنگ كردم كه شمعى برايم آوردند و با روشنايى آن وارد خانه شدم و جبه ى از پشم و كلاه و سجادهء روى حصير انداخته شده ديدم ، و يقين كردم امام (ع ) در آن زمان نماز مى خوانده است ، پس برايم گفت : اينك خانه و اطاق هايش را ببين و هر چه تفتيش كردم در آن چيزى نيافتم .

خلفاء به دستگيرى و زندانى كردن امامان اكتفاء نمى كردند، بلكه ياران آن حضرت را نيز دستگير و زندانى مى كردند، در سامراء گروهى از اصحاب امام عسكرى (ع ) را دستگير كرده بودند كه از جمله ى آنان بود: ابوهاشم جعفرى ، داود ابن قاسم ، حسن ابن محمد عقيقى ، محمد ابن ابراهيم عمرى و غير ايشان كه زير نظر صالح ابن وصيف قرار داشتند.

با ملاحظه ى اين وضعيت چاره ى نبود جز اين كه امامان (ع ) اسرار خود را كتمان نمايند و تقيه پيشه سازند و شيوه ى پنهان كارى را طى نمايند، ابوهاشم جعفرى از داود ابن اسود روايت كند كه گفت : مولايم حسن العسكرى (ع ) مرا بسوى خود خواند ، و تخته چوبى را كه مانند پايه ى <در> دراز و مدور بود به من داد و گفت : اين چوب را براى عثمان ابن سعيد عمرى كه وكيل آن حضرت بود برسان . به راه افتادم و در اثناء راه به يك نفر كه استرى داشت برخوردم ، و استر او مزاحم راه رفتن من شد، و با چوبى كه با خود داشتم بلند كردم و استر را با آن زدم ، و چوب ]؛ شق شد و كاغذ نوشته هاى را در ميان شكستگى چوب نگريستم ، و بسرعت آن را در ميان چوب گذاشتم و چوب را در آستين خود پنهان كردم .

اما در برگشت وقتى به نزديك خانه ى امام (ع ) رسيدم ، عيسى خادم مرا استقبال كرد و گفت : مولا مى گويد: چرا استر را زدى و چوب را شكاندى ؟ گفتم : نمى دانستم كه در داخل آن چيست ؟ گفت : چرا كارى بكنى كه بعداً به توجيه و عذرخواهى محتاج شوى ؟ مبادا ديگر مثل اين كار تكرار شود، هرگاه شنيدى كسى مرا دشنام مى دهد، راهى را كه به رفتن آن مأموريت يافته ى ، در پيش گير و مبادا واكنش نشان بدهى ، و يا خود را معرفى نمايى كه كيستى ، احوالت به من مى رسد.

وجود يك دستگاه منظم كه هم پل ارتباطى باشد بين امام (ع ) و مردم ، و هم وجوهات و ماليات از نقاط دور دست جمع آورى شود و بدست امام (ع ) برسد، ضرورى و لازم بود . و اين دستگاه با تعيين وكلاء از ناحيه ى ائمه (ع ) ايجاد گرديد و با ارتباطى كه بين امام و وكلاء بوجود آمد، سعى شد تا راهنمايى هاى لازم دينى و سياسى ارائه شود و اين حركتى سابقه دار بود كه امام عسكرى (ع ) نيز در گسترش اين دستگاه و استفاده از آن مى كوشيد و افرادى با پيشينه ى علمى و ارتباط محكم با امامان پيشين يا با خود آن حضرت براى وكالت گمارده مى شدند، و در نامه ى خود به وكلاء توصيه مى كرد كه نامه ها و مراسلات را از شيطان ها پوشيده نگهدارند و براى دوستانش ارائه دهند.

طرحى از سيماى عسكرى(ع)


هفدهمين شماره كوثر را در حالى پيش روى داريد كه طراوت ولادت امام عسكرى(ع)دل و ديده كوثريتان را از شادابى سرشار ساخته است.

 آنچه مى‏خوانيد، طرحى‏است از سيماى امام حسن عسكرى يازدهمين مظهر ولايت الله بر جهانيان كه به‏صورت گزيده و انتخابى از بحارالانوار و اصول كافى گردآورى شده است.

سروش امامت

محمد يكى از پسران امام هادى(ع) بود (و اكنون به امامزاده‏سيدمحمد معروف است‏و مرقد شريفش در چند فرسخى شهر سامره قرار دارد).

در زمان پدرش امام هادى(ع) از دنيا رفت. شيعيان و دوستان از هر سو به خانه‏امام هادى(ع) آمدند و به آن حضرت تسليت گفتند. حدود صد و پنجاه نفر ازخاندان عبدالمطلب و بنى‏هاشم، در منزل امام هادى(ع) گرد آمدند و به امام‏هادى(ع) تسليت گفتند. در اين هنگام جوانى وارد مجلس شد و در سمت راست امام‏هادى(ع) نشست. امام هادى(ع) به او فرمود:

يا بنى احدث لله عز و جل شكرا، فقد احدث فيك امرا.

«پسرم، خدا را شكر كن كه در باره‏ات امرى پديد آورد.» [مقام امامت را به توسپرد]

جوان گريه كرد، خداى را سپاس گزارد، كلمه استرجاع را به زبان آورد وگفت:

« حمد و سپاس خداى را كه پروردگار جهانيان است؛ و من، از جانب شما، ازدرگاه خدا، كامل كردن نعمتش را براى ما مى‏خواهم، انا لله و انا اليه راجعون؛«ما ازآن خدا هستيم و به سوى او باز مى‏گرديم.»

بعضى از حاضران كه جوان رانمى‏شناختند: پرسيدند: «اين جوان كيست؟»

گفته شد: «حسن(ع) پسر امام‏هادى(ع) است‏».

حاضران در آن روز، كه حضرت حدود 20 سال داشت، او را شناختند و دريافتند كه‏ امام هادى(ع) به امامت او اشاره فرموده، وى را جانشين خود ساخته است.

جانشين پدر

وقتى محمد فرزند بزرگ امام هادى(ع) وفات يافت، با خود فكر كردم ماجراى محمدو برادرش حسن(ع)، مانند ماجراى اسماعيل و امام كاظم، فرزندان امام‏صادق(ع)،است. نخست تصور مى‏شد محمد، پسر ارشد امام هادى، بعد از پدرش امام‏است؛ ولى بعد از وفاتش معلوم شد امام بعدى حسن عسكرى(ع) است. در موردفرزندان امام صادق(ع) هم همين‏طور. نخست تصور مى‏شد اسماعيل امام هفتم است؛ ولى وقتى اسماعيل درگذشت، معلوم شدامام كاظم(ع) هفتمين امام است.

غرق در افكار خود بودم كه امام هادى(ع) رو به من كرد و فرمود: «آرى، اى‏ابوهاشم، ابومحمد (حسن عسكرى(ع‏» جانشين من است. علوم مورد نياز مردم، وابزار امامت (كتاب و سلاح پيامبر(ص‏» همراه اوست.

نگين انگشتر

موقعيتى كه امام حسن عسكرى(ع) در آن قرار گرفته بود با وضعيت امامان ديگرتفاوت داشت؛ زيرا بعد از وفات وى غيبت امام دوازدهم پيش مى‏آمد و شيعيان بايدبراى تحمل آن آماده مى‏شدند. امام حسن عسكرى، در چنين زمانى، نگين انگشتر خودرا با جمله «انا الله شهيد» متبرك كرد. گويا مى‏خواست‏به شيعيان بگويد گمان‏نكنيد همه چيز به آخر رسيده است؛ گرچه امام هر عصرى ناظر بر اعمال مردم وشيعيان است، اما خداوند شاهد اعمال شماست و نبايد كارى كنيد كه باعث‏بدنامى‏شيعيان گردد. بر انگشتر ديگر آن حضرت، عبارت «سبحان من له مقاليد السموات‏و الارض‏» حك گرديده بود؛ يعنى همان خدايى كه كليد آسمانها و زمينها تحت قدرت‏اوست، حضور يا غيبت جانشينان پيامبر را تعيين مى‏كند.

نقش بر سنگ

در حضور امام حسن عسكرى(ع) بودم. مردى بلندقامت و تنومند كه اهل يمن بود نزد حضرت آمد. هنگام ورود، به عنوان‏امامت، به امام حسن عسكرى(ع) سلام كرد. امام جواب سلامش را داد و فرمود: بنشين.

او كنارم نشست. با خود گفتم: كاش مى‏فهميدم اين شخص كيست؟

امام فرمود: «فرزند همان بانوى عرب است كه سنگ كوچكى دارد و پدرانم باانگشتر خود آن را مهر كرده‏اند، و اكنون آن سنگ را نزد من آورده است تا من‏نيز مهر كنم.»

سپس امام به وى فرمود: «آن سنگ كوچك را بده‏».

مرد يمنى سنگ كوچكى را، كه يك سوى آن صاف بود، برون آورد. امام حسن(ع) آن راگرفت و انگشتر خود را بر آن زد. اثر انگشتر بر سنگ، نشست ....

از مرد يمنى پرسيدم: آيا تا كنون امام حسن(ع) را ديده بودى؟

نه، به خدا سوگند! سالها مشتاق ديدارش بودم تا اينكه لحظه‏اى پيش جوان‏ناشناسى نزدم آمد و مرا به اينجا آورد.

مرد يمنى در حالى كه اين عبارات را بر زبان مى‏راند، از جاى برخاست: رحمت وبركات خدا بر شما خاندان باد. بعضى از شما، فضايل را از بعضى ديگر به ارث‏مى‏بريد. به خدا سوگند، نگهدارى و اداى حق شما همانند نگهدارى و اداى حق‏اميرمومنان على(ع) و امامان پس از وى (صلوات خدا بر همه آنها) واجب است.

پيش از آنكه برود، پرسيدم: نامت چيست؟

گفت: من «مهجع بن‏صلت‏بن‏عقبه بن‏سمعان بن‏غانم بن‏ام غانم‏» (حبابه) هستم؛ همان‏زن يمنى صاحب سنگ كوچك كه اميرمومنان على(ع) و نوادگانش تا حضرت رضا(ع) آن‏را مهر كرده‏اند و نقش آنها بر سنگ باقى است.

لطف به شاگرد

حضور امام حسن عسكرى(ع) رسيدم. تصميم داشتم مقدارى نقره از حضرت بگيرم و از آن، به عنوان تبرك، انگشتربسازم. در محضرش نشستم، ولى به طور كلى هدف اصلى‏ام را فراموش كردم. وقتى‏برخاستم و خداحافظى كردم، حضرت انگشترش را به من داد و فرمود:

تو نقره مى‏خواستى، ما انگشتر به تو داديم، نگين و مزد ساخت آن هم مال توباشد؛ گوارايت‏باد، اى ابوهاشم.

گفتم: مولاى من، گواهى مى‏دهم ولى خدا و امام من هستى، امامى كه ديندارى من دراطاعت از او است.

امام فرمود: خدايت‏بيامرزد، ابوهاشم!

پاسخ به پرسش قرآنى

سفيان بن محمد مى‏گويد: ضمن نامه‏اى از امام حسن(ع) پرسيدم: منظور از «وليجه‏» در آيه‏شانزدهم سوره توبه چيست؟ خداوند مى‏فرمايد:

«و لم يتخدوا من دون الله و لا رسوله و لا المؤمنين وليجه‏»

«آن مجاهدان‏مخلصى كه جز خدا و رسولش و مومنان كسى را محرم اسرار خود قرار ندادند.»

هنگام نوشتن نامه با خود فكر مى‏كردم كه منظور از «مؤمنين‏»، در اين آيه‏كيانند؟

امام حسن(ع) چنين جواب نوشت: «وليجه، غير امام حق است كه به جاى او نصب مى‏شود؛ و اما اينكه در خاطرت‏گذشت مراد از «مؤمنين‏» در آيه چه كسانى هستند؟ بدان كه مؤمنين امامان‏برحقند، كه از خدا براى مردم امان مى‏گيرند و امان آنها مورد قبول خداونداست.»

پرسش فراموش شده

حسن بن‏ظريف مى‏گويد: دو مساله در ذهنم بود كه‏تصميم داشتم ضمن نامه‏اى ازامام حسن عسكرى(ع) بپرسم. يكى چگونگى داورى حضرت‏قائم(عج) پس از ظهور و ديگرى‏در باره «تب ربع‏». پرسش دومى را فراموش كردم،تنها نخستين پرسش را نوشتم وجواب خواستم.

امام حسن عسكرى(ع) در جواب نوشت: وقتى از قائم(عج) ظهور كند، بر اساس علم‏خود قضاوت مى‏كند و شاهد نمى‏طلبد؛ مانند قضاوت داود پيامبر(ع). تو خواستى درمورد «تب ربع‏» نيز بپرسى، ولى فراموش كردى. آيه زيرا را بر كاغذى بنويس وبه آن كه تب دارد بياويز؛ به اذن خدا، ان‏شاءالله، سلامت‏خود را باز مى‏يابد.

«يا نار كونى بردا و سلاما على ابراهيم.

اى آتش، براى ابراهيم خليل(ع) خنك و مايه سلامتى باش.»(انبياء،69).

همين دستور را انجام دادم و بيمار سلامتى خود را بازيافت.

يادگارى

به محضر امام حسن عسكرى(ع) رفتم و تقاضا كردم برايم به خط خود چيزى، به‏رسم يادگار، بنويسد تا هر وقت كه خط آن بزرگوار را ديدم، بشناسم.

فرمود: بسيار خوب. احمد، خط درشت و ريز به نظرت گوناگون است، مبادا به شك‏بيفتى!

آنگاه دوات و قلم خواست. تقاضا كردم قلمى را كه با آن مى‏نويسد، (به‏عنوان تبرك) به من ببخشد.

وقتى از نوشتن فارغ شد، با من صحبت كرد؛ قلم را با دستمال پاك كرد، به من‏داد و فرمود: «بگير، احمد».

گفتم: فدايت‏شوم؛ مطلبى در خاطر دارم و به خاطر آن اندوهگينم. مى‏خواستم ازپدرتان بپرسم، توفيق نيافتم. اكنون مى‏خواهم از شما بپرسم.

فرمود: آن مطلب چيست؟

پاسخ داد: مولاى من، راويان از پدرانتان نقل كرده‏اند كه: «پيامبران بر پشت،مومنان به طرف راست، منافقان به طرف چپ و شيطانها به رو مى‏خوابند.»

فرمود: اين روايت درست است.

عرض كردم: مولاى من! هر چه مى‏كوشم به طرف راست‏بخوابم، نمى‏توانم.

امام حسن(ع) لختى سكوت كرد. آنگاه فرمود: «احمد، نزديك بيا.» نزديكش رفتم.

فرمود: دستت را زير لباست‏ببر؛ چنين كردم. آنگاه حضرت، دست راست‏خود را به‏پهلوى چپ و دست ديگرش را به پهلوى راستم كشيد و اين كار را سه بار تكراركرد. از آن زمان به بعد، نمى‏توانم به پهلوى چپ بخوابم

خبر قتل

هنگامى كه‏مهتدى (چهاردهمين خليفه عباسى) سرگرم جنگ با مواليان ترك بود،براى امام حسن‏عسكرى(ع) نامه نوشتم كه: «آقاى من! خدا را سپاس كه شرمهتدى را از مابازداشت، شنيده‏ام او شما را تهديد كرده و گفته است: به خدا آنها (اهل‏بيت(ع‏» را نابود مى‏كنم.»

امام حسن(ع) به خط خود چنين‏پاسخ داد: «اين گونه‏رفتار او، عمرش را كوتاه كرد. از امروز تا پنج روزبشمار؛ او در روز ششم،بعد از آنكه خوار گرديد، كشته خواهد شد.»

همان‏گونه‏كه امام(ع) فرموده بود،تحقق يافت.

زندان على بن نارمش

زمانى امام حسن عسكرى(ع) را به زندان «على بن‏نارمش‏»بردند. او از دشمنان سرسخت آل على(ع) شمرده مى‏شد. ولى تحت تاثير جذبه معنوى‏و سيماى ملكوتى امام قرار گرفت. هنوز بيش از يك روز از دستگيرى امام نگذشته‏بود، كه در برابر امام خاضع شد، چهره بر خاك نهاد و تا خروج امام از زندان،ديده از زمين برنداشت.

او، از آن پس، بيش از همه امام را مى‏ستود و در شناخت جايگاه امام از همه‏بصيرتر بود.

 

سامرا در سفرنامه

1- سفرنامه سيف‏الدوله

روز دوشنبه دهم، از تكريد نه ساعت كلك رانده به‏آستانه متبركه عسكريين، كه موسوم به سامره و سرمن‏راى است، مشرف شديم.

آبادى خود سامره قدرى دور از شط در زمين هموار ريگ بومى واقع است. به قدرهزار خان[وار] جمعيت دارد. [در] همه عرب به خوشى آب و هوا معروف است. بيست‏سال قبل، از [230 آ] لكناهور هند وجهى آورده، قلعه ساختند.

2- مدفن عسكريين(ع)

مدفن مطهر امامين الهمامين بقعه و گنبد بسيار بزرگ، دومناره و صحن وسيع دارد كه همه آنها را، در عهد فتحعلى شاه قاجار، خوانين‏دنبلى خوى ساخته‏اند. متصل به همان صحن مقدس، بر روى سرداب و محل غيبت‏حضرت‏صاحب عجل الله فرجه در عهد خاقان، كه محمد على ميرزاى مرحوم وزير بغدادرا شكست فاحش داده، سامره را متصرف شد، مسجد و صحن ساخته است.

[سامره] به قدر سى صد خانوار جمعيت دارد و ربع فرسنگ دوره قلعه سامره است،ليكن همه قلعه معمور نيست و ديوار قلعه سامره را محمدشاه هندى از گچ و آجرساخته‏اند و برجهاى بسيار محكم به دورش انداخته.

هواى سامره چون بهشت است و خاكش عنبر سرشت. اكثر از سنگ ريزه‏هايش سليمانى‏است و سبز و زرد و مرجانى؛ زيرا كه، از كثرت خوشى هوا در آن دشت‏باصفا، سنگش‏بدان طريق مصفا شود. همه روزه كه به جهت تفرج و تماشا به آن دشت و صحرامى‏رفتيم، از آن سنگ ريزه‏ها برمى‏چيديم و با جيب و دامان به منزل مى‏كشيديم.

چون حضرت امام على‏النقى(ع) را از مدينه طيبه خارج كردند و به سامره آوردند،مى‏فرمودند كه:

«خرجت من المدينه كرها و دخلت‏بسر من راى كرها و ان خرجت منها خرجت كرها».

شخصى عرض كرد كه از چه بابت اين فرمايش را مى‏فرماييد؟

فرمودند: «لطيف هوائها [63 ب] و قله دائها و عذب مائها»؛ يعنى به جهت‏پاكيزگى هوايش و كمى دردش و شيرينى آبش.

3- تپه خليفه

معتصم را اسباب جلالت‏ بسيار بود و لشكر بى‏شمار. هر وقت كه برباره شوكت‏ سوار شدى صد هزار نفر در ركابش سوار بود و همه صحراى سامره درياى‏ لشكر مى‏نمود. روزى با خود خيال كرد كه جلالت‏ خود را بر حضرت امام حسن‏ عسكرى(ع) بنمايم و بر روى او باب خفت‏ بگشايم. چون پاى در ركاب نمود، امر به احضار آن جناب فرمود. با رسيدن امام معظم ونوباوه دودمان سيد عرب و عجم، خليفه امر كرد كه هر گاه در اين صحرا و دشت وملك و كشت جاى بلندى بود كه در آنجا به تماشاى سبزى صحرا و تفرج رياحين وگلها مى‏نموديم و به عشرت مى‏افزوديم. و در آن بين امر كرد كه هر سوارى يك‏توبره خاك آورده، در يك جا بريزيد.

بر حسب امر خليفه، بعد از نيم ساعت، پشته‏اى از خاك برآمد و درخت ‏حكم خليفه‏ را نوبت ثمر. فورا بر بالايش فرش انداخت و خليفه به عشرت پرداخت. چون كار آن‏تپه به اتمام رسيد، خليفه از امام(ع) پرسيد كه چقدر [68 ا] سوار مى‏بايد كه‏ در نيم ساعت چنين تپه بيارايد؟ امام(ع) فرمودند كه، اين سوار پيش سواران‏ خداوند علام قدرى ندارد و كسى ايشان را لشكرى نمى‏ شمارد؛ و هر گاه تماشاى لشكرخدايى خواهى و جلالت و منزلت پادشاهى حضرت الهى در ميان دو انگشت من نظاره كن ‏و بر حالت ذلت‏ خود چاره. معتصم چون در ميان دو انگشت آن حضرت ديد، هوش ازسرش پريد. ديد كه همه روى زمين لشكر ابلق سوار است و همه زره‏پوش و نيزه‏دار. فورا از بيم و ترس ديده بر هم نهاد و زبان به تمجيد آن حضرت گشاد. از آن روزآن حضرت مشهور به امام حسن عسكرى گرديد.

دورنمايى از عصر امام عسكرى(ع)



يكى از راههاى پى بردن به شخصيت واقعى انسانها، آگاهى از زمان آنهاست.

با توجه بدين حقيقت، برآنيم تا نگاهى گذرا به عصر امام عسكرى(ع) بيفكنيم تابخشى از عظمت‏شخصيت تابناك آن امام معصوم را دريابيم.

دوران كودكى

امام عسكرى(ع) در دوران كودكى شاهد اهانتهاى متوكل عباسى به اهل‏بيت عصمت(عليهم السلام)، به ويژه پدر بزرگوارش امام هادى(ع)، بود. او مى‏ديددشمن زيارت جدش امام حسين(ع) را ممنوع و حتى مزار مقدسش را با خاك يكسان‏كرده است.

متوكل به خاطر احساس ترس از گرايش مردم به اهل بيت (عليهم السلام)فرمان داد امام هادى(ع) و خاندانش را دستگير و از مدينه به سامرا منتقل‏كنند.

امام عسكرى(ع) يورشهاى ناجوانمردانه و دور از ادب ماموران حكومت‏به‏خانه پدرش را مشاهده كرد و سرانجام در شهادت مظلومانه پدر ارجمندش به سوگ‏نشست.

فرمانروايان آن روزگار

بنى‏عباس، كه پس از بنى‏اميه با زور و تزوير به‏حكومت دست‏يافتند، براى مردم چيزى جز وحشت، اختناق و ستم به ارمغان‏نياوردند.

آنها جنگيدند، غارت كردند و مردم را در بيچارگى، فقر و اندوه فروبردند. امويان كافرانه و آشكارا به اسلام ضربه مى‏زدند، ولى عباسيان منافقانه‏و پنهانى. فرزندان عباس در پى آن بودند كه با رنگ دين به نظام سياسى خويش‏تقدس بخشند، اما تفكر اهل بيت‏سدى استوار در برابر هواهاى نفسانى‏شان پديدآورده بود.

آنها در ظاهر خويش را جانشينان رسول خدا(ص) معرفى مى‏كردند، باعوام‏فريبى به نام دين از مردم بهره مى‏كشيدند و اهداف خود را پيش مى‏بردند.

ستمگران بنى‏عباس، در سايه زور و تزوير، از كيسه بيت‏المال كاخهاى باشكوه‏مى‏ساختند، ماموران و چاپلوسان را ثروتمند مى‏ساختند و بى‏خبر از وضعيت دشوارزندگى مردم به خوشگذرانى مى‏پرداختند. فاصله طبقات فقير و غنى هر روز بيشتر مى‏شد. و سرنيزه ‏هاى حكومت‏براى خاموش‏ساختن فرياد اعتراض مردم تيزتر.

خلفاى دوران امام

خلفايى كه همزمان با امامت‏حضرت عسكرى(ع) قدرت را در دست‏داشتند، عبارتند از:

 1- متوكل بيش از چهارده سال؛ (232- 247)

2- منتصر (فرزند متوكل)9 ماه؛(247- 248)

3- مستعين (فرزند متوكل) سه سال و اندى؛ (248- 252)

4- معتز (فرزند متوكل) حدود چهار سال؛ (252- 255)

5- مهتدى 11 ماه؛ (255- 256)

6- معتمد (فرزند متوكل)23 سال؛ (256- 279)

در زمان اين جنايتكاران مظلوميت‏شيعه فزونى يافت و بسيارى از شيعيان به طرز فجيعى به شهادت رسيدند. شدت ستم‏چنان بود كه خودكامگان گاه پيكرهاى پاك شهيدان را نيز آماج بى‏حرمتيهاى خودقرار مى‏دادند. در اين زمان كانون تفكرات ناب شيعى حضرت امام حسن عسكرى(ع)نيز پيوسته مورد آزار و اهانت قرار مى‏گرفت.

هر چند آن بزرگوار نيز چون پدرگرانقدرش به رعايت احتياط و تقيه پاى مى‏فشرد؛ ولى شمار جاسوسان به اندازه‏اى‏بود كه گاه مراعات همه جوانب احتياط نيز سودمند واقع نمى‏شد. سبب اصلى اين‏فشارها و سختگيريها علاقه شديد مردم به اهل بيت (عليهم السلام) و نيز روايتهاى‏متواتر در باره قائم بودن فرزند امام عسكرى(ع) بود.

شورشها

در روزگار امام افراد و گروههايى، كه برخى از آنها مورد تاييد حضرت‏نيز بودند، آشكارا عليه حكومت فاسد شوريدند. مسعودى، مورخ مشهور، در تاريخ خويش به قيامهاى آن عصر چنين اشاره مى‏كند:

1- قيام كوفه به رهبرى يحيى بن‏عمر طالبى (ازنوادگان جعفر طيار(ع‏» كه در سال‏248 روى داد و سرانجام با شهادت يحيى فروكش كرد؛

 2- انقلاب حسن بن‏زيد علوىاز نوادگان امام على(ع)‏» در طبرستان؛ (گرگان و مازندران) حسن بن‏زيد، پس ازنبردى شديد، حكومت منطقه را به دست گرفت و در سال 270 وفات يافت؛ 3- قيام رى‏به رهبرى محمد بن‏جعفر كه در سال 250 تحقق يافت. محمد سرانجام دستگير شد؛ 4- قيام قزوين كه در سال 250 به رهبرى حسن بن‏اسماعيل كركى به وقوع پيوست؛ 5- قيام سال 251 كوفه به رهبرى ابن‏حمزه؛ 6- قيام بصره به رهبرى صاحب زنج كه درسال 255 شروع شد و 15 سال ادامه يافت؛ 7- قيام يعقوب ليث صفار در سيستان كه‏در 262 آغاز شد.

انديشه‏ هاى پليد خلفا در باره امام

شيخ حر عاملى، ازدانشوران قرن دوازدهم، مى‏نويسد: سيد بن‏طاوس در كتاب مهج‏الدعوات گفته است: درعصر امام عسكرى(ع) سه تن از خلفا(مستعين، معتز و مهتدى) انديشه قتل حضرت رادر سر مى‏پروراندند؛ چون شنيده بودند كه امام مهدى(ع) از نسل اوست. آنهاچندين بار امام را به زندان افكندند. حضرت برخى از آنها را نفرين كرد و آن‏ستمگران به زودى هلاك شدند.

شيخ طوسى در كتاب غيبت مى‏نويسد: معتز اراده كرد حضرت را به قتل برساند؛ ولى سه روز بعد، از خلافت‏بركنار شد. البته حضرت، پيش از بركنارى خليفه، يارانش را از اين امر آگاه كرده بود. على‏بن‏محمد بن‏زياد صيمرى در كتاب «اوصياء» چنين مى‏نويسد: مهتدى مى‏خواست‏حضرت‏را به شهادت برساند؛ امام به يارانش فرمود: تا پنج روز ديگر مى‏ميرد.

البته چنان شد كه حضرت فرموده بود. با پايان يافتن پنج روز مهتدى به قتل رسيد.

شيخ حر عاملى مى‏گويد: از عمر بن‏محمد بن‏زياد صيمرى نقل شده است كه گفت: به‏منزل عبدالله بن‏طاهر وارد شدم. در برابرش نامه‏اى از امام عسكرى(ع) يافتم كه در آن نوشته بود: «من براى اين‏سركش از خداوند مرگ خواسته‏ام؛ تا سه روز ديگر خداوند او را نابود مى‏كند.» روز سوم مستعين از خلافت‏بركنار شد، در دام بلاها گرفتار آمد و سرانجام به‏هلاكت رسيد.

شيخ همچنين از احمد بن‏حسين بن‏عمر چنين نقل مى‏كند: هنگامى كه معتزفرمان داد حضرت را به سعيد حاجب بسپارند تا به كوفه برده، در قصر ابن‏هبيره‏به قتل رساند .... ابوالهيثم بن‏سبانه براى حضرت نوشت: خداى مرا فدايتان‏سازد، خبرى به ما رسيده و ما را اندوهگين و مضطرب ساخته است! حضرت در پاسخ‏نوشت: پس از سه روز، براى شما گشايش پديد مى‏آيد. روز سوم معتز بركنار شد.

شيخ طوسى در كتاب ارشاد مى‏نويسد: احمد بن‏محمد مى‏گويد: هنگامى كه مهتدى عباسى كشتن شيعيان را آغاز كرد، به‏امام عسكرى(ع) نوشتم: خداى را سپاس كه وى را از آزارها منصرف ساخته است،زيرا به من خبر رسيده كه شما را تهديد مى‏كند و مى‏گويد: «به خدا سوگند،اينها [آل محمد(ص)] را از روى زمين برمى‏اندازم.» حضرت به خط خويش چنين پاسخ‏داد: «اين عمرش [از آنكه بتواند به مرادش دست‏يابد] زودتر به پايان مى‏رسد. از امروز تا پنج روز بشمار، روز ششم با خوارى به هلاكت‏خواهد رسيد.» چنان شدكه حضرت نوشته بود.

تقيه شديد امام

عملكرد حضرت در عصر خويش نيز فضاى خفقان آن روزگار را نشان‏مى‏دهد. مسعودى از محمد بن‏عبدالعزيز بلخى چنين نقل مى‏كند: روزى صبحگاهان در خيابان‏غنم نشسته بودم، امام عسكرى(ع) از خانه بيرون آمده، مى‏خواست‏به «باب‏العامه‏» برود. با خود گفتم: اگر فرياد كشم و بگويم: «اى مردم اين حجت‏خدابر شماست، او را بشناسيد.» مرا خواهند كشت. وقتى نزديك من رسيد، با انگشت‏سبابه به من اشاره فرمود و سپس بر دهانش قرار داد؛ يعنى خاموش باش. من پيش‏شتافتم و بر پايش بوسه زدم، فرمود:

اگر آشكارا بگويى، كشته مى‏شوى.

همان شب خدمتش رسيدم، فرمود: [دو راه بيشتر نيست] يا كتمان يا مرگ؛ پس خودرا حفظ كنيد.

داود بن‏اسود يكى از خادمان امام عسكرى(ع) كه وظيفه هيزم كشى را بر عهده‏داشت، مى‏گويد: روزى حضرت تكه چوبى مدور، بلند و كلفت‏به من داد و فرمود: اين‏را به عثمان بن‏سعيد عمرى برسان. در كوچه استر سقايى راه را بر من بست. سقااز من خواست‏حيوان را كنار بزنم. من با همان تكه چوب بر پشت استر زدم تاكنار برود؛ ولى ناگهان چوب شكست و نامه‏هاى حضرت، كه در ميان آن بود، آشكارشد. شتابان آنها را در آستين پنهان كردم و سقا نيز بد گفتن به من و حضرت راآغاز كرد. وقتى خدمت‏حضرت رسيدم، فرمود: چرا با چوب به استر زدى.

آنگاه سفارش كرد: اگر كسى به ما اهانت كرد اعتنا نكن ... ما در ديار بدى‏مى‏باشيم، تو تنها به كار خويش بپرداز و بدان كه گزارش كردارت به ما مى‏رسد.

امام و زندانهاى خلفا

امام عسكرى(ع) بخشى از دوران امامتش را در زندانهاى‏طاغوتيان عباسى به سر برد. مدتى نيز، كه در ظاهر خارج از زندان بود، تحت‏مراقبت‏شديد قرار داشت. شيخ مفيد مى‏نويسد:

امام عسكرى(ع) را به نحرير، يكى از غلامان مخصوص خليفه و مسوول نگهدارى ازحيوانات درنده و شكارى دربار، سپردند؛ نحرير بسيار بر او سخت مى‏گرفت و آزارش‏مى‏داد. همسرش گفت: واى بر تو، از خدا بترس؛ مگر نمى‏دانى چه شخصيتى به خانه‏ات‏گام نهاده؟

آنگاه گوشه‏اى از فضايل حضرت را بازگو كرد و گفت: من در مورد او و رفتارى كه‏با وى مى‏كنى، بر تو بيمناكم.

نحرير گفت: به خدا سوگند، او را در ميان درندگان خواهم افكند و چنين نيزكرد. پس از مدتى، وقتى به جايگاه درندگان مراجعه كرد تا دريابد چه بر سرامام آمده، ديد حضرت ميان درندگان به نماز ايستاده است.

احمد بن‏حارث قزوينى مى‏گويد: با پدرم در سر من راى (سامرا) بوديم. پدرم دراصطبل امام عسكرى(ع) كار مى‏كرد.

مستعين عباسى استرى داشت كه از نظر زيبايى و زرنگى بى‏نظير بود، ولى وحشى‏مى‏نمود و سوارى نمى‏داد. وقتى تلاش مسوولان براى رام ساختنش بى‏نتيجه ماند، يكى‏از نديمان خليفه گفت: چرا اين كار را به حسن(ع) واگذار نمى‏كنى تا بيايد ياسوار استر شود و رامش سازد يا استر او را هلاك كند و تو آسوده‏خاطر شوى. خليفه‏در پى حضرت فرستاد.

پدرم نيز همراه حضرت رفت. پدرم گفت: وقتى وارد شديم،امام نگاهى به استر، كه در حياط ايستاده بود، افكند، پيش رفت و بر كفلش دست‏نهاد. در اين لحظه عرق از پيكر استر سرازير شد. سپس حضرت نزد مستعين رفت. مستعين او را پيش خويش نشاند و گفت: ابومحمد، اين‏استر را مهار كن!

حضرت به پدرم فرمود: غلام، استر را مهار كن.

مستعين گفت: خودت مهار كن.

حضرت پوستين بر زمين نهاد، برخاست، بر استر دهنه زد و به جاى خويش بازگشت.

مستعين گفت: ابومحمد، استر را زين كن.

حضرت فرمود: غلام، زينش كن.

اما خليفه گفت: خودت زينش كن. پس امام برخاست؛ استر را زين كرد و بازگشت.

مستعين گفت: آيا صلاح مى‏دانى كه سوارش شوى؟ حضرت فرمود: آرى.

آنگاه سوارش شد، آن را دوانيد .... سپس برگشت و پايين آمد. مستعين گفت: ابومحمد، استر را چگونه ديدى؟ فرمود: استرى به اين خوبى و چالاكى نديده بودم؛ جز براى خليفه شايسته نيست. مستعين‏گفت: خليفه آن را به شما واگذار كرد. حضرت به پدرم فرمود: غلام، استر را بگير. پدرم گرفت و برد.

على بن‏عبدالغفار مى‏گويد: وقتى صالح بن‏وصيف امام عسكرى(ع) را زندان كرده بود،گروهى از عباسيان و منحرفان نزد صالح آمده، شكوه كردند كه چرا بر امام سخت‏نمى‏گيرى؟ او گفت: چه مى‏توانم انجام دهم؟ دو نفر از بدترين كسانى كه به آنهادسترسى داشتم، بر او گماشتم؛ اما اينان اهل نماز و روزه شدند. وقتى علت راپرسيدم، گفتند: چه مى‏گويى در باره مردى كه روزها روزه مى‏گيرد و شبها نمازمى‏خواند و وقتى كه به وى مى‏نگريم، بدن ما مى‏لرزد چنانكه گويا از خود بى‏خودمى‏شويم. وقتى عباسيان و منحرفان اين سخنان را شنيدند، نوميد از سراى وصيف‏بيرون رفتند.

محمد بن‏اسماعيل علوى مى‏گويد: امام عسكرى(ع) را نزد يكى از سرسخت‏ترين دشمنان‏آل ابوطالب زندانى ساختند و سفارش كردند كه چنين و چنان آزارش ده. هنوز بيش از يك روز از در بند بودن امام نگذشته بود كه زندانبان پيرو امام‏شد. او چنان نزد امام خاضع بود كه برايش به خاك مى‏افتاد و جز براى بزرگداشت‏به چهره حضرت نمى‏گريست. وقتى حضرت از زندان آزاد شد، اين مرد بصيرتش از همه‏مردم به امام بيشتر بود ...

شهادت امام

معتمد، كه امام عسكرى(ع) را در برابر دستگاه ستم‏پيشه عباسيان سدى‏نفوذناپذير مى‏ديد، بر آن شد آخرين ضربه را بر حضرت وارد آورد و راه را براى‏تحقق آرمانهاى پليدش هموار كند. او امام را با زهر مسموم ساخت و چنان‏نماياند كه حضرت به مرگ طبيعى از دنيا رفته است؛ ولى اين توطئه نيز ناكام‏ماند و چهره واقعى وى بر همگان آشكار شد.

احمد بن‏عبيدالله بن‏خاقان مى‏گويد: ...چون خبر وفات آن حضرت در شهر سامره پخش شد، رستاخيزى در شهر پديد آمد و ازهمه مردم صداى ناله و شيون برخاست. خليفه در پى فرزند نيكبخت آن حضرت برآمد و گروهى از ماموران را به خانه‏امام گسيل داشت تا وى را بيابند. خليفه حتى زنان قابله را فرستاد تا ازباردارى احتمالى كنيزان حضرت آگاه شوند ...

آرى، دشمنان نمى‏دانستند كه پروردگار نور خود را كامل كرده است و گوهر تابناك‏الهى حضرت حجه بن‏الحسن المهدى(ع) پنج‏سال پيش بدين جهان گام نهاده، اينك پس‏از شهادت پدر گرامى‏اش بر جايگاه والاى امامت تكيه زده است.

در پايان بجاست مانند حضرت امام حسن عسكرى(ع)، كه هنگام خروج از زندان معتمدآيه «يريدون ليطفئوا نورالله بافواههم والله متم نوره و لو كره الكافرون‏»را نگاشت، ما نيز آيه شريفه را به خاطر آوريم و براى سلامتى و ظهور كامل‏كننده‏نهايى نور هدايت‏حضرت مهدى(ع) دعا كنيم.

معجزات وكرامات امام عسكرى(ع)



خداى تعالى پيامبران و اوصياى ايشان (ع) را با معجزاتى كه ديگر افراد بشر از آوردن نظير آنها عاجزند، يارى كرده است تا گواه راستين بر درستى خير و هدايتى باشد كه از طرف خدا براى مردم آورده‏اند، كه اگر اين يارى خدا نبود، آنان در انجام رسالت خود سست مى‏شدند و كسى گفته‏هاى آنان را تصديق نمى‏كرد. از جمله امدادهاى الهى آن است كه آنچه در باطن مردم مى‏گذشت و در اعماق دلهاشان پنهان داشتند و آنچه را كه در آينده اتفاق مى‏افتاد از همه آنها آگاه مى‏فرمود، خداى تعالى اين عنايت را به ائمة هدى (ع) از جمله به امام بزرگوار ابو محمد (ع) فرموده بود كه ما به برخى از موارد مهمى كه از آن حضرت رسيده است اشاره مى‏كنيم:
1- حسن نصيبى نقل كرده، مى‏گويد: در دلم گذشت كه آيا عرق جنب پاك است، يا نه؟ به در منزل امام ابو محمد، حسن عسكرى (ع) آمدم تا از آن حضرت بپرسم، شبانگاه به منزل او رسيدم و در آن جا اقامت كردم چون سفيده صبح دميد امام (ع) از منزل بيرون شد، ديد من خوابيده‏ام، مرا بيدار كرد و فرمود:
«اگر عرق جنب از حلال باشد، آرى پاك است و اگر از حرام باشد، نه.»1
2- اسماعيل بن محمد عباسى روايت كرده، مى‏گويد: از حاجتى كه داشتم خدمت ابو محمد (ع) شكايت كردم و قسم ياد كردم كه نه يك درهم و نه بيشتر، هيچ مبلغى نزد من نيست، امام رو به من كرد و فرمود:
«آيا به دروغ سوگند مى‏خورى، در حالى كه دويست دينار در زير زمين پنهان كرده‏اى؟ البته اين حرف را بدان جهت نمى‏گويم كه چيزى ندهم! (آن وقت رو به غلامش كرد و فرمود:) آنچه همراهت هست به اين مرد بده».
غلام، صد دينار به من داد، سپس رو به من كرد و فرمود:
«تو آن پولهايى را كه دفن كرده‏اى با وجود نياز شديدى كه دارى از دست خواهى داد.»
اسماعيل مى‏گويد: بعدها احتياج پيدا كردم هر چه جستم نيافتم پيگيرى كردم ديدم پسرم جاى آنها را يافته و آنها را دزديده و فرار كرده است .2
3- محمد بن حجر، در خدمت امام ابو محمد (ع) از ظلم و جور عبدالعزيز و يزيد بن عيسى شكايت كرد، امام عليه السلام در پاسخ وى نوشت:
«اما عبدالعزيز را من كفايت كردم و اما يزيد، در برابر خداى عزوجل تو با او بايد بايستيد».
چند روزى بيش نگذشت كه عبدالعزيز هلاك شد و اما يزيد، كه محمد بن حجر را به قتل رساند كه در پيشگاه خدا (براى رسيدگى به حسابشان) بايد حاضر شوند!3
4- از ابوهاشم نقل كرده‏اند،كه گفت: خدمت امام ابو محمد (ع) از تنگناى زندان و سنگينى كنده و زنجير شكايت كردم ،امام (ع) به من نوشت: امروز نماز ظهر را در منزلت خواهى خواند و همين طور شد، از زندان موقع ظهر آزاد شد و نماز را در منزلش به جا آورد. 4
5- ابو هاشم نقل كرده، مى‏گويد: در تنگناى معيشت بودم، خواستم از امام ابو محمد (ع) چيزى مطالبه كنم خجالت كشيدم، وقتى كه به منزل رسيدم ديدم صد دينار برايم فرستاده و نوشته است:
«هر وقت نيازى داشتى از تقاضا شرم مكن! زيرا تو به مقصودت خواهى رسيد.»5
6- ابوهاشم، اين مرد موثق و امين مى‏گويد: از ابو محمد عليه السلام شنيدم كه مى‏فرمود:
«بهشت دروازه‏اى دارد به نام معروف، كه جز اهل خير و نيكوكاران از آن دروازه وارد نشوند.»
من با شنيدن اين سخن، خدا را سپاس گفتم و خوشحال شدم كه احتياجات مردم را برآورده مى‏سازم، امام ابو محمد (ع) رو به من كرد و فرمود:
«آرى، من از آنچه در دلت گذشته آگاهم، براستى كه نيكوكاران در دنيا و در آخرت ،اهل خير به شمار مى‏آيند، اى ابوهاشم خداوند تو را از ايشان قرار دهد و بيامرزد»6
7- محمد بن حمزه دورى، نقل كرده است، مى‏گويد: خدمت امام ابو محمد (ع) نامه‏اى نوشتم و از آن حضرت تقاضا كردم دعا كنند تا ثروتمند شود. زيرا كه در سختى زندگى به سر مى‏بردم و مى‏ترسيم كه كارم به رسوايى كشد، امام (ع) در پاسخ من نوشت:
«مژده باد تو را كه از طرف خداى متعال بى‏نيازى برايت مقدر شده است، پسر عموميت، يحيى بن حمزه از دنيا رفت و صد هزار درهم از او بجا مانده و جز تو وارثى ندارد و بزودى آن مبلغ به دست تو خواهد رسيد، پس شكر خدإ؛ّّه را به جاى آور و مقتصد باشد و از اسراف بپرهيز.»
همان طور كه امام (ع) فرموده بود پس از چند روز خير مرگ پسر عمويم رسيد و آن مبلغ عايد من شد و تنگدستى من برطرف گرديد. حق خدا را دادم و به برادران دينى كمك كردم و پس از آن به اعتدال عمل كردم در صورتى كه قبلاً ولخرجى مى‏كردم‏ 7!
8- محمد بن حسن بن ميمون مى‏گويد: طىّ نامه‏اى كه به خدمت مولايم امام عسكرى (ع) نوشتم از تنگدستى خود شكايت كردم، آنگاه با خود گفتم ؛ مگر امام صادق (ع) نفرموده است:
«تنگدستى با محبت ما بهتر است از ثروتمندى با دشمنان ما، و كشته شدن با ولايت ما بهتر است از زندگى با دشمنان ما».

جواب نامه من چنين آمد:

«همانا خداى عزوجل، وقتى كه گناهان دوستان ما زياد مى‏شود، به وسيله تنگدستى، گناهان ايشان را محو مى‏كند؛ و بسيارى از گناهان را مى‏بخشد، آرى همان طور كه در خاطر تو گذشت، تنگدستى با ما بهتر است از مالدارى با دشمنان ما، در حالى كه ما پشتيبان كسى هستيم كه به ما پناه آورد و نوريم براى هر كه از ما روشنى خواهد و پناهيم براى كسى كه به ما پناهنده شود، هر كه ما را دوست بدارد در مراتب عاليه با ماست و هر كه از ما رو برتابد، به رو در آتش دوزخ مى‏افتد...»8
9- ابو جعفر هاشمى مى‏گويد: من با گروهى در زندان بوديم كه ابو محمد (ع) نيز با برادرش جعفر زندانى شدند، به حال آن حضرت رقت كرديم و من صورت امام حسن (ع) را بوسيدم و او را روى فرشى كه زير پايم بود نشاندم، جعفر نيز در نزديكى ما نشست، مأمور زندان آن حضرت، صالح بن وصيف بود، مردى از قبيله جحم نيز همراه ما در زندان بود كه مى‏گفت؛ از آل على است. امام ابو محمد (ع) نگاهى به ما كرد و فرمود:
«اگر در ميان شما نبود آن كسى كه از شما نيست، هر آينه به شما اطلاع مى‏دادم و چيزهايى مى‏آموختم تا وقتى كه خداوند وسيله نجات شما را فراهم كند.»
امام (ع) با اين فرمايش به آن مرد جحمى اشاره كرد و فرمود؛ اين مرد از شما نيست و از او بترسيد، زيرا كه درميان لباسهايش كاغدى هست كه هر چه مى‏گوييد براى خليفه مى‏نويسد، يكى از زندانيان فورى به سراغ جحمى رفت و لباسهاى او را بررسى كرد پس آن نوشته را يافت كه آن جمع را متهم كرده و نوشته بود كه آنها مى‏خواهند زندان را سوراخ كرده و از زندان فرار كنند.9
10- احمد بن محمد نقل كرده، مى‏گويد: به خدمت امام ابو محمد (ع) - موقعى كه مهتدى عباسى شروع به كشتن شيعيان كرده بود - نامه‏اى نوشتم و عرض كردم: مولاى من! سپاس خدا را كه اين ظالم را از تو باز داشته است من شنيده بودم كه او شما را هم به قتل تهديد مى‏كرد و مى‏گفت: به خدا سوگند كه بزودى او را تبعيد خواهم كرد! امام (ع) در پاسخ من، به خط مبارك خود نوشت:
«عمر او كوتاهتر از آن است كه به اين كار دست بزند، از امروز، پنج روز بشمار او در روز ششم پس از ذلت و خوارى كه خواهد ديد، كشته مى‏شود...»10 و همين طور شد.
11- ابوهاشم نقل كرده است، مى‏گويد: فهنكى از امام ابو محمد (ع) پرسيد: چرا در ميراث هر مرد دو سهم و هر زنى يك سهم مى‏برد؟ امام (ع) در پاسخ وى نوشت:
«به خاطر اين كه زن جهاد ندارد و نفقه و ديه و غرامت بر او تعلق نمى‏گيرد.»
ابو هاشم مى‏گويد: در دلم گذشت كه اين مسأله از جمله مسائلى بود كه ابن ابى العوجاء از امام صادق (ع) سؤال كرده و آن حضرت نيز نظير همين پاسخ را داد. امام ابو محمد (ع) رو به من كرد و فرمود:
«آرى اين همان سؤال ابن ابى العوجاء است و پاسخ ما هم يكى است، زيرا كه معناى مسأله يكى و آنچه براى اولين ما گذشته بر آخرين فرد ما نيز همان مى‏گذرد و اول و آخر ما در علم و امر الهى برابريم، البته رسول خدا و اميرالمؤمنين - صلوات اللّه عليهما از فضيلت مخصوص به خود بر خوردارند».11
12- ابو هاشم نقل كرده، مى‏گويد: يكى از شعيان به محضر امام ابو محمد (ع) نامه‏اى نوشت و در آن نامه درخواست دعا كرده بود، امام (ع) در پاسخ وى اين دعا را نوشت:
«يا اسمع السامعين، و يا أبصر المبصرين، و يا أنظر الناظرين و يا اسرع الحاسبين و يا أرحم الراحمين، و يا أحكم الحاكمين، صل على محمد و آل محمد، و أوسع لى فى رزقى و مدلى فى عمرى، و امنن على برحمتك، و اجعلنى ممن تنتصربه لدينك ولا تستبدل بى غيرى.»
اى شنواترين شنوندگان، و اى بيناترين بينندگان، و اى نگاه كننده‏ترين نگاه كنندگان، و اى آن كه از همه حسابگران زودتر به حساب مى‏رسى، و اى حاكمترين حاكمان، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در روزى من گشايش بخش و بر عمرم بيفزا و به لطف و رحمتت بر من منت گذار و مرا از جمله كسانى قرار ده كه به وسيله آنها دينت را يارى مى‏كنى و به جاى من كسى ديگر را قرار مده!
ابوهاشم مى‏گويد: با خود گفتم: بار خدايا مرا از جمله حزب خودت و در زمره خود قرار بده! امام ابو محمد (ع) رو به من كرد و فرمود:
«آرى، تو در حزب و در زمره او هستى به شرط آن كه به خدا ايمان داشته باشى و پيامبر او را تصديق نمايى» 12.
13- شاهوية بن عبدربه روايت كرده است، مى‏گويد: برادرم صالح زندانى بود، خدمت مولايم ابو محمد (ع) نامه‏اى نوشتم و چند مسأله پرسيدم، امام پاسخ همه آنها را داده بود و نوشته بود:
«برادرت صالح، همان روزى كه نامه‏ام به دست تو مى‏رسد، از زندان خلاص مى‏شود، و تو مى‏خواستى راجع به او بپرسى، فراموش كردى!»
پاسخ امام رسيد، در همان بين كه داشتم نامه را مى‏خواندم، ناگاه بعضى از مردم آمدند، بشارت دادند كه برادرم آزاد شده و طولى نكشيد كه برادرم آمد او را ديدم و نامه را براى او نيز خواندم.13
14- ابوهاشم نقل كرده، مى‏گويد: در دلم گذشت كه آيا قرآن مخلوق است يا نه؟

امام (ع)، نگاهى به من كرد و فرمود:

«اى ابوهاشم خداوند آفريدگار همه چيز است و جز او همه چيز مخلوق است».14
15- ابو هاشم روايت كرده، مى‏گويد: خدمت امام ابو محمد (ع) شرفياب شدم و مى‏خواستم، نگينى درخواست كنم تا انگشترى براى تبرك از آن بسازم، نشستم و يادم رفت كه براى چه آمده بودم وقتى كه خواست خدا حافظى كنم و برگردم، امام (ع) انگشترى مرحمت كرد و لبخندى زد، فرمود:
«تو نگينى مى‏خواستى و من انگشترى به تو دادم، تو سودى هم از نگين بردى، پروردگار آن را بر تو گوارا كند.»
ابو هاشم مى‏گويد: من تعجب كردم، عرض كردم: مولاى من براستى كه تو ولى خدايى و آن امامى هستى كه من دين خدا را به لطف و اطاعت او به دست آورده‏ام. آنگاه فرمود:

«اى ابوهاشم! خداوند تو را بيامرزد.»15
16- ابو هاشم نقل كرده، مى‏گويد: از ابو محمد (ع) شنيدم كه مى‏فرمود:
«خداوند روز قيامت چنان گذشت و عفوى مى‏كند كه بر قلب كسى خطور نكرده تا آن جا كه مشركان مى‏گويند: به خدا سوگند كه ما مشرك نبوده‏ايم!»
(ابوهاشم مى‏گويد:) من با خود گفتم: يكى از شيعيان اهل مكه براى من نقل كرد كه رسول خدا (ص) آيه مباركه (ان الله يغفر الذنوب جيعاً) يعنى خداوند همه گناهان را مى‏آمرزد را تلاوت كرد و مردى پرسيد: يا رسول الله! حتى كسى را كه مشرك است؟! من اين را در قلبم گذراندم و با خودم مى‏گفتم كه ناگهان امام ابو محمد (ع) رو به من كرد و اين آيه شريفه را تلاوت كرد:
«ان الله لا يغفر ان يشرك به ويغفر مادون ذالك لمن يشاء»16
يعنى همانا خداوند از گناه كسى كه به او شرك آورده نمى‏گذرد و جز آن هر كه را بخواهد مى‏آمرزد. (و فرمود:) «او بد حرفى زده و بد روايت كرده است »17
مورخان رويدادهاى زيادى از علم امام ابو محمد (ع) درباره آنچه در دل اشخاص مى‏گذشت و راجع به اطلاع از امور غيبى و جريانات و پيشامدها، نقل كرده‏اند كه تمام اينها نشانه‏هاى قاطع بر امامت آن بزرگوار است زيرا كه كسى غير از امام چنين اطلاعاتى ندارد و از اين قبيل مسائل آگاه نيست، شايان ذكر است كه بيشتر اين رويدادها را ابوهاشم نقل كرده كه مورد اعتماد اسلام و از علماى برجسته است و از جمله خواص دو امام، ابوالحسن و ابو محمد (ع) بوده و بسيارى از معجزات ايشان را مشاهده كرده و مى‏گويد: هيچ روزى به حضور امام ابوالحسن و ابو محمد (ع) وارد نشدم مگر اين كه برهان و دليلى درباره امامت ايشان را ديدم .18

عصر امام عسكرى (ع)



بحث و گفتگو ازروزگارى كه امام زكى ابومحمد عسكرى(ع) در آن روزگار رشد و نمويافت رنگ تازه و يا مطلب زيبا و آرامشى براى اين نوشته ندارد، بلكه تنها به دليل اقتضاى بحث علمى، سخن در آن باره ضرورى مى‏نمايد، زيرا كه تحقيق و بررسى از عصر و زمان از جمله سلسله مباحثى است كه يك محقق ناگزير است مطرح كند، چون مى‏تواند پرده از چهره واقعى زندگى عمومى بردارد كه از جمله شخص مورد نظر در ترجمه و بحث در آن ميان زندگى مى‏كرده است، همان طور كه روشنگر تمام رويدادهايى است كه پيش آمده، و طبيعى است كه تمام اينها بر روى سلوك و رفتار آن شخص و شكل‏گيرى زندگانى وى اثر دارد، زيرا به گفته دانشمندان جامعه شناس، زندگى اجتماعى، زندگى تأثير و تأثر است .
به هر حال ما به صورت موضوعى، به قسمتهاى زيادى از اوضاع عمومى عصرى كه امام ابو محمد (ع) در آن عصر زندگى مى‏كرده، به شرح زير اشاره مى‏كنيم:

زندگى اقتصادى

پيش از اين كه وضع زندگى اقتصادى عصر امام ابو محمد (ع) را بيان كنيم، برآنيم كه به صورت گذرا اين مطلب را توضيح دهيم كه اسلام به پيشرفت و بهبود اقتصاد عموى و رشد درآمد فردى اهميت زيادى مى‏دهد، و فقر و تنگدستى را مصيبتى بزرگ و مهلك مى‏شمرد كه به طرق مختلف و وسايل گوناگون بايد آن را از بين برد و كفر و فقر و تنگدستى را قرين هم دانسته است، همان طور كه در شريعت اسلام لازم است تا بر كفر پايان داد، همچنين بايد فقر و تنگدستى را از ميان برداشت. بر حاكمان جامعه اسلامى و زمامداران و واليان الزام و تأكيد شده است كه مسلمين را از خطر فقر و محرومتى - كه اين دو باعث اشاعه انحراف فكرى و عقيدتى در ميان مردم مى‏شوند - نجات دهند.
از جمله روشهاى خلاقى كه اقتصاد اسلامى بر آن اساس متمركز است آن است كه اسلام تصرفات مسؤولين و حاكمان را محدود كرده و به ايشان اجازه نمى‏دهد كه در بيت المال مسلمين مطابق هوا و هوس خود عمل كنند زيرا كه بيت‏المال ملك عموم مسلمين است و ملك شخصى كسى نيست و بايد در راه مصالح مسلمين صرف شود. رئيس و اعضا و اركان دولت به هيچ وجه حق ندارند هر چه خواستند براى خود و نزديكانشان از آن اموال بردارند، زيرا كه اين عمل خيانت به خدا و مسلمانهاست .
اما نظام حكومت عباسى، در تمام دورانها، براساس سياست اقتصادى ويژه‏اى بود كه در تمام جهات و مشخصاتش با روش اصيل اسلامى متفاوت بود و از قوانين اسلامى كه احتياط كامل را در اموال مسلمين مقرر فرموده و صرف آن را در راه گسترش رفاه مردم لازم دانسته به دور بوده است كه ما به اختصار ساختار اقتصاد عمومى را در عصر عباسيان ذيلاً بيان مى‏كنيم:

درآمد و عايدات دولت

بيشترين درآمد دولت از راه جمع آورى ماليات و صدقات بود كه بر ميليونها دينار بالغ مى‏شد و آن طورى كه بعضى از مورخان مى‏گويند، بطور متوسط، همه ساله بالغ بر سيصد و شصت هزار هزار (360/000/000) درهم مى‏شد.1 و در بعضى از سالها به پانصد هزار هزار (500/000/000) درهم مى‏رسيد 2، و هر درهم در آن روزگار قيمت قابل توجهى داشت و با ارزش يك گوسفند يا مشك عسل يا روغن برابر بود، همچنان كه يك دينار با بهاى يك شتر برابر بود .
متأسفانه اين اموال فراوان در راه پيشبرد زندگى علمى، بهداشتى و اقتصادى بطورى كه خواست اسلام بود، صرف نمى‏شد، بلكه تنها به جيب حاكمان مى‏رفت و آنها هم سخاوتمندانه در راه ساختن كاخهاى سر به فلك كشيده - كارى كه متوكل كرد و بذل و بخشش به دلقكها، نوازندگان و هرزه گرايان و ديگر راههاى زندگى پر از فسق و فجور مى‏پرداختند و بيت‏المال مسلمين را بيهوده خرج مى‏كردند.

خشنونت در جمع آورى ماليات

اما واژه فشار و ظلم و سركوب، در بيشتر دوران عباسيان يك واژه همگانى در زمينه جمع آورى ماليات بود.
مردم كشور پهناور اسلامى انواع فشارها را از دست مأموران سياه دل كه هيچ گونه رأفت و رحمت در دلشان نبود، مشاهد مى‏كردند زيرا آنها به دلخواه خود، هر قدر كه مايل بودند ماليات تعيين مى‏كردند و هر كس هم كه خوددارى مى‏كرد و يا از پرداخت مقدار تعيين شده سرپيچى مى‏كرد، سرنوشتش با گورستان و يا زندآنهابود.
جهشيارى مى‏گويد: مأموران ماليات انواع عذابها را از درندگان و زنبورها به كار مى‏گرفتند، محمد بن مسلم كه از مأموران ويژه مهدى عباسى بود، وقتى كه مهدى به خلافت رسيد، متوجه شد كه مردم ماليات گزار در عذاب و شكنجه‏اند با وى - محمد بن مسلم - درباره ايشان مشورت كرد، محمد گفت: يا امير المؤمنين! از حال به بعد، نسبت به ماليات دهندگان كه بدهكار به مسلمين هستند بايد به گونه بدهكاران رفتار كرد و بدهيشان را مطالبه نمود! مهدى با شنيدن اين سخنان دستور داد، عذاب و شدت را از ماليات دهندگان برداشتند.3 در دوران هارون الرشيد مردم از فضل بن يحيى برمكى كه والى خراسان بود بد مى‏گفتند و از دست او زياد شكايت كردند تا اين كه هارون او را بر كنار كرد و به جاى او على بن عيسى را گمارد، على بن عيسى بزرگان خراسان را كشت و اموال زيادى را جمع آورى كرد و هزار بدره معمول از ابريشم را كه شامل ده هزار هزار درهم بود به نزد هارون فرستاد 4 و مردم موصل در پرداخت ماليات انواع ستمها را ديدند و حكمران آن جا از طرف هارون الرشيد بود، ماليات چند سال گذشته را از آنها مطالبه كرد و بيشتر آنهارا تازيانه زد.5
براستى شريعت اسلام واليان و حاكمان را به رفق و مداراى با مردم و اصلاح امور اقتصادى ايشان دستور داده و اين كه مبادا در گرفتن ماليات و صدقات خشونتى به كار برند و موجب ناراحتى مردمان شوند ليكن اكثر پادشاهان عباسى به اين دستور اسلامى توجهى نكرده و در گرفتن ماليات از مردم با شدت و خشنونت رفتار مى‏كردند.

ماليات زياد

اما فزونى ماليات در بين كارگزاران عباسيان يك پديده همگانى بود، كارگزاران بيشتر از ماليات مقرر از مردم مطالبه مى‏كردند تا بخشى از اموال مردم را براى خودشان بردارند. همين كه ابو عبيدالله بن يسار از جانب مهدى عباسى به وزارت رسيد، بر درختان خرما و ديگر اشجار نيز ماليات بست و بعد از وى نيز همين مقررات ادامه يافت. 6
مردم مصر به بدترين مصائب و گرفتاريها، در زمينه مالياتها دچار شدند حاكم مصر - موسى بن مصعب به هر جفت گاو (يك جريب زمين) دو برابر ماليات بست و براى بازاريها و دامهاماليات مقرر كرد. و در احكام و امور قضايى، رشوه‏گيرى امرى معمول بود.
مردم يمن و قبيله قيس از دست ظلم وى شوريدند. 7 ابن تغرى مى‏گويد: مهدى عباسى در گرفتن ماليات به مردم سخت گرفت و به هر جفت گاو دو برابر مقدارى كه اول مقرر شده بود، ماليات بست و مردم از دست او سختيها و شكنجه‏ها ديدند او تندخويى و بدرفتارى پيشه كرده و در احكام رشوه مى‏گرفت. تا آن جا كه سپاهيان از او رنجيده شدند و بر او شوريدند و به خاطر بى عدالتى و ظلم بى حد وى با او به ستيز برخاستند.8
اين قبيل كارها از روح و واقعيت اسلام بسيار بسيار به دور است و اين امور جز گروهى از دزدان و سر راه بگيران غرق در جرم و گناه را تجسم نمى‏بخشد. عمربن عبيد به منصور دوانيقى مى‏گويد:
«در پشت درِبارگاه تو، آتشى از ظلم و ستم شعله‏ور است و در بيرون كاخ تو كمترين عملى مطابق قرآن و سنت پيامبر (ص) انجام مى‏گيرد.» 9

سوء استفاده عباسيان از اموال دولتى

عباسيان اموال مسلمين را در اختيار گرفتند و براى خودشان و خويشاوندانشان هر چه مى‏خواستند بر مى‏داشتند. محمد بن سليمان عباسى در يك روز صد هزار درهم برداشت كرد .10، و چون از دنيا رفت ارثيه زيادى بجا گذاشت كه هارون الرشيد، شصت هزار درهم آن را گرفت. 11 مورخان مى‏گويند به قدرى اموال براى خيزران آوردند كه درآمد آنها بالغ بر يك ميليون و شصت هزار (1/060/000) درهم مى‏شد. بعضى از نويسندگان اين مبلغ را معادل نصف ماليات آن روز تمام كشور و دو سوم درآمد «راكفلر» در اين قرن مى‏شمارند. موجودى نزد قبيحه همسر متوكل يك ميليون و هشتصد هزار (1/800/000) دينار بود، و مادر مقتدر بى نهايت ثروتمند و پولدار بود. .12 ابن جوزى درباره او مى‏گويد: اموال زيادى داشت كه از شمار بيرون بود و همه ساله از عوايد كشتزارهاى او هزار هزار دينار به دست او مى‏رسيد.13
پادشاهان عباسى به بستگان خود اموال زيادى را بخشيدند؛ هارون الرشيد بين عموها و بستگان خويش به قدرى اموال پخش كرد كه پيش از او هيچ خليفه‏اى نبخشيده بود.14 و منصور دوانيقى به هر يك از عموهايش هزار هزار درهم داد. 15 خاندان و بستگان عباسى فزونى گرفتند تا اين كه در عصر مأمون ،به سى و سه هزار تن رسيدند. .16 و اين گروه وابستگان كه ما هيچ امتيازى براى آنها نسبت به ديگر مسلمانان سراغ نداريم، اموال دولتى را به نفع خود برداشت مى‏كردند و ثروتهاى هنگفتى در اختيار گرفتند در حالى كه ديگر افراد جامعه اسلامى گرفتار فشار زندگى و تنگدستى و محروميت بودند.

بخششهاى فراوان به كنيزكان‏

پادشاهان عباسى در بخشندگيهاى خو به كنيزكان و نوازندگان افراط مى‏كردند، هارون الرشيد به كنيز خود به نام «دنانير» در يك شب گلوبندى به بهاى سى هزار دينار عطا كرد. 17 و مقتدر عباسى به يكى از بستگان مورد علاقه‏اش درى قيمتى به وزن سه مثقال بخشيد. 18 اصفهانى مى‏نويسد: حمويه براى كنيز خودش به نام ذات الخال (خالدار) از جواهر فروشى، پيراهن بى آستين و چند گلوبند كرايه كرد به قيمت دوازده هزار هزار (12/000/000) دينار،وقتى كه هارون الرشيد ديد، تعجب كرد و از كنيز پرسيد، گفت: به كرايه گرفته‏اند تا آرايش كند. هارون دستور داد همه آنها را خريدارى كردند و به آن كنيز بخشيد. .19 مقتدر عباسى اموال زيادى را در اختيار مى‏گرفت و با آنها به لهو و لعب مى‏پرداخت و از بين مى‏برد و به زنان و كنيزان مى‏بخشيد. 20
متوكل، كنيزى به نام «فضل» داشت، او را روى صندلى مى‏نشاند، و او در حضور متوكل با شعرا به بحث و گفتگو مى‏پرداخت. و موقعى كه او را خريد به وى گفت: «آيا تو شاعر هم هستى؟»
- «آرى كسى كه مرا فروخته است، چنين مى‏پنداشت».
متوكل خنديد و رو به او كرد و گفت: «از اشعارت براى ما بخوان!» كنيز اشعارى خواند.
متوكل از اشعار وى خوشش آمد و دستور داد پنجاه هزار درهم به او دادند.21
به نمونه‏هاى اندك از بخششهاى خلف به كنيزان، به عنوان دليل بر اين كه عباسيان، ثروتهاى مردم را به هدر مى‏دادند وبدون توجه به مصالح جامعه و پيشبرد وسايل زندگى آنان در راه هواهاى نفسانيشان صرف مى‏كردند، بسنده مى‏كنيم .

بخششهاى فراوان به شاعران

بار تبليغات در آن زمان بر دوش شعرا بود، آنها بودند كه فضايل گوناگون را براى پادشاهان عباسى نشر مى‏دادند و آنان را بر دشمنان علوى خود كه مبلغان عدالت اجتماعى در اسلام بودند، مقدم مى‏داشتند، از اين رو عباسيان به شعرا صله فراوانى ارزانى مى‏داشتند و اموال زيادى را بديشان مى‏بخشيدند، از جمله شاعرانى كه از اموال زيادى برخوردار شدند عبارتنداز:

1- ابو شبل برجمى

ابو شبل برجمى كوفى به متوكل وارد شد و قصيده‏اى براى او سرود كه از سى بيت فراهم آمده بود...
متوكل پس از شنيدن قصيده، دستور داد سى هزار درهم به او دادند. 22

2- صولى

وقتى كه متوكل براى سه پسرش: منتصر، معتز و مؤيد از مردم بيعت گرفت كه پس از وى زمام امور را به دست بگيرند، به مردم بارعام داد تا بيايند و به او تبريك بگويند، صولى با علجه خودش را رساند و قصيده‏اى خواند...
متوكل، پس از شنيدن اشعار دستور داد صد هزار درهم به او بدهند و ولى عهدهايش نيز همان قدر به او بخشيدند. 23

3- ابراهيم بن مدبر

ابراهيم بن مدبر از جمله كسانى بود كه به ثروت هنگفتى دست يافت، زمانى كه متوكل از مرض بهبود يافته بود، نزد وى رفت و قصيده‏اى سرود...
متوكل با شنيدن اين مدايح شادمان شد و دستور داد به سراينده‏اش پنجاه هزار درهم دادند و به وزيرش عبيدالله بن يحيى سفارش كرد، او را به كار مهمى بگمارند تا بهره‏مند شود!

4- مروان بن ابى الجنوب‏

از جمله كسانى كه اموال زيادى را متوكل به او ارزانى داشت، مروان بن ابى الجنوب بود، كه شيفته مديحه گويى متوكل بود و قصيده‏اى در مدح وى سرود .
به هر حال، وقتى كه مروان قصيده‏اش را به پايان رساند، متوكل، پنجاه هزار درهم به وى داد..
راستى، چه وقت متوكل از خدا مى‏ترسيد و يا براى خدا عظمتى قائل بود؟ در حالى كه او بدعتها و وقايع عظيمى در اسلام به وجود آورد! كسى كه تمام دوران زندگيش به هرزگى و عياشى وبى بند و بارى گذشت؟...
به هر حال، متوكل پس از شنيدن اين اشعار، صد هزار دينار نقدينه و طلا به اين شاعر جيره خوار داد... .
هنگامى كه متوكل براى پسرانش مجلسى ولايتعهدى منعقد كرد، مروان خطاب به او قصيده‏اى را خواند...
متوكل پس از شنيدن آن اشعار دستور داد تا صد و بيست هزار درهم و پنجاه دست و يك استر و يك اسب و يك الاق به وى دادند.

5- بحترى

اما بحترى كه ملك الشعراى زمان خود بود، تمام سرمايه‏هاى فكرى و ادبى خود را در راه ثناگويى متوكل گذراند، و لقبهاى والا و صفات نيكو به وى داده و ديوانش پر از مدايح اوست و متوكل اموال زيادى به او بخشيد و ثروت فراوانى را به او ارزانى داشت .

6- على بن جهم

متوكل اموال زيادى به على بن جهم بخشيد و او را مقرب خود ساخت تمام اينها به خاطر ثناگويى او و اظهار دشمنى با اهل بيت عليهم السلام بود كه بدگوييهاى تلخى از ايشان كرده و عباسيان را بر آنان مقدم مى‏داشت عباسيانى كه هيچ نيكى و فضيلتى در آنها وجود نداشت، جز پيروزى و دست يافتن بر حكومت ظالمانه كه امت اسلامى را دچار بدترين ظلم و جور خود ساختند!
به همين مقدار اندك از بذل و بخششهاى عظيم، به شاعرانى كه از مهمترين وسايل تبليغات آن زمان بودند، بسنده مى‏كنيم... و اين مقدار از بذل و بخشش بيانگر ميزان ولخرجى و ريخت و پاش اين پادشاهان، از ثروتهاى مسلمين و بازيچه قرار دادن اقتصاد عمومى و به كار گرفتن سرمايه‏ها در راه استحكام سلطنت است، بدون اين كه چيزى از اين سرمايه‏ها را در راه پيشبرد اقتصاد عمومى و گسترش رفاه توده مردم صرف كنند.

ساختن كاخها

عباسيان در ساختن كاخها ولخرجى زيادى كردند و صدها ميليون دينار براى ساختن و تزيين كاخها - با انواع زينتهايى كه در هيچ برهه‏اى از تاريخ نظير آنها ديده نشده بود - هزينه كردند. متوكل، همان كسى كه او را احيا كننده سنت پيامبر (ص) مى‏ناميدند، كاخ معروف «مرج» را بنا كرد و نماى آن را از داخل و خارج كاخ، با كاشيكارى و سنگهاى رنگارنگ زراندود كرد، و در داخل آن مجسمه‏هاى بزرگى از طلا قرار داد و درخت بزرگى از طلا نهاد كه در بالاى آن درخت مجسمه تمام پرندگان، در حال آواز خواندن ديده مى‏شد و بر روى سر پرندگان تاجى از جواهر، ساخته بود. براى متوكل، تختى از طلا و جواهر نشان ساخته بودند كه مجسمه يك آدم و يك شير و يك گاو نر و يك كركس آن را حمل مى‏كرد و تمام اينها نيز جواهر نشان بودند. هزينه اين قصر و تخت و طلا و نقره‏اى كه در آن مصرف كرده بودند، بالغ بر يك ميليون و هفتصد هزار (1/700/000) دينار مى‏شد و فرمان داد كه كسى وارد اين كاخ نشود مگر اين كه لباسش از ابرايشم و قلابدوزى باشد! تمام بازگيران و اهل ساز و آواز و دلقكان را احضار كرده بود، وقتى كه در اين بهشت! جلوس كرد، يحيى بن خاقان گفت:
«يا اميرالمؤمنين! اميدوارم خداوند اين كاخ را بر تو ميمون گرداند و بدين وسيله بهشت را بر تو ارزانى دارد».
متوكل پرسيد: چگونه مى‏شود؟
يحيى گفت: «چون تو با اين كاخ مردم را مشتاق بهشت مى‏گردانى و باعث مى‏شوى تا آنهاعمل صالح انجام دهند و با اعمال صالح خود، به بهشت اميدوار شوند.»
متوكل از شنيدن اين مطلب شادمان گشت .24
از جمله كاخهايى كه متوكل بنا كرد، كاخ جعفرى بود كه در ساختن آن بيش از دو هزار دينار صرف كرد و نوازندگان و رقاصان را دعوت كرد و آنها رقص و آواز به جا آوردند، دو هزار درهم نيز به ايشان داد.25
به هر حال، ما هزينه‏هاى هنگفتى را كه متوكل درباره ساختن كاخهاى خود صرف كرده بود، در كتاب «حياة الامام على الهادى (ع)» 26 نقل كرديم كه خود بيانگر بخشى عظيمى از عدم توازن اقتصادى آن زمان است ؛ خاندان عباسى از راه درآمدهاى دولتى برداشت كرده و در راه شهوترانيها و كامجوييهاى خويش خرج مى‏كردند.

خوشگذرانيهاى زنان عباسى

بخش عظيمى از اقتصاد دولت در راه زنان دربار عباسى صرف مى‏شد كه همگى غرق در خوشگذرانى و تن آسايى بودند. زبيده همسر هارون الرشيد با آرايشها و زيورهاى گوناگون به سر مى‏برد تا آنجا كه بهاى جامه‏اى كه بر تن مى‏كرد، بالغ بر پنجاه هزار دينار مى‏شد. 27
اين گزافه كارى به زنان عباسى منحصر نبود، بلكه به زنان وزرا نيز سرايت كرده بود؛ عتابه، مادر جعفر بر مكى صد كنيز داشت و هر كنيزى زر وزيور مخصوص به خود داشت كه با ديگران متفاوت بود !28
به هر حال ما وقتى كه اين روش اقتصادى را بر نظام اسلامى عرضه مى‏كنيم، مى‏بينيم برخلاف آن بوده و از راه و رسم اسلام بسيار به دور است .

بينوايى توده مردم

طبيعى است كه اكثريت قاطع مردم مسلمان با وجود محروميت از بيت المال - كه در راه شهوترانيهاى سلاطين، وزرا و وابستگان دربار صرف مى‏شد - دچار بدبختى و محروميت شوند و فقر و تنگدستى همه را فرا گيرد و در طبقات مختلف گسترش يابد.
اصمعى شاعر معروف را ديدند كه خود را به پرده كعبه آويخته مى‏گويد:
يا ربّ انّى سائل كماترى
مشتمل شملتين كماترى‏
و شيختى جالسة كماترى
والبطن منى جائع كما ترى‏
فماترى يا ربنا فيما ترى‏29
اى پروردگار! من از تو درخواست مى‏كنم چنان كه مى‏بينى !
من خود را به دو جامه پيچيده‏ام و همسر پيرم زمين‏گير است .
و چنان كه تو شاهدى شكمم گرسنه است، پس چه مصلحت مى‏بينى، پروردگار من درباره آنچه خود ناظرى!
اين شاعر آنچه را كه از رنج گرسنگى برسر خود و همسرش آمده و شكمشان تهى و بدنشان برهنه است به خدا شكايت مى‏كند و از خداوند طلب كمك و روزى مى‏كند...
و نيز اصمعى روايت كرده است كه شاعر ديگرى را ديد دست به پرده كعبه گرفته و اشعار زير را مى‏خواند:
أيا ربّ الناس و المنّ و الهُدى‏
أَما لى فى هذا الانام قسيم‏
اما تستحى منى وقد قمتُ عاريا
أُنا جيك يا ربّى وانت كريم
اترزق ابناء العلوج و قد عصوا
وتترك قرما من قروم تميم 30
اى پروردگار مردم و اى خداى صاحب احسان و هدايت !
آيا مرا در بين اين مردم هيچ سهم و بهره‏اى نيست!؟
آيا تو از من خجالت نمى‏كشى (!) كه من با بدن برهنه ايستاده‏ام.
و در اين حال با تو اى پروردگار راز و نياز مى‏كنم و حال اين كه تو كريمى!
آيا به كافر زادگان كه فرمان تو را نمى‏برند، روزى مى‏دهى،
و بزرگى از بزرگان قبيله تميم را وا مى‏گذارى!
آرى تهى دستى قلب اين شاعر درمانده را جريحه‏دار كرده است تا آن جا كه از سر حد ادب و ايمان خارج شده و به خداوند سخنان درشت مى‏گويد و او را متهم مى‏كند كه خدانشناسان را روزى مى‏دهد و بزرگى از بزرگان بنى‏تميم را محروم مى‏سازد و نمى‏داند كه خداوند هر كه از بندگانش را اراده كند بى حساب روزى مى‏دهد.
شاعران آن زمان، چهره كسانى را كه از ارتباط با دولت محروم و به بدترين فقر و درماندگى دچار بوده‏اند، به تصوير كشيده‏اند، ابوفرعون ساسى چنين مى‏گويد:
و صبية مثل صغار الذر
سود الوجوه كسواد القدر
جاء الشتاء و هم بشر
بغير قمص و بغير أزر
تراهم بعد صلاة العصر
و بعضهم ملتصق بصدري‏
و بعضهم ملتصق بظهري
و بعضهم منحجر بحجري‏
اذا بكوا عللتهم بالفجر
حتى اذا لاح عمود الفجر
ولاحت الشمس خرجت أسري‏
عنهم و حلوا بأصول الجدر
كأنهم خنافس في جحر
هذاجميع قصتي و أمري‏
فارحم عيالي و تول أمري
فأنت أنت ثقتي و ذخري‏
كنيت نفسي كنية في شعري‏
أنا أبو الفقر وأم الفقر31
و كودكانى همچون ذرات ريز، صورتهايشان مانند ديگ سياه گشته .
زمستان فرا رسيد در حالى كه آنان بدون پيراهن و تن پوشند.
پس از نماز عصر آنها را مشاهده مى‏كنى در حالى كه بعضى به آغوش من، و بعضى به پشتم چسبيده و برخى به دامنم پناه آورده‏اند!
وقتى كه گريه مى‏كنند، آنها را به دميدن صبح اميدوار مى‏سازم تا وقتى كه سفيده صبح مى‏دمد،
و خورشيد مى‏تابد، از دست آنها خلاص مى‏شوم وآنها به پايه‏هاى ديوار پناه مى‏برند.
گويى آنان سوسكهايى در داخل لانه هستند! اين است تمام داستان و جريان من!
اينك خدايا بر عيالات من رحم كن و كار مرا سامان بخش! كه تو اميد و اندوخته منى من تخلص خويش را در اين شعر؛ ابوالفقر (پدر فقر) و ام الفقر (مادر فقر) قرار دادم.
اين شاعر تيره روز، در ناحيه‏اى زندگى مى‏كرده كه قحطى آمده و هيچ كمك و برگ و نوايى به او نمى‏رسيده است، حالت كودكان خردسالش را به گونه تأثر آور و غمگينى مجسم كرده كه سيمايشان سياه گشته و شادابى كودكى ازچهره‏شان رخت بر بسته است. زمستان بر آنها هجوم آورده، در حالى كه نه پيراهنى دارند تا خود را از سرما حفظ كنند و نه غذايى، به پدرشان چسبيده‏اند، از او غذا مى‏خواهند تا از گرسنگى نجات يابند و او هيچ راهى براى كمك ايشان نمى‏يابد، به پيشگاه خداوند مى‏نالد تا به او رحم كند و از اين غم كشنده نجاتش بخشند، در حالى كه كنيه خود را «ابوالفقر و ام الفقر» نهاده است. براستى كدام بدبختى است كه از اين بدبختى دردناكتر باشد؟
از جمله شاعرانى كه دچار تنگدستى و محروميت بودند، عمرو بن هدير است كه تيره روزى خود را در اشعار ذيل بيان كرده است...
- ايستاده‏ام و نمى‏دانم به كجا بروم، و به چه كارى تصميم بگيرم!
از مقدراتى كه با نحوست پيايى بر من وارد مى‏شود در شگفتم و تمام عمرم را در شگفتى به سر بردم،
وقتى كه روزى مى‏طلبم، بشدت بخل مى‏ورزد، و از اقيانوس، آب گوارا را دريغ مى‏كند!
به شخص تنگدستى مراجعه كردم و يكى از دخترانش را خواستگارى كردم، باشد كه از اين راه ثروتى نصيبم شود!
وقتى كه دخترش را به همسرى من درآورد و بعد جهيزيه‏اش رسيد، در آن ميان تختى و جالباسيى از محروميت و بدبختى بود!
سرانجام آن زن فرزندى پاكيزه از محروميت زاييد، كه در روى زمين جز من پدرى نداشت !
و اگر تا انتهاى بيابان مى‏رفتم و همه شب بر من بالهايش را مى‏گسترد، هيچ ستاره‏اى نمى‏درخشيد!
و اگر از شرى بميناك بودم و مى‏خواستم در تاريكى پنهان شوم، نور خورشيد از مغرب مى‏تابيد!
و اگر كسى يك درهم به من مى‏بخشيد، به خانه كه مراجعه مى‏كردم، مى‏ديدم در دستم عقربى است !
و اگر بر مردم بارانى از دينارها مى‏باريد، براى من جز قلوه سنگى كه به سرم مى‏خورد چيزى نبود!
و اگر گلوبند به رشته كشيده‏اى از در ميان دستهايم لمس مى‏كردم، مى‏ديدم، خرمهره است كه سوراخ كرده‏اند.
و اگر گنهكارى در بيابان سنگلاخى گناهى مرتكب شده بود، آن گاه دور سر من مى‏چرخيد!
تا آن جا كه مى‏گويد:
امامى من الحرمان جيش عرمرم‏
ومنه ورائى جحفل حين أركب‏32
- پيشروى من از محروميت و بيچارگى سپاه بى شمار و در پشت سرم نيز موقعى كه سوار بر مركب حركت مى‏كنم سپاه انبوهى از تيره روزى است! .
شاعر با اين اشعار خود آن چه را كه ازخسارت و نكبت روزگار و تيره‏روزى خود در همه حال مشاهده كرده است تجسم بخشيده، او غرق در گرسنگى و فقر بوده در حالى كه طلاهاى زمين به دست دلقكها و هرزه گرايان و ديگر اصحاب لهو و فسق و فجور مى‏رسيده است .
از جمله شاعران بينوا و تيره بخت آن زمان، يكى ابوشمقمق بود كه خود تنگدسيش را چنين توصيف مى‏كند...
- وقتى كه خانه‏ام و آن كوزه از سبوس آرد گندم تهى شد، با خود گفتم
موشها هم از خانه من دورى گزيده و به دارالاماره پناه برده‏اند!
و مگسهاى خانه من نيز، به صورت دسته جمعى تا پرواز فردى، آهنگ رفتن كرده‏اند!
و آن گربه هم كه يك سال در اين خانه ماند، در اطراف خانه موشى پيدا نكرد،
سرش از شدت گرسنگى دور برداشت و زندگى در اين جا توأم با رنج و مرارت بود.
وقتى كه او را سر افكنده و بدحال ديدم، در حالى كه حرارتى در درونش بود گفتم :
واى بر تو، تا كى صبر مى‏كنى، تو بهترين گربه با حرارتى بودى كه چشمانم او را ديده بود!
در پاسخم گفت: صبر مى‏كنم در حالى كه جاى ايستادنم در ميان خانه خالى مثل درون بيابان تفتيده است! -
اين اشعار بيانگر درجه تنگدستى بيش از حدى است كه اين شاعر گرفتار بوده است - خداوند ما را از چنان فقرى نگهدارد! - تا آن جا كه خانه‏اش را به صورت بيابانى وحشتناك درآورده بوده است كه نه براى مگسان و نه براى موش و گربه اميدى مانده بود، زيرا كه هيچ گونه خوردنى در آن جا وجود نداشت .
از جمله شاعران تيره روز آن عصر، اسماعيل بن ابراهيم، مشهور به حمدونى است كه در توصيف تنگدستى خود مى‏گويد:
من كان فى الدنيا اخا ثروة
فنحن من نظارة الدنيا
نرمقها من كثب حسرة
كاننا لفظ بلا معنى 33
- هر كه در اين دنيا سرمايه وثروتى دارد اما ما تماشاگر اين دنياييم، به دنيا از روى حسرت، خيره خيره از نزديك مى‏نگريم، گويى كه ما لفظى بى معنى هستيم -
ملاحظه مى‏كنيد كه چگونه وقتى كه به ثروتمندان نگاه مى‏كند، آه و ناله‏ها بر مى‏آورد خودش را در دنيا چنان مى‏بيند كه گويا وجود ندارد و لفظى بى‏معناست!

موضع امام (ع)

اما امام ابو محمد (ع)، تجسم جبهه مخالف حكومت عباسى است كه خود كامگى آنهارا در مورد ثروتهاى امت و سرقت ارزاق عمومى، مورد اعتراض قرار مى‏داد.
از برجسته‏ترين نوع مخالفتى كه امام (ع)، انتخاب كرده بود اين بود كه ارتباط و يا كمك به آن پادشاهان را بر خود حرام كرده بود، پادشاهانى كه مال خدا را دست به دست مى‏گرداندند و مردم را بردگان خود مى‏شمردند آنان براى جلب امام در دستگاه خويش و ضميمه كردن او به جرگه خود تلاش زيادى كردند، اماموفق نشدند و در نتيجه با نهايت شدت و قساوت برخورد كردند و زندگى اقتصادى را بر او تنگ گرفتند و او را در تنگناى كشنده مالى قرار دادند، و از رسيدن اموالى كه از طريق شيعيان به خدمتش مى‏رسيد، مانع شدند، جز اين كه بعضى از نيكوكاران شيعه، نقش مخصوصى ايفا كردند و در داخل مشك روغن درهم و دينار قرار داده به خدمت امام (ع) فرستادند 34 و بدان وسيله آن فشار مالى امام را رفع كردند.
به هر حال، امام (ع) در كنار مستمندان و محرومانى ايستاده بود كه به خاطر عدم توازن در زندگى اقتصادى و چپاول ثروتهاى عمومى توسط پادشاهان با تنگدستى و تيره روزى روبرو بودند.
در اين جا سخن ما از زندگى اقتصادى در عصر امام (ع) پايان مى‏گيرد.

زندگى سياسى

اما زندگى سياسى در عصر امام ابو محمد (ع)، بسيار زشت و تاريك بود ترس و بيم سايه گستر بود، ظلم و جور همه جا را گرفته بود وآشوبها فراگير بوده و شورشهاى داخلى برخاسته از عدم استقرار سياسى همه جا به چشم مى‏خورد، و به نظر من تمام اينها به دلايل زير بود:
الف - تسلط تركها بر اوضاع حكومت و خودسرى آنها در تمام شؤون سياسى حكومت، در حالى كه هيچ آگاهى از سياست و اداره مملكت نداشتند، بدين جهت به مردم ستم مى‏كردند و حكومت جابرانه پيشه كرده و ترس و بيم را رواج مى‏دادند.
ب - نادانى و بى خبرى سلاطين عباسى و فرو رفتن ايشان در شهوترانيها و كامجوييها و بى اعتنايى به تمام شؤون زندگى رعيت، از جمله عوامل و رويدادهاى مهم سياسى آن عصر بود. اينك درباره برخى از آثار سياسى كه در آن زمان بر همه جا حكمفرما بود، به اختصار سخن مى‏گوييم:

شكنجه علويان

علويان به سخت‏ترين روشها آزموده شدند ودر بيشتر روزگاران حكومت عباسى در ترس و بيم زياد به سر بردند، زيرا كه پادشاهان عباسى رسماً به شكنجه و تعقيب و تارومار ساختن و بد بدترين نوع آزار ايشان كمر بسته بودند. عيسى بن زيد در اين باره مى‏گويد:
الى الله أشكوما نلاقى و انّنا
نقتل ظلماً جهر و نخاف‏
ويسعد اقوام بحبهم لنا
و نشقى بهم والامر فيه خلاف‏35
- از آنچه بر سر ما مى‏آيد به خدا شكوه مى‏كنيم در حالى كه ما آشكار از روى ظلم كشته مى‏شويم و بيمناكيم.
و گروههايى به خاطر محبتشان به ما خوشبخت مى‏شوند، در صورتى كه ما به وسيله ايشان دچار بدبختى هستيم، و درست جريان كار ما بر عكس است! -
اين شعر، حكايت از قتل و سركوبى و جور ستمى است كه عباسيان بر علويان روا داشتند، هر چند عباسيان به ملك و سلطنت نرسيدند مگر با نام علويانى كه قربانيان زيادى را در راه آزادى مردم مسلمان از چنگال استبداد اموى تقديم كرده بودند.
از روشهاى سختى كه عباسيان در برابر علويان اتخاذ كردند اين بود كه ايشان را در محاصره اقتصادى قرار دادند و در نتيجه آنها در تنگناى دردآور مالى واقع شدند. يحيى بن عمر علوى در حالى كه عباسيان را مخاطب قرار داده است، در اين باره مى‏گويد:
...
- اين پيام را از قول كسى كه هرگز از حق به ظلم و جور گرايش نيافت به بنى عباس برسان؛
اگر دنيا مال شخصى ايشان است، از آن به مقدار قوتى به پسر عموها بذل و بخشش كنند!
و از مال خودتان به قوت ما گشايشى بدهيد كه اين كار در حكومت به عدالت نزديكتر است .

معناى اين شعر، آن است كه عباسيان نه به مقدار قوت بلكه درحد سد رمق نيز به علويان چيزى نمى‏دادند و فقر را چون جانورى كه اجساد ايشان را مى‏آزرد بر ايشان مسلط كردند. برخى از منابع تاريخى بر اين مطلب اشاره دارد كه علويان در روزگار اين طاغوت - متوكل - به قدرى سختى و محروميت ديدند كه وحشت و مرارت آن قابل توصيف نيست، چنان بودند كه گاهى جز يك عبا نداشتند و اگر يك مرد علوى مى‏خواست ازخانه بيرون بيايد آن را مى‏پوشيد و همچنين اگر يك زن علويه مى‏خواست آن را بر تن مى‏كرد، مردم نيز از ترس سلطه ستم پشگان جرأت ارتباط با ايشان را نداشتند.

محمد بن صالح، از ابراهيم بن مدبر خواست تا به خواستگارى دختر عيسى بن موسى جرمى برود ابراهيم به اين نيت نزد عيسى رفت و پيشنهاد داد، اما عيسى پاسخ مثبت نداد و گفت: من به تو دروغ نمى‏گويم، به خدا سوگند كه او را رد نمى‏كردم زيرا بزرگوارتر و مشهورتر از او را براى دامادى خودم سراغ ندارم وليكن از متوكل و پس از او، از فرزندانش به مال و جانم بيمناكم. و به همين مطلب، محمد در اشعارى كه سرورده، اشاره دارد، مى‏گويد:
خطبت الى عيسى بن موسى فردنى‏
فلله والى مرة و عتيقها
- من كسى را براى خواستگارى به نزد عيسى بن موسى فرستادم اما او جواب رد داد به خدا سوگند كه او دوستدار «مره» و «عتيق» 36 ايشان است !
عيسى با اين كه مى‏دانست من از دودمان اصيل دختر رسول خدايم، پيشنهاد مراد رد كرد.
و گذاشته از پاكزادى من، ما را ريشه و اصلى است كه پيامبر خدا تنه و اصل آن است -
مسلمانان از ارتباط با علويان، بلكه از سلام دادن به ايشان، ممنوع بودند، زيرا كه عباسيان ستمگر بدترين مجازاتها را براى كسانى در نظر مى‏گرفتند كه به نوعى ايشان را مورد محبت و احترام قرار دهد.
بدترين دورانهاى تاريك و ظلمانى كه بر علويان گذشت، روزگار متوكل بود كه كاسه خشم خود را در يك جا بر سر ايشان ريخت و با نهايت قساوت ايشان را سركوب نمود و آنان به شهرها و روستاها - از بيم اين كه مبادا به چنگ حكومت بيفتند وآنها را بكشد و يا زندانى كند - به صورت ناشناس آواره شدند.

زندگى اعتقادى

اما زندگى اعتقادى در دوران امام ابو محمد (ع) سالم و روبه‏راه نبود و به وسيله بعضى از منحرفانى كه در پيرامون عقايد خالص اسلامى شبهاتى به وجود آورده بودند، دچار ناامنى و اضطراب شده بود، چنان كه يكى از شعبده‏بازان غير مسلمان براى گمراهسازى مسلمين و به تباهى كشيدن عقايدشان دست به شعبده‏اى زده بود و امام ابو محمد (ع) براى دفاع از اسلام خود به مقابله برخاست تا اين كه اوهام آنها را باطل كرد و شبهات را از بين برد و واقعيت تابناك اسلام روشن ساخت.
همين طور، پديده ديگرى در آن زمان پيدا شد و آن قيام يكى از دجالهاى زمان در برابر امام (ع) و پدر بزرگوارش بود كه هدف او نيز فاسد كردن عقيده پيروان اهل بيت عليهم السلام بوده است. امام (ع) بلافاصله به لعن و طرد او پرداخت و به شيعيانش نيز دستور داد تا او را لعن كنند و از او بيزارى جويند كه ما در ذيل به اين مطلب و به بعضى از جهات ديگرى كه با اين موضوع مربوط است اشاره مى‏كنيم:

امام عسكرى شبهه كندى را باطل مى‏كند
اسحاق كندى ،37 فيلسوف عراق، برخى شبهات را در پيرامون قرآن مجيد مطرح كرد، در بين مردم كم سواد شايع شد كه او كتابى به نام «تناقض القرآن» تأليف كرده است و خود نيز درگير همين مسأله است! اين خبر به امام ابو محمد (ع) رسيد، تا اين كه با يكى ازشاگردان كندى ملاقات كرد، امام (ع) رو به او كرد و فرمود: مگر بين شما مردى برجسته و دانا نيست كه استادتان كندى را از اين راه و روشى كه نسبت به قرآن پيش گرفته است باز دارد؟ آن شخص گفت: ما شاگردان اوييم، چگونه مى‏توانيم در اين مورد و يا در مسائل ديگر به او اعتراض كنيم! امام (ع) فرمود:
- «آيا هر چه به تو تعليم دهم به او ابلاغ مى‏كنى؟»
- بله مولاى من !

امام (ع) برهانى قاطع و دليل برنده‏اى به او القاء كرد كه تمام شبهات كندى را از بيخ و بن بر مى‏كند وبه شاگرد كندى چنين گفت:
«پيش او برو، و در معاشرت با او گرم بگير، و او را در كارهايش يارى كن! وقتى كه كاملاً مأنوس شديد، بگو: براى من مسأله‏اى پيش آمده مى‏خواهم از شما بپرسم. او خواهد گفت، سؤالت چيست. آن وقت به او بگو:
اگر آوردنده اين قرآن نزد تو بيايد و بپرسد: آيا جايز است كه خداى متعال از كلمات قرآن، غير از آن معانى كه تو گمان كرده‏اى، معناى ديگرى اراده كرده باشد او در جواب خواهد گفت: آرى جايز است. زيرا او مردى است كه وقتى كلمات را شنيد معناى واقعى آنها را مى‏فهمد. وقتى كه اين جواب را به تو داد، از او بپرس: تو از كجا مى‏دانى،
شايد خداوند غير از معنايى كه تو در نظر گرفته‏اى معناى ديگرى را اراده كرده باشد...»
امام (ع)، با اين برهان كوبنده، شبهه كندى را از ميان برد و بدان وسيله تمام راهها اثبات تناقض در قرآن مجيد را - آن كتابى كه نه از قبل و نه بعد از آن باطل كننده‏اى نيايد - مسدود كرد. زيرا ريشه اين شبهه در نوع معنايى بود كه كندى به نظر خود مى‏فهميد در صورتى كه ممكن بود معناى ديگرى داشته باشد كه او نفهميده و به عقل او نرسيده باشد و با آن معنا تناقض از ميان برداشته شود و هيچ جاى ايراد و اشكالى نماند.
آن مرد رفت با استادش ملاقات كرد و گرم گرفت و سرانجام آنچه را كه امام (ع) به او القاء فرموده بود به وى گفت. كندى شروع كرد به فكر كردن و مدتى را در اين باره فكر مى‏كرد كه ممكن است اين حرف درستى باشد و چنين چيزى محتمل است و در واژه‏هاى زبان عرب يك لفظ به معانى مختلف آمده است! تا اين كه رو به آن دانشجو كرد و گفت:
- «تو را سوگند مى‏دهم، به من بگو، اين مطلب را چه كسى به تو آموخت؟...»
- «اين مطلبى بود كه به ذهنم خطور كرد و من هم به شما عرض كردم».
- «هرگز! چنين نيست، زيرا اين، سخن تو نيست و تو هنوز به آن مرتبه نرسيده‏اى! كه چنين بگويى!...»
- امام ابو محمد عسكرى (ع)، به من فرمود» .
- « حال كه حقيقت را گفتى اعتراف مى‏كنم چنين سخنانى جز از اين خانواده از كسى سر نمى‏زند!» آنگاه كندى دستور داد كتابش را آوردند و آن را سوزاند و از ميان برد. 38 زيرا او منطق و درستى را با تمام وجود در سخن امام احساس كرد.

امام، چشم بندى راهب را باطل مى‏كند

امام ابو محمد (ع) نقاب مكر و تزوير از چهره راهبى برداشت كه مى‏خواست مسلمانان را گمراه كند و آنها را در ديانتشان به شك وا دارد.
داستان به طورى كه راويان نقل كرده‏اند از اين قرار است كه مردم دچار قحطى شديد شدند، معتمد عباسى دستور داد مردم تا سه روز براى طلب باران به بيابان بروند، همه مردم رفتند، اما بارانى نازل نشد، تا اين كه اهل نصارا به همراه راهبى بيرون آمدند و اين راهب هر مرتبه كه دستش را به طرف آسمان بلند مى‏كرد، باران سيل آسا مى‏باريد و اين كار را چند بار تكرار كرد، بطورى كه بعضى از نادانان در حقانيت دين خود به شك افتادند و بعضى ديگر از دين برگشتند اين امر، بر معتمد گران آمد تا اين كه به امام ابو محمد (ع) كه آن زمان در زندان به سر مى‏برد متوسل شد و عرض كرد: امت جدت رسول خدا (ص) را پيش از آن كه نابود شوند، درياب! امام (ع) به او گفت: چون فردا مردم از شهر بيرون شوند، من اگر خدا بخواهد شك و شبهه رابرطرف مى‏سازم. معتمد دستور داد، امام را از زندان بيرون آورند.

امام (ع) از او خواست تا ياران و اصحاب آن حضرت را نيز از زندان آزاد كند و او قبول كرد و همه را بيرون آوردند. در روز دوم كه مردم براى طلب باران به بيرون شهر رفتند، راهب دستش را به طرف آسمان بلند كرد، ابرى پيدا شد و باران باريد، امام (ع) دستور داد دست او را بگيرند و آنچه در دستش است از او بستانند در دست راهب يك استخوان آدميزاد بود، استخوان را از او گرفتند، خليفه دوباره دستور طلب باران كند، راهب دست به طرف آسمان بلند كرد، ديدند آن ابر برطرف شد و آفتاب بر آمد، مردم از اين پيش آمد تعجب كردند معتمد، رو به امام (ع) كرد و گفت:
«يا ابا محمد! اين چه بود؟»
- «اين استخوان پيامبرى بود كه اين راهب از ميان قبرها به دست آورده بود و هيچ استخوان پيامبرى نيست كه زير اين آسمان قرار بگيرد مگر اين كه باران سيل آسا به خاطر آن مى‏بارد!...»
معتمد، وقتى كه مطلب را پيگيرى كرد، ديد همان طورى است كه امام (ع) فرمود به اين ترتيب شك و شهبه از ميان رفت .39

دروغ پردازان و جاعلان‏

يكى از آفتاى آن زمان، گسترش دروغ پردازان و جاعلان بود، كه از جمله عوامل و اسبابى بود كه عقايد اسلامى را در دلها سست مى‏كرد، از مشهورترين جاعلان و دورغ‏پردازان، فردى به نام عروة بن يحى دهقان بغدادى بود كه از قول امام ابوالحسن على بن محمد و پس از او از ابو محمد حسن بن على عليهما السلام روايتهايى به دروغ نقل مى‏كرد و از اين راه اموال زيادى را كه شيعه مى‏خواستند به امام (ع) بپردازند اختلاس مى‏كرد و در برابر امام نيز دروغ مى‏گفت، تا اين كه امام او را لعن كرد و به شيعيان دستور داد او را لعنت كنند و از او دورى نمايند تا عقايديشان را فاسد نكند.40

به اين مقدار مختصر، سخن ما از زندگى عقيدتى دوران امام (ع) به پايان مى‏رسد، و اين دوران - همان طورى كه گفتيم - از نظر عقيدتى دوران نگرانى و ناسالمى بود.

نمونه هایی از فضايل و سيره فردى



1- نفوذ معنوى

ثقة الاسلام كلينى در كافى و شيخ مفيد در ارشاد نقل مى‏كند: از حسين بن محمد اشعرى و محمد بن يحيى و ديگران كه گويند: احمد بن عبيدالله بن خاقان (وزير معتمد عباسى) و كيل املاك و مستغلات خليفه در قم و عامل اخذ ماليات از آنها بود، او در عداوت اهل بيت عليهم السلام بسيار شديد بود.
روزى در مجلس او سخن از علويان و اهل بيت و مذهب آنها به ميان آمد، احمد گفت: من كسى از علويان را در سيرت و وقار و عفت و نجابت و عزت و شرف مانند حسن بن على بن محمد بن رضا نديدم، رجال خانواده‏اش و بنى‏هاشم او را برهمه مقدم مى‏داشتند، و ميان فرماندهان خليفه و وزراء و همه مردم مورد احترام و عظمت بود.
روزى بالاى سر پدرم (عبيدالله بن خاقان وزير اعظم خليفه) ايستاده بودم كه دربانها گفتند: ابن الرضا مى‏خواهد وارد شود، پدرم با صداى بلند گفت: اجازه بدهيد تشريف بياورند، من تعجب كردم كه دربانها چطور توانستند پيش پدرم كسى را با كنيه ياد كنند. فقط خليفه يا وليعهد خليفه يا كسى را كه خليفه كنيه مى‏داد، پيش پدرم با كنيه ياد مى‏كردند.
در آن موقع ديدم مردى گندمگون، زيبا قامت، زيبا صورت، با تناسب اندام، جوان، با جلالت و با هيبت وارد شد، پدرم چون او را ديد برخاست و به طرف او رفت، من نديده بودم كه پدرم به استقبال كسى از بنى هاشم و فرماندهان برود، چون به او رسيد دست به گردن او انداخت، صورت و سينه او را بوسيد و دستش را گرفت و او را در مصلاى خود نشانيد و خود در كنار او نشست و به او رو كرد و با او سخن مى‏گفت و گاهى مى‏گفت: فدايت شوم، من غرق تعجب بودم.
در اين بين دربان آمد و گفت: موفّق (برادر خليفه) آمد، قرار بر اين بود چون موفق نزد پدرم مى‏آمد، دربانان و فرماندهان از اول درب ورودى تا تخت پدرم دو طرف صف مى‏ايستادند، موفق از ميان آنها مى‏آمد و مى‏رفت، پدرم همانطور با او صحبت مى‏كرد تا غلامان خاص موفق ديده شدند، در آن وقت پدرم به او گفت: خدا مرا فداى تو كند، اگر مى‏خواهيد تشريف ببريد مانعى ندارد. او به پا خاست، پدرم گفت: او را از پشت صفها ببريد تا امير (موفق) او رإ؛ ك‏ك نبيند، بعد پدرم با او معانقه كرد و چهره او را بوسيد و او رفت.
من به دربانان گفتم: واى بر شما! اين كيست كه پدرم با او با چنين احترامى برخورد كرد؟ گفتند: اين مردى از علويان است كه حسن بن على معروف به ابن الرضا مى‏باشد. تعجب من زيادتر شد، آن روز همه‏اش در فكر او و كار پدرم نسبت به او بودم پدرم شبها پس از نماز عشاء مى‏نشست و درباره جلسات و كارها و مطالبى كه بايد به محضر خليفه برسد بررسى مى‏كرد.
چون از كارش فارغ شد، من رفتم و پيش رويش نشستم، گفت: احمد! كارى دارى؟ گفتم: آرى، پدرجان! اگر اجازه دهى، گفت: اجازه دادم هر چه مى‏خواهى بگو، گفتم: پدرجان! آن مرد كى بود كه ديروز آن هم اجلال و اكرام و تبجيل از ايشان نموده و خودت و پدر و مادرت را فداى او مى‏كردى؟
گفت: پسرم! او ابن الرضا و امام رافضه است، بعد از كمى سكوت اضافه كرد: اگر خلافت از بنى عباس برود، كسى از بنى هاشم جز او شايسته نخواهد بود، چون او در فضل، عفاف، وقار، صيانت نفس، زهد، عبادت، اخلاق نيكو و صلاح بر ديگران مقدم است، و اگر پدر او را مى‏ديدى، مى‏ديدى كه مردى جليل، بزرگوار، نيكو كار و فاضل است .
اين سخنان بر اضطراب و تفكر و غضب من بر پدرم افزود، بعد از آن، من پيوسته از حالات او مى‏پرسيدم و از كارش جستجو مى‏كردم ولى از هر كه از بنى هاشم، فرماندهان، نويسندگان، قضات، فقهاء و ديگر مردم سؤال مى‏كردم، مى‏ديدم كه در نزد همه در نهايت تجليل و تعظيم و مقام بلند و تعريف نيكو و مقدّم بر خانواده و ديگران است و همه‏ى گفتند: او امام رافضه است، لذا مقام وى در نزد من بزرگ شد، زيرا دوست و دشمن درباره او نيكو گفته و ثنا مى‏كردند.
بعضى از حاضران از اشعريها به او گفتند: اى ابابكر! حال برادرش جعفر چگونه بود؟ گفت: جعفر كيست كه از او سؤال شود ويا با او يك جا گفته شود؟ جعفر آشكارا گناه مى‏كرد، بى حياء و شرابخوار بود، كمتر كسى را مانند او ديده‏ام كه پرده خويش را بدرد، احمق و خمار و كم ارزش بود، به خدا قسم او در وقت وفات حسن بن على پيش سلطان آمد كه تعجب كردم و فكر نمى‏كردم كه چنين كند.
چون ابن الرضا مريض شد، فوراً به پدرم خبر فرستاد كه او مريض است، بعد بلافاصله به خانه خليفه آمد و با پنج نفر از خادمان و خواص خليفه از جمله نحرير (مسؤول باغ وحش) برگشت و آنها را گفت كه در خانه حسن بن على باشند و حالات او را زير نظر بگيرند و به چند نفر پزشك گفت كه شب و روز از او ديدار كنند... جريان اين طور بود كه او چند روز از ربيع الاول گذشته در سال دويست و شصت از دنيا رفت، سامراء يكپارچه ضجه شد، همه مى‏گفتند: «ابن الرضا از دنيا رفت»... پس از آن جعفر نزد پدر من آمد و گفت: مقام پدر و برادرم را به من واگذار كن، در عوض هر سال بيست هزار دينار به تو مى‏دهم، پدرم او را طرد كرد و گفت: احمق! خليفه شمشير و تازيانه‏اش را به دست گرفت تا مردم را از امامت پدرت و برادرت برگرداند، مقدور نشد و نتوانست و تلاش كرد كه آن دو را از امامت براندازد، موفق نشد، اگر در نزدغ شيعه پدر و برادرت امام بودى، لازم نبود كه سلطان و غير سلطان تو را در جاى آنها قرار بدهد.
و اگر آنها به امامت تو قائل نباشند با نصب خليفه به امامت نخواهى رسيد، پدرم او را تحقير كرد و گفت اجازه ندهند كه نزد او بيايد... رجوع شود به كافى: ج 1 ص 503 باب مولد ابى محمد الحسن بن على، ارشاد مفيد: ص 318 حالات امام عسكرى (ع) ،كمال الدين صدوق: ج 1ص 40 - 43 ما روى فى وفات العسكرى (ع)، شيخ طوسى در فهرست در ترجمه احمد بن عبيدالله بن خاقان و نيز نجاشى در ترجمه وى به اين مجلس اشاره فرموده‏اند.

* * *

2- خبر از مهدى موعود صلوات الله عليه‏

ثقه جليل القدر احمد بن اسحاق بن سعد اشعرى نقل مى‏كند: خدمت امام حسن (ع) رسيدم، مى‏خواستم از امام بعد از او بپرسم، امام پيش از سؤال من فرمود:
«يا احمد بن اسحاق ان الله تبارك و تعالى لم يخل الارض منذ خلق آدم عليه السلام و لا يخليها الى ان تقوم الساعة من حجت الله على خلقه به يدفع البلاء عن اهل الارض و به ينزل الغيث و به يخرج بركات الارض».
گفتم: يابن رسول الله! امام و خليفه بعد از شما كيست؟ آن حضرت بسرعت برخاست و داخل اندرون شد، بعد به اتاق آمد و در شانه‏اش پسرى بود، گويى جمال مباركش مانند ماه چهارده شبه بود، حدود سه سال داشت، بعد فرمود: يا احمد بن اسحاق! اگر پيش خدا و امامان محترم نبودى اين پسرم را به تو نشان نمى‏دادم، او همنام و هم كينه رسول خداست، زمين را پر از عدل و داد مى‏كند چنان كه از ظلم و جور پر شده باشد.
يا احمد بن اصحاق! مَثل او در اين امت مَثل خضر (ع) و مثل ذوالقرنين است، به خدا قسم او را غيبتى خواهد بود كه فقط كسى از هلاكت نجات مى‏يابد كه خدا او را در امامت وى ثابت نگاه دارد و به دعا در تعجيل فرجش موفق فرمايد.
گفتم: مولاى من! آيا علامتى هست كه قلب من مطمئن باشد؟ در اين وقت آن كودك با زبان عربى فصيح فرمود: «انا بقيّةُ اللّه فى اَرضه و المنتقم من اعدائه فلا تطلب اثر بعد عين يا احمد بن اسحاق».
احمد بن اسحاق گويد: شاد و خرامان از خانه امام (ع) بيرون آمدم، فرداى آن به محضر امام بازگشتم و عرض كردم يابن رسول الله (ص)! شاديم بيش از حد گرديد در مقابل منتى كه بر من نهاديد، اين كه فرموديد: مَثل او مَثل خضر و ذوالقرنين است يعنى چه؟ فرمود: طول غيبت.
گفتم: غيبتش طولانى خواهد بود؟ فرمود: آرى، به خدايم قسم تا جايى كه اكثرى از اين امر برگردند و در امامت او نماند مگر كسى كه خدا براى ولايت ما از او عهد گرفته باشد و ايمان را در قلب او ثابت فرموده و با روح مخصوصى او را تأييد كرده باشد.
«يا احمد بن اسحاق هذا امرٌ من امر الله و سرّ من سرّاللّه و غيبٌ من غيب اِللّه فخذما آتيتك و اكتمه و كن من الشاكرين تكن معنا غدا فى عليين» 1.

* * *

3- مخلوق بودن قرآن‏

ثقه جليل القدر، داوود بن قاسم ابو هاشم جعفرى كه زمان پنج امام را درك كرده است مى‏گويد: به خاطرم خطور كرد كه آيا قرآن مخلوق است يا غير مخلوق؟ امام عسكرى (ع) فرمود: «يا ابا هاشم الله خالق كل شى و ما سواه مخلوق» 2.
خدا خالق هر چيز است، غير خدا مخلوق خداست، و در نقل ديگرى آمده كه گويد: در پيش خودم گفتم: اى كاش مى‏دانستم ابو محمد عسكرى درباره قرآن چه مى‏گويد: آيا قرآن مخلوق است يا غير مخلوق؟
امام رو كرد به من و فرمود: آيا به تو نرسيده آنچه از ابى عبدالله (ع) نقل شده كه فرمود: چون قل هو الله احد نازل شد، خداوند براى آن چهار هزار بال آفريد، به هر گروهى از ملائكه كه مى‏گذشت به او خشوع مى‏كردند، نسبت پروردگار تبارك و تعالى اين است .3
ناگفته نماند: مسأله خلق قرآن يكى از پر جنجالترين مسائل در ميان اهل سنت بود كه در زمان عباسيان دست سياست نيز درباره آن بازى كرد و فريادها به آسمان رفت، عده‏اى مى‏گفتند: قرآن كلام خداست، متكلم بودن خدا،مانند خود خدا قديم است و قرآن نيز قديم است و مخلوق نيست و سخن شاعر:
ان الكلام لفى الفواد و انما
جعل اللسان على الفواد دليلاً
در همين زمينه است. ولى عده‏اى به حادث و مخلوق بودن قرآن قائل بودند، كه رأى اهل بيت عليهم السلام نيز همان است .

* * *

4- در بهشت

باز همان ثقه جليل القدر فرموده: شنيدم امام عسكرى صلوت الله عليه مى‏فرمود: «ان فى الجنة باباً يقال له المعروف لا يدخله الا اهل المعروف» در بهشت درى هست كه نامش معروف است از آن در داخل بهشت نمى‏شود مگر اهل نيكى در دنيا. من در نفس خودم خدا را شكر كردم و شاد شدم كه براى رفع حاجتهاى مردم خودم را به زحمت مى‏انداختم.
امام به من نگاه كرد و فرمود: آرى، يا ابا هاشم! به كار خودت ادامه بده، اهل احسان در دنيا اهل احسان در آخرتند، خدا تو را از آنها قرار دهد و رحمتت كند.4

* * *

5- تفسير آيه

از ابو هاشم روايت شده كه گويد: از حضرت عسكرى صلوات الله عليه از آيه «ثم اورثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات بادن الله» سؤال كردم.5
فرمود: هر سه گروه از آل محمداند(ص)، ظالم به نفس از آنها كسى است كه بامام معتقد نيست، مقتصد كسى است كه عارف به امام باشد، سابق به خيرات خود امام است. من پيش خود درباره مكرمتى كه به آل محمد (ص) داده شده فكر مى‏كردم: گريه‏ام گرفت .
امام به من نگاه كرد و فرمود: عظمت شأن آل محمد بزرگتر از آن است كه به نظرت آمده، خدا را حمد كن كه تو را به ولايت آنها معتقد و متمسك كرده است. روز قيامت با آنها خوانده خواهى شد وفتى كه هر جمعيت با امامش خوانده مى‏شود، تو بر خيرى.6

* * *

6- خبر غيبى

ثقة الاسلام كلينى و شيخ مفيد نقل مى‏كنند از اسماعيل بن محمد كه گويد: در راه ابو محمد عسكرى نشستم، چون از آنجا گذر كرد به او از فقر شكايت كرده و قسم خوردم كه نه درهمى دارم و نه زيادتر از آن. نه طعام صبح دارم و نه شب. امام (ع) فرمود: به خدا دروغ قسم مى‏خورى. با آن كه دويست دينار دفن كرده‏اى!! ولى اين حرف من بدان معنى نيست كه به تو چيزى ندهم، اى غلام! هر چه دارى به او بده، غلامش صد دينار به من داد.
بعد فرمود: تو از پولى كه دفن كرداى در وقت حاجت محروم خواهى شد. امام (ع) راست فرمود، من آنچه امام داده بود خرج كردم، به مخارج احتياج شديدى پيدا كردم، درهاى روزى براى من بسته شد. دفينه را بيرون آوردم، چيزى نيافتم، بعد معلوم شد كه پسرم جاى آنها را دانسته و آنها را برداشته و فرار كرده است. ديگر چيزى از آنها به دست من نرسيد.

* * *

7- سه نادره‏

على بن محمد بن زياد گويد: به محضر أبى احمد بن عبدالله وارد شدم، نامه امام حسن عسكرى (ع) را پيش رويش ديدم كه نوشته بود: من از خدا انتقام اين طاغى (مستعين عباسى) را خواستم، خدا او را بعد از سه روز خواهد گرفت: «انى نازلت‏الله فى هذا الطاغى يعنى المستعين و هو اخذه بعد ثلاث».
چون روز سوم رسيد، مستعين از خلافت خلع شد و آخر كارش به آن جا رسيد كه كشته شد.7نگارنده گويد: به واسطه شورش كه بر عليه آن خبيث به وجود آمد، خودش از خلافت خلع و با خانواده‏اش به «واسط» رفت، معتز عباسى سعيد بن صالح را فرستاد تا سر مستعين را بريده پيش معتز آورد.
ابوهاشم جعفرى گويد: شنيدم امام عسكرى صلوات الله عليه مى‏فرمود: از گناهانى كه بخشوده نمى‏شود، سخن شخص است كه بگويد: اى كاش جز به اين گناه مؤاخذه نشوم: «من الذّبوب التى لا تغفر قول الرجل لَيتنى‏ لا اواخذ الاّ بهذا» من به خودم گفتم: اين بسيار دقيق است سزاوار است كه انسان از خودش و از كارش همه چيز را بررسى كند.
امام (ع) فرمود: راست گفتى يا ابا هاشم! ملازم باش به آنچه ضميرت به نظر آورد چون شرك آوردن خفى‏تر است از حركت مورچه ريز در روى سنگ صاف در شب ظلمانى و از حركت مورچه ريز بر روى پلاس سياه: «فقال يا ابا هاشم صدقت فالزما حدثت به نفسك فان الا شراك فى الناس اخفى من دبيب الذر على الصفا، فى الليلة الظلماء و من دبيب الذر على المسح الاسود» 8.
ابو هاشم جعفرى گويد: فهفكى از امام عسكرى صلوات الله عليه پرسيد: چرا زن مسكين و ضعيف از ارث يك سهم مى‏برد و مرد دو سهم؟ فرمود: چون براى زن جهاد و نفقه (مخارج خانه) و ديه بر عاقله نيست، اينها بر عهده مردان است .
من در پيش خود گفتم: نقل شده كه ابن أبى العوجاء اين سؤال را از امام صادق (ع) كرده بود و امام همين جواب را داده بودند... امام رو كرد به من و فرمود: آرى اين سؤال ابن أبى العوجاء است، و جواب از ما يكى است وقتى كه مسأله يكى باشد، پاسخ جارى شده براى آخر ما آنچه است كه جارى شده براى اول ما، اول و آخرما در علم و كار يكى است، رسول خدا و اميرالمؤمنين بر ما فضيلت دارند«فاقبل على فقال: نعم هذه مسالة ابن ابى العوجاء والجواب منا واحد اذا كان المسالة واحدا، جرى لا خرنا ما جرى لا ولنا و اولنا و آخرنا فى العلم و الامر سواء ولرسول الله و اميرالمؤمنين فضلهما» 9.

* * *

8- امام در زندان

يكى از نوادگان حضرت كاظم (ع) به نام محمد بن اسماعيل گويد: گروهى از بنى عباس و چند نفر ديگر از منحرفين به نزد صالح بن وصيف، رئيس شرطه سامراء آمده و گفتند: ابو محمد عسكرى را كه زندان كرده‏اى بر او سخت‏گير و نگذار كه در استراحت باشد.
صالح گفت: مى‏خواهيد چه بكنم، دو نفر كه در نظرم از همه شريرتر بودند، بر او مأمور كرده بودم، چنان اهل عبادت و نماز شده‏اند كه خارج از حد است. آنگاه گفت: آن دو را آوردند، گفت: واى بر شما! جريان شما درباره اين مرد چيست؟! گفتند: چه بگوييم در خصوص مردى كه در روز، روزه است و همه شب را مشغول به عبادت حق!! با كسى سخن نمى‏گويد، به غير عبادت مشغول نمى‏شود.
چون به او نگاه مى‏كنيم بندبند شانه‏هايمان به لزوه مى‏افتد و چنان مجذوب مى‏شويم كه قدرت از دست ما مى‏رود، چون بنى عباس اين را شنيدند ذليلانه بر گشتند. 10

* * *

9- خبر از وفات فضل بن شاذان‏

شيخ كشى در رجال خود از محمد بن ابراهيم وراق سمرقندى نقل كرده گويد: بقصد حج از وطن خويش بيرون شدم، خواستم قبل از حج به زيارت مردى از اصحاب برسم، او معروف به صدق و صلاح و ورع و خير بود، نامش بورق و در «بوشنجان» از روستاهاى هرات سكونت داشت.
چون به زيارت او رسيدم، صحبت از فضل بن شاذان نيشابورى به ميان آمد، بورق گفت: او مبتلا به «بطن» شديد11 بود بطورى كه در يك شب صد تا صد و پنجاه دفعه به قضاى حاجت مى‏رفت، من سالى به حج رفته به خدمت محمد بن عيساى عبيدى رسيدم، او را شيخ فاضلى يافتم... عده‏اى نيز با او بودند ولى همه را محزون و غمگين ديدم.
گفتم: جريان چيست؟ گفتند: ابو محمد عسكرى (ع) را زندان كرده‏اند من به حج رفتم، پس از اتمام مراسم حج باز به خدمت محمد بن عيسى رسيدم، ديدم شادمان است، گفتم: خبر چيست؟ گفت: امام (ع) از زندان آزاد شده‏اند.
بعد من به سامرآء آمدم و كتاب «يوم و ليلة» را با خود داشتم، به خدمت امام (ع) رسيدم و كتاب را به ايشان نشان داده و گفتم: فدايت شوم اگر صلاح بدانى، به آن نگاهى كرده و اظهار نظر فرمايى، امام (ع) همه آن را ورق زد و فرمود: اين صحيح است، شايسته است عمل شود، گفتم: فضل بن شاذان بشدت مريض است، مى‏گويند: شما نسبت به ايشان خشم گرفته‏ايد، چون گفته: وصى ابراهيم از وصى محمد (ص) بهتر است، ولى او چنين چيزى نگفته، بلكه به او دروغ بسته‏اند.
امام صلوات الله عليه فرمود: آرى به او دروغ بسته‏اند، خدا به فضل رحمت كند، خدا به فضل رحمت كند«رحم الله الفضل، رحم الله الفضل». بورق گويد: چون از سامرآء برگشتم ديدم فضل بن شاذان در همان ايام كه امام به او رحمت فرستاد از دنيا رفته بود. 12
ناگفته نماند كتاب «يوم وليله» تأليف يونس بن عبدالرحمان مولى آل يقطين است، كشى در رجال خود از احمد بن ابى خلف نقل مى‏كند گويد: مريض بودم، ابوجعفر جواد (ع) به عيادت من آمد، كتاب يوم و ليله را در بالاى سر من ديد، آن را تا آخر ورق زد و مى‏فرمود: «رحم الله يونس، رحم الله يونس، رحم الله يونس» 13
و نيز از ابو هاشم جعفرى نقل كرده گويد: كتاب يوم و ليله يونس را محضر امام عسكرى (ع) بردم، به آن نگاه كرد و ورق زد، بعد فرمود «هذا دينى و دين آبائى حقا» 14 نجاشى در رجال خويش نقل كرده كه آن حضرت از ابوهاشم پرسيد: اين كتاب تصنيف كيست؟ جواب داد: تصنيف يونس آل يقطين، فرمود: «اعطاه الله بكل حرف نورا فى الجنة».

* * *

10- نواده حبابه والبيّه‏

حبابه والبيه زنى بود كه در كوفه به خدمت اميرالمؤمنين (ع) رسيد و گفت: يا اميرالمؤمنين! خدا تو را رحمت كند، دليل امامت چيست؟ امام سنگى را نشان داد و فرمود: آن سنگ 15 را پيش من آور، زن سنگ را پيش امام آورد، حضرت مهر خودش را به سنگ زد (اثر مهر در سنگ آشكار شد). بعد فرمود: يا حبابه! وقتى كه يك نفر ادعاى امامت كرد و توانست ماند من اين سنگ را مهر كند بدان او امام مفترض الطاعة است.
اين زن تا زمان امام رضا (ع) زنده ماند، با معجزه امام سجاد (ع) جوانى به او بازگشت و سنگ را تا مهر امام ثامن (ع) رسانيد، 16 آنگاه فرزندان وى در زمان امامان ديگر اين كار ادامه دادند.
ثقه جليل‏القدر داود بن قاسم جعفرى گويد: نزد امام حسن عسكرى (ع) بودم كه به امام گفتند: مردى از اهل يمن اجازه ورود مى‏خواهد، امام اجازه فرمود، ديدم مردى بلند قامت و قوى بازو داخل شد، به امام سلام ولايت داد، حضرت جواب داده و امر به نشستن كرد.
او در نزد من و چسبيده به من نشست، من به خود گفتم: اى كاش مى‏دانستم اين شخص كيست؟ امام (ع) فرمود: اين از فرزندان آن زنى است كه پدران من سنگى كه او داشت مهر كرده‏اند، و اثر مهرشان در آن نقش شده است، آن را آورده است تا من نيز مهر كنم. بعد فرمود: سنگ را بياور، او سنگ را بيرون آورد، ديدم جايى از آن صاف است و مهر نخورده .
ابو محمد عسكرى (ع) آن را گرفت، مهر خويش بيرون آورد و آن را مهر كرد، گويى الان نقش مهر را مى‏بينم كه «الحسن بن على» بود، من به مرد يمانى گفتم: تا به حال امام را ديده بودى؟ گفت: نه واللّه ولى مدتى بود كه به ديدارش شايق بودم، گويى الساعه جوانى كه او را نديده بودم نزد من آمد و گفت: برخيز به محضر امام برو، من وارد خدمتش شدم.
سپس مرد يمانى برخاست و مى‏گفت: «رحمة الله و بركاته عليكم اهل البيت ذرية بعضها من بعض اشهد بالله ان حقك الواجب كوجوب حق اميرالمؤمنين والائمة من بعده صلوات الله عليهم اجمعين»آنگاه رفت و ديگر او را نديدم.
ابو هشام گويد: از او پرسيدم اسمت چيست؟ گفت: نام من مهجع پسر صلت پسر عقبه، پسر سمعان، پسر غانم، پسر ام غانم و آن زن اعرابيه يمنى صاحب سنگى است كه اميرالمؤمنين (ع) بر آن مهر زد و فرزندانش مهر زدند تا زمان امام أبى الحسن رضا (ع). 17 مجلسى رحمة الله آن را در بحار: ج 50 ص 302 از ابوهاشم از اعلام الورى نقل كرده و اشعار ابوهاشم را نيز درباره آن آورده است .

* * *

11- كار عيسى بن مريم (ع)

ثقه جليل القدر احمد بن اسحاق اشعرى گويد: به امام حسن عسكرى صلوات الله عليه گفتم: چيزى بنويسيد تا من خط شما را بشناسم، وقتى كه نامه‏اى آمد بدانم كه شما مرقوم فرموده‏ايد. امام فرمود: آرى، بعد فرمود: يا احمد! خط با درشتى و كوچكى قلم فرق مى‏كند، در خط من بودن شك نكن.
آنگاه دواتى خواست و شروع به نوشتن كرد، به فكرم آمد كه قلم امام را به عنوان تبرك از او بخواهم، چون از نوشتن فارغ شد با من صحبت مى‏كرد و قلم را با دستمال دوات پاك مى‏فرمود، بعد قلم را به طرف من آورد و فرمود: بگير يا احمد! گفتم: فدايت شوم عارضه‏اى پيش آمده كه مرا غمگين كرده است، خواستم از پدر بزرگوارتان بپرسم ميسر نشد و رحلت فرمود. گفت: يا احمد! آن چيست؟ گفتم: مولاى من! از پدرانت نقل شده: انبياء بر پشت مى‏خوابند، مؤمنان بر طرف راست، منافقان بر طرف چپ و شياطين بر رويشان: «نوم الانبياء على اقفيتهم و نوم المومنين على ايمانهم و نوم المنافقين على شمائلهم و نوم الشياطين على وجوههم».
فرمود: چنين است گفتم: مولاى من! من هر قدر تلاش مى‏كنم كه بر پهلوى راستم بخوابم خوابم نمى‏برد، امام (ع) مقدارى ساكت شد، بعد فرمود: يا احمد! جلو بيا، من جلو آمدم، فرمود: دستت را به زير لباست داخل كن، داخل كردم، آن حضرت دست خويش را از زير لباس بيرون آورد و زير لباس من برد، آنگاه دست راستش را به پهلوى چپ من و دست چپش را به پهلوى راست من سه دفعه كشيد.
احمد بن اسحاق مى‏گويد: از روزى كه امام اين كار را كرد، ديگر نمى‏توانم بر پهلوى چپ بخوابم، خوابم
نمى‏برد. 18
نگارنده گويد: اين نظير جريان حضرت عيسى (ع) كه با دست كشيدن، كور مادرزادى را شفا مى‏داد و آدم مبروص را صحت مى‏بخشيد و مردگان را زنده مى‏كرد. خداوند از زبان عيسى مى‏فرمايد: «و أبرى الاكمه و الابرص و أحى الموتى باذن الله» آل عمران: 49، پيامبران و امامان (ع) در ولايت تكوينى همه از يك افاضه مدد گرفته‏اند.

* * *

12- يك ارشاد بخصوص

ابوالقاسم كوفى در كتاب تبديل مى‏نويسد: اسحاق كندى در زمان خود فيلسوف عراق بود، او شروع به نوشتن كتابى در«تناقض قرآن» (نعوذ بالله) كرد، شغلش را به آن منحصر نمود و در خانه خود نشست تا بتواند آن را زود بنويسد. روزى يكى از شاگردان او محضر امام حسن عسكرى (ع) آمد.
امام فرمود:آيا در ميان شما مرد رشيد و كاملى نيست تا استادتان را از نوشتن چنين كتاب باز دارد؟!! او جواب داد: ما از شاگردان او هستيم، چگونه مى‏توانيم به او در چنين كار يا غير آن اعتراضى بكنيم.
امام (ع) فرمود: آيا مى‏توانى آنچه را كه من مى‏گويم به او بگويى؟ گفت: آرى، حضرت فرمود: پيش او برو و با او انس برقرار كن، چون با او خصوصيت پيدا كردى، بگو: براى من مسأله‏اى پيش آمده كه مى‏خواهم از تو بپرسم، او خواهد گفت: بپرس.
بگو: اگر گوينده اين قرآن بيايد و بگويد: غرض من آن نيست كه تو فكر كرده‏اى، آيا جايز است كه چنين باشد؟ او در جواب به تو خواهد گفت: جايز است، زيرا او آدمى است چون بشنود مى‏فهمد. و چون چنين جواب داد، بگو: از كجا مى‏دانى شايد غرض گوينده قرآن غير از آن است كه تو گمان مى‏كنى. در اين صورت معانى را در جايى مى‏نهى كه گوينده، آن را اراده نكرده است .
آن شخص پيش اسحاق كندى رفت و مطابق دستور امام با او انس پيدا كرد. و آن سؤال را از وى كرد، اسحاق پيش خود فكر كرد، ديد چنين چيزى جايز است، گفت: تو را به خدا قسم مى‏دهم اين سؤال را از كجا دانسته‏اى؟ گفت: سؤالى است كه به ذهنم رسيد و به تو گفتم.
گفت: نه هرگز، شخصى مانند تو چنين فكرى نتواند، بگو ببينم از كى ياد گرفته‏اى؟ گفتم: ابومحمد حسن عسكرى مرا به اين كار امر كرد. گفت: الان راست گفتى وگرنه اين سؤال جز از بيت او خارج نمى‏شود، آنگاه آتشى آماده كرد وآنچه نوشته بود مبدّل به خاكستر نمود.19

* * *

13- تشريف بردن آن حضرت به گرگان‏

جعفر بن شريف گرگانى گويد: سالى كه به حج مى‏رفتم در «سر من رأى» (= سامرّا) به خدمت امام عسكرى (ع) رسيدم، مردم آنجا مقدارى مال توسط من ارسال كرده بودند خواستم از امام بپرسم كه آن را به كجا تحويل دهم، حضرت پيش از سؤال من، فرمودند: آنچه آورده‏اى به خادم من، مبارك تحويل بده، اين كار را كردم.
بعد گفتم: شيعيان شما در گرگان به محضرتان سلام مى‏رسانند، فرمود: مگر بعد از حج به گرگان نخواهى رفت؟ گفتم: چرا، فرمود: از امروز تا صد و هفتاد روز به گرگان باز مى‏گردى، روز جمعه سوم ربيع الاخر در اول روز وارد آن جا خواهى شد، چون وارد شدى به آنها بگو كه در آخر همان روز من به آنجا خواهم آمد.
برو در هدايت و رشاد، بدان كه خدا تو را و ياران تو را در اين مسافرت سلامت خواهد داد، بسلامت به خانواده‏ات باز خواهى گشت. براى پسرت شريف پسرى به دنيا خواهد آمد، نام آن را صلت بن شريف بن جعفر بن شريف بگذارد، خداوند او را بزرگ خواهد كرد و از شيعيان ما خواهد بود.
گفتم: يابن رسول الله! ابراهيم بن اسماعيل جرجانى مردى است از شيعيان شما، به دوستان شما بسيار كمك مى‏كند، در هر سال بيشتر از صد هزار درهم در اين باره خرج مى‏نمايد و او يكى از ثروتمندان گرگان است. فرمود: خداوند به ابى اسحاق در مقابل احسانش جزاى خير بدهد، گناهانش را بيامرزد و به او پسر كامل الخلقه‏اى عطا فرمايد، به او بگو: حسن بن على مى‏گويد: نام پسرت را احمد بگذار.
من از خدمت امام مرخص شدم، خداوند مرا در سفر سلامت داد تا روز جمعه سوم ربيع الاخر در اول روز آنطور كه امام فرموده بود وارد گرگان شدم، دوستان به ديدار من آمدند، به من تهنيت مى‏گفتند. به آنها گفتم كه: امام صلوات الله عليه وعده كرده در آخر امروز به گرگان تشريف بياورد، آنچه لازم داريد بخواهيد و مسائل و حوائجتان را در نظربگيريد.
آنان چون نماز ظهر و عصر را خواندند همه در خانه من جمع شدند، به خدا قسم كه در يك حالت بى خبرى بوديم ناگاه ديديم كه امام تشريف آوردند و به جمع ما داخل شدند و پيش از ما به ما سلام كردند، ما از آن حضرت استقبال كرده، دست مباركش را بوسيديم.
امام صلوات الله عليه فرمودند: من به جعفر بن شريف وعده كردم كه در آخر اين روز به اين جا آيم، نماز ظهر و عصر را در سامراء خوانده با اينجا آمدم تا با شما تجديد عهد نمايم و الان به وعده خود عمل كرده‏ام، مسائل و حوائج خويش را بگوييد.
در آن وقت، اول نضربن جابر عرض كرد: يابن رسول الله! پسرم، جابر يك ماه است كه چشمش بينايى خود را از دست داده است، دعا كنيد كه خداوند بينياى او را باز گرداند. امام (ع) فرمود: او را پيش من آوريد، حضرت دست مباركش را بر چشم او كشيد، در دم بينايى خويش را باز يافت، بعد يكى پس از ديگرى آمده از حوائج خويش سؤال مى‏كردند، امام حاجاتشان را برآورد و براى آنها دعاى خير كرد و همان روز برگشت.20
نگارنده گويد: آمدن امام (ع) به گرگان نظير جريان على بن خالد و جريان آمدن تخت ملكه سباء به محضر سليمان است كه در حالات امام جواد (ع) گذشت، و شفا دادن آن حضرت نظير كار عيسى بن مريم (ع) است كه خدا درباره او فرموده: «و أبُرى الاكمه والابرص و أُحى الموتى‏ بإذنِ اللّه» (آل عمران: 49)، و خبر دادن از غيب از علوم خدايى است كه در اختيار آنان عليهم السلام بود.

* * *

14- جريان فصد

يكى از پزشگان نصارى به نام بطريق كه بيشتر از صد سال عمر داشت و در شهر «رى» مشغول طبابت بود مى‏گويد: من شاگرد دكتر «بختيشوع» پزشك مخصوص متوكّل بودم، او براى كارهاى مخصوص مرا مأموريت مى‏داد، روزى حسن بن على بن محمد عسكرى به او سفارش كرد كه بهترين شاگردانش را پيش او بفرستد تا با فصد (رگ زدن) از او خون بگيرد، او مرا براى اين كار برگزيد و گفت: ابن الرضا از من خواسته كه كسى را براى فصد (رگ زدن) پيش او بفرستم.
تو برو و بدان كه او در اين روز داناترين كس زير آسمان است، حذر كن از اين كه بر خلاف دستور او كارى كنى. من خدمت او رسيدم، فرمود: برو در فلان اتاق باش تا تو را بخواهم، من در وقتى كه وارد خدمت او شدم براى فصد و خون گرفتن مناسب بود. ولى او مرا در وقتى خواست كه براى «فصد» مناسب نبود.
طشت بزرگى حاضر كردند من رگ اكحل امام را فصد كردم، 21مرتب خون مى‏آمد تا طشت پر از خون گرديد، فرمود: خون را قطع كن، من رگ را بستم، خون قطع گرديد، امام دستش را شست و بست، فرمود به همان حجره برگشتم، براى من طعام زيادى گرم و سر آوردند و تا عصر در آنجا ماندم.
آنگاه مرا خواست و فرمود: رگ را باز كن، رگ را باز كردم، خون شروع به آمدن كرد تا طشت مزبور باز پر از خون گرديد، فرمود: خون را قطع كن، من خون را بستم، امام دستش را بست و مرا به همان حجره باز گردانيد، من شب را در آنجا ماندم.
چون صبح شد و آفتاب بالا آمد مرا خواست، باز طشت را حاضر كردند فرمود: خون را باز كن، من رگ را باز كردم، اين دفعه خونى مانند شير سفيد آمد، تا طشت پر گرديد، فرمود: خون را قطع كن، رگ را بستم، امام دست خويش را بست، مرا مقدارى لباس و پنجاه دينار داد و فرمود: اين را بگير و از كمى آن معذرت خواست، من آن را گرفته و برگشتم، به وقت برگشتن گفتم: آيا سفارشى نداريد؟ فرمود: آرى، آنان كه از «دير عاقول» با تو رفاقت خواهند كرد، با آنها خوب رفيق باش.
من پيش «بختيشوع» برگشته، جريان را باز گفتم، گفت :حكماء اتفاق دارند كه در بدن انسان بيشتر از هفت امناء خون نمى‏شود، 22 اين كه تو مى‏گويى اگر از چشمه آبى هم خارج شود عجيب است، عجيب‏تر از آن، جريان شير است، استادم به فكر رفت .
آنگاه سه روز مرتب كتابها را مطالعه مى‏كرديم تا براى اين واقعه نظيرى پيدا نماييم، ولى چيزى پيدا نشد، بعد گفت:
در عالَم نصرانيت داناتر به طب كسى نماند مگر راهبى در «دير عاقول»، آنگاه براى او نامه‏اى نوشت و جريان را گزارش كرد.
من نامه را به دير عاقول بردم و آن راهب را صدا كردم، از بالاى دير سر بلند كرد و گفت: تو كيستى؟ گفتم: شاگرد بختيشوع. گفت: نامه‏اى آورده‏اى؟ گفتم: آرى. زنبيلى از پشت بام با طنابى پايين فرستاد، نامه را در آن گذاشتم و بالا كشيد چون نامه را خواند، فى الفور پايين آمد و گفت: آيا تو اين فصد را انجام داده‏اى؟ گفتم: آرى. گفت: طوبا به حال مادرت. آنگاه قاطرى سوار شده و با من به طرف سامرآء آمد، چون به سامرآء رسيديم، ثلثى از شب مانده بود، گفتم: دوست دارى كجا بروى، آيا به خانه استادم يا به خانه آن كس؟ بعد به خانه ابن الرضا رفتيم، پيش از اذان به آن جا رسيديم.
غلام سياه پوستى در را باز كرد و گفت: كدام يك ازشما راهب دير عاقول هستيد؟ راهب جواب داد: من هستم فدايت شوم، گفت: پياده شو. بعد آن خادم به من گفت: اين قاطرها را نگاه دار. آن دست او را گرفت و به داخل خانه برد.
من در آن جا ماندم تا صبح شد و آفتاب بلند گرديد، ناگاه ديدم كه راهب خارج شد و لباس رهبانيت را انداخته و لباس سفيدى پوشيده و اسلام آورده است، بعد به من گفت: اكنون مرا پيش استاد خودت ببر. من از را به خانه بختيشوع بردم، استادم با ديدن او يه سويش دويد، و گفت: چه عاملى تو را از دين خودت بيرون كرد؟
گفت: مسيح را پيدا كرده و در دستش اسلام آوردم. گفت: مسيح را پيدا كردى؟! گفت: نه، بلكه نظير او را پيدا كردم، اين كار را در جهان جز مسيح كسى انجام نداده است!!! اين مانند آيات و براهين مسيح است.
نگارنده گويد: اين واقعه را علامه مجلسى رضوان الله عليه در بحار: ج 50 ص 261 از مختار خرائج: ص 213 نقل كرده است، مرحوم ثقة الاسلام كلينى آن را بطور اختصار در كافى: ج 1 ص 512 باب مولد ابى محمد الحسن بن على نقل مى‏كند و در آخر آن فرموده: «فقال لى ان هذا الذى تحكيه عن هذا الرجل فعله المسيح فى دهره مرة.»
مجلسى رحمة الله عليه در مرآت العقول در شرح حديث كافى، حديث خرائج را كه در بالا نقل شد، نقل فرموده و در آخر گويد:» و الظاهر اتحاد الواقعة و يحتمل التعدد». ناگفته نماند اين واقعه از مصاديق ولايت تكوينى است كه خداوند در اختيار اهل بيت عليهم السلام قرار داده بود، امام صلوات الله عليه مأموريت داشت با اين واقعه آن راهب را مسلمان نمايد.

* * *

15- احسان عالى‏

محمد بن على بن ابراهيم گويد: كار معاش بر ما تنگ شد، پدرم گفت: برويم محضر ابو محمد حسن عسكرى، گويند: آدم باسخاوتى است، گفتم: با او آشنايى دارى؟ گفت: نه، او را نمى‏شناسم و تا به حال او را نديده‏ام.
در راه كه براى ديدن او مى‏رفتيم پدرم گفت: اى كاش پانصد درهم به من مى‏داد، دويست درهم براى لباس، دويست درهم براى آرد و صد درهم براى مخارج. من هم در دلم گفتم: اى كاش مى‏فرمود به من سيصد درهم مى‏دادند، با صد درهم الاغى مى‏خريدم، صد درهم براى مخارج و صد درهم براى لباس، در اين صورت به طرف قزوين و همدان براى كار مى‏رفتم.
چون به در خانه آن حضرت رسيديم غلامى بيرون آمد و ما را با نام صدا كرد و گفت: على بن ابراهيم و پسرش محمد داخل شوند، چون به خدمتش رسيده و سلام عرض كرديم، فرمود: يا على! چه چپز سبب شده كه تا اين وقت از ملاقات ما تأخير كرده‏اى؟! گفتم: يا سيدى! مقيد بودم كه در اين حال تنگدستى محضر شما آيم.
و چون از خدمت ايشان بيرون آمديم غلامش آمد و به پدرم كيسه‏اى داد و گفت: اين پانصد درهم است، دويست درهم براى لباس، دويست درهم براى آرد و صد درهم براى نفقه، بعد كيسه ديگرى به من داد و گفت: اين سيصد درهم است، با صد درهم الاغ بخر، صد درهم براى لباس و صد درهم براى نفقه، به سوى جبل (همدان و قزوين...) و به طرف «سورا» 23سفر كن.
ابن كردى، راوى حديث مى‏گويد: او به «سورا» رفت و در آن جا زنى تزويج كرد و در يك روز چهار هزار دينار به خانه‏اش وارد شد، با وجود آن، قائل به وقف و از واقفيّه بود، به او گفتم: آيا دليلى روشنتر از اين به امامت او مى‏خواهى؟! گفت: راست مى‏گويى ولى ما در كارى و در گروهى هستيم كه به آن عادت كرده‏ايم.24
و نگارنده گويد: واى به حال او! خدا هدايتش كرده ولى هدايت خدايى را نپذيرفته است «و ما يغنى الايات و النذر عن قوم لا يومنون».

* * *

16- امام حسن عسكرى (ع) و أبوالاديان‏

ابوالاديان گويد: من از خدمتگزاران امام حسن عسكرى (ع) بودم و نامه‏هاى آن حضرت را به شهرها مى‏بردم، در بيمارى كه امام با آن از دنيا رفت به خدمتش رسيدم، حضرت نامه‏هايى نوشت و فرمود: اينها را به مدائن مى‏برى، پانزده روز در سامراء نخواهى بود، روز پانزدهم كه داخل شهر شدى خواهى ديد كه ناله از خانه من بلند است و جسد مرا در محل غسل گذاشته‏اند.
گفتم: مولاى من! اگر چنين شود، امام بعد از شما كيست؟ فرمود: هر كه جواب نامه‏هاى مرا از تو بخواهد، گفتم: شاهد ديگرى بفرماييد، فرمود: هر كه بر جنازه من نماز گزارد قائم بعد از من است. گفتم: باز شاهد ديگرى بفرماييد، فرمود: هر كه خبر دهد به آنچه در هميان (كمربند) است، او امام بعد از من است .
هيبت و عظمت امام مانع شد كه بگويم: آنچه در هميان است يعنى چه؟ من نامه‏هاى آن حضرت را به مدائن بردم، و جواب آنها را گرفته، روز پانزدهم داخل سامرآء شدم، ديدم همان طور كه فرموده بود از خانه امام ناله بلند است و ديدم برادرش جعفر (جعفر كذاب) در كنار خانه آن حضرت نشسته و شيعه در اطراف او، به وى تسليت و به امامتش تبريك مى‏گويند!!!
من از اين جريان يكه خورده و در پيش خود گفتم: اگر جعفر امام باشد، پس جريان امامت عوض شده است، چون من خودم با چشم خود ديده بودم كه جعفر شراب مى‏خورد و قمار بازى مى‏كرد و اهل تار و طنبور است، من هم جلو آمده، رحلت برادرش را تسليت و امامتش را تبريك گفتم. ولى از من چيزى نپرسيد.
در اين هنگام عقيد خادم بيرون آمد و به جعفر گفت: مولاى من! برادرت را كفن كردند براى نماز بياييد، 25 جعفر داخل خانه شد، شيعه در اطراف او بودند، سمان و حسن بن على معروف به سلمه پيشاپيش آنها بودند.
چون به صحن خانه آمديم حسن بن على صلوات الله عليه را كفن كرده و در نعش گذاشته بودند، جعفر برادر آنحضرت پيش رفت تا بر جنازه امام نماز گزارد، چون خواست تكبير نماز را بگوييد، ناگاه طفيل گندمگون و سياه موى كه دندانهاى پيشينش تا حدى از همه فاصله داشت بيرون آمد و لباس جعفر را گرفته و كنار كشيد.
و گفت: عمو! كنار شو، من سزاروارترم كه بر پدرم نماز بخوانم، جعفر در حالى كه قيافه‏اش متغير شده بود كنار رفت، آن كودك بر جنازه امام نماز خواند و حضرت را در كنار قبر پدرش امام هادى دفن كردند.
بعد همان كودك رو كرد به من كه: اى مرد بصرى! جواب نامه‏هاى را كه با تواست بده، من جواب نامه‏هاى را داده و پيش خود گفتم: اين دو شاهد (نماز بر جناره و خواستن جواب نامه‏ها)، فقط هميان ماند. آنگاه پيش جعفر آمدم كه صدايش بلند بود، حاجز وشّاء كه حاضر بود به جعفر گفت: آن كودك كى بود؟!! مى‏خواست با اين سؤال جعفر را مجاب كند، جعفر گفت: والله تا به حال او را نديده و نشناخته‏ام.
در آن جا نشسته بوديم كه گروهى از اهل قم آمدند و از امام حسن عسكرى (ع) پرسيدند، چون دانستند كه امام رحلت فرموده است، گفتند: جانشينش كيست؟ حاضران جعفر را نشان دادند، آنها به جعفر سلام كرده تسليت و تهنيت گفتند، و گفتند: نامه‏ها و پول آورده‏ايم، بفرماييد: نامه‏ها را كدام كسان نوشته‏اند و پول چقدر است، جعفر از اين سؤال بر آشفت و برخاست و در حالى كه گرد جامه‏هاى خود را پاك مى‏كرد، گفت: اينها از ما مى‏خواهند كه علم غيب بدانيم!! در اين ميان خادمى از خانه بيرون آمد و گفت: نامه‏ها از فلان كس و فلان كس است و در هميان هزار دينار هست كه ده تا از آنها را آب طلا داده‏اند. آنها نامه‏ها و هميان را داده و به خادم گفتند:
هر كه تو را براى گرفتن هميان فرستاده ،او امام است جعفر بن على به نزد معتمد خليفه عباسى آمد و اين جريان را به وى گفت، معتمد مأموران خويش را فرستاد، خادمه صيقل نامى را از خانه امام گرفته و به او گفتند: آن كودك كجاست؟ او گفت: من اطلاعى ندارم ولى خودم حامله هستم، خواست با اين كار امر آن كودك (صاحب الامر) را پنهان دارد.
صيقل را به قاضى ابوالشوارب سپردند تا وضع حمل در نزد او باشد، در آن بين عبيدالله بن يحيى بن خاقان ناگهان از دنيا رفت و صاحب زنج در بصره قيام كرد، اين جريان اوضاع را آشفته نمود، صيقل از موقعيت استفاده كرده از خانه قاضى بيرون آمد وو الحمد لله رب العالمين لا شريك له

شاگردان امام رضا    



ابن شهر آشوب در مناقب گويد: دسته اي از مصنفان از آن حضرت روايت نقل كرده اند مانند: ابو بكر خطيب در تاريخش و ثعلبي در تفسيرش و سمعاني در رساله اش و ابن معتز در كتابش و نيز عده اي ديگر. جنابذي در معالم العترة گويد: عبد السلام بن صالح هروي و داود بن سليمان و عبد الله بن عباس قزويني و طبقه آنان از امام رضا روايت نقل كرده اند. همچنين ابن شهر آشوب در مناقب گويد: از راويان موثق آن حضرت احمد بن محمد بن ابو نصر بزنطي و محمد بن فضيل كوفي ازدي و عبد الله بن جندب بجلي و اسماعيل بن سعد احرص اشعري و احمد بن محمد اشعري و از اصحاب آن حضرت حسن بن علي خزاز مشهور به وشاء و محمد بن سليمان ديلمي بصري و علي بن حكم انباري و عبد الله بن مبارك نهاوندي و حماد بن عثمان ناب و سعد بن سعد و حسن بن سعيد اهوازي و محمد بن فضل رجحي و خلف بصري و محمد بن سنان و بكر بن محمد ازدي و ابراهيم بن محمد همداني و محمد بن احمد بن قيس بن غيلان و اسحاق بن معاويه خصيبي از آن حضرت روايت نقل كرده اند.
در تهذيب التهذيب آمده است: از آن حضرت فرزندش محمد و ابو عثمان مازني نحوي و علي بن علي دعبلي و ايوب بن منصور نيشابوري و ابو صلت عبد السلام بن صالح هروي و مامون بن رشيد و علي بن مهدي بن صدقه، كه نسخه اي نيز به نقل از امام رضا نزد او موجود است، و ابو احمد داود بن سليمان بن يوسف قاري قزويني، كه او نيز نسخه اي به نقل از امام رضا دارد، و عامر بن سليمان طايي، كه نسخه اي بزرگ به نقل از امام رضا نزد اوست، و ابو جعفر محمد بن محمد بن حبان تمار و نيز عده اي حديث نقل كرده اند.
حاكم در تاريخ نيشابور نويسد: از جمله ائمه حديث كه از آن حضرت حديث نقل كرده اند آدم بن ابي اياس و نصر بن علي جهضمي و محمد بن رافع قشيري و عده اي ديگر مي باشند.

اربعین، هنگامه‌ی لبیک به ندای مظلوم


اربعین

با گذشت ایام و فرا رسیدن اربعین، دوباره شور حسینی همه جا را فرا می گیرد و خون حسینی در رگهای شیعیان دوباره به جوش می آید تا محبت او هیچ گاه در دلهایشان به سردی نگراید و لمعان نور او به افول نگراید و این وعده حق خدا و رسول و جانشین بر حق اوست كه فرمودند:

« یریدون لیطفئوا نور الله بأفواههم و الله متم نوره و لو كره الكافرون » (1)

« إن لقتل الحسین حرارة فی قلوب المۆمنین لا تبرد أبدا» (2)

« لیعطفن علینا الدنیا عطف الضروس علی ولدها » (3)

هر آینه دنیا به ما اقبال خواهد نمود مانند اقبال شتر چموش به فرزندش علی رغم سواری ندادن و شیر ندادن به صاحبش !

و اربعین باز بهانه ایست تا به زیارتنامه مأثور آن حضرت در این روز نگاهی دوباره بیافكنیم چرا كه زیارتنامه های مأثور از اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام صحیفه های امام شناسی و به نوعی تلقین معارف و حقائق به قلب مرده زائر می باشند تا از رهگذر این كلمات و جملات پی به مرام و راه ایشان ببرند.

یكی از نكاتی كه در این زیارتنامه و در سائر نصوص دینی روی آن تأكید شده است مسأله مظلومیت ابا عبد الله علیه السلام می باشد و می توان به جرأت ادعا نمود كه مقام والای آن حضرت در نزد خداوند متأثر از این مظلومیت و غربت آن حضرت می باشد تا جایی كه در این زیارتنامه باید از باب عرض ادب بیان كنیم:

«السلام علی الحسین المظلوم الشهید»

و همچنین شهادت به مظلومیت ایشان نیز بدهیم:

«أشهد أنك ... مت فقیدا مظلوما شهیدا»

شهادت می دهم كه تو با مظلومیت و شهادت از این دنیا خارج شدی.

« ولعن الله من ظلمك »

و در زیارت وارث:

« ولعن الله أمة ظلمتك »

مسأله ظلم در شرایع الهی از اهمیت بالایی برخوردار است به گونه ای كه اگر كسی مورد ظلم واقع شود و خود او اهل ظلم نبوده باشد دعای مستجابی دارد كه رد خور ندارد فلذا از امام حسین علیه السلام نقل شده است كه در وصیتشان به علی بن الحسین علیهما السلام فرموده اند: «یا بنی إیاك و ظلم من لا یجد علیك ناصرا إلا الله»

اساسا در روایات ما وقتی كلمه مظلوم به تنهایی و بدون هیچ قیدی به كار می رود منظور سید الشهدا علیه السلام می باشد كه این مسأله تأثر هر انسانی را بر می انگیزد:

ابا بصیر می گوید شنیدم كه امام صادق علیه السلام می فرمود:

هر كس كه دوست دارد بهشت مسكن و مأوای او باشد، پس زیارت « مظلوم » را رها نكند!

گفتم: « مظلوم » كیست ؟!

فرمود: « حسین بن علی صاحب كربلا »، هر كس كه به سمت او رود از روی شوقی كه به او دارد و محبتی كه به رسول خدا و فاطمه و امیر المۆمنین علیهم السلام دارد، خداوند او را بر سفره های بهشتی كنار آن حضرات می نشاند و به همراه آنان از آن سفره ها تناول می نماید و حال آنكه سائر مردم مشغول حساب پس دادن می باشند (4).

مسأله ظلم در شرایع الهی از اهمیت بالایی برخوردار است به گونه ای كه اگر كسی مورد ظلم واقع شود و خود او اهل ظلم نبوده باشد دعای مستجابی دارد كه رد خور ندارد فلذا از امام حسین علیه السلام نقل شده است كه در وصیتشان به علی بن الحسین علیهما السلام فرموده اند:

« یا بنی إیاك و ظلم من لا یجد علیك ناصرا إلا الله » (5)

ای فرزندم بپرهیز از ظلم نمودن به كسی كه جز خدا یاوری ندارد!

[چرا كه وقتی خدا یاور كسی شد دیگر دعای او مستجاب است و همین امر باعث هلاكت می شود ]

و همچنین:

آنچه مظلوم از دین ظالم می گیرد بسیار بیشتر است از آنچه كه ظالم از مال مظلوم می گیرد (6)

خداوند در عوض قتل امام حسین علیه السلام به او چهار چیز عنایت نمود: شفا از امراض را در تربت او قرار داد و دعا را در تحت گنبد و بارگاه او مستجاب نمود و ائمه را از ذریه او قرار داد و برای زائرانش این گونه رقم زد كه ایام زیارتشان از عمر آنها محسوب نشود!

و خداوند نیز در قرآن می فرماید:

« لا یحب الله الجهر بالسوء من القول إلا من ظلم » (7)

خداوند صدا را به بدی بلند كردن دوست نمی دارد، مگر صدای كسی كه مورد ظلم واقع شده است.

شاید به همین دلیل باشد كه تحت قبه آن حضرت دعا مستجاب است چرا كه آن حضرت آن قدر مورد ظلم واقع شد كه نه تنها دعای او بلكه دعای هر كس كه تحت سایه عنایت او نیز قرار بگیرد مستجاب است!

و به خاطر همین مظلومیت بود كه وارد شده است خداوند در عوض قتل و شهادت امام حسین علیه السلام به او چهار چیز را عنایت فرمود:

« جعل الشفاء فی تربته و الإجابة تحت قبته و الأئمة من ذریته و أن لا یعد ایام زائریه من اعمارهم » (8)

خداوند در عوض قتل امام حسین علیه السلام به او چهار چیز عنایت نمود:

شفا از امراض را در تربت او قرار داد و دعا را در تحت گنبد و بارگاه او مستجاب نمود و ائمه را از ذریه او قرار داد و برای زائرانش این گونه رقم زد كه ایام زیارتشان از عمر آنها محسوب نشود!

خوشا به حال آنان كه در این اربعین توفیق زیارت مظلوم را می یابند و یكی از پنج علامت مۆمنین را  واجد شده و فرصت دعای مستجاب در بارگاه آن حضرت را غنیمت می شمرند!

« یا لیتنا كنا معهم فأفوز معهم »

اربعین


کاروان می‌رسد از راه، ولی آه، چه دلگیر چه دل‌تنگ، چه بی تاب، دل سنگ شده آب، از این ناله‌ی جانکاه، زنی مویه کنان، موی کنان، خسته، پریشان، پریشان و پریشان، شکسته، نشسته، سر تربت سالار شهیدان، شده مرثیه خوان غم جانان، همان حضرت عطشان، همان کعبه‌ی ایمان، همان قاری قرآن، سر نیزه‌ی خون‌بار، همان یار، همان یار، همان کشته‌ی اعدا.

کاروان می‌رسد از راه، ولی آه، نه مرهم نه طبیبی، عجب حال غریبی، ندارند به جز ماتم و اندوه حبیبی، ندارند به جز خاطر مجروح نصیبی، ز داغ غم این دشت بلاپوش، به دل‌هاست لهیبی، به هر سوی که رفتند، نه قبری نه نشانی، فقط می‌وزد از تربت محبوبه‌مان نفحه‌ی سیبی که کشانده ست دل اهل حرم را.

کاروان می‌رسد از راه و هر کس به کناری، پر از شیون و زاری، کنار غم یاری، سر قبر و مزاری، یکی با تب و دلواپسی و زمزمه رفته، به دنبال مزار پسر فاطمه رفته، یکی با دل مجروح، و با کوهی از اندوه به دنبال مه علقمه رفته، یکی کرب و بلا پیش نگاهش، سراب است و سراب است، دلش در تب و تاب است و این خاک پر از خاطره‌هاییست، که یک یک همگی عین عذاب است و این بانوی دلسوخته‌ی خسته رباب است، که با دیده‌ی خون‌بار و عزاپوش، خدایا به گمانش که گرفته‌ست گلش را در آغوش و با مویه و لالایی خود می‌رود از هوش:

«گلم تاب ندارد، حرم آب ندارد، علی خواب ندارد» یکی بی پر و بی بال، دل افسرده و بی حال، که انگار گذشته‌ست چهل روز بر او مثل چهل سال، و بوده‌ست پناه همه اطفال، پس از این همه غربت، رسیده‌ست به گودال، همان جا که عزیزش، همان جا که امیدش، همان جا که جوانان رشیدش، همان جا که شهیدش، در امواج پریشان نی و دشنه و شمشیر، در آن غربت دلگیر، شده مصحف پرپر و رفته‌ست سرش بر سر نیزه و تن بی کفن او، سه شب در دل صحرا، رها مانده خدایا...

چهل روز شکستن، چهل روز بریدن، چهل روز پی ناقه دویدن...

چهل روز فقط طعنه و دشنام شنیدن، چه بگویم؟

چهل روز اسارت، چهل روز جسارت، چهل روز غم و غربت و غارت...

چهل روز پریشانی و حسرت، چهل روز مصیبت، چه بگویم؟

چهل روز، نه صبری، نه قراری، نه یک محرم و یاری، ز دیاری به دیاری...

عجب ناقه‌سواری، فقط بود سرت بر سر نی قاری زینب، چه بگویم؟

چهل روز تب و شیون و ناله، ز خاکستر و دشنام ز هر بام حواله، و از شدت اندوه

و با خاطر مجروح، جگر گوشه‌ی تو کنج خرابه، همان آینه‌ی فاطمه جا ماند سه ساله، چه بگویم؟

چهل روز فقط شیون و داغ و غم و درد فراق و فراق و ... فراق و ... چه بگویم؟

بگویم، کدامین گله‌ها را؟ غم فاصله‌ها را؟ تب آبله‌ها را؟

و یا زخم گلوگیرترین سلسله‌ها را؟ و یا طعنه‌ی بی‌رحم‌ترین هلهله‌ها را؟

و یا مرحمت دم به دم حرمله‌ها را؟ چهل روز صبوری و صبوری، غم و ماتم دوری و صبوری

و تا صبح، سری کنج تنوری و صبوری، نه سلامی نه درودی، کبودی و کبودی، عجب آتش و خاکستر و دودی و کبودی، به آن شهر پر از کینه و ماتم چه ورودی و کبودی، در آن بارش خون‌رنگ، سر نیزه تو بودی و کبودی، گذر از وسط کوچه‌ی سنگی یهودی و کبودی، و چه ناگاه چه دل‌تنگ غروبی، چه چوبی، عجب اوج و فرودی و کبودی، خدایا چه کند زینب کبری...

سیره امامان


القاب امام رضا   
در طي حيات پر بركت امام رضا، القاب متعدد و متنوعي به آن حضرت اختصاص داده شد كه هر كدام بنا بر مناسبتي و براساس ضوابط و شرايطي، تحقق يافت. اين القاب هر يك نشانگر جلوه اي از فضايل و كرامات بي شمار آن حضرت است و گواه ديگري بر عظمت بي انتهاي شخصيت الهي ايشان.
امام موسي بن جعفر فرزند دلبند خويش را همنام جد بزرگوارش اميرالمومنين و جد ديگرش امام سجاد، علي نام نهادند.
امام كاظم گاهي اوقات او را ابوالحسن خطاب و مي فرمود : « هر گاه فرزندم را صدا مي كنيد، او را ابوالحسن بخوانيد.»
از اين رو، در بسياري از روايات، اگر ناقل سخن حضرت امام رضا باشد، ايشان را ابوالحسن الثاني مي خوانند؛ زيرا ايشان در كنيه نيز با جد بزرگوار خويش مولاي متقيان اشتراك دارند.
برخي از القاب كريمه آن حضرت، عبارتند از: صابر، رضي، وفي، صادق، فاضل، صديق، ضامن آهو، قرة العين المومنين، غيظ الملحدين، هادي، مرشد، سراج ا...، عالم، نورالهدي، راضي، زكي، و ...
كه در كتابهايي همچون منتهي الامال ، بحارالانوار ، علل الشرايع و زيارتنامه آن حضرت، با دقت نظر مي توان علاوه بر اين القاب، به موارد ديگري نيز دست يافت.

اس ام اس ولادت امام موسی کاظم ع




یک سعادت داد این بشارت

تابیده هفتم مهر ولایت

آمد این مژده از حى تبارک

میلاد موسى بن جعفر مبارک


امام موسی کاظم

هر که پیش از ستایش بر خدا و صلوات بر پیغمبر (ص) دعا کند

چون کسی است که بی زه کمان کشد


آن درگهى که پایه اش از عرش برتر است

دولت سراى حضرت موسى بن جعفر است

آیینه جمال خداوند سرمدى

هم مظهر علوم و خصال پیمبر است

ولادت امام موسی کاظم مبارک باد


امام موسی کاظم

دعایی که بیشتر امید اجابت آن می رود

و زودتر به اجابت می رسد

دعا برای برادر دینی است در پشت سر او


بر امام منتظر بادا مبارک این ولادت

تهنیت بر شیعیان حضرتش از این ولادت

رسید شادى شیعیان به عرش اعلى

چونکه شد نور رخ موسوى هویدا


امام موسی کاظم علیه السلام

هر که می خواهد که قویترین مردم باشد بر خدا توکل نماید


حضرت موسی بن جعفر علیه السلام

رهبر راه ولاست باطن نورانی اش آیینه ایزد نماست

میلاد با سعادت هفتمن اختر تابناک آسمان ولایت مبارک باد


امام موسی کاظم علیه السلام

بهترین عبادت بعد از شناختن خداوند،‌ انتظار فرج و گشایش است


مژده ى میلاد تو نفحه ى باد صباست

رایحه ى یاد تو با دل ما آشناست

آمدى و باب هر حاجت دلها شدى

باب حوائج تویى، نام تو ذکر خداست

میلاد نور مبارک


امام موسی کاظم ع

ملعون است کسی که از برادرش غیبت کند


زمین را از صفا زیور ببندید

به اوج آسمان اختر ببندید

به مژگان خاک این ره را زدایید

بر آن بال ملائک را گشایید

میلاد کاظم آل محمد (ص) مبارک باد


امام موسی کاظم

هر کسى که دو روزش مساوى باشد

و روز بعد بهتر از روز قبل نباشد مغبون است


بزم ما را باز آمد عالم آرایى دگر

کز قدومش بزم ما گردیده سینایى دگر

قرن ها بگذشته از موسى و شرح رود نیل

آمده اینک به فتح نیل موسایى دگر

ولادت امام حلم و شکیبایی باب الحوائج امام موسی کاظم بر شما مبارک

شده دل وادى سینا به تجلاى موسى

که کلیم خدا آید به تماشاى موسى

میلاد هفتمین فخر عالم امکان باب الحوئج  موسی بن جعفر بر شما مبارک باد

سیره امامان


سجاد



مختصات: ۲۴.۴۶۷۲° شمالی ۳۹.۶۱۶° شرقی

امام شیعه
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

زین العابدین
Baghi tomb.jpg
نقش چهارمین امام شیعیان
نام زین العابدین
کنیه ابو محمد
زادگاه مدینه و به روایتی کوفه
مدفن قبرستان بقیع، مدینه
لقب(ها)

زین‌العابدین
السجاد
ابن‌الخیرتین

المین
پدر حسین بن علی
مادر غزاله یا سُلافه و یا بنابر روایات شیعه شهربانو
همسر(ان) فاطمه دختر حسن بن علی
فرزند(ان) محمد باقر، زید بن علی
طول عمر

پیش از امامت ۲۳ سال
(سال ۳۸ تا ۶۱ پس از هجرت)

دوران امامت ۳۴ سال
(سال ۶۱ تا ۹۵ پس از هجرت)

ابومحمد علی بن حسین السجّاد چهارمین امام شیعیان ملقب و مشهور به سجاد و زین‌العابدین که علی اصغر نیز از القاب وی است.[۱] در سال ۳۶ سال ۳۸ هجری (صحیح‌ترین قول)[۲][۳][۴] و درگذشتهٔ ۱۲[۵] یا ۱۸[۶] یا ۲۵[۷] محرم سال ۹۵ هجری، پدرش حسین بن علی و مادرش، به اعتقاد بسیاری از شیعیان و تعدادی از سنی‌ها، شهربانو دختر یزدگرد سوم ساسانی (پادشاه ایران) بود.[۸][۹][۱۰] ولی به روایت ابن قتیبه و ابن سعد مادر وی کنیزی از اهالی سند دانسته شده‌است، نام این کنیز را غزاله یا سُلافه آورده‌اند.[۱۱]

محتویات

کنیه و القاب

کنیهٔ علی بن حسین «ابومحمّد»[۱۲] و «ابوالحسن ثانی»[۱۳] است. القابشان نیز «زین العابدین»، «سجّاد»، «سید العابدین»، «زکی»، «امین» و «ذو الثّفنات» می‌باشد.[۱۴][۱۵]

در کتابهای متاخر شیعی، او را علی اوسط دانسته و علی اصغر را کودک شیرخواری میدانند که در حادثه کربلا کشته شد. در کتابهای قدیمی تر چون تاریخ یعقوبی که خود شیعی مذهب بود، علی اصغر همین سجاد است. چراکه او ۲۳ سال داشت که کودک دیگر زاده شد و طبعا در طی این ۲۳ سال او را علی اصغر می نامیدند و نه علی اوسط.

پیش از امامت

او دو سال در دوران امامت علی، ۱۰ سال در دوران امامت حسن بن علی (امام دوم شیعیان) و یازده سال در دوران امامت پدرش حسین بن علی زیست.[۱۶]

خطبه در مجلس یزید

علی بن حسین که در حادثه کربلا به دلیل بیماری کشته نشده بود و همراه عمه اش زینب به اسیری به شام برده شده بود در مجلس یزید خطبه مشهوری خواند که مردم را تحت تاثیر قرار داد و تاثیر این خطبه چنان بود که او را به همراه سایر اسیران با احترام به مدینه برگرداندند. در بخشی از خطبه آمده است "ى مردم! من فرزند مكه و منايم ...من پسر اولين كسى هستم از مؤمنين كه دعوت خدا و پيامبر را پذيرفت ....من فرزند فاطمه زهرایم ... آنقدر به اين سخنان ادامه داد كه شيون مردم به گريه بلند شد! يزيد بيمناك شد و به مؤذن دستور داد تا اذان گويد! مؤذن برخاست و اذان را آغاز كرد، همين كه گفت: اشهد ان محمدا رسول الله، امام به جانب يزيد روى كرد و گفت: اين محمد كه نامش برده شد، آيا جد من است و يا جد تو؟ ! اگر ادعا كنى كه جد توست پس دروغ گفتى و كافر شدى، و اگر جد من است چرا خاندان او را كشتى و آنان را از دم شمشير گذراندى؟" [۱۷]


خلفای معاصر

  1. یزید پسر معاویه (۶۱- ۶۴ ق)
  2. عبدالله پسر زبیر (۶۱ - ۷۳)
  3. معاویه پسر یزید (چند ماه از سال ۶۴)
  4. مروان پسر حکم (نه ماه از سال ۶۵)
  5. عبد الملک پسر مروان (۶۵- ۸۶)
  6. ولید پسر عبدالملک (۸۶- ۹۶)[۱۸]

دوران امامت

با کشته شدن حسین بن علی و با قیام مختار اکثریت شیعیان روی به مختار گردانیدند و مختار نیز قیام خود را به نیابت محمد حنفیه فرزند دیگر علی عنوان می‌کرد. به گفته مادلانگ در دانشنامه اسلامی در این زمان به مدت یک نسل رهبری شیعیان در خارج از دایره فرزندان فاطمه بود. علی بن حسین نیز از فعالیت‌های شیعه دوری گزیده بود و پیروان چشمگیری بسوی خود جذب نکرده بود.[۱۹] از ۵۷ سال زندگی خویش، به مدت ۳۴ سال امام شیعیان بود.[۲۰].[۲۱]

به گفته منابع شیعی مهم‌ترین برنامه‌های علی بن حسین در این دوره بر محورهای زیر استوار بود:

  • نشر مبانی اعتقادی و فرهنگی شیعه
  • تربیت نیروهای صالح و کارآمد برای تشیع
  • افشای چهره امویان
  • مبارزه با افکار و اندیشه‌های منحرف
  • زنده نگه داشتن یاد و خاطره عاشورا و رساندن پیام آن به مسلمانان[۲۲]
  • اگر چه در زمان امامت علی بن حسین مردم بیشتر پیرو ارزشهای خلافت بودند و شرایط مناسبی برای ایشان فراهم نبود؛ با این حال علی بن حسین با تکیه بر احادیث نبوی سیره فقه شیعه را پی ریزی کرد و شرایط را برای بیان جزئیات برای محمد باقر و جعفر صادق فراهم آورد.[۲۳]

او آموزه‌ها و رهنمودهای خویش را در غالب دعا بیان می‌کرد که به «صحیفه سجادیه» معروف است. نویسندگان شیعه «صحیفه سجادیه» را بعد از قرآن و نهج البلاغه غنی‌ترین گنجینه معارف به شمار می‌آورند؛ به طوری که آن را «همتای قرآن»، «انجیل اهل بیت» و «زبور آل محمد» نامیده‌اند.[۲۴][۲۵] نمونه دیگر دعایی است که به یکی از نزدیکترین یاران خود «ابوحمزه ثمالی» آموخت و در سحرهای ماه رمضان خوانده می‌شود.[۲۶]

قصیده فرزدق

در منابع تاریخی از جمله منابع شیعی آمده است هشام بن عبدالملك به حج آمده بود و كثرت جمعیت مانع شد كه حجرالاسود را استلام كند. پس در گوشه‌ای برای او فرشی انداخته و نشسته بود كه اعلی بن حسین وارد طواف شد و وقتی به حجرالاسود رسید، مردم كنار رفتند و مكرّر استلام نمود. هشام فوق العاده ناراحت شد. یكی از اطرافیان پرسید: این مرد كیست كه مردم چنین به او احترام دارند؟ هشام تجاهل كرد و گفت نمی‌دانم. "همام بن غالب، معروف به «فرزدق»، شاعر زبردست و تواناي عرب، با آنكه به واسطه كار و شغل و هنر مخصوصش پيش از هر كس ديگر مي بايست حرمت و حشمت هشام را حفظ كند، چنان وجدانش تحريك شد و احساساتش به جوش آمد كه فورا گفت: «لكن من او را مي شناسم.» و به معرفي ساده قناعت نكرد، بر روي بلندي ايستاده، قصيده اي مشهور في البداهه سرود. در ضمن اشعارش چنين گفت: «اين فرزند بهترين بندگان خداست. اين است آن پرهيزكار پاك پاكيزه مشهور. اينكه تو مي گويي او را نمي شناسم، زياني به او نمي رساند. اگر تو يك نفر فرضا نشناسي، عرب و عجم او را مي شناسد.»" [۲۷]


فرزندان

شیخ مفید اولاد علی بن الحسین را پانزده نفر دانسته:

  1. محمد باقر که مادرش امّ عبدالله، فاطمه بنت حسن بن علی بوده.
  2. عبداالله، دختر او فاطمه مادر اسماعیل پسر جعفر صادق بود.
  3. حسن
  4. حسین
  5. زید
  6. عمر
  7. حسین اصغر، نیای مرعشیان
  8. عبد الرحمن
  9. سلیمان
  10. علی (کوچک‌ترین فرزند)، نیای سادات تفرش
  11. خدیجه
  12. محمد اصغر
  13. فاطمه
  14. علیه
  15. امّ کلثوم[۲۸]

اصحاب

مشهورترین اصحاب و راویان سجاد عبارت‌اند از:

آثار

آن چه از آثار ایشان باقی مانده و تاکنون موجود است، یکی مجموعه دعاها و نیایش های وی است که با عنوان صحیفه سجادیه نامبرده شده است. دیگری رساله ای با عنوان رسالة الحقوق است و همینطور در منابع حدیثی نیز، نقل ها و جملاتی از علی بن الحسین برجای مانده است.

درگذشت

آرامگاه چهار امام شیعه پیش از تخریب در سال ۱۳۰۶ خورشیدی
ضریح چهار امام شیعه پیش از تخریب به وسیلهٔ حکومت سعودی، به ترتیب از راست به چپ حسن مجتبی، علی بن حسین، محمد باقر و جعفر صادق

در روایات شیعه آمده‌است که او با زهر ولید بن عبدالملک کشته شد[۳۰].[۳۱] تاریخ مرگ او ۹۴ یا ۹۵ هجری قمری است؛ گرچه منابع مختلف سال‌های ۹۲، ۹۳، ۹۹ و ۱۰۰ هجری قمری را نیز ذکر کرده‌اند[۳۲] . او در مدینه و در خانه خود درگذشت و در قبرستان بقیع کنار قبر امام حسن مجتبی مدفون است.[۳۳]


ويژگيهاى امام حسين ( عليه السلام )



الخصائص الحسينيّة ( تاءليف : آيت اللّه حاج شيخ جعفر شوشترى )
29)  قرآن و سوگوارى حسين عليه السلام  
طبق رواياتى كه در دست است ، خداوند در قرآن شريف از امامت و ولايت و شخصيّت امامان نور و سيره و روش و مسئوليّت آنان در صيانت از دين و ارزشهاى آسمانى ، ... و از شهادت و سوگ حسين عليه السلام كه در راه دين و قرآن حماسى ترين و شكوهمندانه ترين فداكارى را آفريد، سخن گفته است كه برخى آيات در اين مورد ترسيم مى گردد.
1- در مورد دوران باردارى مادرش بر او و ولادتش مى فرمايد:
وَوَصَّيْنَا الاِْنْسانَ بِوالِدَيْهِ اِحْساناً اَشُدَّهُ وَبَلَغَ اَرْبَعينَ سَنَةً قالَ رَبِّ اَوْزِعْنى اَنْ اَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتى اَنْعَمْتَ عَلَىَّ وَعَلى والِدَىَّ وَاَنْ اَعْمَلَ صالِحاً تَرْضيهُ وَاَصْلِحْ لى فى ذُرِّيَّتى اِنّى تُبْتُ اِلَيْك وَاِنّى مِنَ الْمُسْلِمينَ.
ما انسان را به نيكى كردن به پدر و مادرش سفارش كرديم مادرش ‍ (بار) او را در دوران باردارى به دشوارى حمل كرد و نيز به دشوارى (بار) او را بر زمين نهاد و دوران باردارى و از شير گرفتنش سى ماه است تا هنگامى كه به مرحله كمال خود برسد و به چهل سالگى درآيد مى گويد:
پروردگارا! به من الهام فرما تا سپاس نعمتى را كه تو بر من و پدر و مادرم ارزانى داشتى ، به جا آورم و تا كارهاى شايسته اى كه تو آن را مى پسندى انجام دهم .
پروردگارا! نسل مرا برايم شايسته ساز، چرا كه من به بارگاه تو روى آوردم و قطعاً از مسلمانان خواهم بود.
طبق اسناد معتبر روايت شده است كه چون فاطمه عليها السلام به حسين باردار شد، فرشته وحى بر پيامبر نازل گرديد و گفت : خداوند ضمن درود، شما را به ولادت فرزند گرانمايه اى از فاطمه ، كه ستمكاران امّتت ، پس از شما او را به شهادت مى رسانند، مژده مى دهد.
پيامبر ضمن پاسخ سلام و درود الهى به وسيله فرشته وحى ، گفت چنين فرزندى را با چنين رخدادى سهمگين و افتخارات بزرگ نمى طلبد.
فرشته وحى عروج كرد و بار ديگر فرود آمد كه پيام همان بود و پاسخ نيز همان .
بار سوّم فرودآمد و گفت : خداوند مژده ات مى دهد كه امامت و پيشوايى بشريّت را در نسل اين فرزندت قرارمى دهم . و پيامبر رضايت خويش را اعلام كرد. سپس موضوع را با دخت گرانمايه اش در ميان نهاد فاطمه عليها السلام نيز همانند پدرش پس از دريافت بشارت امامت و پيشوايى در نسل حسين عليه السلام بدان رضايت داد.
حَمَلَتْهُ اُمُّهُ كُرْهاً
 آنگاه اين مادر والا، دوران باردارى او را با آگاهى به اين واقعيّت كه او در راه حقّ و عدالت به شهادت خواهد رسيد، به دشوارى و اندوه گذرانيد.
وَوَضَعَتْهُ كُرْهاً
و او را با آگاهى به سرنوشت پرافتخارش به دشوارى و با اندوه به دنيا آورد
 وَحَمْلُهُ وَفِصالُهُ ثَلثوُنَشَهْراً حتّى اِذا بَلَغَ اَشُدَّهُ وَبَلَغَ اَرْبَعينَ سَنَةً قالَ رَبِّ اَوْزِعْنى اَنْ اَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتى اَنْعَمْتَ عَلَىَّ وَعَلى والِدَىَّ وَاَنْ اَعْمَلَ صالِحاً تَرْضيهُ وَاَصْلِحْ لى فى ذُرِّيَّتى اِنّى تُبْتُ اِلَيْك وَاِنّى مِنَ الْمُسْلِمينَ
و دوران باردارى و از شيرگرفتنش سى ماه بود تا هنگامى كه به مرحله كمال خود رسيد و به چهل سالگى درآمد؛ گفت :
پروردگارا ! به من الهام فرما تا سپاس نعمتى را كه تو بر من و پدر و مادرم ارزانى داشتى به جا آورم و كارهاى شايسته اى كه تو آن را مى پسندى انجام دهم . پروردگارا! نسل مرا برايم شايسته ساز....
و اگر آن حضرت مى گفت : خدايا! همه نسل مرا شايسته ساز. به لطف خدا، تمامى نسل او امام و پيشواى انسانيّت مى شدند. حسين عليه السلام از فاطمه عليها السلام دخت گرامى پيامبر و هيچ بانوى ديگرى شير ننوشيد، بلكه پيامبر به اراده الهى ، انگشت خويش را بردهان او مى نهاد و مى مكيد و اين براى دو يا سه روز او از نظر تغذيه كافى بود؛ بدينگونه گوشت و خون و پوست او از پيامبر بود و جز حسين عليه السلام و يحيى بن زكريا كودكى شش ماهه متولّد نشد.
آرى ! معناى آيه شريفه كه مى فرمايد:
حَمَلَتْهُ اُمُّهُ كُرْهاً وَوَضَعَتْهُ كُرْهاً....
بيانگر اين مطلب است كه مادر گرامى حسين عليه السلام دوران باردارى او را با آگاهى به شهادت پرافتخارش به دشوارى و اندوه و تاءسّف بسيار گذراند و به راستى هم دوران باردارى و به دنيا آوردنش ، نگهدارى و دوران شيرخوارگى و تربيت و بازى و سرگرمى با او دركودكى اش ، با غم و اندوه همراه بود.
و نيز دميدن موج سرور و شادمانى بر قلب مصفّاى او از جانب پيامبر يا پدرش على و يا برادرش امام مجتبى عليهم السلام با اندوه قرين بود.
روزى كه نياى بزرگش با رحلت خويش او را ترك كرد و به دنبال آن مادر گرامى و پدر و برادر بزرگوارش عليهم السلام به شهادت رسيدند، همگى آنان در لحظات فراق بر او اندوهگين بودند و هر كدام به بيانى خاصّ در اين مورد سخن گفتند و همچنين خواهر قهرمانش در لحظات آخرين ، آن گرامى را با غم و اندوه در شهادتگاهش ترك كرد و با ناله و فرياد دردمندانه بر شهادت حسين عليه السلام از قتلگاه به خيمه ها بازگشت .
2-  دوّمين آيه از قرآن در اين مورد، اين آيه شريفه است كه مى فرمايد:
اُذِنَ لِلَّذينَ يُقاتَلُونَ بِاَنَّهُمْ ظُلِمُوا يَقُولُوا رَبُّنَا اللّهُ ....
به كسانى كه به جنگ بر سرشان تاخته اند و مورد ستم قرار گرفته اند، رخصت داده شد (كه قهرمانانه از خود دفاع كنند) و خداوند بر پيروز گردانيدن آنان به تجاوزكاران تواناست . آنانكه به ناحقّ از شهر و ديارشان رانده شده اند؛ جز آن نبود كه مى گفتند: پروردگار ما خداى يكتاست .
از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه : اين آيه شريفه در مورد اميرمؤ منان عليه السلام ، جعفر طيّار و حمزه نازل شد و در مورد حسين عليه السلام و شهادت پرافتخار او نيز تفسير و تطبيق گرديد.
چرا كه آن سه قهرمان بزرگ توحيد از وطن خويش رانده و بدون هيچ گناه و ستم در حقّ فردى ، تنها به جرم اينكه خداى خويش ‍ را يكتا و بى همتا مى شناختند و او را اينگونه سپاس و عبادت مى كردند و در راه او پايدارى مى ورزيدند به شهادت رسيدند.
امّا آيه شريفه در مورد حسين عليه السلام به گونه اى خاصّ تفسير و تطبيق شد، چرا كه او از وطن خويش و همه پناهگاهها رانده شد و در سراسر قلمرو گسترده اسلامى براى او نقطه امنى نگذاشتند، كار به جايى رسيد كه فرمود: بخداى سوگند! اگر من در لانه پرنده اى باشم مرا بيرون خواهند آورد تا با ريختن خون من به اهداف پليد و ظالمانه خويش برسند.
و بدينگونه او را كشتند و بر او ستم كردند و بر خاندان و كودكانش ، ظلم كردند....
سوّمين آيه شريفه در سوگ حسين عليه السلام اين آيه شريفه است كه بدين واقعيّت اشاره دارد كه آن حضرت در راه پرافتخار خويش تنها بود و ياران شهامتمند و پاكباخته همراه و همدل و هم سنگر او، اندك .
اَلَمْ تَرَ اِلَى الَّذينَ قيلَ لَهُمْ كُفُّوا يَخْشَوْنَ النّاسَ كَخَشْيَةِاللّهِ اَوْ اَشَدَّ خَشْيَةً وَقالُوا رَبَّنا لِمَ كَتَبْتَ عَلَيْنَا الْقِتالَ لَوْلا اَخَّرْتَنا اِلى اَجَلٍ قَريبٍ ....
آيا نديدى كسانى را كه به آنها گفته شد كه اكنون ازپيكار باز ايستيد و نماز بخوانيد و زكات بدهيد، امّا هنگامى كه جنگيدن بر آنان مقرّر شد گروهى چنان از مردم ترسيدند كه بايد از خدا مى ترسيدند يا ترسى بيشتر از ترس خدا. گفتند: اى پروردگار ما! چرا پيكار را بر ما مقرّر فرمودى و به ما مهلت نمى دهى تا به مرگ خويش كه نزديك است ، بميريم ؟
در تفسير آيه شريفه از حسن بن زياد عطّار، روايت است كه مى گويد:
از امام صادق عليه السلام در مورد اين آيه شريفه پرسيدم . فرمود:
فراز نخست آيه ، در مورد امام حسن عليه السلام است كه خداوند او را به دست نگاه داشتن از پيكار فرا خواند،
اَلَمْ تَرَ اِلَى الَّذينَ....
آنگاه از فراز دوّم آيه شريفه پرسيدم :
فَلَمّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتالُ
 كه فرمود: در مورد امام حسين عليه السلام است و به همه مردم روى زمين كه به همراه او در راه حقّ و عدالت ، به جهاد برخيزند.
و نيز على بن اسباط گويد: يكى از شيعيان از امام باقر عليه السلام روايت كرده كه فرمودند: اگر تمام اهل زمين در ركاب امام حسين عليه السلام جنگ مى كردند، همه كشته مى شدند.
در روايت ديگرى از امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه آمده است كه : آيا ننگريستى به كسانى كه به آنان گفته شد: اينك به دستور امام حسن عليه السلام از جهاد مسلّحانه دست نگاهداريد و به جهاد فكرى و عقيدتى پرداخته و نماز را به پا داريد. پس ‍ هنگامى كه پيكار در راه خدا بر آنان به همراه امام حسين عليه السلام مقرّر شد گفتند: پروردگارا ! چرا جهاد را بر ما مقرّر فرمودى ؟ چرا تا زمانى نزديك تا ظهور و قيام آخرين امام نور به ما مهلت ندادى ؟ چرا كه قيام او همراه با پيروزى همه جانبه و غلبه كامل بر كفر و شرك و نفاق خواهد بود.
خداوند فرمود: اى پيامبر! به اينان بگو: بهره و برخوردارى دنيا اندك است و سراى آخرت براى كسى كه پروا، پيشه نمايد بهتر و زيبنده تر است .
4-  چهارمين آيه در اشاره به شهادت و شهادتگاه و شرايط و حالات جانسوز و پرافتخار آن گرامى است و آن نخستين آيه از سوره مريم است :
كهيعص
 كه در بخش گذشته در مورد زكرياى پيامبر و وحى الهى بر او در مورد كربلا و شهادت خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله به دستور ديكتاتور خودكامه اموى يزيد و تشنگى و پايدارى قهرمانانه آنان در راه حقّ، روايت آن ترسيم شد.
5- پنجمين آيه در اشاره به سوگ حسين عليه السلام آيه شريفه اى است كه به هنگام شهادتش بدان ندا داده شد كه :
يا اَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ
هان اى روح با آرامش (وبا ايمان )! پيش پروردگارت خشنود و پسنديده باز گرد و به جرگه پرستندگانم درآى و به بهشتم وارد شو.
امام صادق عليه السلام فرمود: صاحب روح بزرگ و آرام و خشنود وپسنديده حسين است و اين آيه شريفه اشاره به روح بزرگ اوست .
چرا كه هر كسى به راستى خداى را شناخت و بزرگش داشت او را دوست داشته و به هر آنچه از جانب او باشد خشنود مى گردد، هيچ گرفتارى و تزلزلى در برابر آنچه از جانب خدا بر او وارد گردد دامنگير او نمى شود و در هنگامه هاى فرود سخت ترين گرفتاريها، بالاترين آرامش و اطمينان و عميقترين خشنودى و رضايت خاطر براى آنان حاصل مى گردد و از بزرگترين مصاديق آن پيشواى شهيدان بود.
6- ششمين آيه در سوگ حسين عليه السلام آيه شريفه اى است كه اشاره به خونخواهى او به هنگام رجعت دارد و مى فرمايد:
... وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً
هر كس كه به ستم كشته شود به خونخواه او (براى خونخواهى ) قدرتى داديم .
امام باقر عليه السلام در تفسير آغاز آيه شريفه فرمود: اين اشاره به حسين عليه السلام است كه مظلومانه به شهادت رسيد.
آنگاه در مورد اين جمله از آيه :
فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً
فرمود: اين اشاره به دوازدهمين امام نور حضرت مهدى عليه السلام است كه خونخواهى خون پاك او را خواهد كرد.
و در مورد اين جمله از آيه كه مى فرمايد:
فَلا يُسْرِفْ فِى الْقَتْلِ
 فرمود: قاتل او در كشتن ، زياده روى نكند كه حسين عليه السلام پيروزمند است .
در برخى روايات آمده كه : ضمير
يسرف به ولىّ برمى گردد، همينطور ضمير انّه و اين بيانگر اين مطلب است كه : جز قاتل او را نكشد.
روشن است كه معناى ظاهرى آيه مباركه ، يك قانون جهان شمول ، براى همه مردم قرون و اعصار است و بيانگر اين پيام كه هر كسى به ناروا كشته شد و حقّ حيات انسانى او پايمال گرديد، حقّّ خونخواهى از ظالم براى خاندان و كسان مظلوم محفوظ است ، اما آنان نيز نبايد در انتقام ، راه ستم درپيش گيرند.
بنابراين ، خونخواه حسين عليه السلام حقّ قصاص از قاتل او را دارد و هنگامى كه بخواهيم قاتل آن پيشواى بزرگ انسانيّت را مشخّص سازيم بايد پرسيد:
قاتل او كيست ؟
يزيد يا ابن زياد؟
ابن سعد يا شمر؟
سنان يا عناصر پليدى چون صالح بن وهب كه آخرين ضربات ناجوانمردانه را بر او وارد ساختند.
يا آن كوردلى كه با تير سه شاخه ، قلب مصفّاى حسين عليه السلام را كه كانون عشق به خدا و خلق خدا بود نشانه رفت ، كه ديگر از مركب ، بر خاك گرم شهادتگاه افتاد و فرمود:
بسم اللّه وباللّه .
يا قاتل آن حضرت جز اين سياه رويان سياهكارند؟
حقيقت اين است كه قاتل اين شهيد به خون خفته ، دهها هزار نفر است آن هم نه مشترك ، بلكه هر كدام به طور مستقلّ و جداگانه .
آرى ! او به دست يزيد به شهادت رسيد به همين جهت در زبان پيامبران قاتل آن حضرت يزيد است .
او را فرزند مرجانه به خاك و خون كشيد به همين جهت يزيد پسر مرجانه را قاتل او معرّفى كرد.
او را ابن سعد به شهادت رساند به همين جهت ياران پيامبر هنگامى كه او را در كودكى نظاره مى كردند مى گفتند: او قاتل حسين عليه السلام است .
آن پيشواى عدالت را، شمر و خولى و سنان و عنصر پليدى كه با تير سه شاخه قلب پاكش را نشانه رفت به خاك و خون كشيدند و بالاخره تشنگى و غيرتمندى در دين و ارزشهاى انسانى .
و همانگونه كه در روايت آمده است : كشته اشكهاست . دليلى دارد، امّا شايد بهتر همان باشد كه خودش بدان اشاره كرد و فرمود:
قتلت مكروباً
يعنى ، غم و اندوه و رنج و گرفتارى سختى كه (براى دين و جامعه از فتنه ها و بدعتهاى اموى پديد آمد) به قلب پاكش فشار مى آورد، او را از پا درآورد، به همين دليل هم او را سالار كربلا ناميده اند كه خود واژه كربلا اشاره بدين مطلب است .
علاوه بر آنچه در تفسير آيه شريفه آمد، نكات ديگرى است كه همه آنها بر آن حضرت تطبيق مى كند و او حقيقت آيه شريفه است كه آن معانى و نكات عبارتند از:
1- نخستين تفسير و معناى
قتل مظلوماً
 عبارت است از كسى كه مظلومانه كشته شد. بر او ظلم و بيداد رفت و همه چيز او ظالمانه گرفته شد، ثروتش ، يارانش ، برادرانش فرزندانش اعضا و پيوندهاى وجودش با ضربات ظالمانه سلاح دگرگون شد و بر هستى او ظالمانه تاختند و مسلط شدند و او از خانه و سرزمين خود رانده شد و غريب و تنها ماند و با اين شرايط خون پاكش را ريختند و چنين مظلومى در همه ابعاد تنها حسين عليه السلام است ، به همين جهت در روايات و دعاها
مظلوم
 ناميده شد. و مظلوم با اينكه صفت است از نامهاى گرامى او شد همانگونه كه در دعا آمده است كه :
اءنشدك بدم المظلوم
و در روايات است كه فرمود: زيارت مظلوم را رها مكن .
پرسيدند: مظلوم كيست ؟
فرمود: آيا نمى دانيد كه مظلوم حقيقى حسين است .
2-  دوّمين معناى
من قتل مظلوماً...
اين است كه كسى بدون هيچ جرم و گناهى كه مجوّز ريخته شدن خون او باشد، كشته شود نه درخور قصاص ‍ باشد و نه در خور حدّ و نه فسادى كه مجوّز قتل او باشد و حسين عليه السلام آشكارترين چهره از اين معنى است همانگونه كه خود بارها ميدان كربلا را به دادگاه تبديل ساخت و فرمود:
واى بر شما ! آيا كسى از شما را كشته ام كه خونخواهى اش ‍ مى كنيد؟
يا ثروتى از شما برده ام كه آن را مى طلبيد؟
يا زخمى بر كسى بى دليل وارد ساخته ام كه مى خواهيد قصاص ‍ كنيد؟
يا در مقرّرات آسمانى تبديل و تغييرى پديد آورده ام ؟
كه پاسخ آنها منفى بود.
3- سوّمين معناى آيه شريفه در چگونگى كشته شدن انسان مظلوم است . خداوند در همه ابعاد به احسان و نيكى دستور فرمود، حتّى در ذبح حيوانات و اجراى حدود بر افراد در خور كيفر؛
براى نمونه :
در قربانى حيوان توصيه شده است كه كارد، تيز و تند باشد، كشته حيوان ديگرى از نوع خودش به قربانى نشان داده نشود.
حيوان به شدّت به بند كشيده نشود.
پس از بريدن رگهاى مخصوص گلو، حيوان را رها سازند تا به راحتى جان دهد.
كارد را به حيوان نشان ندهند.
حيوان را مثله ننمايند.
به هنگام قربانى سيرابش سازند و ....
اينها هر كدام احسان و نيكى به هنگام ذبح قربانى است .
در مورد انسان نيز توصيه شده است كه در صورت در خور كيفر بودن ، باز هم با احسان و برخورد نيكو و انسانى با او رفتار گردد.
اوّلاً: بدون هيچ جرم و گناهى خونش مظلومانه ريخته نشود.
ثانياً: بدون رعايت شئون و حقوق و برخورد انسانى با او عمل نشود.
امّا حسين عليه السلام هم مظلومانه كشته شد و هم با شيوه و سبكى ضدّ انسانى از سوى رژيم اموى با او رفتار شد.
4- چهارمين معناى آيه شريفه اين است كه : آنكه مظلومانه كشته شد و به علاوه بر تجاوز به حقّ حياتش ، كليّه حقوق انسانى و اسلامى او نيز مورد تجاوز قرار گرفت ، تنها حسين است .
5- آنكه مظلومانه كشته شد و بدن مطهّرش قطعه قطعه و پايمال گرديد، آن حضرت بود. او بود كه پيكرش چندين شبانه روز بر بستر خاك و خون ماند و پس از شهادت ، همه لباسش ، حتّى پيراهن پاره و قديمى و فرسوده اى را كه براى پوشيده ماندن بدنش بر تن كرده بود، ربودند.
7-  هفتمين آيه در اشاره به سوگ حسين عليه السلام آيه اى است كه بيانگر انتقام از خون به ناحقّ ريخته شده او در روز رستاخيز است كه مى فرمايد:
وَاِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ
آنگاه كه از دختر زنده به گور شده سؤ ال مى شود، به كدامين گناه كشته شدى ؟
از امام صادق عليه السلام است كه فرمود: اين آيه در مورد حسين عليه السلام نازل شده است .
به نظر مى رسد از آنجايى كه اين آيه شريفه در كنار آياتى است كه ترسيم كننده رخدادهاى سهمگين رستاخيز، همچون تيره و تار شدن خورشيد و فروپاشى ستارگان ، به حركت آمدن كوههاست ؛ ناگزير بايد سؤ ال پس از آنها نيز متناسب با آنها و دگرگونى حال مردم در صحراى محشر باشد تا مردم همانطورى كه از تاريك شدن خورشيد و فروريختن ستارگان و انهدام كرات سخت وحشت مى كنند از اين سؤ ال نيز دلهايشان بلرزد كه :
به كدامين گناه كشته شد و چرا بدون هيچ جرم و گناهى زنده به گور گشت ؟
چرا كه سؤ ال ، از همه زنده به گورشدگان به دست ظالمان ، سخت و سهمگين است .
امّا به نظر مى رسد سؤ ال از بزرگمردى كه در محاصره قرار گرفت و بر او بى هيچ مجوّزى بسيار سخت گرفتند و در حقيقت در حالى كه زنده بود، خود و فرزندان و خاندانش را به مرگ تدريجى محكوم ساختند.
آرى ! سؤ ال از اين قربانيان عدالتخواه ، بسيار بزرگتر از زنده به گور شدگان است و با آيات صدر سوره متناسبتر كه حسين عليه السلام و ياران خداجويش به كدامين گناه كشته شدند؟ و شايد تناسب نزول آيه در مورد حسين عليه السلام كه در روايت آمده است ، از اين ديدگاه باشد.
آرى ! حقيقت اين است كه حسين عليه السلام و خاندان و كودكانش روز عاشورا پيش از اينكه به شهادت برسند، حتّى راه تنفّس را بر آنها بستند درست همانند كسى كه زنده به گور گردد، آن هم همين حالت از صبح عاشورا تا عصر آن روز و لحظات شهادت همچنان ادامه داشت و فرصت شهادت و مرگ با آرامش ‍ را نيز از آنها گرفتند و اين زنده به گورى است كه در روز رستاخيز سؤ ال مى شود كه : به كدامين گناه كشته شد؟
هشتمين آيه در مورد آن حضرت اين است كه مى فرمايد:
وَفَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظيمٍ
و در روايت آمده است كه : ذبح عظيم حسين عليه السلام است .
ويژگيهاى سوره حمد و حسين عليه السلام 
حسين عليه السلام داراى ويژگيهاى نخستين سوره قرآن و ويژگيهاى
بسم اللّه
 آغاز سوره هاست براى نمونه :
نخستين سوره قرآن ، سرآغاز كتاب خداست و حسين عليه السلام نيز سرآغاز صحيفه شهادت .
سوره حمد اساس و ريشه كتاب آسمانى است و حسين عليه السلام نيز پدرامامان نور.
سوره حمد گنجينه اطاعت خداست و حسين عليه السلام گنجينه شفاعت و وسيله نجات .
سوره حمد براى هدايت انسانها كافى است و حسين عليه السلام نيز براى آمرزش آنان .
سوره حمد شفابخش و شفادهنده است و تربت مقدّس حسين عليه السلام و خون او نيز شفابخش ، همانند شفاى دختر يهودى به بركت آن .
همينگونه قطرات اشكى كه بر شهادت او جارى گردد، آتشهاى ظاهرى و باطنى را خاموش مى سازد، چرا كه قطره اى از آن اگر به دوزخ فرو چكد آتش آن را خاموش مى سازد.
سوره حمد تضمينگر نجات و سعادت انسانهاست و مهر به حسين عليه السلام نيز همينگونه است .
سوره حمد معادل قرآن است و حسين عليه السلام نيز همينگونه است كه پيامبر او را همراه كتاب خدا به امانت سپرد.
سوره حمد معادل قرآن است و دو بار فرود آمده است و حسين عليه السلام نيز اين ويژگى را دارد كه دو بار از آسمان نازل و دو بار بالا برده شده است ، يك بار روح بلندش به هنگام ولادت فرود آمد و در هنگام شهادت نيز همانند ديگر امامان ، امّا پيكرمطهّر او به عالم بالا اوج داده ، آنگاه فرود آورده شد.
در روايت آمده است كه : چون حسين عليه السلام به شهادت رسيد و سر مقدّسش را سپاه پليد يزيد بر فراز نيزه ها برد، فرشتگان پيكرش را به آسمانها بردند و در همان شرايط در آسمان پنجمين او را در حالى كه به خون پاكش گلگون بود با چهره آغشته به خون پدرش على عليه السلام در كنار هم قرار داده و بر قاتلان آنان لعن و نفرين كردند. پس او را در شهادتگاهش فرود آوردند كه رمز اين كار براى ما ناشناخته است .
در عظمت سوره حمد است كه اگر كسى آنگونه كه مى بايد آن را تلاوت كند و به ظاهر و باطن آن ايمان داشته باشد، خداوند به هر حرفى از آن پاداشى برتر از دنيا و آنچه در آن است ، بدو ارزانى مى دارد. و در عظمت حسين عليه السلام نيز آمده است كه هر كسى آن حضرت را عارفانه ياد كند و بر او هدفدار و خالصانه سوگوارى نمايد، خداوند به هر قطره اشك او، پاداشى برتر از دنيا و آنچه در آن است به او ارزانى مى دارد و نيز همينگونه است هر كسى عارفانه و عاشقانه به زيارت او و احياى اهداف بلند او همّت گمارد.